.𝖄𝖔𝖚 𝖈𝖔𝖚𝖑𝖉 𝖉𝖔 𝖆𝖓𝖞𝖙𝖍𝖎𝖓𝖌, 𝖎𝖋 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖞𝖔𝖚 𝖉𝖆𝖗𝖊𝖉

پورتال ها

روی هر پورتالی کلیک کنید به اون بخش وارد می شید و کافیه برید پایین صفحه تا پست های مرتبط رو ببینید. ^0^ باقی موضوعات در بخش منوی وب قرار داره. (برای بهترین نما، گوشی/تبلت رو افقی بگیرید. ^^)

horse

اطلس🌎𝓓𝓸𝓸𝓶𝓵𝓪𝓷𝓭💎

داستان های سریالی و تک پارتی Doom

ستاره ها

داستان های تک پارتی

پیانو

تمرین های یک پیانیست آماتور

یه علم ناشناخته :)

#علم_طعنه_زدن

محفل من های قاتل

دل نوشته و اعترافات یک خرده جنایتکار

چالشی برای قلم های خوش تراش

چالش نویسندگی D:

نوشته‌ها

مطالب انتشار شده در وبلاگ

برخلاف چیزی که بهتون می گن، من قلب دارم.

💘داستان تک پارتی~به مناسبت ولنتاین💘

مثل بادکنکی تصورش می کنم که به نخی نازک از سرخرگ ها و سیاهرگ ها

زنجیر شده و از حفرۀ توخالی که دکترها درون قفسۀ سینه ام یافتند بیرون می زند.

نامرئی و غیرقابل لمس است اما می توانم ضربانش را حس کنم؛ مرا زنده نگه

می دارد.

وقتی بچه بودم آزمایش های فراوانی رویم انجام دادند؛ فعالیت و موقعیت قلبم

تمام قوانین پزشکی و آناتومی بدن را زیر سؤال می برد. هیچ کس نمی توانست

با تاباندن پرتوهای X یا گرفتن MRI قلبم را ببیند و توضیحی برای پدر و مادر

وحشت زده ام نداشتند که دلیل زنده بودن و نبض مچ هایم را توجیه کند. مدام

فرضیه می بافتند که من قلب ندارم و دیوارۀ رگ هایم با سلول های بافت قلب

یکی شده اند، اما من بهشان می گفتم قلبم را می بینم. درست همینجا. به فضای

خالی سمت راست صورتم، جایی که هالۀ معلق و روح وار قلبم را می دیدم

اشاره می کردم. در نسیمی که از دریچه های هوا به داخل می دمید تکان می خورد

و با ریتمی منظم می تپید. وقتی انگشتم از آن می گذشت انعکاس انفجاری از

گرما را در قفسۀ سینه ام حس می کردم. همینجاست. شناوره، مثل بادکنک.

با پرتوی X از هوا عکس انداختند و باز هم چیزی هویدا نشد.

پسربچۀ رنگ پریده و رنجوری بودم، شکننده و مریض احوال، جوری که اجازه

نداشتم آنطور که دلم می خواست حرکت کنم. هر چه قلبم از بدنم دورتر می شد،

سرمای بیشتری به وجودم رخنه می کرد. اگر زیاد تند می دویدم قلبم پشت سرم

جا می ماند و نخش به طرز دردناکی کشیده می شد، نفسم را می برید. اگر

ماشینی که داخلش نشسته بودم خیلی تند می رفت، تا لب مرز خفگی می رفتم

و ممکن بود از هوش بروم. اولین روزی که مرا به مهدکودک بردند، معلمم دستم را

گرفت و سعی کرد مرا به داخل ساختمان بکشد. پدر و مادرم برایم دست تکان

می دادند و قلبم جوری به مادرم چسبیده بود که چند قدم بیشتر دوام نیاوردم، از

شدت درد زمین خوردم و در خوابی عمیق مشابه مرگ فرو رفتم. صدای جیغ و

آژیر آمبولانس تنها چیزی است که از ادامۀ اتفاقات آن روز به خاطر می آورم.

با همۀ نگرانی های پدر و مادرم و پزشک خانوادگی مان، یاد گرفتم با قلب عجیب

و بادکنکی ام زندگی کنم و تا حد امکان عادی باشم. بعضی از معلم های دبستانم

خیال می کردند زیادی ادای آدم بزرگ ها را درمی آورم، ولی مسئله این بود که نیاز

داشتم مستقل بار بیایم. وقتی با اعتماد به نفس قدم برمی داشتم و با بدن خودم

راحت می بودم قلبم گوش به فرمان دنبالم می آمد و روزم با حادثه هایی مثل

روز اول مهدکودک سرم خراب نمی شد.

البته نه این که بگویم بچۀ گوشه گیری بودم. بخشی از اعتماد به نفسم برمی گشت

به این حقیقت که آدم های اطرافم چیزی بیش از چهرۀ گچ رنگ و پیکر استخوانی ام

می دیدند. دوست هایی داشتم که نسبت به وضعیت قلب نامرئی ام نصف کنجکاو

و نصف در شگفت بودند. شاید به معصومیت کودکانه ای برمی گشت که باعث

می شد دوستشان را که بیماری عجیبی دارد خاص و محترم بشمرند و سعی کنند

با او مهربان باشند. زنگ های تفریح کنارم قدم می زدند چون می دانستند نمی توانم

تند بدوم و وقتی رکس، قلدر کلاس پنجمی، مرا توی راهرو هل می داد و پسرۀ

خون آشام صدایم می زد، به سرعت مداخله می کردند و به نزدیک ترین معلم

خبر می دادند.

خلاصه بگویم، از شانس خوبم با مردمی آشنا شدم که مرا پذیرفتند. یاد گرفتم

هر روز بدون این که به خودم آسیب بزنم ورزش کنم و برای جبران لرزش همیشگی

نوک انگشتانم، زندگی سالمی را پیش بگیرم. رانندگی یاد گرفتم، بعد فهمیدم

وقتی با سرعتی آرام تر از حد معمول می رانم، چطور باید بوق های عصبانی

پشت سرم را نادیده بگیرم.

تابستان سال گذشته از دبیرستان فارغ التحصیل شدم و با اینکه قلبم زیاد از این بابت

خوشحال نبود، از دوستان و خانواده ام خداحافظی کرده، به کالجی در آن سوی

کشور پناه آوردم. پدر و مادرم در ابتدا نگران بودند ولی می دانستند بلدم از خودم

محافظت کنم.

بهار سال بعد، عاشق شدم.

سر کلاس شیمی، دو صندلی آن طرف تر می نشست. اگر من سرد و مریض بودم،

او مثل خورشید می ماند، گرم و درخشان و سرشار از آثار زندگی. موهای قرمز

آتشینش به شکل فرهای عروسکی روی شانه هایش پایین می افتاد و لبخند

شیطنت آمیزش مزین بود به کک و مک های کمرنگ و طلایی روی پوستش.

اولین باری که او را دیدم، قلبم از جا پرید و ضربانش سرعت گرفت.

با اتمام کلاس، از جا برخاستم و فهمیدم نمی توانم از او دور شوم. قلبم اجازه

نمی داد. بی صبرانه در هوا بال بال می زد و سعی داشت تا جای ممکن به او

نزدیک شود. آن قدر مرا آنجا نگه داشت که دختر از کنارم گذشت و از سالن خارج

شد. آنگاه قلبم به پرواز درآمد و مرا دنبالش کشاند. سرم بدجوری گیج رفت و

تلوتلوخوران دنبالش کردم.

می خواست طرف آن دختر برود. نیاز داشت به او برسد.

قدم زنان پیش می رفتم و قلبم مرا، مثل سگی که آن را به نوعی قلاده بسته اند،

با عجله دنبالش می کشید. ناگزیر به تعقیب دختر پرداختم و امیدوار بودم قلبم با

دیدن او که دارد از ساختمان بیرون می رود و پا به خیابان شلوغ می گذارد از دنبال

کردنش منصرف شود. این اتفاق نیفتاد. سعی کردم تا جای ممکن همرنگ جماعت

شوم اما شک نداشتم مردم دور و برم می توانستند تشخیص بدهند که دارم

کسی را بدون اطلاع خودش تعقیب می کنم.

سه خیابان آن طرف تر، با کم شدن جمعیت، از ترس این که دختر را تا خانه اش

دنبال کنیم و متوجه حضورم شود به تیر چراغ برق چنگ زدم.

فلز رنگی شوک سردی به انگشت های خیس عرقم وارد کرد و لحظه ای بعد، با

کشش ریسمان رگ های معلق، درد شدیدی در قفسۀ سینه ام پیچید. دیدم تار

شد و به سرفه افتادم. دنیا دور سرم می چرخید.

