داستان های سریالی و تک پارتی Doom
داستان های تک پارتی
تمرین های یک پیانیست آماتور
#علم_طعنه_زدن
دل نوشته و اعترافات یک خرده جنایتکار
چالش نویسندگی D:
مطالب انتشار شده در وبلاگ

- سرنوشت از پیش تعیین شده نیست، با کارهای آدم ها شکل میگیره. حتی پیشگوها هم این رو میدونن.
لونا لایت مون(پیشگو لونا)

🦂🐛داستان تک پارتی~مدرسۀ اش بورن ^--^🐛🦂
کرم ها زنده بودند و بله، او هم همینطور.
روزی که برای اولین بار با هم حرف زدیم، هوا ابری و آسمان خاکستری بود.
داشتم سطلی حاوی خاک کمپوست را از حیاط مدرسه تا جایی که باغچه قرار
داشت حمل می کردم، آن عقب عقب ها. شن، خرده سنگ و بوته های خارداری
که مسیر باغچه را می پوشاند باعث می شد بیشتر هم کلاسی هایم از آن ناحیه
دور بمانند. مسلما باغچه به منظور زینت بخشی ایجاد شده بود، ولی دانش آموزان
راهنمایی، زمین فوتبال نقلی و تاب های آن طرف حیاط را بیشتر می پسندیدند.
هرچه پیش تر می رفتم، جیغ و داد و خنده های زنگ ناهار پشت سرم محوتر
می شد.
مسیر قفس مرغ ها را در پیش گرفتم و خواستم وارد باغچه شوم که به زک
برخوردم. چیز زیادی راجع بهش نمی دانستم جز اینکه بچۀ ساکتی است، عقب کلاس
می نشیند و رکس، قلدر کلاس هفتمی، توی راهروها القاب بد به او نسبت می دهد.
حدس زدم رکس دوباره اذیتش کرده، چون گوشۀ باغچه زیر سایۀ قفس مرغ ها
نشسته بود و بااحتیاط کبودی گوشۀ صورتش را می مالید.
اگر نگاهم را یک ثانیه زودتر می دزدیدم، متوجه کرم ها نمی شدم. فکر کردم
دارد گریه می کند، ولی اشک ها روی گونه هایش بالا و پایین می رفتند.
وقتی متوجه حضورم شد، زانوهایش را محکم در آغوش گرفت و بی حرکت، مثل
مجسمه بهم خیره ماند؛ انگار انتظار نداشت کسی اینجا پیدایش کند. درست
مقابل چشمانم، لاروهای کوچک و سفیدی دور گونه اش حلقه زدند. چهار، پنج تا.
از او چشم برنداشتم، و در همان لحظه یکی دیگر از گوشۀ چشم راستش بیرون
خزید، از داخل درز باریکی که بین کرۀ چشم و بخش نرم پلکش بود.
آب دهانش را قورت داد و برآمدگی لحظه ای گلویش را دیدم. نوک کتانی هایش
با بی قراری روی زمین تکان خورد.
پرسیدم: «چی شده؟»
زک پلک زد. کرم ها از چشمش پایین افتادند. دستش را بالا برد تا آنها را کنار بزند،
شاید فکر کرده بود نابینا هستم یا به نحوی هنوز متوجهشان نشده ام.
شانس آورد که آن روز من پیدایش کردم. بعدها در زندگی ام فهمیدم بیشتر پسرها
تا دوران راهنمایی، شیفتگی شان را نسبت به جک و جانورها از دست می دهند.
خوشبختانه، من شبیه بیشتر پسرها نبودم.
سریع خم شدم و قبل از اینکه بتواند به موجودات روی صورتش ضربه بزند،
دستش را گرفتم. «این کار رو نکن. لهشون می کنی.»
نفسش در سینه حبس شد، نفس من هم همینطور، ناخودآگاه. پوست دستش
به طرز عجیبی نرم و سرد بود. بلافاصله رهایش کردم.
«کرم ها... و حشرات... او... اونا هم جون دارن.» به تته پته افتادم و گلویم را
صاف کردم. «هر زندگی ای ارزشمنده. پدرم همیشه اینطور می گه.»
زک به من زل زد. بعد، در کمال ناباوری، لبخند کوچکی روی لب هایش نقش بست.
«تو پسر کشیشی، درسته؟» صدایش مثل برگ خشکی در باد می لرزید. تا به
حال ندیده بودم با کسی صحبت کند. یا شاید هم به خودم زحمت ندادم که بشنوم.
«آره. من رو می شناسی؟»
«فکر کنم با اون دیدمت، خیلی وقت پیش.»
کرم ها به تدریج تا چانه و گردنش پایین خزیدند. به نظر نمی رسید زک از حضورشان
ناراحت یا کلافه باشد. اگر دم های فسقلی و لزج غلغلکش می داد، به روی خودش
نیاورد. بهت زده تماشا کردم که حشرات سفید چطور زیر یقۀ لباسش ناپدید شدند.
سپس ایستادم و سطل خاک را برداشتم.
«داری کجا می ری؟»
«می رم به کرم های خاکی غذا بدم.» با انگشت شست به باغچه اشاره کردم.
«می خوای بیای ببینی؟»
لبخند زد، این بار کمی پررنگ تر. به گمانم وقتی از جایش بلند می شد، چندین
جانور ریز و سیاه دیدم که دوان دوان از زیر پاهایش بیرون آمدند.
وارد باغچه شدیم، درب چوبی مزرعۀ کرم ها را باز کردیم و خاک را داخلش ریختیم.
از من بپرسید، پرورش کرم های خاکی جزو بهترین تصمیماتی بود که مدرسۀ
اش بورن می توانست بگیرد. کرم ها سر از خاک مرطوب و اسفنجی درآوردند و
روی باقی ماندۀ سالاد و دانۀ های سیب خزیدند. سطل خالی را پایین گذاشتم
و با ترکیبی از رضایت و افتخار تماشایشان کردم.
زک با صدایی آرام گفت: «تو هم ازشون خوشت میاد.»
«آره.» خم شدم تا در خانۀ کوچکشان را ببندم. «موجودات جالبی ان. حشرات
هم همینطور. توی خونه مون یه مزرعۀ عظیم مورچه دارم، و چندتا سوسک که
دور از چشم پدرم نگهشون داشته م.»
به اینجای حرفم که رسیدم، زک طرفم چرخید و دستش را دراز کرد. آستین بلند
و دکمه دارش تکان خورد و سوسکی سیاه-قرمز به اندازۀ انگشت شست تاتی
تاتی کنان تا کف دستش بالا آمد. با شگفتی به قاب پوش درخشان بال ها و پرز
ظریف روی پاهایش خیره شدم. با هر حرکت، تکه های پوست سختش در تعادل
کامل روی هم سر می خورد.
زمزمه کنان گفتم: «قشنگه. از کجا پیداش کردی؟»
زک خیلی ساده جواب داد: «من با حشرات دوستم.» دستش را کج کرد و سوسک
روی انگشت اشاره اش نشست، بال های زرد و شفافش را به هم زد و پروازکنان
دور شد.
منتظر ماندم تا بیشتر برایم بگوید، اما روی پاشنۀ پایش چرخید و گفت و گویمان را
به پایان رساند.
==========
زک در سکوت رازهایش را فاش می کرد، یکی پس از دیگری.
زنگ ناهار بود و دوتایی در خاک و خل پشت قفس مرغ ها نشسته بودیم، دور از
چشم بقیه، تا بتوانم جادوی زک را ببینم. راست می گفت؛ هر چیز غلتان و
خزنده ای که لا به لای علف زرد و زیر خاک زندگی می کرد دوستش بود.
سوسک های سرگین غلتان از گل کم عمق بیرون می آمدند و درون آستین هایش
ناپدید می شدند. عنکبوت های پادراز از یقه اش آویزان بودند. یکبار صدپای بزرگی
که ظاهرا خیلی هم کنجکاو بود از بین دکمه های پیراهنش به بیرون سرک کشید.
فریادی سر دادم و زک زد زیر خنده. خنده اش مثل صدایش می لرزید، و باعث
شد یک جفت پروانۀ سفید-قهوه ای از دهانش بیرون بپرد.
وقتی متوجه زک شدم، دیگر نتوانستم توجهم را از او بگیرم. به طرز مرموزی از
