داستان های سریالی و تک پارتی Doom
داستان های تک پارتی
تمرین های یک پیانیست آماتور
#علم_طعنه_زدن
دل نوشته و اعترافات یک خرده جنایتکار
چالش نویسندگی D:
مطالب انتشار شده در وبلاگ

🏠داستان تک پارتی با چاشنی دلهره^0^🏠
دسامبر سال 2004 بود که "او" خانۀ محقر و پر از شادی مان را آلوده کرد. پدرم
برای شام صدایم زد. پایین پله ها ایستاده بود و من هم داشتم طرفش می رفتم،
که یکدفعه دستش را بالا برد و متوقفم کرد.
به محض اینکه وحشت درون چشم هایش را دیدم، فهمیدم مشکلی پیش آمده.
«می خوام با دقت به حرف هام گوش کنی.» قلبم با هر کلمه ای که می گفت
تندتر می تپید. «خیلی مهمه که ازم چشم برنداری. به زودی می فهمی...
شخص دیگه ای توی خونه مونه. ولی باید تا جای ممکن به "اون" اعتنا نکنی.»
تقریبا زدم زیر خنده. ذهن 12 ساله ام در تلاش بود منظور پدرم را از این حرف
درک کند؛ حدس می زدم نوعی شوخی عجیب باشد. قبل از اینکه بتوانم چیزی
بگویم، ادامه داد: «ممکنه دم گوشت پچ پچ کنه، دنبالت راه بیفته... هر کاری که
توجهت رو جلب کنه. می دونم خیلی سخته، پسر، ولی هرگز نباید واکنشی
نشون بدی. قول می دم از اینجا بره، اما فقط در صورتی که وانمود کنی اینجا
نیست، و به حضورش فکر نکنی. بهم قول بده.»
سوالات زیادی داشتم، ولی وحشت زده و گیج شده بودم. در آخر گفتم: «باشه.»
«بسیار خوب، بیا پایین. وقت شامه. عجله کن، با حرف هام "اون" رو قوی تر
کردم. ولی چاره ای نداشتم، ممکن بود چشمت بهش بیفته. حواست رو جمع
کن!»
به حرفش گوش دادم. همانطور که پدرم عقبکی سمت آشپزخانه می رفت،
دنبالش کردم و چشم از او برنداشتم. به محض اینکه پا روی زمین گذاشتم،
باد سردی وزیدن گرفت. بوی حال به هم زنی در هوا پیچید. مرا یاد زمانی می انداخت
که یک راکون داخل حیاطمان مرد و بوی گندش تا مدت ها خانه مان را تسخیر
کرد.
سر جای همیشگی ام پشت میز نشستم، رو به روی خواهرم که سرش را به
دستش تکیه داده بود و به بشقاب خالی اش زل می زد. مادرم سینی حاوی
مرغ سوخاری را از فر بیرون کشید، چشم هایش ورم کرده و گونه هایش خیس
اشک بود.
تمرکزم را روی خانواده ام گذاشتم، ولی از گوشۀ چشم، توده ای موی سیاه
درهم گره خورده و پوست خاکستری مریض گونه می دیدم.
مادرم کنارمان نشست. خبری از شور، نشاط و خنده های همیشگی سر شام نبود.
دست خواهرم را روی زانویم حس کردم. پچ پچ کنان پرسید: «تو هم می بینیش؟»
سر تکان دادم.
پدر تشر زد: «ساکت!»
زن، جیرجیر و شلپ شلوپ کنان، طرفمان آمد. دستم را جلوی صورتم گرفتم تا
بوی گند خفه ام نکند. قدم ها ادامه پیدا کرد، تا اینکه درست پشت سر خواهرم
متوقف شد. زن یک دست رنجور و استخوانی اش را روی شانۀ خواهرم گذاشت.
لحظه ای نگاهم به نگاه وحشت زده اش گره خورد، و بعد سرم را پایین انداختم.
مادر که تلاش می کرد وانمود کند همه چیز مرتب است، برایمان غذا ریخت.