دختر به راه رفتن ادامه داد، قلبم هم به کشیدن من، طوری که انگار می خواست

بگوید باید بین دنبال کردنش و مردن خودم یکی را انتخاب کنم. نقاط سیاه و زرد

هربار پلک می زدم مقابل صورتم بالا و پایین می رفتند.

«لطفا،» با آخرین نفسم سرفه کردم. «لطفا بس کن.»

معجزه رخ داد و دختر موقرمز ایستاد. به اطراف نگاهی انداخت و مرا دید. اخم کرد،

طوری که انگار مطمئن نبود روی صحبتم با اوست یا نه.

کک و مک هایش زیر نور خیابان درخشید و در همان لحظه زانوهایم سست شد.

روی زمین افتادم و چیزی جز تاریکی محض به استقبالم نیامد.

========

وقتی به هوش آمدم، کنار تخت بیمارستان نشسته بود. نگرانی در چشم های

آبی روشنش موج می زد. دید که تکان می خورم، آه کوچکی کشید و روی

صندلی به جلو خم شد.

با اشتیاقی بیش از آنچه انتظار داشتم، گفت: «خدا رو شکر. داشتی من رو

می ترسوندی.»

بعد نگاه دقیقی به صورتم انداخت. «دکترها می گن قلب نداری. چطور ممکنه؟»

تته پته کنان جواب دادم: «م-من قلب دارم...» از رک بودنش حیرت کرده بودم.

«اون درست...»

دست دراز کردم تا نشانش بدهم، بعد متوجه شدم او فکر می کند دارم به خودش

اشاره می کنم. چون همانجا، درون قفسۀ سینۀ دختر، کمی متمایل به چپ،

روح قلب من کنار قلبش جا خوش کرده بود، مثل بچه گربه ای که منبع گرما را یافته.

حس می کردم بدنم دارد گرم می شود. دستم را پایین آوردم.

«داستانش طولانیه.»

پرستاری داخل آمد و گواهی پزشک خانوادگی مان را به او دادم، نامه ای که

تمام اطلاعات مربوط به وضعیت ناشناخته ام را توضیح می داد. پرستار مدتی بعد

برگشت، چند سؤال از من پرسید، نبض و فشار خونم را اندازه گرفت. در آخر،

دختر موقرمز بلند شد که برود.

«دیگه باید برم. مراقب خودت باش، باشه؟»

قلبم به معنی واقعی کلمه پایین افتاد و وقتی قدمی از من فاصله گرفت نزدیک

بود فریاد بزنم که نرود. ولی قبل از آن که بتوانم به حرف بیایم رو به من چرخید و

لبخند زد.

«فردا بعدازظهر، بعد کلاس ها، میام بهت سر می زنم.»

این واژه ها درمان معجزه آسایم بودند. قلبم آرام گرفت و بالاخره کنارم معلق ماند.

========

اسم دختر لارا بود و او نیمۀ زندگی ام شد.

بعد از این که بیمارستان مرا ترخیص کرد، کنارم ماند و کمک کرد راه بروم. سر راه

رفت و برگشت به کالج همدیگر را می دیدیم، همینطور سر کلاس شیمی، عصرها

توی کافه و در اتاق مطالعۀ خوابگاه. قلبم از چسبیدن به قلب او لذت می برد و

شدت خوشحالی که از کنار او بودن بهم دست می داد غیرقابل توصیف بود. حس

زنده بودن داشت. شاید فقط تصور من بود، اما هر روز به هم نزدیک تر می شدیم

و گونه هایم رنگ بیشتری به خودشان می گرفتند. به جایی رسید که روزها

طلوع خورشید را روی پشت بام تماشا می کردیم و شب ها زیر مهتاب می رقصیدیم.

بعدازظهرها روی چمن های پارک دراز می کشیدیم و زیر باران تابستانی دست های

یکدیگر را می فشردیم.

هربار که می خواست برود پیشنهاد می دادم دوباره همدیگر را ببینیم. سر تکان

دادن و لبخند گرمش کافی بود تا قلبم را به من برگرداند.

شنبۀ هفتۀ گذشته روز ولنتاین بود و می خواستم برایش گل ببرم.

گل رز و نامه به دست در پیاده رو قدم می زدم و کلمات را در ذهنم مرور می کردم.

وقتی سر و صدا و آژیر پلیس به گوشم رسید، زیاد توجهی نشان ندادم، ولی بعد

مردم از جلویم کنار رفتند و خرده های شیشۀ پخش شده روی آسفالت و ماشین

آمبولانس به چشمم خورد.

ضربانم تند شد. انگار قلبم زودتر از خودم می دانست چه اتفاقی افتاده. قبل از

این که بتوانم نگاه دقیق تری بیندازم، متوجه خون روی زمین شوم یا چشمم به

موهای قرمز بیرون زده از تخت درون آمبولانس بیفتد، دلم هری ریخت، از پاهای

جمعیت گذشت و مرا دنبالش کشاند. از درد به خودم پیچیدم و ردی از گلبرگ های

رز پشت سرم به جا گذاشتم.

یه حادثه بود. کسی داشت گریه می کرد. حواسم نبود، اصلا ندیدمش. اوه خدای

من...

آژیر همچنان جیغ می زد و مردم خیره نگاه می کردند. لارا پیش از رسیدن به

بیمارستان جان داد.

========

عدۀ کمی به تشییع جنازۀ لارا دعوت شده بودند. فقط خانواده و ده دوازده نفر از

دوستانش. احتمالا راجع به من به خانواده اش گفته بود چون مرا می شناختند.

دور قبر جمع شدیم و تماشا کردیم که تابوت برها چطور تابوت کوچک و چوبی اش را

زیر زمین گذاشتند. رزهای باقی مانده را پرپر کردم و گلبرگ هایشان را روی

قبرش ریختم.

بعد از مراسم، مادر لارا از من دعوت کرد برای صرف ناهار بهشان بپیوندم. پیش از

آن که بتوانم پاسخی دهم، قلبم با ملایمت مرا سمت قبر لارا کشید.

گفتم: «فکر کنم یکم دیگه اینجا بمونم. می خوام... می خوام باهاش حرف بزنم.»

سر تکان داد و طولی نکشید که در قبرستان کوچک تنها شدم. به محض این که

آخرین ماشین دور زد و رفت، قلبم از جایگاه همیشگی اش بیرون جهید و مرا

مقابل قبر، روی زانوهایم انداخت. نفس کوتاهی کشیدم و به سینه ام چنگ زدم.

نجوا کردم: «می دونم.» اشک ها روی گونه هایم پایین غلتیدند. «می دونم، منم

دارم درد می کشم.»

تقریبا می توانستم صدای گریه کردنش را بشنوم. لرزش قدیمی دست هایم

برگشت و بدنم به سردی و سنگینی سنگ شد.

همان جا نشستیم و تا شب عزاداری کردیم.

بعد، در کمال حیرتم، قلبم دوباره مرا کشید.

به جای این که طبق معمول مجبورم کند راه بروم، مستقیم درون زمین فرو رفت،

خاک مرطوب و سردی که استخوان هایم را منجمد کرد و باعث شد به خودم

بلرزم. طولی نکشید که مجبور شدم سینه خیز روی زمین بخوابم، با این حال

قلبم دست از کشیدن برنداشت.

می خواست به او برسد.

آرام گفتم: «بس کن.»

محکم تر کشید. فشار خفیف قفسۀ سینه ام به دردی سوراخ کنند تبدیل شد و

عرق سرد پشت گردنم نشست.

ناله کردم. «بس کن. می گم بس کن، اون رفته.»

دست از کشیدن برنداشت. سرم از شدت درد گیج می رفت و نفسم به سختی

بالا می آمد.

«لطفا تمومش کن، داری من رو می کُشی...»

قلبم گوش نداد. به نظر نمی رسید برایش مهم باشد. به خاک چنگ زدم و

انگشت هایم به راحتی داخل گل نرم فرو رفت. قلبم مرا پایین کشید.

می خواست لارا را ببیند. باید لارا را می دید. او نیمۀ جانم بود. گرما و نورم. دفن شده

زیر زمین.

دست های لرزانم خاک را مشت مشت بلند کرد و کنار ریخت. سریع و سریع و

سریع تر، تا اینکه افکارم محو شد، زمان معنی خودش را از دست داد و تنها ته رنگ

اراده به زنده ماندن بود که مرا پیش می برد. خرده سنگ های ریز و تودۀ گل زیر

ناخن هایم زخمی ام کرد ولی در برابر درد قفسۀ سینه ام هیچ بود. قلبم با بی رحمی

تمام تهدید می کرد که اگر از او اطاعت نکنم مرا به کشتن می دهد.