زیر نگاه دیگران طفره می رفت؛ ساکت عقب کلاس می نشست و معلم تا
حدودی او را نادیده می گرفت، انگار اصلا داخل کلاس نبود. تودۀ دانش آموزان
وسط راهرو به طور خودکار برایش راه باز می کرد، ولی هیچ کس هم صحبتش
نمی شد. طولی نکشید که فهمیدم زک هیچ دوستی ندارد.
رکس، قلدر کلاس هفتمی، مدام سر به سرش می گذاشت. گاهی اوقات بقیه
تماشا می کردند. زک بدون به زبان آوردن حتی یک کلمه کشیدن ها و هل دادن ها
و ضربۀ هر از چندگاهی به سینه و صورتش را می پذیرفت و سکوتش رکس را
خشمگین تر می کرد. همانطور که آنجا ایستاده بود، بخش هایی از لباس هایش را
با ملایمت نگه می داشت، و من می دانستم به خاطر محافظت از جانوران ریزی
است که داخل جیب هایش لانه دارند.
من و زک هر روز با هم تا خانه قدم می زدیم، هرچند خانۀ من نزدیک تر بود و
هیچ وقت نتوانستم بفهمم زک کجا زندگی می کند. یکبار وقتی پدرم خانه نبود
زک را به داخل خانه دعوت کردم و سوسک هایم را نشانش دادم.
نگاهی به درون بطری های پلاستیکی انداخت و گفت: «خوشحال به نظر می رسن.»
«اینطور فکر می کنی؟»
زک سر تکان داد. «حشرات ساده ن. اگه بهشون غذا و یه جای خواب راحت بدی،
خوشحال ان. اگه بهشون اهمیت بدی باهات دوست می شن.»
هزارپایی که روی فرق سرش جا خوش کرده بود خم شد و دور گوشش پیچید.
برایم سؤال بود چطور می توانست تشخیص بدهد سوسک هایم خوشحال اند.
حتی وقتی هزارپا طوری به آرامی داخل گوشش خزید که انگار دارد زمین را
سوراخ می کند، واقعا تنها سؤالی که دربارۀ زک داشتم همین بود.
یک روز بعد از مدرسه، دستم را گرفت و در سکوت مرا به قبرستان قدیمی شهر
برد. روی سبزه های خشکیده پا گذاشتم و دنبالش رفتم تا اینکه مقابل سنگ قبر
کوچکی ایستادیم. جلوتر آمدم و نوشتۀ ریز و سفیدرنگ را خواندم.
زکری ویلسون
08/17/2010 - 05/03/1999
قلبی از جنس طلا و صدای یک فرشته
به زک نگاهی انداختم. لبخندش لرزان بود. نگران به نظر می رسید. منتظر ماندم
تا چیزی بگوید، اما سکوتش همینطور کش آمد.
محتاطانه پرسیدم: «این تویی؟» نتوانستم توضیح بهتری برایش پیدا کنم.
یکبار سر تکان داد.
دستم را دراز و شانه اش را لمس کردم، فقط چون می خواستم مطمئن شوم
ممکن است. چین و چروک لباسش، پوست سردی که زیرش بود. وقتی صد در صد
مطمئن شدم واقعا آنجاست، آرام خندیدم.
«واسه چی انقدر نگرانی؟»
چشم های زک از آسودگی خیال سرشار شد.
«نمی دونم.» لبخند دوباره روی لب هایش نشست، لبخند واقعی اش. «نمی دونم.»
باقی بعدازظهرمان را در قبرستان گذراندیم، نشستیم و با بندپایان چاق و چله ای
که از قبر زک بالا می رفتند بازی کردیم. وقتی خورشید پایین رفت و سایه هایمان
بزرگ تر شدند، زک نفس عمیقی کشید و شروع کرد به آواز خواندن.
وقتی آهنگ را شناختم، سرمای خفیفی از سرتاپایم گذشت. یکی از سرودهایی
بود که گروه سرایندگان کلیسای پدرم معمولا می خواندند.
Amazing grace, how sweet the sound that saved a wretch like me. I once was lost but now am found; was blind, but now I see
(برای شنیدن کلیک کنید.)
اگر کسی بهم می گفت این صدای یک فرشته است، حرفش را باور می کردم.
آن روز که برگشتم خانه، جلوی دفتر کار پدرم، زیرزمین، منتظرش ماندم و از او
پرسیدم وقتی پسربچه ها می میرند کجا می روند. خطوط لبخند تلخ و شیرین دور
چشم هایش چین انداخت و بهم گفت پسربچه های خوب به بهشت می روند تا
با خدا ملاقات کنند.
پرسیدم ممکن است خدا روزی بهشان اجازه بدهد برگردند خانه، و در جواب گفت
بهشت خانۀ آنهاست.
دوشنبۀ هفتۀ بعد وسط راهروی مدرسه، رکس قلدر یقه ام را چسبید چون ظاهرا
به کیت مایکلز بد نگاه کرده بودم. وقتی کف کثیف کفشش به طرز دردناکی روی
سینه ام فرود آمد، از گوشۀ چشم زک را دیدم که بین جمعیت ایستاده. اول بهم
خیره ماند و بعد قدمی عقب رفت، طوری که انگار پیشبینی کرده بود چه اتفاقی
قرار است بیفتد.
لحظه ای بعد، صدها سوسک از سوراخ های در و دیوار و زیر قفسه های دانش آموزها
بیرون ریختند و از پاهای رکس بالا رفتند. رنگ پسر پرید و جیغش درآمد؛ و همۀ
بچه هایی که داخل راهرو تماشایمان می کردند هم فریاد کشیدند. رکس وحشیانه
پاهایش را تکان داد، به خودش لرزید و گریه کنان زد به چاک. سیل سوسک ها
به دنبالش جاری شد.
زک سرش را از پشت قفسه ها بیرون آورد و لبخند زد. چشم هایش با شیطنت
می درخشید.
آن روز عصر، حین صرف شام پدرم پرسید چطور لکه ای به شکل ردپای گلی روی
لباسم شکل گرفته. ماجرای قلدربازی رکس را برایش تعریف کردم، و پرسیدم
بابت این کار به جهنم می رود یا نه. پدرم گفت بهتر است طلب بخشش کند.
«باید ببخشمش؟»
پدرم پاسخ داد: «بخشش شجاعتت رو نشون می ده. با این کار یه فرصت دوباره
به رکس می دی که آدم بهتری بشه.»
پس از شام، پدرم برایم آب پرتقال گرفت و همانطور که بعضی وقت ها توی حس
و حال خودش گم می شد، به عکس قدیمی مادرم روی دیوار زل زد.
به خاطر خستگی زیادم، آن شب زودتر خوابیدم.
صبح سه شنبه، رکس به مدرسه نیامد.
به شوخی گفتم: «احتمالا هنوز مشغول فرار از دست سوسک هاست.»
زک خندید و قبل از اینکه کیت مایکلز بتواند پروانۀ نوک زبانش را ببیند، باعجله
دهانش را پوشاند.
سر و کلۀ رکس چهارشنبه هم پیدا نشد، پنجشنبه هم همینطور.
و بعد روز جمعه اول وقت، تصویر صورتش با عنوان کودک گم شده توی روزنامه
چاپ شد.
فکر کردم شاید زک چیزی در این باره بداند، ولی بهم گفت رکس را از حادثۀ
سوسک به بعد جایی ندیده است. وقتی شنید رکس گم شده ناراحت به نظر
می رسید.
زیرلب گفتم: «امیدوارم یکی پیداش کنه.»
زک لبخند کوچکی تحویلم داد. «حتی بعد از کاری که باهات کرد؟»
«پدرم می گه بخشش بهش فرصتی می ده که به آدم بهتری تبدیل بشه.
بخشیدن کار شجاعانه ایه.»
زک سر تکان داد.
زمستان گذشته تعدادی از بچه ها گم شده بودند و انواع و اقسام شایعات از
کودک رباها تا شیرهای کوهستان سر زبان ها افتاده بود. همین اتفاق را چند
سال پیش هم تجربه کردیم. تا الان پدر و مادرها خیلی راحت تر می ترسیدند.
پس شنبه که در پیاده رو قدم می زدیم، همه جا کمی خلوت تر به نظر می آمد.
