.𝖄𝖔𝖚 𝖈𝖔𝖚𝖑𝖉 𝖉𝖔 𝖆𝖓𝖞𝖙𝖍𝖎𝖓𝖌, 𝖎𝖋 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖞𝖔𝖚 𝖉𝖆𝖗𝖊𝖉

پورتال ها

روی هر پورتالی کلیک کنید به اون بخش وارد می شید و کافیه برید پایین صفحه تا پست های مرتبط رو ببینید. ^0^ باقی موضوعات در بخش منوی وب قرار داره. (برای بهترین نما، گوشی/تبلت رو افقی بگیرید. ^^)

horse

اطلس🌎𝓓𝓸𝓸𝓶𝓵𝓪𝓷𝓭💎

داستان های سریالی و تک پارتی Doom

ستاره ها

داستان های تک پارتی

پیانو

تمرین های یک پیانیست آماتور

یه علم ناشناخته :)

#علم_طعنه_زدن

محفل من های قاتل

دل نوشته و اعترافات یک خرده جنایتکار

چالشی برای قلم های خوش تراش

چالش نویسندگی D:

نوشته‌ها

مطالب انتشار شده در وبلاگ

لی‌لی🕸 p1/چالش Dream

لی‌لی با هیجان وصف نشدنی از پدرش که به سوی سرکار می رفت

خداحافظی می کند.

دستانش مثل پرنده کوچک، بال بال می زنند. اونقدر بزرگ شده که بفهمد پدرش دقیقا کجا می رود.

اگر چشم های لی‌لی را می بستند باز هم می توانست به تنهایی کارگاه پدرش را نشان دهد.

توی دل خود، برای پدرش دعا کرد. این کار را خیلی دوست داشت.

متوجه شد که دستشویی شدیدی دارد.

برای همین به سمت دستشویی خانه شان روانه شد. ولی وقتی خواست در را باز کند، در باز نشد. محکم تر فشار داد.

آن موقع بود که صدایی از درون دستشویی گفت:

لی‌لی مگه نمی دونی من دستشویی ام؟ چراغ ها روشنند، نگاه کن!

این صدای برادر بزرگش بود.

لی‌لی لپ هایش را باد کرد و با صدای بلند نفسش را بیرون داد.

در جواب گفت:

خب منم دستشویی دارم، همین الان بیا بیرون.

مادر لی‌لی که تماشاگر این اتفاقات بود، گفت:
لی‌لی، یک دستشویی هم توی حیاط پشتی هست. می تونی اونجا کارت رو بکنی.
لی‌لی کمی مردد بود اما قبول کرد.

دمپايی های جدید صورتی اش را پوشید و به سمت دستشویی قدیمی رفت.

_مامان، عنکبوت!
دختر کوچولو با هیجان دستانش را در هوا تکان داد.

چیز های ترسناک و جالبی درباره عنکبوت های بزرگ شنیده بود، ولی تا به حال یکی از آنها را از نزدیک ندیده بود.

با اینکه بعضی ها می گفتند که عنکبوت ها ترسناک هستند اما لی‌لی خیلی از عنکبوت توی دستشویی خوشش آمد.

خوشبختانه معلم کلاس اولش، ماه پیش به همه کلاس گفت که درباره یکی از عنکبوت ها تحقیق کنند.

یکی از هم کلاسی هایش دقیقا درباره همین عنکبوت گفته بود.

عنکبوت بابا لنگ دراز.

از نظر لی‌لی اسم این عنکبوت خیلی خیلی خنده‌دار و بامزه بود.

پاهای این عنکبوت خیلی دراز هستند و یکی از قویترین سم های جهان را دارند، اما بخاطر اینکه دندون های نیش آنها کوتاه است نمی توانند انسان را نیش بزنند.

پس نمی تواند خطرناک به حساب بیاید. حتی اگر روی پوست باشد. لی‌لی از این همه اطلاعات عمومی به خودش می‌بالد.

دوست داشت عنکبوت روی دستانش حرکت کند و ببیند که چطوری تار می تند.

اینقدر ذوق کرده بود که دیگر مادرش را صدا نزد.چون مطمعنا اگر مادرش عنکبوت را می دید، با یک چیز سفت عنکبوت را می کشت.

لی‌لی دلش به حال عنکبوت سوخت. عنکبوت گنده آرام آرام روی پنجره راه می رفت.

انگار که می خواست از دستشویی فرار کند.

اخم کوچکی روی صورت لی‌لی نقش بست. یک صندلی کوچک آورد و رویش ایستاد. اما همچنان قدش به پنجره نمی رسید.

به دور و اطراف نگاه کرد تا شاید بتواند چیز دیگری روی صندلی بگذارد. اما چیز خاصی در دستشویی یافت نشد. پس تصمیم گرفت یک کار خطرناک بکند.