قسم می خورم فقط می خواستم زنده بمانم.

قسم می خورم.

می دانم باور کردن این که من یک آدم روانی نیستم سخت است، مخصوصا اگر مرا

در حالی بیابید که جسد لارا کینلی را از قبرش بیرون می کشم و توی پیراهنش

گریه می کنم. می دانم خانواده اش از چنین صحنۀ مشمئزکننده ای حالشان به

هم می خورد و دوستانش به خاطر تجاوز به بدن بی روحی که در پی آرامش

بوده از من متنفر خواهند شد.

می دانم که، هر کس این نوشته ها را بخواند رو به آسمان کرده و دعا می کند

من به معنی واقعی کلمه قلبی نداشتم و از اول مرده به دنیا می آمدم.

اما من قلب دارم. خواهش می کنم باور کنید. در سلول این زندان نمی توانم زیاد

تکان بخورم ولی قلبم حتی اینجا و الان هم سعی دارد مرا طرف عشقش بکشد.

دیروز یکی از نگهبان ها با لحنی تمسخرآمیز بهم گفت خانوادۀ لارا تصمیم گرفته اند

جسدش را بسوزانند و خاکسترش را در هوا پخش کنند تا دست آدم هایی مثل

من دیگر به او نرسد. از آن موقع تا به حال نتوانسته ام از کنار در جنب بخورم.

قلبم سعی دارد مرا از سلول بیرون بکشد اما اینجا دیگر خبری از گل نرم قبرستان

نیست. بدنم ضعیف و پوست دست هایم پاره پاره است، امکان ندارد بتوانم

دست خالی از زندان بگریزم.

نمی دانم اصلا قرار است آزادم کنند یا نه. صادقانه بگویم نمی دانم از کدام بیشتر

می ترسم: انقدر اینجا بمانم و به نگهبان ها التماس کنم صداقتم را باور کنند تا

جایی که قلبم بالاخره خودش را از بدنم بکَند و چیزی جز جسد بی جانم روی

زمین باقی نگذارد، یا این که آزاد شوم و سر از دنیایی در بیاورم که لارا فقط به شکل

توده ای خاکستر سوار بر باد در آن وجود دارد. بادی که احتمالا ذرات ریز لارا را در

شش رهگذران فرو می برد.

قلبم قصد دارد دانه دانۀ خاکسترهایش را بیابد و او را به آغوشم بازگرداند.

💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 سه شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۲ - 19:1

تازه وارد~ظلم

پارت سه، پس از مدت ها.

هشدار دوستانه: عذر می خوام خوانندۀ گرامی، اما از الان بدون

که چون کاراکتر اصلی این داستان خودت محسوب می شی

قراره بدجوری زجرت بدم. D:~

برای خوندن این داستان، حتما باید قوانین و هشدارهای مربوط به

اون رو خونده باشید. ^^

برچسب‌ها: تازه وارد, پارت سه
💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۲ - 23:53

باز هم طعنه

می پرسی چرا وقتی برام مشکلی ایجاد می کنی نمیام درباره ش با

خودت حرف بزنم؟ چون مثل این می مونه که وقتی مالاریا گرفتی بری با

پشۀ آنوفل دربارۀ علائم بیماریت گپ بزنی.

➴➵➶➴➵➶➴➵➶

یه لطف کوچولو در حقم می کنی؟ به محفل منفی باف های ذهنت بگو

یه دقیقه بی حرکت بشینن سر جاشون و زیپ دهنشون رو بکشن.

➴➵➶➴➵➶➴➵➶

"آداب و رسوم" عنوان عامیانه تر فشار نظیر مرده ها روی زنده هاست.

➴➵➶➴➵➶➴➵➶

و یک هفتۀ کسالت بار دیگه هم بدون این که به طرز معجزه آسایی

میلیاردر بشم گذشت.

➴➵➶➴➵➶➴➵➶

شجاعت یعنی بدونی قراره درد داشته باشه و با این حال انجامش بدی.

حماقت هم یعنی همین.

حالا می فهمی زندگی چرا سخته؟

➴➵➶➴➵➶➴➵➶

من هیچ وقت چیزهایی رو که می نویسم تموم نمی کن...

➴➵➶➴➵➶➴➵➶

خوش بین، بدبین و واقع بین عزیز،

وقتی شما مشغول بحث و جدل سر مقدار آب توی لیوان بودید، من

نوشیدمش!

با احترام،

- فرصت بین.

➴➵➶➴➵➶➴➵➶

این "با پنبه سر بریدن" داره بیش از حد انتظارم طول می کشه.

➴➵➶➴➵➶➴➵➶

آروم باش، اینجا همه دیوونه ن... مسابقه ای در کار نیست.

➴➵➶➴➵➶➴➵➶

اوه محض رضای خدا، تو هنوز نفس می کشی؟

➴➵➶➴➵➶➴➵➶

و شما، آقای محترم... ببخشید گفتم محترم، از دهنم پرید.

➴➵➶➴➵➶➴➵➶

ممنون می شم مزارت رو مفقود کنی.

➴➵➶➴➵➶➴➵➶

بین تمام دروغگوهایی که توی زندگی م گفته م، "شوخی کردم" دروغ

مورد علاقه مه.

برچسب‌ها: طعنه
💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۲ - 1:7

علم. یا. ثروت؟

علم. واژه‌ای که تنها سه حرف دارد، ولی چه چیزها که پشتش نهفته نیست. چه

شاخه‌هایی که ندارد. محدودیت نمی‌شناسد. همه آن را به زبان جاری می‌کنند.

بعضی به آن بدگمان‌‌اند، و بعضی جانشان را در راه رشدش فدا می کنند. علم چیست؟

علم دانستن است. راجع به هر چیز. همه چیز. از آن قطره شبنمی که سحرگاه

روی برگ می‌نشیند گرفته، تا ماگمای خشمگینی که با انفجار پیکر ضدگلوله‌ی

زمین را می‌شکافد و از زندان صدساله‌اش رها می‌شود.

ثروت. واژه‌ای است چهارحرفی. با واج‌هایی که توهمی از شأن و مقام در ذهن

پدید می‌آورند. بعضی زبان‌ها در طول زندگی هرگز فرصت ادا کردن این واژه را به دست

نخواهند آورد. برخی هم، از ابتدا آن را در چنگالشان دارند و در نهایت همراه با همان

دفن می‌شوند. کمتر کسی هست که جانش را فدا کند تا به ثروت برسد. چرا که ثروت

بدون جان آدمی معنا نداشته، ندارد و نخواهد داشت.

به راستی که چرا چنین است؟ چرا وجود علم به وجود آدمی وابسته نیست اما

وجود ثروت، هست؟ شاید چون آدمی خود ثروت را ساخته. ثروتی که معادل بی‌معنایی

است! ثروت باید غنی باشد. ولی کیست که غنیمت را تعریف کند؟ کیست که به

یک تکه کاغذ، صدف، یا فلزی گرد و درخشان بهایی بدین گرانی بدهد؟ همین آدمی.

همین بشر. شاید هم دلیلش تنها ‌آدم‌های خودخواه جامعۀ امروزی‌اند. خواه و ناخواه

به فکر ثروت‌اندوزی و تصاحب ارزش؛ ارزشی که خودشان تعریفش کرده‌اند و در حقیقت؟

وجود ندارد.

به اطراف می‌نگرم. چه می‌بینم؟ زندگی‌ام پر شده از بحث‌ها و جدل‌ها. کشش‌ها

و تقلاها. بر سر چه؟ تک اسکناسی که گویا از آسمان وسط خیابانی شلوغ فرود

آمده، بر تخت کبودی نشسته و ادعای فرمانروایی دارد.

علم. یا. ثروت.

هر دو طرفدار دارند. جست‌وجوی هر یک می‌تواند سرنوشت خوب یا بدی رقم بزند.

هر دو تاریخچه‌ای طولانی و با قدمت دارند. (بماند که تاریخ علم، مربوط به

گذشته‌هایی دورتر از آنی است که ثروت در آن نقش داشته باشد.)

آیزاک آسیموف سخن زیبایی دارد که می‌گوید: «علم مجموعه قوانینی است که

ما را از دروغ گفتن به یکدیگر باز می‌دارد.» حقیقت‌جوی درونم، با نفرت آتشینش

به دروغ و عشق بی‌پایانش به حقیقت، همواره رابطۀ خوبی با علم داشته است.

من نیز خواهان علم هستم. خواهان معنا. ولی... شاید اینطور برداشت شود که

این تحلیل شخصی ام محسوب می شود، و نه استدلال منطقی ای مبنی بر

برتر بودن علم بر ثروت.

حقیقت جو می گوید:

«علم می تواند عمل جراحی کند. ثروت می تواند هزینۀ عمل را متقبل شود، اما

نمی تواند زیبایی را بخرد.