پدرم گفت: «مطمئنم پلیس داره دنبال رکس می گرده. بیا دعا کنیم زود پیداش کنن.»
بعدازظهر مشغول بازی چکرز پشت میز آشپزخانه شدیم. سر بازی سوم یا
چهارمان بودیم که کسی زنگ در خانه مان را به صدا درآورد. رفتم در را باز کنم
و زک را دیدم که آنجا ایستاده.
«زک،» تعجب کردم. «اینجا چی کار می کنی؟»
با صدایی آرام پرسید: «کشیش نیک خونه ست؟»
«پدرم؟ چرا؟»
«باید ببینمش.»
برگشتم تا به پدرم نگاهی بیاندازم، و زک از فرصت استفاده کرد تا خودش را
به زور از کنارم رد کند.
«کشیش نیک.»
پدرم نگاهش را از تختۀ چکرز برداشت. و سپس، در کسری از ثانیه، چشم هایش
گرد شد و صورتش به سفیدی گچ.
لب هایش لرزید، اما واژه ای بیرون نیامد.
زک به نرمی گفت: «خوبه که دوباره می بینمت.»
پدرم از جا پرید و صندلی اش را نقش زمین کرد.
تته پته کنان گفت: «ت... تو... چطور...»
زک سرش را کج کرد. «مگه خودت کسی نبودی که همیشه به ما می گفت
زندگی پس از مرگ وجود داره؟»
در تمام طول عمرم، ندیده بودم پدرم از چیزی بترسد، نه حتی روز شکرگزاری
پارسال که یادمان رفت بوقلمون را از فر دربیاوریم و شعله های آتش کل آشپزخانه
را بلعید. با این همه، وقتی زک قدم به قدم به او نزدیک تر می شد، ترسیده بود.
«چرا من به بهشت نرسیدم، جناب کشیش؟»
پدرم به میز آشپزخانه چسبید و چیزی را زمزمه کرد که در اعماق گلویش دفن شد.
زک درحالیکه به آهستگی دکمه های آستینش را باز می کرد، نگاه خونسردی
تحویلش داد. «شاید خدا دیگه نمی تونست من رو بشناسه. نه بعد از کاری که
تو باهام کردی.»
آستین هایش را بالا زد و نفسم در سینه حبس شد. جای زخم هایی عمیق
مچ و ساعدش را می پوشاند، بریدگی های سفیدی که ازشان خون فرسودۀ
بنفش بیرون می ریخت، انگار کسی دست هایش را تکه تکه کرده بود و بعد با
بی حوصلگی به هم چسبانده بودشان. پوستش دور جای زخم ها خاکستری بود
و حفره های سرخی رویش به چشم می خورد. مقابل چشم های وحشت زده ام،
کرم ها و سوسک ها از حفره ها بیرون خزیدند و روی محل شکاف های پوستش
نشستند.
همه شان دوست هایش بودند، و من این را می دانستم.
در همان حال که من در جا خشکم زده بود و پدرم سعی داشت نفس بکشد،
زک دستش را تا دهانش بالا برد و صدایی بین سرفه و خفگی ایجاد کرد. دیدم
که پوست نرم گلویش لرزید، و بعد عقرب قهوه ای عظیم الجثه ای از دهانش
بیرون آمد و کف دستش نشست.
زک زیرلب گفت: «بگو ببینم،» عقرب دمش را بالا آورد، انتهای دمش نیش سیاه و
خطرناکی داشت که تقریبا اندازۀ انگشت شستم بود. «رکس الان اونجاست، نه؟»
پدرم به گریه افتاد و ملتمسانه استرحام کرد. من حتی نمی توانستم از جایم
جنب بخورم.
زک گفت: «اون سزاوار بخششه. همونطور که تو به پسرت گفتی. اما تو،
کشیش نیک، تو یه آدم دورو و رقت انگیزی.»
دستش را بالا برد و عقرب روی پدرم پرید. پدرم جیغ زد و به لباسش چنگ انداخت،
ولی برای عقرب تنها یک حرکت سریع کافی بود، درخششی از نیش زهرآلودش.
عقرب روی زمین غلتید و زانوهای پدرم سست شد.
زک بلافاصله زانو زد و عقرب را با جفت دست برداشت. پدرم درحالیکه به خودش
می پیچید محکم زمین خورد.
دوستم با غصه به لاک درهم شکستۀ عقرب و پاهای جنبنده اش خیره شد.
نجوا کرد: «متأسفم. تو خیلی شجاع بودی.»
باملایمت جانور در حال مرگ را در آغوش گرفت و سرش را بالا آورد تا به من نگاه کند.
«رکس توی زیرزمینه.» لبخند غم انگیزی درون چشم هایش بود. «وقتی پیداش
کردی، میشه بهش بگی من هم می بخشمش؟»
به پدرم زل زدم، چشم هایش در حدقه برگشته بود و همچنان روی زمین می لرزید،
داشت خفه می شد و هر نفس برایش جنگ و جدال بود. به زک خیره شدم، که
آرام به میز آشپزخانه تکیه داد و چشم هایش را بست.
«زک...»
نجواکنان گفت: «خوب بود. دوباره دوست داشتن، خوش گذشت.»
عقرب نیمه جان لای انگشتانش وول خورد. زک لبخند زد. بالا و پایین رفتن قفسۀ
سینه اش کندتر شد و چهره اش رفته رفته به بنفشی زد. خون بنفش روی
دست هایش سیاه شد. بوی وحشتناک پوسیدگی و گندیدن جسد اتاق را پر
کرد، شبیه بویی که از مزرعۀ کرم ها بلند می شد.
وقتی عقرب بی حرکت روی زمین افتاد، آرام چرخیدم، وارد اتاق پذیرایی شدم،
تلفن را برداشتم و شمارۀ 911 را گرفتم.
هنگامی که کارم به اتمام رسید و برگشتم، زک رفته بود. گروه کوچکی از پروانه های
سفید و قهوه ای کنار پنجره بال بال می زدند. پنجره را گشودم و به اوج آسمان
پر کشیدند.
==========
پلیس رکس را نیمه بی هوش و با دست و پای بسته داخل زیرزمین پیدا کرد.
تکنیسین های اورژانس پدرم را زیر نظر گرفتند تا اینکه به هوش آمد، و بعد بی معطلی
دستگیرش کردند. گفتند به جرم شش قتل.
همۀ ماجرا را برای پلیس شرح دادم، و مسلما، کسی حرفم را باور نکرد. من را
به خانۀ خاله ام که در شهر دیگری بود فرستادند و وارد مدرسۀ جدیدی شدم.
هرگز نفهمیدم رکس به اش بورن بازگشت یا نه.
یک روز با اتوبوس تا کتابخانه ای پایین شهر آمدم و آرشیو روزنامه ها را کند و کاو
کردم تا در نهایت عکس زک را یافتم. مربوط به سال 2010، زیر بخش کودکان گم شده
بود. توی عکس لبخند به لب داشت، و لباس سفید-قهوه ای گروه سرود کلیسای
پدرم تنش بود.
از ذهنم گذشت که حتما کسی جسدش را پیدا کرده که مرده اعلام و برایش
مراسم خاکسپاری برگزار شده، ولی تصمیم گرفتم دنبال آن پرونده ها و مدارک نروم.
خاله و شوهرخاله ام بیش از هر چیز از حشرات بدشان می آمد، و موجوداتی
مثل مگس ها و پروانه ها بیشتر از یک دقیقه در خانه مان دوام نمی آوردند. اما
گاهی اوقات قبل از اینکه آنها حشرات را ببینند، پیدایشان می کنم، و اگر شانس
با من یار باشد، می توانم یواشکی داخل بطری سُرشان بدهم و بیرون از خانه
آزادشان کنم.
بعضی وقت ها آرزو می کنم زک بالاخره به بهشت رسیده باشد. شب های
تنهایی ام، وقتی بدون یادآوری پدرم مشغول راز و نیاز می شوم، برایش دعا می کنم.
بعضی وقت ها به منظرۀ بیرون پنجره چشم می دوزم و به دنبال صداهایی نرم در
باد، گوش فرا می دهم.
و بعضی وقت ها، مخفیانه آرزو می کنم زک هنوز آن بیرون باشد و خندان برای
جنبندگان ریزی که زیر خاک مخفی شده اند، آواز بخواند.

