داستان های سریالی و تک پارتی Doom
داستان های تک پارتی
تمرین های یک پیانیست آماتور
#علم_طعنه_زدن
دل نوشته و اعترافات یک خرده جنایتکار
چالش نویسندگی D:
مطالب انتشار شده در وبلاگ

سکوت در اعماق مغزم فریاد می زند که من کیستم؟ قلبم با ضربات
شکنندۀ خود به قفسۀ سینه ام می گوید من کیستم؟ انعکاس چهره ام
روی آینه که انگار با هر نگاه آدم جدیدی می شود، با چشم هایش
می پرسد من کیستم؟
اصلا این منی که می گویی کیست؟ تو یا من؟
سرم را عاجزانه تکان می دهم. به راستی که چه کسی می داند
من توام یا تو من؟
مثل تکه پازلی ناتمام، وسط اتاق ولو می شوم و هزاران هزار من از افکار
و ذهنم بیرون می جهند.
شخصیت همیشگی نیست! هیچ چیز همیشگی نیست. نه لبخند،
نه مهر، نه خشم، و نه ترس.
پس شخصیت چیست؟ از چه می گوید؟ از حال الان!؟ از خواسته ها و
عادت هایمان!؟ در چه حالم؟ نمی دانم. ترجیح می دهم به احساسات
فکر نکنم. خواسته ام چیست؟ در حال حاضر تنها چشم هایم اند که
دنبال آسمان پرستاره می گردند و به جایش به سقف عادی و عاری از
تزئینات اتاق دوخته می شوند.
روزها از زمانی که چشم بر دنیا گشودم می گذرد و من هنوز نفهمیده ام
که من کیستم!
از بهر چه آمدم؟ نه من، همۀ ما! من های درونم به هم ریخته اند. آن من
که ۸۰ سال دارد و باتجربه و خسته از هر نفس کشیدن، و آن من که
کودکی خردسال است و به همه چیز حس دارد، و آن من نوجوانی که
خسته از هر قانون و محدودیت، درهای اتاقش را به روی اجتماع بسته!
صدها هزار من دیگر در وجودم می غلتد. من کدامم؟ اصلا شاید من های
دیگری وجود داشته باشد که هنوز از وجودشان بی خبرم، چه کسی
می داند؟!
تنهای تنها در طولانی ترین شب سال اینجا نشسته ام و افکارم در
تکاپو اند!
عجب دنیایی! کجاست اینجا که هر آنچه غیرممکن است غیرمحتمل
می شود و آنچه دست نیافتنی است، چالش برانگیز؟! فش فش
آتشفشان مغزم منجمد می شود. من جدیدی در سرم شکل گرفته.
من میجویم، او میجوید، یکدیگر را، و در پی این من جدیدی که
نمی شناسمش امیدی درون سیاه چالۀ قلبم سوسو می زند. ممکن
است او خود من باشد؟
من کیستم؟ من ها بگویید! دختری مهربان؟ افسرده؟ خشمگین؟
پر انرژی؟ کی؟!!
حتی اگر صدها سال هم بگردم نمی یابم خود را. پس ما من ها چرا زاده
می شویم که بمیریم؟ چرا هستیم که نمانیم؟ و چگونه شخصیتی را که
نمی دانیم توصیف می کنیم؟ صدای سوالات مغزم با سکوت بلند خود
دیوانه ام می کند.
ولی من یک چیز را می دانم. می دانم کسی که من او هستم مواظب من است.
بهترین دوست من، بهترین یاور من. من ها هرگز به یک من دیگر پشت
نمی کنند. حال فرقی ندارد آن من، من باشم، یا من های دیگر!
شخصیت هر انسان و غیرانسان به آن لحظه و شرایطش بستگی دارد
و تمام!
و در این لحظه، من، من هستم و بس!