علم می تواند کتاب بنویسد. ثروت می تواند تمام کتاب های دنیا را از آن خودش کند،

ولی نمی تواند به خرد برسد.

علم می تواند هر آنچه را که به ظاهر آدمی زینت است، بسازد. ثروت می تواند

تمام غنائم و زینت های جهان را بگیرد، اما نمی تواند شخصیتی خوب و قلبی

سالم را برای صاحبش تضمین کند.»

به عبارتی، می خواهد یکی از تفاوت های این دو واژه را پررنگ تر به تصویر بکشد:

این حقیقت که ثروت، محدودیت دارد. این محدودیت ها از چه سرچشمه می گیرند؟

از نیاز. و از نیّت. نیت کسی که به دنبال علم اندوزی است یک چیز است. و قصد

و نیاز کسی که به دنبال ثروت اندوزی است، یک چیز دیگر.

اما حدود مرز بین علم و ثروت چیست؟ آنجا که معلمی بابت آموختن علم پول

طلب می‌کند یا دوستی بابت ارسال قسمت‌هایی از یک سریال با زیرنویس

قیمت می‌گذارد، یا نانوایی نان می‌فروشد یا هزار و یک مثال از درآمدزایی؟ آیا

این‌ها تضادی بر فرضیه‌ی پشت این سؤال: علم یا ثروت ایجاد نمی‌کنند؟ شاید هم

مشکل از پرسش است، یا سازمان‌دهی تمدن‌ها. با این حال، حفظ انگیزه برای:

صرف وقت در ازای سود، صرف حس در برابر حس و صرف انرژی در ازای هدف،

حاکم‌اند. کیست که بگوید کدام به نظر اخلاقی "درست" است یا "نادرست"؟

مسئله فراتر از این‌هاست. آنجا که خود را لب مرز پرتگاه سقوط در منجلاب فقر

می‌یابی، با خود فکر خواهی کرد که اگر به ازای هر نفس کشیدن سکه‌ای به تو

می‌دادند یا با هر تپش قلب، اسکناسی گرفته بودی، حالا کجا سیر می‌کردی. نه؟

این خودخواهانه است؟ به احتمال زیاد. ولی واقع‌بینانه هم هست. ارزش وقت و

علم با هم به مراتب بیشتر تر از علم خالی است، آن هم در زمانه‌ای که مردم

زمان‌دزد شده‌اند.

💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۲ - 23:24

من توی داروخونۀ بیمارستان کار می کنم و غلط نکنم دوستم سعی داره بیمارها رو به کشتن بده.

😈داستان تک پارتی~مربوط به سریال "آزمایش روز قیامت"😈

ریشی به عنوان مسئول بخش مرده شورخانه، در اعماق ساختمان اصلی بیمارستان

کار می کرد، برای همین وقتی کنج داروخانه یافتمش، متعجب شدم. به محض ورودم،

با چشم های گشاد دست هایش را از ردیف قفسه های طبقه بندی شده، پر از

قوطی قرص و سرنگ های پلاستیکی، عقب کشید. روی هر قوطی برچسبی بنفش

با دست خط ریز من به چشم می خورد.

«الین!» دست هایش را داخل جیب های روپوش سفیدش فرو برد. «امروز اومدی که!»

چشم هایم را ریز کردم. «البته. سه شنبه ست. اینجا چی کار می کنی؟»

ریشی از قفسه ها فاصله گرفت و با صدایی آرام جواب داد: «آه، ببخشید. فکر کردم...»

«اصلا چطور اومدی داخل؟ کی تو رو راه داد؟»

اسپیکرهای نصب شده روی دیوار خش خش کنان حرفم را بریدند و صدای ضعیفی

پخش شد: «کد آبی، کد آبی. طبقۀ چهارم، اتاق 430.»

ریشی نگاهش را دزدید. همیشه موهای مرتبش را به دقت شانه می زد و ژل براق

روی آن نور مهتابی های بالای سرمان را منعکس می کرد. شاید بی ادبانه باشد که

بگویی کسی برای پرسه زدن دور و بر مردگان ساخته شده، اما درمورد ریشی، دست

خودم نبود و واقعا اینطور فکر می کردم. لحن یکنواخت، سرعت آهستۀ واژه ها،

پلک های نازک، پوست رنگ پریده؛ طوری که آرام راه می رفت و به نظر می رسید

اطرافش را با نگاهی پر احترام و متین از نظر می گذراند.

اولین باری که توی دانشکدۀ پزشکی جسد تشریح کردیم، جوری با خونسردی

به چهرۀ سوخته و شکم پاره شده زل زده بود که با خودم گفتم به دنیای مردگان

تعلق دارد.

هر دو همان روز انصراف دادیم. هیچ وقت نپرسیدم او چرا این کار را کرد.

«الین.»

«بله؟»

ریشی لبخند زد. غمناک بود، فقط یک کشیدگی ریز گوشۀ چشم هایش. سرش را

تکان داد و بدون به زبان آوردن حتی یک کلمه از کنارم رد شد و سمت در رفت.

«هی.» شانه اش را چسبیدم. «جواب سؤالم رو ندادی. کی اجازه داد بیای اینجا؟»

«در باز بود.»

«چرا اومدی؟ چی توی جیبت گذاشتی؟»

کمی صاف تر ایستاد. می توانستم انقباض شانه هایش را زیر انگشت هایم

حس کنم.

«زود باش. ردش کن بیاد.»

آه کشید، دست برد درون جیبش و سه عدد قرص سفید بیرون آورد. آن ها را گرفتم

و اخم کردم. «اکسی کدون؟»

زیرلب گفت: «لازمش داشتم. برای پوستم.»

به زخم های کهنه و صورتی رنگی که از زیر گوش تا دور گردنش ادامه داشت نگاهی

انداختم. قبلا با همان نجوای محرمانه و روح وار برایم توضیح داده بود که زخم هایش

جامانده از بیماری وخیمی اند که وقتی به دنیا آمد تقریبا جانش را گرفتند.

«فکر کردم دیگه خوب شدی.»

ریشی سرش را به نشانۀ نفی تکان داد. «هنوز هم یه وقت هایی درد می گیره.»

صدای اسپیکرها دوباره بلند شد. «کد آبی، کد آبی. طبقۀ چهارم، اتاق 427.»

«می خوای از دکتر ترینی بخوام یه نگاهی بهشون بندازه؟»

«نه، خوبم.»

«ریشی...»

سرش را بالا آورد و گلویم خشک شد. چشم هایش قرمز بود، طوری که انگار گریه

کرده است، هرچند حاضرم قسم بخورم تا چند ثانیۀ پیش اینطور نبود. نفس لرزان

و عمیقی کشید و لبخند کمرنگی تحویلم داد. «من خوبم، الین. فقط یه روز کاری

دیگه ست. یه سه شنبه مثل همۀ هفته های پیش، باشه؟»

«چی...»

«بعدا می بینمت.»

به راهرو قدم گذاشت و خواستم دنبالش بروم، اما خانم جوانی با چهره ای خشمگین

سد راهم شد.

«هی، تو اینجا کار می کنی؟ الان پونزده دقیقه ست که نسخه به دست منتظرم

و قسم می خورم اگه...»

«کد آبی، کد آبی. طبقۀ سوم، اتاق 389.»

«... وقتی برگشتم ماشینم جریمه شده باشه مجبورت می کنم پرداخت کنی!»

«بله، خانم.» قانع کننده ترین لبخندی را که در توانم بود روی لب هایم نشاندم.

«بابت تأخیر متأسفم. می تونم نسخه تون رو ببینم؟»

زن تکه کاغذی را روی میزم گذاشت. از روی شانه اش نگاهی انداختم. آن طرف

آسانسور شیشه ای که بین داروخانه و ورودی بیمارستان نصب شده بود ریشی را

دیدم که مقابل مجسمۀ فرشتۀ درمانگر زانو زده و طوری که انگار دارد دعا می خواند

کف دست هایش را به هم چسبانده است.

چنین حرکتی را هرگز از او ندیده بودم. در واقع، کم پیش می آمد جایی غیر از

مرده شورخانه بپلکد.

«هی! می گم جای پارکم بده...»

«می بخشید. زیاد طول نمی کشه.»

وقتی رو برگرداندم تا داروها را از روی قفسه بردارم، دیدم که حین خاراندن گوشۀ

گردنش کیف پولش را باز می کند و فقط یک لحظه فکر کردم رگه ای از زخم های

صورتی رنگ روی پوستش دیدم.

========

قرص ها عجیب بودند.

ممکن بود به نظر هر آدم عادی مشابه به نظر برسند، ولی من سال ها قرص دستم

گرفته بودم. اندازه، شکل و رنگ محتوای هر یک از قوطی ها را می شناختم.