- چگونه بدون زندگی ام زندگی کنم؟ چگوه بدون روح و جانم زندگی کنم؟
بلندی های بادگیر-امیلی برونته
ادامه لطفا:)
+دووم، لطفا این داستان رو به موضوعات اضافه کن.

وایییی خدا.بالاخره،یک ویس از رزیتا.چند وقت میشه که هیچ خبری ازش نیست؟؟چهار یا پنج ماه؟ با خوشحالی روی دکمه حرکت می زنم.
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
(سکوت)... امم،سلام استلا.عذر می خوام که توی این چند ماه نتونستم جواب پیامات رو بدم. همونطور که در آخرین پیامم بهت قول دادم،همه چیز رو بهت می گم.قول،قوله دیگه.متاسفانه. البته شاید تو باور نکنی،اما می خوام، علت مرگم در آینده ای نزدیک رو بگم. شاید این هایی که برات تعریف کنم خنده دار باشه،اما اگر فکر کنی که واقعی هستند،می بینی اونقدر ها هم خنده دار نیست.خب از کجا شروع کنم؟
آه... می دونی،من توی این چند ماه،چهار اشتباه بزرگ در کل زندگیم کردم.اولیش اینکه یه کتاب پیدا کردم.کجا؟توی اتاق خواب یک کسی که مرده بود.می دونی که،من کارآگاهم.اون روز هم مثل هر روز یک نفر مرده بود.(نویسنده:چقدر عادی ( ✧≖ ͜ʖ≖) )یا به قتل رسیده یا خودکشی کرده بود.اونش مهم نیست.وقتی کتاب رو برداشتم دیدم روش نوشته *دوست*.جلد کتاب آبی بود.ازش خوشم اومد.
دومین اشتباه بزرگ زندگیم این بود که بردمش خونم و بازش کردم. وقتی بازش کردم و صفحه اول رو دیدم،هیچ و پوچ، تا وقتی که رسیدم به صفحه ۱۴. توی اون صفحه،یه دختر بود،ناز و کیوت،موهاش آبی، و لباس آبی/سفید پوشیده بود.لبخند زنان به یک نقطه نامعلوم نگاه می کرد.انگار هیچی اون رو ناراحت نمی کرد.(نویسنده:عکسش اون بالا هست)بقیه صفحات کتاب را نگاه کردم،اما چیزه دیگه ای پیدا نکردم.کتاب را به دقت بررسی کردم،نه اثر انگشتی،و نه خونی.دلیلی نمی دیدم که بدمش به پلیس به عنوان مدرک جرم.
یک هفته گذشت.دو تا از دوستانم را دعوت کردم به خانه.کمی بعد به ذهنم رسید که صفحه ۱۴ را بهشان نشون بدم.وقتی آوردمش و صفحه رو باز کردم ازشون پرسیدم قشنگ نیست؟ آنها کمی مکث کردند.یکیشون گفت:کجا؟ گفتم:این صفحه دیگه،عکس دختره ؟ با تعجب گفت : من چیزی نمی بینم. باورم نمی شد.بهشان نگاه کردم.بعد به صفحه.دخترک دیگر نمی خندید.لب هایش یک خط صاف شده بود.از ترس کتاب را انداختم زمین. دوستانم فکر می کردند من دیوانه ام!
استلا،من دشمن های زیادی توی این چند ساله داشتم،کسانی که می خواستند من را به قتل برسانند،چون آنها را به زندان انداخته بودم،اما این یکی از همه شان بدتر است.(مکث) کجا بودیم؟ آهان...سومین اشتباه بزرگ زندگیم این بود که، عصبانی اش کردم.چطور؟(شنیدم که نفس عمیق کشید.) با سعی برای نابود کردنش.سوزاندمش،پاره پارش کردم،خیسش کردم... اما هیچکدومشون تاثیری نداشت.خیلی ترسیده بودم،اگر نمی توانستم نابودش کنم،پس باید از شرش خلاص می شدم. اون شب، کتاب نفرین شده رو از پنجره پرت کردم بیرون،اما صبح از خواب پاشدم،می دونی چی دیدم؟اون کتاب رو که صفحه ی ۱۴ اش باز بود.دخترک عصبانی، دست هایش را مشت کرده، و صورتش قرمز بود.جیغ زدم و با ترس رفتم توی دستشویی که سر و صورتم را بشویم. با خودم تکرار می کردم که این فقط یک خواب است.آه.کاشکی بود.وقتی رفتم،روی آینه نوشته بود،منو نمی خوای؟دوست های خوبی میشیم. بعد از چند دقیقه بهت،بوی آهن به مشامم رسید.توی این ۲۰ سال،خوب فهمیده بودم که این بو یعنی چه.خون!می تونم قسم بخورم که متن رو با خون نوشته بود.با خون چه کسی؟نمی دونم.خیلی ترسیده بودم.دست هایم می لرزید.(صدای افتادن چیزی به گوش می رسد و رزیتا جیغ کوتاهی می کشد و با صدایی لرزان ادامه می دهد)وقت زیادی نمونده.هر روز صبح پا میشم و میبینم که همه جام زخمی شده.به هرکی می گفتم بهم می خندید.هر روز نوشته های دیگه ای روی آیینه ی دستشویی پدیدار می شه که رنگ خونش هم هیچجوره پاک نمی شد.هرجا این کتاب رو میگذاشتم،حتی یه شهر دیگه،باز فرداش پیدا می شد.دیگه داشتم دیوانه می شدم.(دوباره صدای افتادن چیزی به گوش رسید و این دفعه با خنده یک دختر بچه)هرشب،هرشب کابوس هایی درباره ی اون می دیدم،کل روز رو نمی تونستم هشیار باشم،با هر صدایی از جا می پریدم.
دوستام رو از دست دادم، خانوادم ازم دوری می کنند،الان هم شغلم در حالت معلق هست.همه فکر می کنند روانی ام(بغض رزیتا ترکید و با گریه آخرین جمله را گفت) چهارمین اشتباهی که کردم این بود که، همه چی رو به تو گفتم.صدای جیغ آمد و یک قهقهه زدن.بعد سکوت............ خش خش
سلام.تو کی هستی؟ دوست رزی جونم؟ما اینقدر با هم صمیمی هستیم که همدیگر را با اسم کوچک صدا می زنیم.من اون رو رزی و اون من رو ...آم... دخترک صدا می زنه.همه چی رو می دونی،نه؟اون همیشه می گفت که من دوستش نیستم،دشمنشم. اون اشتباه می کرد. مگه دوستا به هم کمک نمی کنن؟خب منم کمکش کردم،اون رو به آرامش رسوندم،البته با محو کردنش از این دنیا!
حالا که رزی جونم هردومون رو با هم آشنا کرده،چطوره با هم دوست بشیم؟می شه من رو وقتی همو دیدیم نسوزونی؟آخه خیلی دردم می گیره.اسمت چی بود؟اوووممم... آهان استلا.استل جون جونی یه وقت نترسی ها،من که کاریت ندارم،فقط می خوام مثل رزی جونم به آرامش برسونمت،مثل تمام دوستام.(صدای قهقهه )
ویس با صدای ترق تموم می شه.وحشت زده به گوشی موبایلم نگاه می کنم...
خب تموم شد.راستی این عکس رزیتاست:

امیدوارم خوشتون اومده باشه.سعی کردم اون حس ترسناک رو منتقل کنم.
(*^3^)(。♥‿♥。)
🌈s w e e t d a y🌻

🤩سلام🤩
من rainbow world نویسنده جدید هستم.خیلی خوشحالم که به این خانواده پیوستم.😜🌈🌈🌈🏳️🌈
رنگ مورد علاقم:بنفش🟣💜💜💜
علایق:کتاب خوندن،فیلم دیدن(○•○(بدمینتون
12 سالم هست
حیوان مورد علاقه:زرافه،گورخر،یوز پلنگ(نه پلنگ)🐆🦒🦓
داستان مورد علاقه:خییییلی زیادن.
خوب های بد بد های خوب_دختری که ماه را نوشید_گرگ های پوشالی_ستاره اهریمنی_معمای دریاچه_کتابچه ی مخوف_دریاچه مخفی_اقیانوسی در ذهن_سفر به انتاهی دنیا_سال سایه ها_ایکاباگ..............معمولا ژانر علمی تخیلی رو دوست دارم و بعضی وقت ها ترسناک هم می خونم مثلا:تیمارستان گریلاک_نفرین شده_خانه سایه ها که البته از نظرم این یکی خیلی ترسناک تر بود(به سنم می خوره؟(�_�))
یک برادر دارم که سوهان روح است
خوراکی مورد علاقه و خط قرمزم بستنی هست🍨🍨🍨🍨🍨🍨(نبینم کسی بستی رو مسخره کنه😡😡😡😡)
یادمه یکی به بستنی که داشتم می خوردم گفت بدمزه.
می دونید باهاش چی کار کردم؟؟؟🤨🤨🤨
می تونید از خودش بپرسید.🤗🤗🤗🤗
اوه صبر کن.اون دیگه اینجا نیست☺☺☺
🔪
🩸
دیگه همین.چیزی برای گفتن ندارم
👋بایییی👋