مَن اگر با مَن نباشم می شَوَم تنهاترین
کیست با مَن گر شَوَم مَن، باشد از مَن ماترین
مَن نمی دانم کی ام مَن، لیک یک مَن در مَن است
آن که تکلیف مَنَش با مَن مَنِ مَن ، روشن است
مَن اگر از مَن بپرسم ای مَن ای همزاد مَن!
ای مَن غمگینِ مَن، در لحظه های شاد مَن!
هرچه از مَن یا مَنِ مَن، در مَنِ مَن دیده ای
مثل مَن وقتی که با مَن می شوی خندیده ای
هیچ کس با مَن ، چنان مَن مردم آزاری نکرد
این مَنِ مَن هم نشست و مثل مَن کاری نکرد
ای مَنِ با مَن ، که بی مَن، مَن تر از مَن می شوی
هرچه هم مَن مَن کنی، حاشا شوی چون مَن قوی
مَن مَنِ مَن، مَن مَنِ بی رنگ و بی تأثیر نیست
هیچ کس با مَن مَنِ مَن ، مثل مَن درگیر نیست
کیست این مَن؟ این مَنِ با مَن ز مَن بیگانه تر
این مَنِ مَن مَن کنِ از مَن کمی دیوانه تر؟
زیر بارانِ مَن از مَن پر شدن دشوار نیست
ورنه مَن مَن کردن مَن، از مَنِ مَن عار نیست
راستی! این قدر مَن را از کجا آورده ام؟
بعد هر مَن بار دیگر "مَن"، چرا آورده ام؟
در دهان مَن نمی دانم چه شد افتاد مَن
مثنوی گفتم که آوردم در آن هفتاد مَن!
_xcl5.jpg)
با عرض سلام و وقت بخیر خدمت شما عزیز ناشناسی که بیش از 151 بار
وارد Doomland شدی و هنوز اسمت/نظرت راجع به پست ها رو
نمی دونم...
می دونم؟ :-:
اوه... پس سلام دوست عزیز ^0^ حالت چطوره، خوبی؟ *^*
عزیزکانم چطورن؟ ^--^!
دوست و دشمن، دور و نزدیک، چه می کنید با عطر فرا رسیدن امتحانات
ترم اول؟ :-----:
به شما هم برنامۀ امتحانی تون رو دقیقه آخری می دن؟ @--@
بگذریم ^------^، کلا بحث چیز دیگه ایه!
یکی از احساساتی که عاشق اشتراکش با دیگرانم هیجانه *^*! و الان
هم خیلی هیجان زده م *^^^*! چون به محض تموم شدن امتحانات
ترم دی ماه، کلی برنامۀ جدید برای نویسندگی و Doomland دارم ^-^
خواستم اینجا لیستش کنم که رسمی بشه. *---*
و ... آم ؛--؛ ... یکمی هم به خاطر اینه که مدرک کتبی ش موجود باشه
و نتونم بعد امتحان ها زیر حرفم بزنم یا نظرم رو عوض کنم... ؛----؛ ...
بله :---: خب ^0^! من امتحاناتم از این هفته شروع میشه (پس فردا
اولیشه @--@) و ممکنه به مدت یک ماه به کل محو بشم چون
سرم در کتاب های درسی فرو خواهد رفت. @---@
اگه بین امتحانات وقت آزادی داشته باشم پست می ذارم ^0^
وقتی برگشتم:
1. داستان "آدم بدۀ تنبل هم داریم" رو تکمیل می کنم ^--^
2. [احتمالا] یه داستان شبیه سازی جدید می نویسم @-@
3. [با نظرسنجی شما :-:] یه بخش پیانو به وب اضافه می کنم که
هر آهنگ جدیدی رو یاد گرفتم، می زنم، ضبط می کنم و می ذارمش
اونجا ^0^!✅
4. برنامۀ ویژه و سخت رمان نویسی رنگین کمان رو آغاز می کنم @-@!
(قصد دارم هفت تا از داستان هایی رو که نوشته م و قابلیت ادامه داده
شدن دارن کامل بنویسم و باهاشون یک رنگین کمون در آسمان
Doomland تشکیل بدم *---*)
5. کریپی پستای جدید می ذارم *---*
6. [احتمالا ؛-؛] بازنویسی داستان مرگ حتمی! و اگر هم بتونم همینطور
ادامه ش می دم. هرچند اینطوری مسلما خوب از آب در نمیاد @---@ ...
احتمالا از اول بنویسمش ؛-------؛ (این گزینه در وب تخیل ذهن من انجام
میشه ^-^، مگر اینکه تصمیم بگیرم به کل داستان رو یه چیز دیگه کنم
و با ماجرای جدیدی اینجا بنویسمش @------@!!!!!)
7. نوشتن فصل دوی داستان "اسمارتیس" *---*!✅










