داستان های سریالی و تک پارتی Doom
داستان های تک پارتی
تمرین های یک پیانیست آماتور
#علم_طعنه_زدن
دل نوشته و اعترافات یک خرده جنایتکار
چالش نویسندگی D:
مطالب انتشار شده در وبلاگ

سلام بر همگان0-0🎈
آکانه ای هستم که همتون میشناسید0-0 XD🍫
ملقب به آکا،توت فرنگی (همچنین شیر توت فرنگی) ،شاهتوت،خرگوش،آی چان...XDD🍒
آره دیگه نویسنده جدیدم*^*🪀
از 𝕯𝖔𝖔𝖒 ممنونم که نویسندم نمود*-*🍓
و درخواست مینمایم داستان نامشخص را در موضوعات بگذاردXD💕
و وب هم داشته بیدم که مطمئنم دیگه قرار نیست حذفش کنم^-^🌈
به هر حال تبلیغ میشه پس اینجا نمیزارمش*.*💫
فعلا^-^🎈

سلام سلام من اومدم با ناز اومدم با پارت جدید اومدمممم
بروید ادامه ای دوسِتان که داستان منتظر است.
برید دیگه

وقتی سالها در اسارت یه پنجره باشی دیگه چه اهمیتی داره که دنیا
درگیر یه جنگه. اونم جنگ جهانی دوم.آدا دختر بچهای که به خاطر
ناتوانیش توی زندگی فقط تحقیر شده، یه روز یه تصمیم بزرگ میگیره.
اون به همراه برادر کوچیکش سفری رو شروع می کنه تا بفهمه
به دنبال رویا بودن چه شکلیه.اما جنگ، آواره گی و فقر تازه شروع شده
و زندگی بوی خون و خاک میده...
پ.ن: این سبک کتابا رو میدوست:-) خودم حتما میخرمش^^

نام داستان: پیشگوی دروغین
نویسنده: کیوکا چان
ژانر: فانتزی، عاشقانه
خلاصه: من بچه نامشروع دوک هارپرم و به خاطر همین مجبور بودم
کل عمرمو داخل یه کلبه بگذرونم. نمیدونم هوگو، پسرعموی امپراطور
چطور منو دید و عاشقم شد.
امیلی، زن اون حروم زاده کاری کرد بخوان منو اعدام کنن. ولی من
نمیزارم!
با کمک پیشگویی های یه جادوگر ناشناس خودمو یه پیشگو جا میزنم
و نمیزارم اعدامم کنن... .

رفتن به ادامه مطلب به این معناست که قوانین خوندن کریپی پستا رو
دیدین و باهاشون موافقت کردین. ^-^
اگر نخوندین، اینجا هستن: کلیک کنید.
یادداشت: ترجمه با تغییرات جزئی صورت گرفته ؛-----؛
داستان از لحاظ ادبیاتی ایراداتی داشت که در حد توانم برطرف
شد x---x
+ اشاره هایی به موضوعات شاید +18
متاسفانه E.J گرامی آهنگی مختص به خودش نداره :") یکی از
آهنگ های مورد علاقۀ فن ها رو گذاشتم ؛---؛ ... خودم راضی
نمی باشم --.-- و ترجمه ش دست و پا شکسته ست TT-TT
اگه آهنگ بهتری برای جک پیدا کردین حتما بهم بگین @--@🌺
و اینکه... از نظرم ای جی کاراکتر فوق العاده ایه... ولی این
داستانش رو که اوریجینال و معروف ترینه زیاد قبول ندارم ؛-؛
ببینیم نظر شما راجع بهش چیه :")
در این فکر است که خودش برای Eyeless Jak داستان
بنویسد*

سلام به همه، حالتون چطوره؟
خبر آوردم، خبر داغ. ❀◕ ‿ ◕❀
طبلها را بنوازیدددد!
طبلها نواخته میشوند*
تصمیم گرفتم یه داستان سریالی جدید داخل وب بذارم به اسم
"آدمبدهی تنبل هم داریم" (⁎˂ᆺ˃) این داستان بین بیست تا چهل
پارت خواهد داشت.
این رو یه چالش نویسندگی طولانیمدت در نظر گرفتهم ≧☉_☉≦
چون محیطش ژاپنیه و ژانرش کمدی و عاشقانهست، با چاشنی تخیل
و آغشته به میزان محدودی کلیشه (که البته من از هر چی کلیشه
توی دنیا هست متنفرمممم ---.---! و به سختی ژاپن رو می شناسم!)
+ تا به حال داستان عاشقانه ننوشتهم و تا این لحظه هم قصد نداشتم
بنویسم... ولی این جرأت-حقیقت نویسندگیه و من جرأت رو
انتخاب می کنم. .-----.
تجربه که ندارم، مطالعه در این زمینه هم که... چه عرض کنم .__.
برای همین چالشه ._____.
سبک نوشتنم برای این داستان قراره کمی متفاوت باشه! و بیشتر
حالت رول-پلی، فن-فیکی داره تا ادبیاتی (اولین باره اینطور می نویسم
و خدا کنه خرابش نکنم... x---x) از دارکی چان (در چشم من همیشه
لیموی سرگردان می مانی •---•🍋) و Im…Diana ممنونم *-* چون
داستان های گروهی اون ها بود که ایدۀ این طرز نوشتن رو بهم داد.
+ لیمو و کاپیتان آرتی راجع به ژاپن بهم اطلاعات دادن @---@
+ خود داستان رو هم از یه نویسندۀ خارجی قرض کردم @-@💎
درسته که از داستان های عاشقانه بیزارم، اما فکر میکنم این یکی
میتونه حس خوبی به همراه داشته باشه. ^^ یه جاهایی من رو هم
به خنده انداخته XD امیدوارم لبخند رو به لبتون بیاره و از خوندنش لذت
ببرین! 🎇/(◕ヮ◕)\🎇
مقدمۀ داستان در ادامه مطلبه. *---*