فرورفتگی های ریز سطحشان، حروف حکاکی شده و اعدادی که گاهی روی

قرص ها به چشم می خورد. بیش از هر چیز، می دانستم انواع خاص قرص ها

توی دست هایم چه حسی دارند؛ و حس این قرص ها درست نبود.

یکی از قرص های بیضی شکل و صورتی رنگ را که برچسبش می گفت

AMOXIL 500 است از وسط نصف کردم. زیادی راحت شکست و به جای اینکه

رنگ و حالت گچ مانند خود را حفظ کند، پودری خاکستری و نرم از آن بیرون ریخت.

به کف دستم خیره ماندم. کوچک ترین نفس کافی بود تا غبار پف دار را از روی دستم

کنار بزند. رایحۀ عجیبی در هوا پیچید، انگار که تاریخ مصرف چیزی گذشته باشد.

آموکسی سیلین دیگری برداشتم و از وسط شکافتم. دوباره خرد شد. قرص بعدی

هم همینطور. و بعدی، و بعدی. دستم را دراز کردم و نزدیک ترین قوطی متاکسالون

را برداشتم. یکی از قرص های سفیدرنگ را بیرون آوردم. به محض اینکه انگشتم را

به آن فشردم، همان پودر ناآشنا از دلش بیرون آمد.

«کد آبی، کد آبی. طبقۀ سوم، اتاق 301.»

دوان دوان از بخش داروخانه خارج شدم، زن چشم غره ای تحویلم داد اما به او محل

نگذاشتم. آسانسور را دور زدم و به مجسمۀ فرشته با بال های برافراشته و

دست های جلوآمده اش خیره شدم. ریشی رفته بود.

«متأسفم، خانم. باید داروهاتون رو از جای دیگه ای تهیه کنید. ما... تموم کردیم.»

«شوخیت گرفته؟»

«بابت وضعیت پیش اومده عذر می خوام. اگر تمایل داشته باشید می تونم از انبار

بخوام براتون بیارن یا آدرس داروخونه های اطراف رو براتون بنویسم.»

با تشر گفت: «نه دیگه، نمی خواد. ظاهرا به هیچ دردی نمی خورین.»

رو برگرداند که برود و حاضر بودم قسم بخورم زخم های روی گردنش گسترش یافته اند.

هرچند فرصت نکردم نگاه دقیق تری بیندازم، چون باید باعجله سمت انبار می دویدم

تا به میشل، سرپرست و ناظر طبقه بندی داروها زنگ بزنم.

========

«کد آبی، کد آبی. طبقۀ دوم، اتاق 288.»

تلفن همینطور بوق می خورد.

«کد آبی، کد آبی. طبقۀ دوم، اتاق 275.»

«ک-کد آبی. طبقۀ دوم، اتاق 238.»

پشت گردنم سوزشی حس کردم. به ساعت دیواری چشم دوختم. کمی از ظهر

گذشته بود، میشل حالاحالاها سر کار نمی آمد.

«کد آبی. طبقۀ دوم، اتاق 202.»

به انبوه پودر خاکستری روی میز کارم خیره ماندم. اسپیکرها به خش خش افتاده بودند.

«کد نقره ای. کد نقره ای. طبقۀ دوم، اتاق 210B، دکتر ترینی...»

صدا به ناگاه قطع شد، انگار شخص پشت میکروفون نمی توانست به خوبی نفس

بکشد.

«د-دکتر ترینی. اوه، خدای من...»

سر و صدای آشوبناکی از اسپیکر بلند شد، به دنبال داد و فریاد چند نفر. کسی

صاف توی میکروفون نفس کشید و این واژه ها را به زبان آورد:

«کد نقره ای. ط-طبقۀ دوم... دکتر ترینی، دکتر ژانگ، و... و یکی از مریض هاشون.

رفتار عجیبی ازشون سر زده. از طبقۀ دوم دور بمونید.»

چراغ ها چشمک زدند و برق به کل قطع شد. چاردیواری کوچک اتاق انبار در

سیاهی محض فرو رفت.

صدای اسپیکرها دیگر نجوایی بیش نبود، و خش خش پارازیت آن را خدشه دار

می کرد.

«کد قرمز. مرکز خدمات پزشکی و نیازهای درمانی پرسنل. از طبقات دوم و سوم،

و چهارم دور بمونید. بیمارها مسلح اند. تکرار می کنم، بیمارها...»

صدا به سرفه افتاد، بعد دیوانه وار خندید.

«اووف! خیلی هم بد درد داره. مرکز خدمات پزشکی و نیازهای درمانی پرسنل.

یکی برق رو قطع کرده. ژنراتورها کار نمی کنن. کد خاکستری. هر کسی که با

خاموش شدن دستگاه ها نمرده داره از درد به خودش می پیچه. چپ و راست

سعی دارن خودشون رو بکشن، ولی...»

صدا به طرز غیرمنتظره ای قطع شد.

لحظه ای بی حرکت و ماتم زده در تاریکی ایستادم. سپس تلوتلوخوران سمت در دویدم.

همۀ برق های بیمارستان خاموش بود. آفتاب کم سوی بعدازظهر از شیشه های

خاک گرفتۀ سقف به داخل می تابید و همه چیز را خاکستری جلوه می داد.

فقط وقتی به میز پذیرش رسیدم پیرمردی را دیدم که روی زمین به خودش می پیچید.

پوست چروکیده اش با تاول های صورتی پوشیده شده بود.

«خدایا...» کنارش زانو زدم. «شما حالتون خوبه؟ چه خبر شده؟»

چشم های آلوده به لکه های شیری رنگ طرف صورتم چرخیدند. نفسش به سختی

بالا می آمد. از لای تاول ها مایع شفافی قطره قطره بیرون می چکید و روی چین های

پوستش سر می خورد.

بلندتر پرسیدم: «چی شده؟ کی این بلا رو سرتون آورده؟»

پیرمرد خواست چیزی بگوید اما زبان بادکرده اش توانایی صحبت نداشت.

اطراف را از نظر گذراندم. هیچ حرکتی نمی دیدم. سالن ورودی خالی بود، یا حداقل

در اولین نگاه اینطور به نظر می رسید. بعد متوجه شدم متصدی های پذیرش زیر میز

افتاده اند و آسانسور شیشه ای بین طبقۀ اول و دوم گیر کرده، شش سرنشینش را

پایین انداخته است.

چشم های پیرمرد درون جمجمه اش به عقب برگشتند و سرش بی جان به یک طرف

خم شد.

سوزش گردنم حالا به پشت شانه هایم هم می رسید. یقۀ روپوش سفیدم را کنار

زدم تا بررسی اش کنم.

تاول های ریز روی پوستم جوانه زده بودند. بوی تعفن برانگیز و شیرینی به مشامم

رسید. شبیه عرق آمیخته به گلاب.

حالم ناجور بود. عق زدم و سریع یقه ام را بالا کشیدم، اما تماس پارچه با نشان های

گلگون پوستی ام جرقه های درد را در وجودم دواند. فریاد زدم و روپوش را از تنم کندم.

یقه اش خون آلود بود.

با صدای گرفته گفتم: «ریشی،» به سختی روی پاهایم ایستادم. «ریشی!»

مطمئن بودم ربطی به این ماجرا دارد. شاید چون خطوط صورتی رنگ روی گردنم

شباهت زیادی به زخم های او داشت، درست کمی بعد از آن که مچش را حین

کش رفتن داروها گرفته بودم قرص ها عوض شدند و ریشی هم به طرز عجیبی

غیبش زد.

شاید هم به خاطر این که، از همان دوران دانشگاه، همیشه می دانستم او به

این دنیا تعلق ندارد.

در هر صورت، سکوت سالن ورودی پابرجا ماند. باتردید سمت پله ها دویدم.

مرده شورخانه زیر زمین بود، پایین راه پلۀ پیچ و تاب دار درخشان. چراغ قوۀ تلفن

همراهم را روشن کردم. رد نور با هر قدمی که برمی داشتم روی دیوارها می رقصید.

راه پله هم به طرز عجیبی خالی بود، اما بوی آشنای پوسیدگی و مرگ در هوا

می پیچید.

قدم هایم بی صداتر شدند. چراغ قوه را پایین گرفتم. لایۀ نازکی از پودر خاکستری

زمین را فرش می کرد. چیزی فرای گرد و خاکی که معمولا روی پله ها می نشست.

از آخرین پله پایین آمدم و پیچیدم سمت چپ. نزدیک بود با سر به یکی از درهای

شیشه ای مرده شورخانه بخورم. درب خودکار یک کارتخوان کنارش داشت ولی

در غیاب برق، درها باز مانده بودند.