با آرزوی موفقیت همگانی در امتحانات ترم اول *0*
❤️💙💚💛💜

اینم از آخرین پارت ^0^
هشدار می دم که گیج کننده، تفکربرانگیز و غیرمنتظره ست :)
(حداقل امیدوارم اینطور باشه ؛--؛)
بروید ادامه که رفتید!!!
این پارت آخره. چراکه تا سه نشه بازی نشه =)

اسمارتیس ها رو نگیرین، نگیرین، نگیرین.🍭
اگه اسمارتیس بگیرین... می... می... رین!🍬
🌈^0^🌈

سلام، حالتون چطوره؟ ^0^🍭
این داستان جدیدم هست که داخل تخیل ذهن من هم گذاشتمش.
^-^ نسبتا کوتاهه و فقط سه پارت داره.
شاید بتونه کمی دلهره آور تلقی بشه...
ولی محدودیت سنی نداره. ^^
بذارین بهتون بگم چرا نباید از غریبه ها خوراکی قبول کنین! حتی اگر
آرتمیس ... @-@ ... آم چیزه، اسمارتیس بهتون تعارف کردن! @--@
(در جریانم که درستش اسمارتیز هست، ولی... XD)
بروید ادامه ^0^!

برای دانلود کلیک کنید
سالها پیش
Years ago
وقتی جوانتر بودم
When I was younger
یه جورایی دوست داشتم
I kinda liked
دختری که می شناختم
A girl I knew
او مال من بود و ما عاشق بودیم
She was mine and we were sweethearts
آن زمان بود ، اما بعد واقعیت دارد
That was then, but then it's true
من عاشق یک افسانه هستم
I'm in love with a fairytale
حتی اگر درد داشته باشد
Even though it hurts
چون برای من مهم نیست که عقلم را از دست بدهم
'Cause I don't care if I lose my mind
من قبلاً نفرین شده ام
I'm already cursed
هر روز دعوا را شروع می کردیم
Every day we started fighting
هر شب عاشق هم می شدیم
Every night we fell in love
هیچ کس دیگری نمی تواند مرا ناراحت تر کند
No one else could make me sadder
اما هیچ کس دیگری نتوانست مرا بلندتر کند
But no one else could lift me high above
من نمی دانم چه می کردم
I don't know what I was doin'
اما ناگهان از هم جدا شدیم
But suddenly we fell apart
این روزها
Nowadays
من نمی توانم او را پیدا کنم
I cannot find her
اما وقتی انجام بدهم
But when I do
ما شروع جدیدی خواهیم داشت
We'll get a brand new start
من عاشق یک افسانه هستم
I'm in love with a fairytale
حتی اگر درد داشته باشد
Even though it hurts
چون برای من مهم نیست که عقلم را از دست بدهم
'Cause I don't care if I lose my mind
من قبلاً نفرین شده ام
I'm already cursed
او یک افسانه است
She's a fairytale
آره
Yeah
حتی اگر درد داشته باشد
Even though it hurts
چون برای من مهم نیست که عقلم را از دست بدهم
'Cause I don't care if I lose my mind
من قبلاً نفرین شده ام
I'm already cursed

#توصیه 🗂
نویسندهها باید طوری فنون داستاننویسی رو استفاده کنن که خواننده
متوجه نشه.
مثال:
وقتی پگاه وارد اداره شد تا کاغذهای جا مانده را بردارد، اشعهی آفتاب
صورتش را میسوزاند. کارش را تمام کرد و از اداره بیرون آمد. نسیم
غروب موهایش را ژولیده کرد.
اگه خواننده بگه: «آهان، نویسنده از وضعیت هوا استفاده کرده که تغییر
زمان رو نشون بده. چه مهارتی! اگه نویسنده اینقدر ماهر نبود، از همین
ساعت دیواری استفاده میکرد. آفرین!» این یعنی نویسنده شکست
خورده.
خواننده نباید متوجه فنون شما بشه، اون باید در داستان غرق بشه.