[دربارۀ نحوۀ نوشتن این داستان]
من از اون (نیمچه) نویسنده هایی ام که داستان هاش بر پایۀ کاراکترها
بنا میشه. به عبارتی من اول کاراکتر می سازم، بعد می ندازمشون به
جون هم و می بینم چه ماجرایی رو رقم می زنن! گاهی اوقات اول و آخر
داستان یا ماجرای کلی ش رو هم توی ذهنم دارم، ولی به طور کلی
کاراکترها افسار داستان رو در دست دارن، نه من.
برگه های چک نویس متعدد و برنامه های یادداشت برداری گوشی م
خیلی کمک کننده ن. گاهی ایده ای به ذهنم می رسه که به نظرم برای
نوشتن خوبه، پس یادداشتش می کنم. گاهی هم داستانی به نظرم...
زیاد جالب نیست... ولی در حد چند خط می نویسمش و سعی می کنم
یه اتفاق هیجان انگیز توش رخ بده.
بیشتر یادداشت هام رو پاک نکرده م، برای همین می تونم بهتون بگم
چیزی که دربارۀ شروع داستان شعبده باز نوشتم چی بود:
شعبده باز سیرک سیاه و بنفش.
برای نوشتن داستان های سریالی، معمولا نقاط اصلی ماجرای داستان
رو به مرور مشخص می کنم. ولی برای تک پارتی ها، فقط می نویسم...
بعضی وقت ها به شدت طاقت فرساست و با سرعت کند و سرسام آوری
پیش می ره، گاهی اوقات هم خیلی راحت و روون.
وقتی کارم تموم میشه، همیشه سعی می کنم یکی دو روز بعد با ذهن باز
از اول بخونمش و مطمئن شم نمی تونم از اینی که هست بهترش کنم.
من خودم رو نویسندۀ قابلی نمی دونم، فقط می دونم که می نویسم،
و دوست دارم توش بهتر شم.
[دربارۀ گذرگاه لارو]
بشنویم از برایانا هرینگ:
من همیشه توی ذهنم هرینگ صداش می زدم.
شاید به خاطر اینکه من نوشتن داستان رو از فصل 2 شروع کردم، و توی
فصل دوم همه "خانم هرینگ" صداش می زنن. ولی دوست داشتم کم کم
به صدا زدن اسم کوچیکش عادت کنن. و یه جورایی خودم رو هم به
"برایانا" گفتن عادت دادم. وقتی شروع کردم به نوشتن فامیلیش اصلا
هرینگ نبود! لانکاستر بود. ولی بعد عوضش کردم چون دلم نمی خواست
مثل مرگ حتمی که اسم بعضی کاراکترها به هم شبیه در اومد اسم ها
به هم نزدیک باشه. (مثلا خیلی هاشون با الف شروع می شدن امیلی-
اریک-الکس-.../ جک و اریک یکم مشابه اند./ جریکو و جان و جک همه با
"ج" شروع می شن!/ و راسکال و باسیلیسک جفتشون "س" و "ک"
دارن. @--@) وقتی اسم لوتر به ذهنم رسید، به قدری عاشقش شدم
که بلافاصله فهمیدم باید لانکاستر رو حذف کنم. چون اون هم با "ل"
شروع و با "تِر" تموم می شد.
توی اولین نوشته هام، برایانا قرار بود خیلی بزرگسال تر از چیزی باشه
که الان تصورش می کنم، چون محرک اصلی داستان بازنشستگی ش بود.
بشنویم از الکساندر چیس:
اگر از کاراکترش خوشتون اومد باید ممنون دوتا اتفاق باشید.
اولیش روزی بود که ساعت 7 صبح داشتم حضوری می رفتم مدرسه.
بخش زیادی از داستان شعبده باز رو چک نویس کرده بودم و برای همین
خیلی بهش فکر می کردم. همینطور که داشتم قدم می زدم، ماجراش
توی ذهنم مرور می شد که ناگهان ایده ش از ناکجا افتاد توی سرم.
حتی توی ماجرای چک نویسم، نیکس یه برادر کوچیکتر از دست رفته
داشت. اسمش روی در اتاق کالیبان حک شده بود و شیطان قهرمانمون
وقتی دربارۀ گل های عقرب به برایانا می گفت بهش اشاره می کرد. قرار
بود بگه پژوهشگرها ویو رو برده ن، روش آزمایش کرده ن، و کشتنش.
ولی یه سؤالی توی ذهنم ایجاد شد: اگه واقعا نمرده باشه چی؟
دومین اتفاقی که باعث به وجود اومدن الکس شد، جلد سوم داستان
کاراوال بود که تصمیم گرفتم برای چندمین بار بخونمش و مثل همیشه
جرقۀ نوشتن کاراکتر شعبده باز خودم رو زد، با این تفاوت که این بار لنگ
کاراکتر هم بودم، و ایده ش رو روی هوا قاپیدم.😅
به علاوه، من همیشه به افسانه ها و نژادهای موجودات تخیلی مختلف
علاقه مند بوده م. گذرگاه لارو از اول هم قرار بود انواع و اقسام کاراکترهای
حیرت انگیز رو توش داشته باشه. از جمله شیرین ترین خون آشامی که
تا به حال باهاش آشنا شده م و یه شیطان نیمچه قهرمان.
حس می کنم در ادبیات مدرن اونطوری که باید فری ها رو توصیف نمی کنن.
تصویری که ازشون توی ذهن میارن موجودی بیش از حد ریزه میزه، خوش خنده،
موذی، درخشان و خوشگله.
اگه قرار بود من فری توی داستانم داشته باشم، صد در صد باید به یه
ارباب خبیث جادوی سیاه تبدیل می شد. D:
وقتی ایدۀ نوشتن ویو (که بعدها الکس صداش زدم، به یاد الکس مرگ
حتمی که یک شکست به تمام معنا شد...) رو داشتم، می دونستم
چک نویسی که تا اون موقع نوشته بودم کافی نیست. حتما باید پارت های
بیشتری بهش اضافه می کردم. (فصل 1 و 3)
خوشبختانه شخصیت ویو به نظرم اونقدر هیجان انگیز و جالب شد که
بخوام داستانش رو توی وبم بذارم.
بشنویم از کالیبان:
توی کارهای شکسپیر، کالیبان یه موجود هیولاوار یا چنین چیزی هست.
؛---؛ ... مطمئن نیستم چون شکسپیر نمی خونم. "--" ولی یکی از
دوست هام پیشنهاد اسمش رو داد و من خیلی خوشم اومد. *--*
اولین برخورد برایانا هرینگ با کالیبان به قدری خبر از دردسر می داد که
فکر می کردم خواننده در اولین نگاه ازش متنفر بشه؛ که البته نگران کننده
بود، چون می خواستم قهرمان فصل 2 باشه و می ترسیدم به خاطر
رفتارش بخشیده نشه. معرفی کالیبان یه ماجراجویی به تمام عیار بود،