در خواب هم نمی دیدم عنوان یکی از پست هام چنین چیزی باشه،
ولی خیلی زیبا و پرمعنیه، دوست داشتم بذارمش. *^*
از انیمیشن A Story Dark and Grimm استخراجش کردم. 0-0
ویرایش: به دلیل اختلال لینک، نسخهی کامل آهنگ رو مجدد بارگذاری کردم.
برای شنیدن و دانلود، کلیک کنید
🌙🌙🌙
,When the darkness opens wide
زمانی که تاریکی گسترده می شود
.Swallowing up the sun inside
خورشید را درون خود می بلعد
Dappled stars, they prick the sky
ستاره ها آسمان را با سوراخ های رنگی تزئین می کنند
.Blanket on which the moon will lie
پتویی که ماه رویش دراز خواهد کشید
?Why must daylight always dim
چرا نور خورشید همواره باید تیره و تار شود؟
?Creeping dusk so cold and grim
و غروب دلهره آور انقدر سرد و مخوف است؟
,Tis the blackness of the night‘
باشد که سیاهی شب
.Teaches us how to see the light
به ما یاد دهد نور را چطور باید دید
🌙🌙🌙

خوش آمدید به چالش دیالوگ، بخش دوم :)
دیالوگ های بعدی رو آورده م ::)
بیشترشون رو از داستان هایی که قبلا نوشته بودم استخراج کردم.
چون به نظرم جالب هستن. ^0^
ولی خودم اونا رو نمی نویسم @---@ ...
*تفکر...* نمی دونم کدوم رو انتخاب کنم :/



«خودت گفتی مشکل رو حل کنم.»
«نگفتم کل شهر رو با خاک یکسان کنی!»
«خب باید دقیق تر خواسته ت رو بیان می کردی!»



«من خوبم.»
«مطمئنی؟ چون به نظر میاد چیزی تا غش کردنت نمونده.»
«اوه... آره... شاید لازم باشه... منو بگیری...»



«تو خواهرم رو کشتی!»
«نه، نکشتم.»
«چرا، کشتی!»
«نه.»
«درست جلوی چشم های من کشتیش! چرا می گی نکشتیش؟!»
«چون داری با خواهرت حرف می زنی. همین الان.»



«می کشمت.»
«اگه می خوای تهدیدآمیز به نظر برسی مستقیم سراغ مرگ نرو. دقیق توصیف
کن که چه جوری می خوای شکنجه م کنی و چطور هر چیزی رو که برام
عزیزه زیر پات له خواهی کرد.»



«شما بهش می گین قتل، من بهش می گم پیش غذای گفت و گو
با نادان های بی خرد.»



«تا حالا این ضرب المثل رو شنیدی که در مورد بخیه ست؟ می گه: "بهم
خیانت کن، و چیزی ازت باقی نمی مونه که بخوان بخیه ش بزنن."»



«می دونی چقدررررررررررر دوستت دارم؟~»
«ای بابا، این دفعه دیگه می خوای کی رو بکشم؟»



«حکمت پنهانی پشت تک تک اتفاقات زندگی هست که فقط خداوند متعال
ازش باخبره.»
«موقع پایین رفتن از پله ها پاش پیچ خورد، افتاد و گردنش رو شکست.
اینم حکمت داره؟»
«اوه نه، اون کار من بود.»



«فقط چون به یه زبان دیگه حرف می زنی دلیل نمیشه نفهمم داری نفرینم
می کنی و به دودمانم لعنت می فرستی.»



«تو اینجا چی کار می کنی؟!»
«آها... خب... در این موقعیت اجازه نداری چنین سوالی بپرسی.»



«میشه لطفا یکی خورشید رو خاموش کنه؟»




سلامی به زیبایی کوزت:-)
خب امروز میخوام فوت کوزه گری نویسندگی رو یادتون بدم^^
حالا منظورم از نشون بده، تعریف نکن چیه؟
به طور ساده اینه که به جای اینکه بنویسید سردش بود، بنویسید می لرزید و دندان هایش چلیک چلیک بهم می خورد.
به همین خوشمزگی:-)
یعنی باید وقایع را نشون بدید؛ درست مثل یه دوربین فیلم برداری.
شما می خواید داستان بنویسید، نه یه گزارش برای پلیس!
امیدوارم براتون مفید بوده باشه^^