🌌💜گسترش شخصیت💜🌌
(مربوط به چالش کاراکترنویسی)
به عنوان کسی که چندان دل خوشی از سیرک رفتن ندارد، باید بگویم
فراطبیعی ترین چیزی بود که به عمرم می دیدم. خوشحالم که تصمیم گرفتم
بروم. آن روز بعدازظهر برنامه ای نداشتم و شخصی ناشناس بلیط ردیف اول را
برایم پست کرده بود.
چادر براق سیاه و بنفش سیرک لبریز از تماشاچیان مشتاق بود. باید اعتراف کنم
گاهی با دیدن بعضی نمایش ها زود به وجد می آیم، و لباس ماکاب دلقک هایی
که بین صندلی هایمان رژه می رفتند به طرز خجالت آوری مرا می ترساند. ولی
این نمایش، معجزه ای بود که ارزش دلهره را داشت. بازیگری شان همزمان
رعب انگیز و مجذوب کننده بود؛ از همه لحاظ بی نقص. وقتی شخصیت
خون آشام چاقوی نقره ای اش را با فاصلۀ یک تار مو از صورت طعمه اش فرود
آورد، نفس خودش هم در سینه حبس شد. آکروبات های غول نما پایین پریدند
و میان زمین و هوا یکدیگر را در آغوش گرفتند.
البته بین همۀ اعضا و حرکات خطرناکشان، کسی که بیشترین تشویق را
دریافت و نمایش را از آن خودش کرد، کسی نبود جز شعبده باز سیرک.
ظریف اندام و با قدی متوسط، کت و شلوار ساتن و بنفش رنگی به تن داشت.
به نظر نمی رسید بیش از هفده، هجده سالش باشد. ورود به حرفۀ
شعبده بازی در سن کم چندان غیرمعمول نبود، نابغه های استیج معمولا در
همان جوانی شناخته می شدند. ولی چیزی راجع به این شعبده باز فرق
می کرد. طرز ایستادن و حرکت کردنش نوعی اعتماد به نفس خاص را نشان
می داد که بیشتر هنرمندان بعد از سالیان سال روی صحنه رفتن به دست
می آوردند. لبخند رمزآلود روی لب هایش کمی کج بود که باعث می شد
همزمان جذاب و خطرناک به نظر برسد.
و حقه هایش هم، در کم قواترین توصیف ممکن، نفس گیر بودند. با یک حرکت
دست، پارچه های کهربایی را دور رقصنده ها می پیچاند، به گلبرگ های گل رز
تبدیلشان می کرد و بدون کوچک ترین سختی، بندبازها را قبل از برخورد به زمین
می گرفت. از بین تماشاچیان داوطلبی را انتخاب کرد، چیزی دم گوشش گفت و
بعد مثل عروسک گردانی که عروسکش را حرکت می دهد او را به رقص در آورد.
حتی وسط صحنه ایستاد و با یک بشکن، سر تا پای خودش را به آتش کشید.
شعله ها از قرمز به آبی و ارغوانی تغییر رنگ دادند و در آخر، شعبده باز، صحیح
و سالم تعظیم بلندبالایی کرد.
رمز و رازهای یک شعبده باز برای دیگر شعبده بازان آنقدرها هم که باید، معما
نیست. با کمک تجربه و اطلاعاتی که در این زمینه داشتم، نود درصد مواقع
می توانستم ته و توی حقه های همکارانم را در بیاورم. تبدیل پارچه به گلبرگ
نتیجۀ نورپردازی ماهرانه و تیم پشت صحنۀ حرفه ای بود. داوطلب هیپنوتیزم
شده را به احتمال زیاد خودشان بین تماشاچی ها کاشته بودند. و با اینکه سراپا
شعله ور شدن حرکت جسورانه ای است، بازیگران سیرک همیشه به چنین
ریسک هایی عادت داشتند.
همه چیز با تجربه و منطق توضیح داده می شد، تا اینکه اتفاق عجیبی افتاد و
به چشم هایم شک کردم. خانمی خوش اندام روی صحنه آمد و به درخواست
شعبده باز داخل جعبه ای که روی میز بود دراز کشید.
این یکی از حقه های متداول و کلاسیک شعبده بازی بود، ولی تفاوت هایی