شانه هایم درد می کرد. قفسۀ سینه ام هم داشت می سوخت. حتی فکر کردن

به پیشروی نقاط قرمز روی پوستم عذاب آور بود.

بدون هیچ تردیدی پا به مرده شورخانه گذاشتم. بوی جسدهای درحال پوسیدن

قوی تر شد.

صدا زدم: «ریشی؟ ریشی، لطفا بیا بیرون.»

صدای گرفته ای از یکی از اتاق های کناری درآمد. نیم نگاهی نثارش کردم. یک جفت

درب فلزی. رویشان نوشته بودند: سردخانه.

«ریشی؟»

محتاطانه وارد شدم. دیوارهای اتاق با درهای سفیدی اشغال شده بود که در

اولین نگاه شبیه کابینت یا کشوهای بزرگ به نظر می رسیدند.

صدا از یکی از درهای نزدیک به سطح زمین می آمد.

به سرعت قفسه را بیرون کشیدم. هوایی به سردی یخ از جعبۀ تابوت مانند بیرون

دمید. نور چراغ قوه ام روی شخصی افتاد که دست و پایش را بسته و رویش پارچه

کشیده بودند. سعی داشت خودش را رها کند، ولی طناب بارها و بارها دورش

می پیچید و محکم گره خورده بود.

«ا-الین...»

«میشل؟»

مضطربانه دور اتاق گشتم. موفق شدم تیغه ای تیز روی زمین بیابم که به نوک

چاقوهای جراحی شباهت داشت. کیسۀ حامل انسان را از قفسه بیرون کشیدم،

طناب را بریدم و پارچه را کنار زدم.

صورت میشل با رگه های قرمز و صورتی خط خطی شده و جایی که طناب به

تاول ها فشار می آورد، ردی از خون روی روپوش آزمایشگاهی اش به جا گذاشته بود.

ناله کرد و به خودش لرزید. حتی کره های چشمش هم می لرزیدند.

نجوا کرد: «الین. از اینجا بزن بیرون. تا می تونی دور شو.»

«چی شده؟»

«دوستت. اونی که اینجا کار می کنه.»

«ریشی؟»

«آره.»

میشل به سرفه افتاد و روی زمین غلت زد. روپوش سفیدش بیشتر و بیشتر

آغشته به سرخ شد.

«میشل...»

«گوش کن. اون یه چیزی می دونه که ما نمی دونیم. با یه شیطان قرارداد بسته

یا... یه چیزی توی این مایه ها. دیروز ازم خواست بهت بگم امروز نیای سر کار و

منم فکر کردم داره چرند می گه و گوش ندادم...»

سرفه کرد و خون از دهانش روی کاشی های زمین چکید.

«داره میاد.» هر نفس تقلا بود. «اون شیطان، خودش داره میاد اینجا. اون... بیماری

میاره یا حداقل میشه بیماری صداش کرد. گفته جون همه مون رو می گیره.»

گزند سوزناک تا پایین ستون مهره هایم نبض می زد. خفه کننده بود.

«من حرف هاش رو باور نکردم.» میشل آه کشید. «اون هم خوشش نیومد. من رو

اینجا زندانی کرد تا منجمد بشم و به آرومی بمیرم اما تو... شاید برای نجات جونت

دیر نشده باشه. فرار کن.»

«نمی تونم... ب-باید تو رو از اینجا ببرم.»

«کار من تمومه. فقط برو!»

بازوی میشل را چسبیدم. پوستش با صدایی آبکی، مثل اسفنج فرو رفت و خون ولرم

و لزج از دستم پایین ریخت. فریاد میشل هوا را شکافت.

واقعیت توی سرم کابوس شد. حالت تهوع بهم دست داد و تخت چرخداری را که برای

حمل جسدها به مرده شورخانه استفاده می شد طرفمان کشیدم. میشل را با تمام

مشتقاتش، از جمله کیسه و طناب ها و روپوش خونین، یکجا رویش هل دادم.

بوی راهرو حتی از مرده شورخانه هم بدتر بود. در پس زمینۀ ناله های میشل و

جیرجیر چرخ ها، می توانستم وزوز مگس هایی را که در دو طرف راهروهای تاریک

پر می زدند بشنوم. هر قدم درد را در ماهیچه هایم تشدید می کرد. پوستم داشت

می جوشید، آب می رفت و کشیده می شد. تا جایی که نگران بودم پاره شود و

محتویات بدنم، گوشت و خون و استخوان، را بیرون بریزد.

آرام گفتم: «طاقت بیار. باید زنده بمونی، باشه؟»

میشل غرولند کرد و پلک هایش را روی هم فشرد.

تخت را از مسیر طولانی و پیچ در پیچ مختص به ویلچر بالا بردم و به سالن ورودی رسیدم.

آفتاب بعدازظهر در مقایسه با اعماق تاریک ساختمان کورکننده بود. وقتی به نور قدم

گذاشتم فهمیدم سالن سراسر صداست. بالای سرمان در طبقات دیگر جنجالی

به پا بود. آدم ها با روپوش های آلوده به خون این طرف و آن طرف می دویدند و بیمارها

به نظر می رسید خودشان را به زمین و دیوارها می کوبانند.

کنار مجسمۀ فرشته، ریشی ایستاده بود. سرش را بالا گرفته بود تا آنها را تماشا کند.

فریاد زدم: «ریشی! داری چی کار می کنی؟»

طرفم چرخید و نفسم بند آمد. چشم های گرم و قهوه رنگش حالا خون گریه می کردند.

گونه هایش خیس اشک بود.

«الین؟»

در جا میخکوب شدم. ریشی دست هایش را دور خودش حلقه کرد.

«الین،» صدایش به قدری آرام و شکننده بود که به سختی می توانستم بشنومش.

«من رو ببخش. نتونستم جلوش رو بگیرم.»

میشل به خودش پیچید. آدم های نیمه جان طبقۀ بالا همزمان با او ناله کردند.

«اینجا چه خبره؟» آب دهانم را قورت دادم و سعی کردم به عمق چشم هایش

نگاه کنم، با اینکه از من چشم می دزدید. «تو... چی هستی؟»

ریشی لبخند غمناکی تحویلم داد. اشک در چشم هایش جمع شد و از صورتش

پایین ریخت.

«من، منم. همون من همیشگی.»

«اما...»

«بابت میشل متأسفم. اون... اون قبول نکرد اخراجت کنه. از کوره در رفتم. می تونست

نجاتت بده. می تونستی زنده بمونی.»

«زنده بمونم؟»

قدم به قدم نزدیک تر شد. غریزه ام جیغ می زد که در جهت مخالف بدوم ولی

نمی توانستم تکان بخورم. میشل سرفه کرد و چشم هایش را به سختی گشود

تا ریشی را که دستی روی روپوش خون آلودش می گذارد ببیند.

ریشی نجوا کرد: «فکر نکردم چه حسی ممکنه به این کار داشته باشی. متأسفم.»

چشم های میشل بسته شد. ماهیچه هایش بی حرکت ماند. درست از قسمت زیر

دست ریشی شروع شد، و رفته رفته پودری خاکستری جای بدن و کله اش را گرفت.

روپوش کثیف و پوست پاره پاره اش هم خاکستر شدند.

جیغم را قورت دادم. در گلویم گیر کرده بود. زانوهایم می لرزید و اشک داغ چشم هایم

را می سوزاند.

گفت: «من رو ببخش، الین. حداقل کاری که می تونم بکنم اینه که بذارم آسوده بخوابه.»

تلوتلوخوران از تخت فاصله گرفتم. از ریشی. مرا تماشا کرد و دست هایش را به نشانۀ

تسلیم بالا برد. وقتی دومرتبه به حرف آمد صدایش می لرزید.

«ازت خواهش می کنم، بهم گوش کن. تو هم یا می تونی آروم و بی درد بمیری،

به دست من یا... یا به دست اون.»

«بهم بگو اینجا چه خبر شده.» نفسم بالا نمی آمد. «لطفا، محض رضای خدا، ریشی!

بهم بگو همۀ این ها یه کابوسه.»

با چشم های اشک آلودش به من زل زد. شانه هایش پایین افتاد. «این ها واقعیه.»

زخم ها تا روی صورت و شکمم هم ادامه پیدا کرده بود. می توانستم زیر لباس هایم

حسشان کنم.

آن سوی سالن، مجسمۀ فرشته به خودش لرزید.

«مهر داره می شکنه.» ریشی عاجزانه دستش را طرفم دراز کرد. «داره میاد. باید...»

با یک انفجار مهیب و کوبنده، مجسمه تکه تکه شد.