چون داستان تازه از الکس کشیده بود کنار و من می خواستم کاراکتر
درجه دومی رو قهرمان کنم که اونقدرها هم محبوب نبود.
بهترین کاری که می تونستم انجام بدم این بود که یکم رمز و راز به شخصیتش
ببخشم و امیدوار باشم بابت آتیش زدن اتاق زیرشیروونی بخشیده بشه.
و...
نفس راحتی می کشد* خیلی خوشحالم که یه جورایی کار کرد، چون
من واقعا کالیبان رو دوست دارم!
بشنویم از پورل:
شیءی که اول قرار بود حضورش رو مشخص کنه، یه ربان قرمز بود. هر جا
می رفت با خودش می بردش تا بقیه بدونن اونجاست، و فقط از طریق
پیام هایی روی پنجره های خاک گرفته و آینه ها با دیگران ارتباط برقرار
می کرد.
به طرز غیرمعقولی غیرواقع بینانه بود، پس به جاش ابزار نوشتار واقعی
بهش دادم. راستش یادم نیست توی داستان به این موضوع اشاره کردم
یا نه... ولی تخته سیاهش رو خانم مورگان بهش داده.
بشنویم از توپز بروک:
خب به این می گن کاراکتر باحال.
ماجراش چیه؟ در اولین نگاه فقط یه کاراکتره که داره توی داستان نقشش رو
ایفا می کنه، ولی وقتی دقیق تر نگاه می کنی، یه جورایی به نظر می رسه
داستان زندگی ش از کل ماجرای گذرگاه لارو پیچ در پیچ تره...
به هر حال.
توپز قرار بود یه ابزار داستانی باشه. به کسی نیاز داشتم که راجع به
اسکارلت فانتزیا تحقیق کنه، و یه روزنامه نگار همیشه مفیده چون چشم
و گوشش بازه و اخبار زود به دستش می رسه. وقتی توی فصل 1
می نوشتمش، به هیچ وجه انتظار نداشتم توی فصل 3 تفنگ به دست
ظاهر بشه.
راستی، توپز چی رو مخفی می کنه؟
اگر الکس معمای فراطبیعی گذرگاه لارو باشه، توپز نسخۀ دختر و انسان
اون معماست. مسلما تاریخچه ای داره، ولی اینکه آیا می تونید بهش
پی ببرید یا نه، سؤالیه که نمی تونم بهش پاسخ بدم.
بشنویم از احساسات Doom:
بچه های گذرگاه چند وقت پیش توی ذهنم شکل گرفتن، وقتی بعضی از
پراسترس ترین روزهای زندگی م رو سپری می کردم.
من عادت دارم دردسرها و دل مشغولی هام رو به مردم تخیلی با چهره ها
و اسم های مختلف تبدیل کنم. شاید چون اینطوری راحت تر می تونم
بهشون گوش کنم و ماهیتشون رو بشناسم، یا شاید هم فقط سعی
دارم مشکلاتم رو از خودم جدا کنم.
غم عمیق و بی صدایی که روی سینه م سنگینی می کرد، تمایل غیر
قابل کنترلم برای تبدیل غصه به خشم، وزوز مضطرب و مداوم توی گوش هام
که دست از سرم بر نمی داشت، کابوس هایی که هر شب تکرار می شدن،
ترس آسیب رسوندن به بقیه، آرزوی اینکه فقط یه روز می تونستم نسبت
به همۀ این چیزها بی تفاوت باشم، همه و همه به شکل موجودات
مختلفی در اومدن.
و اون ها شدن بچه های گذرگاه لارو.
وقتی این کاراکترهای تخیلی واقعی تر شدن و رفته رفته داستانی بین
خودشون شکل دادن، تصمیم گرفتم بنویسمش چون فکر کردم ذهنم رو
مشغول نگه می داره و شاید داستان فانتزی خوبی ازش دربیاد.
و شاید، فقط شاید کاریکاتورهای مشکلاتم بتونن مایۀ تسلی بعضی ها بشن.
اگر داستانم رو خوندین و مفهوم عمیق تری حس کردین، اگر به چشم
چیزی بیشتر از کاراکترهای یه داستان به بچه های گذرگاه لارو نگاه می کنید،
یا حتی انعکاس کمرنگی از خودتون رو توی چهره و صداشون می بینید،
تنها نیستید.
این صداها بیشتر از اونچه که حاضرم بهش اعتراف کنم حالم رو خوب
کرده ن. بهم نشون دادن که من هم تنها نیستم.
بسیار خوب، بیش از حد حرف های احساسی زدم. کافیه.
در آخر به بعضی سؤالات احتمالی شما پاسخ می دم:
قضیۀ دنیاهایی که هر کدوم از بچه های گذرگاه لارو توش زندگی
می کنن چیه؟
راستش من زیاد درباره شون فکر نکرده م و یه جورایی حس می کنم این
جهان ها فراتر از درک انسان باشند.
هرچند تصویر دنیای آنابل، پورل و لوتر توی ذهنم تا حدودی شبیه به دنیای
خودمونه. جزئیات تقریبا نامحسوسی در این باره توی پارت سوم فصل 3
(فانتزیا) گذاشته م، اونجایی که آنابل از نیکس می پرسه چطور اتوبوس
دوطبقه رو ظاهر کرده. آنابل از کجا باید بدونه اتوبوس چیه، اگه توی دنیای
خودشون اتوبوس ندارن؟
تجربۀ الکس از نمایش فرار بلاژیوی برایانا چیه؟
توی داستان هیچ وقت نتونستم کامل این بخش رو توضیح بدم، ولی
نمایش فرار از بلاژیو اولین باری بود که الکس در گونۀ آدمیزاد زیبایی دید،
و برایانا اولین انسانی بود که الکس واقعا تحسینش می کرد. تا اون موقع،
زندگی ش رو مخفیانه گذرونده بود، در حال فرار از شکارچی هاش،
سرشار از حس ترس و ترحم به خود.
از یک طرف، نمایش برایانا به حدی تأثیرگذار و زیبا بود که جادوی الکس رو
بیدار کرد. وقتی ویو فقط به کمک ذهنش تونست فواره ها رو بنفش کنه،
متوجه شد می تونه چیزی فراتر و قدرتمندتر از اونی که بود بشه، و
دلیلی پیدا کرد که خودش رو قاطی انسان ها بکنه.
از طرف دیگه، این جاه طلبی با حس کلی تلخ و شیرینی که نسبت به
آدم ها داشت و قدرتی که تازه به چنگ آورده بود، تلفیق شد و الکس کم کم
فکر کرد هر کاری دلش بخواد می تونه انجام بده.
فکر می کنم الکس و برایانا با این ماجرا دینامیک خیلی جالبی رو بینشون
ایجاد کردن. تمام امید و خواستۀ برایانا این بود که بتونه با اجراهاش الهام بخش
دیگران باشه، با این حال سهوا باعث به وجود اومدن یه هیولا شد.
و تمام! اگر سؤالی داشتین می تونید ازم بپرسید. ^^