لوله ای که نمی دانست به کجا وصل می شود را چسبید، و بعد پایش را روی سکو گذاشت.

سعی کرد خیلی سر و صدا نکند تا مادرش نگرانش نشود. نفس عمیقی کشید و محکم خودش را روی سکو انداخت.

خوشبختانه وزن لی‌لی خیلی زیاد نبود برای همین سکو جز لرزش کوتاه اتفاق دیگری برایش نیافتاد.

اما لوله کمی کج شده بود. لی‌لی خیلی نگران لوله نبود چون اینجا رفت و آمد زیادی نداشت و خیلی چیز های دیگر می توانست علت

خمیدگی لوله باشد.

عنکبوت، دیگر به بالا پنجره رسیده بود. لی‌لی خیلی آرام یکی از پاهای عنکبوت را گرفت

و عنکبوت وحشیانه در تلاش بود که پایش را از دست لی‌لی آزاد کند.

لی‌لی سر عنکبوت ( یا اونجایی که امیدوار بود سر عنکبوت باشد) را نوازش کرد، عنکبوت ساکت شد و دیگر حرکت نکرد.

لی‌لی از سکو پایین آمد و کاملا دستشویی شدیدش را فراموش کرد. عنکبوت را آرام روی دستش نشاند. عنکبوت مثل حیوانات مطیع سر جایش ماند.

به خانه که آمد، مادرش را دید که روی مبل دراز کشیده و کتاب می خواند.

دستی که رویش عنکبوت بود را قایم کرد.

مادرش سرش را بالا آورد، چشمانش خبر از کنجکاوی می دادند.

مطمعنا متوجه چیزه غیر عادی شده بود، ولی حرفی نزد و دوباره شروع به کتاب خواندن کرد.

لی‌لی خیلی سریع به سمت اتاقش هجوم برد و در را قفل کرد. تا مادرش مزاحم نشود.

پنجره ای را که به کوچه منتهی می شد را باز کرد. دستش را به سمت لبه ی پنجره برد، اما عنکبوت از جایش تکان نخورد.

با لطافت عنکبوت را بلند کرد و روی لبه‌ی پنجره گذاشت.

عنکبوت خیلی سریع دوباره به دست لی‌لی چسبید.

او از وابستگی عنکبوت خوشحال شد، ولی سری تکان داد و گفت:

_عنکبوت کوچولو، تو باید بری جایی که در امانی،

اگر مامانم تو رو ببینه اونوقت دیگه سری به تنت نیست.

حداقل اون بیرون شانسی برای زندگی کردن داری.

من نمی تونم تو رو توی اتاقم مخفی کنم چون مامانم هر روز اینجا رو تمیز می کنه و مطمعنا تو رو هم می بینه.

عنکبوت واکنشی نشان نداد

اما لی‌لی این فرض را گذاشت که عنکبوت دارد گزینه ها را بررسی می کند. لحظه ای بعد عنکبوت از دست لی‌لی بالا آمد،

دختر کمی وحشت کرد، اما عنکبوت را پس نزد چون می ترسید آسیبی به عنکبوت وارد شود.

عنکبوت به شانه ی لی‌لی رسید و اون موقع بود که جیغی از دهان کودک بیچاره به صدا درآمد.

خون از بازویش مثل قلمویی که با رنگ قرمز خط می کشد پایین آمد.

عنکبوت پوست لی‌لی را شکافت و لی‌لی با چشم خود دیدکه عنکبوت سعی دارد به درون پوستش نفوذ کند.

دیگر جان عنکبوت برایش مهم نبود و به صورت مکرر جیغ می کشید. دست سالمش را مشت کرد و جایی که عنکبوت بود فرود آورد.

اما عنکبوت دقیقا قبل از اینکه مشت لی‌لی بهش بخورد خودش را در زیر پوست لی لی جای داد.

اکنون عنکبوت درون لی‌لی بود. مادرش از پشت در با صدای نگرانی لی‌لی را صدا می زد.

اما لی‌لی توان اینکه در را باز کند نداشت. همچنین صدای مادرش شبیه نجوای آرام بود و تنها چیزی که می شنید صدای تپش قلبش که وحشیانه در تلاش بود خودش را آزاد کند بود.

عنکبوت را حس می کرد که درون پوستش تکان می خورد

و معلوم بود که مقصد نهایی اش کجاست. درد سرتاسر وجودش را فرا گرفته بود. همراه خون، اشک های لی‌لی هم جاری می شد.

با هر حرکت عنکبوت، لی‌لی یک جیغ بلند دیگر می کشید.

با وحشت به عنکبوت زیر پوستش نگاه کرد. البته به برآمدگی که روی پوستش در حرکت بود.

عنکبوت داشت نزدیک و نزدیکتر می شد آخرین چیزی که دید، دیوار اتاقش بود.