سطح درونی مرمر سفید نبود. خاکستری و نرم بود، توده ای از غبار که در هوا پخش

شد. از اعماق مه غلیظ پدیدآمده، نور سرخ و آزاردهنده ای برق می زد.

با فرونشستن گرد و خاک، شخصی جایی که قبلا مجسمه قرار داشت ایستاده بود.

قدبلند و لاغر، با شنلی به سیاهی نیمه شب که سر تا پایش را می پوشاند.

جایی که باید سرش قرار می گرفت نقاب یک اسکلت با منقار بلند و عقابی روی

چهره اش نقش بسته بود.

چشم های قرمزش از درون حفره های غارمانند نقاب می درخشید.

سراسر پوستم می خارید. بیمارها و دکترهای طبقات بالاتر از درد زوزه کشیدند و

خودشان را روی میله های راه پله پایین انداختند.

فرد شنل پوش سرش را سمت ریشی چرخاند. وقتی شروع کرد به حرف زدن،

صدایش غرشی بم و تهوع آور بود که در جمجمه ام می پیچید و استخوان هایم را

به درد می آورد.

«اَکوُلایت.»

ریشی داشت گریه می کرد. دست هایش را به صورتش فشرد و لرزید.

«روز خوبیه، مگه نه؟»

«من...»

«من زمان بیشتری لازم دارم.» ریشی سرش را بالا آورد. «خواهش می کنم.»

شخص تکان نخورد. همانجا روی بقایای مجسمه ایستاد و با کره های رعب انگیز

چشمش به ریشی خیره شد.

سرانجام گفت: «ریشی، من خیلی وقته که منتظر مونده م.»

ریشی التماس کرد: «ده سال دیگه. فقط... فقط ده سال.»

غریبه صدایی با دهانش ایجاد کرد که مرا یاد "تچ تچ" یک پدر یا مادر برای ابراز نارضایتی شان

می انداخت. «ده سال پیش می تونستی یکصد مرگ رو قبول کنی و هزار نفری رو

که توی این ساختمون ان نجات بدی. ده سال پیشش می تونستی ده مرگ رو قبول

کنی تا از جون صد نفر بگذرم.»

لب های ریشی لرزیدند.

«سی سال پیش، پدر و مادرت می تونستن مرگ تو رو قبول کنن و جون ده نفر رو

نجات بدن.»

«این عادلانه نیست.» ریشی عاجزانه اشک ریخت. «نمی تونی اینجوری با جون

آدم ها معامله کنی.»

شخص در جواب گفت: «تو کسی هستی که معامله رو کش می ده. زمان

ارزشمنده و من خیلی وقته که صبر کرده م. اگه قصد داری به معامله کردن ادامه بدی،

ده سال دیگه میام و جون ده هزار نفر رو می گیرم.»

طرف ما قدم زد. فرود پاهایش روی زمین بی صدا بود، همچون لغزش سایه روی سطح.

«فکر کردی می تونی تا جایی که خسته بشم این کار رو ادامه بدی؟»

«یه راهی پیدا می کنم تا جلوت رو بگیرم.»

غریبه با صدای بلند خندید، صدای دلهره آوری که حتی شنیدنش هم درد داشت.

«فکر کردی مجسمه های کوچیک و خوشگلت جلوم رو می گیرن؟»

ریشی دست هایش را مشت کرد.

«ظاهرا یادت رفته قلبت فقط وقتی می تپه که من اراده کنم. یادت رفته هر چیزی که

تو می بینی، من توی هر عمقی از جهان باشم می بینم. تو کف دست من

زندگی می کنی.»

نقاب سمت تخت چرخدار و خاکستر به جا مانده از میشل خم شد. «به نظر میاد

از قدرت هایی که بهت داده شده لذت می بری. حس خوبی نداره، ریشی؟»

ریشی غرید: «خفه شو. من مثل تو نیستم.»

غریبه قهقهه زد و رو به من برگشت. نگاه کردن به چشم هایش مثل خیره شدن

به مرز بین دنیاها بود.

سر جایم منجمد شدم.

«این یکی برات مهمه، مگه نه؟»

ریشی جوری صاف ایستاد و مشت هایش را محکم گره کرد که بدنش به رعشه افتاد.

شنل پوش ادامه داد: «از جونش می گذرم. چطوره، ریشی؟ نهصد و نود و نه جون

از غریبه ها، و تو به وظیفه ت عمل کردی. آزادت می کنم.»

نگاهش روی ریشی برگشت و موفق شدم تکان بخورم. حتی بهتر، درد بدن و

سوزش پوستم به کل محو شد و وقتی به صورتم دست کشیدم، خبری از تاول ها

نبود.

«الین...»

چرخیدم. ریشی داشت به من نگاه می کرد. چشم های قرمز و تسخیرشده اش

از شدت آسودگی خیال بسته شدند. با این حال، انگار چیزی در اعماق وجودش

خرد شده بود.

زیرلب گفت: «اگر تو می تونی زنده بمونی... پس...»

به غریبه چشم دوخت. «قبوله.» همین یک واژه تقریبا خفه اش کرد ولی موفق شد

آن را به زبان بیاورد. «جون اونا رو بگیر و ما رو آزاد کن.»

«بسیار خوب.»

از همه جهت، دورتادور راه پله، همه شروع کردند به جیغ زدن.

یک جفت دست دورم پیچید. یک روپوش سفید، موهای تیرۀ به دقت شانه زده،

چشم های قرمز.

ریشی گفت: «گوش نده.» دست هایش را روی گوش هایم گذاشت و مرا محکم تر

در آغوشش فشرد. «چقدر گرمی...»

دکترها و بیمارها جیغ می کشیدند. زن و مرد، بزرگسال و کودک، مریض احوال و

رو به مرگ. زیر نگاه غریبه، چیزی جز مومیایی های درحال فساد از جسدهایشان

باقی نماند.

آب دهانم را قورت دادم.

«تو ریشی نیستی.» بغض گلویم را می فشرد. «حداقل، نه اونی که من می شناختم.»

«من همیشه همین بوده م، الین.»

بوی فنا و تباهی می داد. دست هایش را کنار زدم. «تو یه جور هیولایی.»

با لبخند غمناکش مرا برانداز کرد. «باید یه روز اتفاق می افتاد.» صدایش تقریبا

بین هوارهایی که از بالای سرمان می آمد محو شد. «بازی بود که همه جوره

توش می باختم. نمیشه توی مرگ تقلب کرد.»

به او چشم غره رفتم.

بعد چاقوی جراحی را که در مرده شورخانه توی جیبم گذاشته بودم درآوردم و از پشت

به شنل پوش هجوم بردم.

تا حدودی از اینکه تیغه به هدف خورد حیرت کردم. شنل جنسی نرم مثل پارچۀ ابریشمی

داشت و وقتی چاقو را داخلش فرو بردم، چیزی زیر آن ترکید.

غریبه جوری بلند غرید که گوش هایم سوت کشید. ساختمان بیمارستان لرزید و

دیوارهای شیشه ای آسانسور ترک برداشتند.

«الین!»

قبل از اینکه بتوانم چاقو را بیرون بیاورم، چشم های غریبه طرف من چرخیده بود؛

حسی بیمارگونه از فساد درونی مرا به زانو درآورد.

استخوان هایم به شکنندگی شیشه روی زمین فرود آمدند و قرچ خرد شدن زانوی

چپم را پیش از آن که دردش در مغزم پردازش شود شنیدم.

یک جفت دست مرا از پشت گرفتند و از شنل پوش دور کردند. سرم به زمین خورد

و چشم هایم را درست به موقع باز کردم تا ریشی را ببینم که مقابلم طرف غریبه

خیز برمی دارد.

نور قرمز کورکننده بود. ریشی جیغ زد.

هوا بوی موی سوخته می داد. هر ضربان قلبم مشمئرکننده تر از قبلی بود. موفق

شدم بدن رنجورم را روی دست هایم بالا بکشم و "شیطان" را ببینم که بالای سر

جسم رهاشده جلوی پایش قد علم کرده. شنل بلندش در هوا می رقصید.

دوباره گفت: «باز هم یادت رفت. فکر کردم قرارمون واضحه.»

بدون به زبان آوردن حتی یک کلمه، ریشی مشتش را به زمین گرانیتی فشرد.

مطمئن نیستم چطور می دانستم ریشی سعی دارد چه کار کند. همچنین نمی دانم

با آن حال بیمارگونه ام چطور آن قدر سریع واکنش نشان دادم. ولی با آخرین جرعۀ

توانی که داشتم، خودم را روی پای سالمم هل دادم و بدنم را به جلو پرت کردم.

درست پیش از آن که دایره ای از زمین دورتادور ریشی و شنل پوش پودر بشود،

مچ دستش را گرفتم.