آخرین قسمت داستان شعبده باز. ^0^🪄
امیدوارم ازش لذت برده باشید. :)
نوشتن این داستان برای من لذت زیادی داشت و کاراکترهاش رو به دلایل
مختلفی خیلی دوست داشتم. *-*
+ در یک پست راجع به کاراکترها و اینکه ماجرای داستان برای خودم چه معنی
داشته خواهم نوشت. ^^✍️
+ در آینده چند پارت خارج از ماجرای اصلی داستان از شعبده باز خواهم
نوشت. :)
💜از همۀ کسانی که داستانم رو خوندن سپاس گزارم.💙
💙همیشه.💜

نویسنده ای باپشتکار. پیشگویی نیرومند. بانویی دوست داشتنی که خونه ش
توی آسمونه. ملکۀ ماه.
آواز ستاره ها رو می شنوی؟ :)
MOON DUST IN YOUR LUNGS
STARS IN YOUR EYES
YOU ARE A CHILD OF COSMOS
A RULER OF THE SKIES
تولدت مبارک لونا! *---*💙
برات یه جشن کوچیک ترتیب داده م. ^0^!
دنبالم بیا.
بادکنک ها را کنار می زند و در خانه را به زور باز می کند*

ریسه ها را کنار می زند تا پورتالی را نمایان کند* زود باش*--*

اینجا رو مخصوص خودت طراحی کرده م. نظرت چیه؟ ^0^!

مهمون ها هنوز سر نرسیده ن... ؛-----؛
...به گمونم یکم زودتر از موعد آوردمت اینجا...
خب، اشکالی نداره، بیا این سمت رو ببین! *--*

از اونجایی که کیک از قنادی سفارش داده شده قابل خوردنه. ^^🤝

نمی دونستم کادو چی باید بهت بدم. ؛--؛ ...
سعی کردم جایی رو ترتیب ببینم که بتونی توش یه شب فوق العاده رو
سپری کنی. *---*

تکه ای از ابر بالای میز روی موهایش می چکد*
اینا هم که پدر من رو درآوردن تا این ابرها رو درست کنن. =-----=🔪
لونا را در آغوش می کشد*
برات آرزوی بهترین ها رو دارم ماه بانو. :)🫂
و یادت باشه خون هر کسی که امروز لبخند رو از روی لبت برداره حلاله و
متعلق به من! ^^

قسمت یکی مونده به آخر داستان. :)
البته قسمت بعدی مؤخره است. ^^

یکی از آهنگ های Set it Off!
خیلی اتفاقی نتش رو کشف کردم. :)
یه لحظه بادقت گوش دادم و تازه فهمیدم دارم چی می زنم! 😅
... بس که این چند وقته به خاطر امتحانات راک گوش دادم"---" ...
هرچند کاملش رو نتونستم بزنم... ولی بدک نشد.
خودتون گوش کنید. :>
🎼برای شنیدنش کلیک کن*-^🎼
اصل آهنگ (نسخۀ Nightcore "-") اینه:
آهنگ Wolf in Sheep's Clothing از Set it Off