داشت...
معمولا جعبه را روی میزی با طراحی به خصوص قرار می دادند و رویش را
می پوشاندند، ولی این میز معمولی بود، بدون رومیزی.
و اندازۀ جعبه. معمولا آن را به قدر کافی بزرگ می ساختند که شخص بتواند
خودش را یک طرفش جمع کند، ولی این جعبه خیلی کوچک بود. زن به سختی
داخلش جا می شد.
پاهایی که از طرف دیگر جعبه بیرون می زدند، معمولا تکان نمی خوردند، اما زن
با هر بار جا به جا شدن پاهایش را تاب می داد.
تحت تأثیر قرار گرفتم. در همین حال که حیرت زده منتظر بودم ببینم این شعبده
باز چه حقۀ غیرمعمولی توی آستینش دارد، اره ای را روی جعبۀ جلو و عقب برد
و دستیارش جیغ گوش کر کنی کشید.
دسته های صندلی را چسبیدم و به خودم گفتم بخشی از نمایش است.
شعبده باز به بریدن ادامه داد و جیغ ها بلندتر و دردناک تر شدند. جعبه تکان تکان
می خورد و خانم به ظاهر از شدت درد به خودش می پیچید. پاهایش وحشیانه
به هوا لگد می زدند. خون غلیظ زیر جعبه جمع شده بود و آرام آرام از گوشۀ میز
پایین می ریخت.
شعبده باز خم به ابرویش نیاورد. اره و دست هایش غرق در خون بودند و
همچنان عقب و جلو می رفت. عقب. جلو. حضار در سکوت محض فرو رفته بودند
و زن همچنان جیغ می کشید... تا اینکه صدای کرچ مانندی بلند شد و کاملا
بی حرکت ماند.
چند لیتر خون مصنوعی به کار برده بودند؟ داخل جعبه بود یا زیر لباس زن؟
کیفیت فوق العاده ای هم داشت، تنوع رنگ و نقاط تقریبا سیاه درونش طبیعی
جلوه می کرد. یا با بازیگرهای مشهور هالیوودی همکاری می کردند یا اسپانسر
کله گنده ای داشتند.
شعبده باز اره را زمین گذاشت و دو نصفۀ جعبه را سمتمان برگرداند. با دیدن دو
قسمت جدا شده و غرق در خون بدن که کاملا واقعی به نظر می رسیدند،
نفس ها در سینه حبس شد و پچ پچ ها بالا گرفت. تمرکزم را بیشتر روی جعبه
گذاشتم، به جز باقی ماندۀ حال به هم زن بدن زن، ظاهرا خالی و عادی بود.
شعبده باز دو تکه را به هم چسباند و لبخندی زد. چشم هایش درخشش
عجیبی داشتند، طوری که انگار هیجان لذت بخش جوّ را حس می کرد.
دست هایش را روی جعبه گذاشت، چشم هایش را بست و چند دقیقه ای
فقط نفس کشید.
چشم های خانم یکدفعه باز شدند. صدای تشویق حضار بلند شد. شعبده باز
در جعبه را باز گشود و کمک کرد زن از پله های صحنه پایین برود. لباسش غرق
در خون بود.
وقتی چراغ ها کم نور شدند و پرده ها بسته شد تا صحنه را تمیز کنند،
می توانستم قسم بخورم دهانم مزۀ آهن می دهد و بوی خون را حس می کنم.
...
«ادامه دارد...»
---------------
💎این اولین پاره از داستانیه که تازه شروع به نوشتنش کرده م *^*💎
از چنین موضوعاتی خوشم میاد و کلی ایدۀ کاراکترپردازی براش دارم.
ماجراش رو هم برنامه ریزی کرده م *^^*
فکر می کنم 25-20 پارت طولانی خواهد داشت ^-^
گر خدا بخواهد، یک روز کامل پستش می کنم... شاید بهمن ماه. ؛---؛🌟
---------------

هایی^^
چگونه اید؟
پوستر رمان خوشگل شده؟ اولش قصد نداشتم پوستر بزارم
ولی یهو تو پینترست این عکسو دیدم گفته عههه
چه شبیه جون میده واسه پستر
پارتای قبلم ویر زدم پستر گذاشتم:-)
ادامه...