حفره ای به عمق ده ها متر در زمین دهان باز کرد و غریبه را به داخل خودش کشید.

فریاد موی تن سیخ کنش در تک تک لایه های زیرزمین طنین انداخت. دور و دورتر.

ریشی هم داشت بلعیده می شد، دستم را دنبالش کشاند و نزدیک بود مرا هم

همراه خودش پایین بیندازد، اما بدنم را محکم به زمین کوباندم و خودم را نگه داشتم.

مریضی از اندام هایم رخت بست. نفسم برگشت. تلاش کردم از نگاه به پای

ناکارآمدم اجتناب کنم. لبۀ حفره داشت به بازویم فشار می آورد و تقلا می کردم

دست ریشی را رها نکنم.

پرسیدم: «رفته؟»

ریشی، معلق در سیاهچاله ای که خودش ساخته بود، به من خیره شد. تازه فهمیدم

داد و هوار طبقات بالای سرمان به خاموشی انجامیده. در سکوت پیش آمده، صدای

آژیر پلیس را از دوردست می شنیدم.

«نه هنوز.» ریشی لبخند زد. همان لبخند حزن آور و قلب لمس کنی که همیشه

همراهش داشت. «منم باید باهاش برم.»

سرمای بی حس کننده ای دستم را فرا گرفت؛ آخرین چیزی که دیدم دستم بود

که مقابل چشم هایم خاکستر شد و ریشی را به قعر زمین سپرد.

========

به طرز کنایه آمیزی، بعد از تمام این اتفاقات، دوباره سر از بیمارستان درآوردم.

روی تخت نشستم و به صفحۀ تلویزیون خیره ماندم. یک گزارشگر با مهمانش،

زمین شناسی که دربارۀ تلفات فرونشست زمین در ناحیۀ بیمارستانی که من در

آن کار می کردم توضیح می داد. ظاهرا نشست زمین منابع نوعی گاز زیرزمینی

سمی را آزاد کرده بود که به تشنج، علائم مسمومیت و آسیب پوستی می انجامید.

بیشتر بیمارهایی که به دستگاه های بیمارستان وابسته بودند به دلیل قطع برق

از دنیا رفتند، اما بیشتر قربانی های گازگرفتگی پس از بستری در بیمارستان زنده مانند.

پزشک ها نمی توانستند ناپدید شدن دست من از مچ به پایین را توجیه کنند و

من هم جرئت توضیح دادنش را نداشتم. پلیس هنوز دنبال میشل و ریشی و

برخی از کارکنان ناپدیدشدۀ مرده شورخانه می گردد.

هربار که بین مرز خواب و بیداری پرسه می زنم، حس می کنم می توانم از

اعماق زمین صدا بشنوم. با خودم می گویم تأثیر تروما و رؤیاهای پی در پی ام

است، ولی ته دلم می دانم اینطور نیست.

فقط امیدوارم غریبۀ شنل پوش ده سال دیگر بازنگردد تا ده هزار جانش را طلب کند.

💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 سه شنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۲ - 17:13

قبرستان قلب او

✞قبرستان قلب او✞

بیلش را در خاک بی حاصل و خشک قبرستان فرو کرد.

تکه ای از خاک را به گوشه ای دیگری از آن قبرستان بی روح ریخت و باری دیگر در خاک فرو برد.

گودالی به عمق یک و نیم متر کنده بود و تا یک ربع دیگر کارش به اتمام می رسید.

در آن سرما که تا گوشت استخوان نفوذ می کرد دستانش بی حس شده بود و بدن بیش از حد لاغرش فریاد می زد که دیگر توان حرکت ندارد. با اینحال مصمم بود که کار قبر را تمام کند.

در سکوتی حزن انگیز فقط صدای برخورد بیل به خاک بود که شنیده می شد. هر موجود زنده ای که نفس می کشید و حرکت می کرد، مدت ها پیش بخاطر سرمای غیر قابل تحمل و جو سنگین آن مکان از بین رفته بود.

همانند فضای قبرستان که هیچ خورشیدی در آسمان خاکستری و بی ابرش وجود نداشت، در چشمان ارغوانی دختر جوان هم نور امید مدت زیادی می شد که رنگ باخته بود و جایش را نفرت و حسرت های فراوان پر کرده بود.

خاک را برای آخرین بار روی تپه ای از خاک های دیگر، کمی دورتر از گودال ریخت. همانجا بیل را در حالت ایستاده رها کرد و پیرهن مشکی اش را برای رهایی از گرد و غبار تکاند.

با آخرین رمقی که در وجودش داشت خودش را روبروی چاله ای که کنده بود رساند و بهش خیره شد.

چشمان بی روح و ماتم زده اش از روی گودال لغزیدند و به روی سنگ قبر حرکت کردند.

سنگ قبری نیم دایره ای شکل و پر از فرورفتگی های مختلف که برخلاف سنگ قبر های عادی بود، همانطور که آن قبرستان عادی نبود.

تاریخ یا اسمی روی سنگ قبر وجود نوشته نشده بود.

البته نیازی به نوشتن هم نبود چون هیچ شخصی برای خواندنش وجود نداشت.

لبخند تلخی زد، او هم قرار بود به جمع "من های مرده" اضافه شود.

من های قدیمی ای که در آزمون های زندگی شکست خورده بودند.

من هایی که جسمشان درون هزاران قبر دور و اطرافش بود ولی نفرت و خشم دیرینه شان کل فضای قبرستان را در بر گرفته بود.

نگاهش را روی گودال متمرکز کرد. دیگر وقتش بود، تمام آرزو ها و اهدافش را به نقطه ای دور از ذهنش فرستاد و برای آخرین بار چشمانی که روزی درخشان بودند را به آرامی بست.

پیکر بی جانش با فرودی تماشایی دقیقا درون حفره ای که با دست ها نحیفش کنده بود فرود آمد.

او به دیگر من های مرده پیوسته بود و اکنون می شد روی قبرش کلمه براق "من" را مشاده کرد، همانطور که چشمان یک من جدید در آن فضای سنگین و افسرده کننده قبرستان برق می زد.

چشمان من جديد به همان زیبایی اوایل وجود من قدیمی بود، ولی به مراتب آگاهی بیشتری را هم می شد در درون آن دو گوی ارغوانی تشخیص داد.

با کنجکاوی کودکانه به جسد من قبلی و بعد به قبر های دیگر که در هیچکدام از آنها تفاوتی احساس نمی شد نگاه کرد.

تا چشم کار می کرد قبر پشت قبر کنار هم ردیف شده بودند.

فقط قبر زیر پای دختر بود که هنوز جسد داخلش را می شد تماشا کرد.

پس از مدتی نفس عمیقی کشید و بیل را از جایی که بود برداشت و شروع به ریختن خاک روی جسد کرد.

بوی مرده ی قبرستان به طرز عجیبی برایش آشنا بود و نشان از این می داد که به خوبی خاطرات من های گذشته در درونش در جریان است.

تصمیم داشت که دیگر اشتباهات من های قدیمی را نکند، تا بلکه بتواند خوشبختی را میان دریایی از بدبختی ها پیدا کند.

زندگی هم مشتاقانه منتظر تلاش های من جدید بود و از او دعوت به ورود می کرد.

بیل را در جایگاه قبلی اش قرار داد و پس از نگاهی گذرا به قبر پر شده، با قدم های آرام و ریتم دار، به سمت مکانی رفت تا بتواند دنیا را تجربه کند.

من جديد، امیدوار بود که راهش دوباره به قبرستان من ها که اکنون تعداد قبر هایش به هزار می رسید کشیده نشود.

ولی بعد از این همه سال، می توانم با اطمینان بگویم که قبرستان نقشه های شوم تری در سر دارد.

Rainbow World🌈 دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۲ - 19:56
کدهای وبلاگ

کد بستن راست کلیک

ابزار وبمستر

ابزار امتیاز دهی

ابزار وبلاگ

ابزار رایگان وبلاگ

ابزار وبمستر

فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
پیج رنک سایت doom.blogfa.com/

پیج رنک

پیج رنک گوگل

قالب وبلاگ

بیوگرافی

سلام، به هرج و مرج ذهن من خوش اومدی ^-^
تصمیم دارم هر چیزی که به ذهنم می رسه بنویسم. چه خوب، چه بد. چه قرار باشه ادامه ش بدم، چه نه.
چون مغزم هر روز داستان های جدیدی می سازه، و دوست ندارم از یاد ببرمشون.
هر چیزی ممکنه اینجا پیدا کنی، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد ممکنه تو داستان های من یافت بشه.
ژانرهاش هم حساب کتاب نداره. هرچند معمولا فانتزی و علمی تخیلی می نویسم.
نوشته‌های پیشین
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نویسندگان
پیوندها