دست پدرم را می دیدم که زیر میز شیشه ای دست خواهرم را می فشرد تا
جلوی از جا پریدنش را بگیرد. مشغول خوردن شدیم و دست استخوانی تمام
مدت سر جایش ماند. نجواهای غیرقابل مفهومی از دهان زن بیرون می آمد و
مثل وزوز حشرات در اتاق می پیچید.
و چندین ماه با همین وضعیت زندگی کردیم: در تلاش برای نادیده گرفتن مهمان
ناخوانده ای که همیشه و همه جا حضور داشت. حتی اگر از خانه بیرون می رفتیم،
به نحوی موفق می شد دنبالمان بیاید. هرگاه چهارتایی توی ماشین بودیم، یا او را
کنار جاده می دیدیم یا انعکاسش را درون آینه ها. پدر و مادرم اجازه نمی دادند
کسی به خانه مان بیاید، و ما هم اجازه نداشتیم پیش دوستانمان برویم.
گاهی اوقات که صحبت دربارۀ "او" اجباری و حیاتی بود، راجع بهش پچ پچ می کردیم.
پدرم از ما قول گرفت که هرگز به کسی چیزی در این رابطه نگوییم. این تنها راه
قرنطینه کردنش بود، غیاب توجه. نتیجه گرفتیم که هربار فقط یک خانه را آلوده
می کند، و جز افراد آن خانواده کسی او را نمی بیند، مگر اینکه ذهنش به دانش
وجود او آلوده باشد.
چند سال بعد متوجه شدم دلیل سر رسیدنش پدرمان بوده. ظاهرا بچه که بودند،
کسی عمه ام را آلوده کرد و زن هم تا خانه دنبالش آمد. در سال 2004، به دلیلی
نامشخص، پدرم نتوانست در برابر به یاد آوردن "او" مقاومت کند. در نتیجه با یک
اندیشۀ نابجا، "او" را به زندگی اش... و زندگی مان... راه داد. من و خواهرم با
همۀ سختی ها به قولمان عمل کردیم.
به خانۀ جدیدی اسباب کشی کردیم، "او" هم همراهمان آمد. شاید اگر از هم
جدا می شدیم و در مکان های مختلفی زندگی می کردیم، فقط مزاحم یکی مان
می شد، ولی نمی خواستیم بگذاریم ریشه های خانواده مان را از هم بشکافد.
برای مادرم، از همه سخت تر بود، چون وقتی ما مدرسه بودیم و پدرم سر کار،
با "او" تنها می ماند. روزی که سرانجام درهم شکست همه چیز را تغییر داد.
یک شب سرد و زمستانی بود و برف می بارید. شاممان را خورده بودیم و مادرم
تصمیم داشت زودتر بخوابد. "او" روی تختشان نشسته بود، و نادیده گرفتنش را
تقریبا غیرممکن می کرد. مادرم دیگر نتوانست طاقت بیاورد. صدای جیغش هوا را
شکافت. می گفت این زن باید هر چه سریع تر دست از سرمان بردارد. پدرم مثل
برق و باد از پله ها بالا دوید تا جلویش را بگیرد.
این آخرین باری بود که مادرم را دیدم. تنها چیزی که از او باقی ماند چالۀ خونی
جلوی تخت بود. زن از جایش جنب نخورد، ولی مادرم رفته بود. چند هفتۀ آینده را
با نجواهایش شکنجه شدم. "او" بهم گفت می توانم دوباره مادرم را ببینم، فقط
کافی بود برگردم، نگاهش کنم و از "او" بپرسم چطور. هرگز نپرسیدم.
فقط یک دلیل برای تعریف کردن این ماجراها دارم... می خواهم راجع به او فکر کنید.
امروز صبح، بعد از 18 سال، دوباره "او" را دیدم. نمی توانم زن و بچه هایم را به
این موجود جهنمی ببازم. می خواهم راجع به موهای سیاه و پوست رنگ پریده
اش فکر کنید. راجع به "او" داخل خانه تان، بلکه خانۀ من را ترک کند. در هر صورت
آلوده شده اید، و بالاخره روزی متوجه حضور یک زن در خانه تان خواهید شد، اما به
"او" محل نگذارید. به نفع خودتان است.
خیلی متاسفم.