و بعد،

تاریکی مطلق.

کم کم مغزش هوشیاری لازم را به دست می آورد.

اما چیزی از اتفاقاتی که افتاده یادش نمی آید.

سعی می کند چشمانش را باز کند اما پلک هایش سنگینی می کنند. پس دوباره به خواب می رود.

بار ها و بار ها بیدار می شود اما بخاطر خستگی اش دوامی نداشتند. در آخر، صدای تق! او را از خواب بیدار کرد.

******

دنیا دور سرش می چرخد اما این دفعه بیدار می ماند. به اطراف نگاه می کند. در اتاقی آشنا دراز کشیده. دیوار های سفید.

یک نقاشی که جنگل را نشان می دهد، به دیوار اتاق با چسب نواری چسبیده.

فرش اتاق طرح گل های رنگارنگی را دارند. آبی، قرمز، زرد، سبز و دوباره تکرار می شود.

او فرش را لمس می کند. راستی، او کیست؟ نامش چیست؟

هرچقدر به مغزش فشار می آورد چیزی یادش نمی آید. انگار که مغزش در تار عنکبوت گیر افتاده.

بالاخره متوجه حضور چند نفر در اتاق می شود. چند نفر که... لباس پلیس پوشیده اند؟

یک زن هم وسط ایستاده و با نگرانی به او نگاه می کند. زن چهره خسته و نگرانی دارد.

تمام افراد اتاق جور عجیبی به او زل زده اند.

انگار همین الان کسی را با چاقو کشته و مچش را گرفته اند.

به سمت آینه می رود. وقتی که خودش را میبیند جیغ بلند می کشد و از آینه دور می شود.

دوباره نزدیک می شود و ایندفعه عقب نمی کشد

صورتش دقیقا از پیشانی ترسناک می شود. هشت برامدگی که رنگ خاکستری مایل به قهوه‌ای هستند،

هرکدام به یک سمت از صورتش منتهی می شوند.

روی برآمدگی ها رگ های سیاه و قرمز خون دیده می شود

چشمانش دیگر به رنگ آبی نیست. سیاه. حتی مردمک چشمانش هم معلوم نیست.

برمیگردد و به پلیس ها و آن زن نگاه می کند. اشک از چشمان زن بیرون می آید.

زمزمه می کند: بچه من

با اینکه صدایش زمزمه یا ادایی بیش نبود اما دخترک به خوبی صدایش را دریافت می کند.

این یعنی او مادرش است؟

چون دیگر شبیه انسان ها نیست تشخیصش سخت است.

بعد شخص دیگری وارد اتاق می شود تا چشمش به دختر می افتد فریاد می زند :

عنکبوت!

حال دخترک همه چیز را به یاد می آورد. وقتی که از پدرش خداحافظی کرد، دستشویی شدیدی که داشت و به حیاط پشتی رفت. ملاقاتش با عنکبوت که درون پوستش رفت.

الان هم هست؟ به همین دلیل صورتش اینگونه شده است؟

چون عنکبوت درونش است؟

یک چیز است که یادش نمی آید، آن هم اسمش هست. با اینکه می داند بار ها صدایش زده اند، اما هیچی یادش نمی آید.

دوباره به پلیس ها نگاه می کند. آنها هنوز تو شوک هستند.

دردی ناگهانی به سرش هجوم می آورد. درد اینقدر شدید است که زانو می زند.

درد مثل مار روی پوستش می خزد و کم کم به کمرش می رسد. درد اینقدر وحشتناک است که جیغ می کشد، اما جیغش... دورگه است و صدای انسانی به خود ندارد.

با شنیدن جیغ دخترک، همه یک قدم عقب می روند.

دختر بلند می شود و دستانش را به سمت مادرش می برد. الان نیاز شدیدی به بغل کردن مادرش دارد.

سرش گیج می رود. نمی تواند خودش را صاف نگه دارد.

چشمان مادر، وحشت زده هستند. انگار که می خواهد تا جای ممکن از دختر دور شود. اما عشق به بچه اش او را نزدیک نگه می دارد. به همین دلیل، مادر دستانش را مشت می کند و همه پلیس ها را کنار می زند.

به سمت دخترش می آید و دستانش را می گیرد.

دختر سرش را بالا می آورد تنها یک کلمه زمزمه می کند:

مامان

درد در کمرش شدیدتر می شود. اولش یک قطره خون، اما حالا تمام پشتش به خون آغشته شده.

دختر متوجه می شود که در بغل مادرش فشرده شده. ترس و وحشتی که دارد از بین می رود. فقط اشک ها هستند که باقی می ماند.

آرامشی خاص.

آرامش قبل از طوفان.

مادر دخترش را محکم تر در آغوش می‌فشارد و می گوید:

_ لی‌لی

لی‌لی پس اسم دختر این است... چه اسم مسخره‌ای!

بین صد ها اسم، پدر و مادرش بدترین را انتخاب کرده اند.

دختر وقتی اسم لی‌لی را در ذهنش تکرار می کند تنها حسی که می‌گیرد انزجار است.

_ من دوست ندارم

مادر کمی مکث می کند. چشمانش حالت تعجب دارند.

دختر با بی حالی تکرار می کند:

_ من اسم لی‌لی رو دوست ندارم.

لحظه ای بعد کمر دختر شکافته می شود. جیغی که شباهتی به انسان ندارد از دهان دختر بیرون می آید.

پلیس ها تفنگ های خود را در می آورند اما بخاطر شوک هیچ حرکتی نمی کنند. از کمر دختر، هشت پای دراز دقیقا مثل عنکبوتی که درون پوستش رفت از کمرش بیرون می آیند.

دختر همچنان جیغ می کشد.

یکی از پلیس ها تفنگش را بالا می‌گیرد و شلیک می کند. اما بخاطر لرزش دستش تیر به دیوار برخورد می کند.

دختر، یکی از پاهای عنکبوت مانندش را تکان می دهد. و بعد، هفت تای دیگر. تا اینکه بدنش روی زمین و هوا معلق می ماند.

پلیس ها تفنگ هایشان را برای تیراندازی هدف می گیرند، اما مادر دختر دقیقا جلوی تفنگ ها قرار می گید.

_ این کارو نکیند، اون هنوزم دخترمه. من مطمئنم.

دختر وقتی تفنگ ها را می بیند دوباره وحشت می کند. دوست دارد همین الان از اتاق فرار کند. اما از ترس نمی تواند از جایش تکان بخورد.

اونا فکر می کنند من هیولام.

دختر درک درستی از فضای اطراف ندارد. پاهای عنکبوتی اش شل می شوند و با صدای تق روی زمین می افتد.

بدنش را جمع می کند و امیدوار است که سپر گلوله ها شوند. از خودش متنفر است. از پاهایش متنفر است. از عنکبوت متنفر است. از عنکبوت های بابا لنگ دراز متنفر است.

مخصوصا از عنکبوت توی سرش. تنها چیزی که می خواهد این‌ است که پلیس ها بروند.

من یه هیولام. ولی هیولا نیستم. نمی دونم. هیچی نمی دونم.

عنکبوت عنکبوت

آیا او هم‌اکنون در بدنش یکی از خطرناک ترین سم ها را داشت؟ که با گاز گرفتن می توانست به بدن انسان ها بدهد؟

آیا می توانست با گاز گرفتن از خودش محافظت کند؟ چرا از اسم خودش متنفر است؟

دختر سوال های زیادی دارد. این حجم از استرس، وحشت و سوال برای بدن نحیف او زیاد است.

دختر احساس می کند که در یک سیاهچال که بی نهایت ادامه دارد افتاده. ذره ذره نابود می شود.

دختر چشمانش را بسته است. اما نمی تواند گوش هایش را ببندد.

می شنود که یکی از پلیس ها می گوید:

_ ما اینجا، یک مورد عجیب داریم. که قابل توضیح نیست. باید شخصا بررسی بشه. فکر کنم که، نیاز به مامور های بیشتری داریم. براتون موقعیت دقیق رو ارسال می کنم.

مورد عجیب.

پلیس او را مورد عجیب خطاب می کند. البته اونقدرا هم بی دلیل نیست.

مورد عجیب.

کلمات در سرش پژواک می شود.

مورد عجیب

مورد عجیب

مورد عجیب

مادرش زانو می زند و با گریه می گوید:

لی‌لی

خون همه جا پاشیده می شود. روی نقاشی جنگل، روی لباس پلیس ها، روی لی‌لی و پاهای عنکبوتی اش، روی اتاق سفید که الان قرمز است.

سرچشمه این خون مادر لی‌لی است. اکنون اعضای داخلی بدن او بیشتر از پوستش به چشم می آیند.

لی‌لی آروم خود را زمین می گذارد. چشمانش احساسی را نشان نمی دهند.

_گفتم که از اسم لی‌لی متنفرم.

کلمات با صدای عجیبی که متعلق به لی‌لی نیست از دهانش در می آیند.

یکی از پلیس های جوان تفنگش را به سمت لی‌لی می گیرد و شلیک می کند.

لحظه ای بعد پسر جوان هم از وسط نصف می شود.

******

نیرو های کمکی وقتی می رسند تنها چیزی که می بینند خون است. نه مورد عجیبی، نه پلیسی و نه جسدی.

رسانه ها شایعه کرده اند که لی‌لی بدن کسانی را که کشته برای رفع گشنگی خورده است.

شایعه ها خیلی هم دروغ نمی گویند.

مکان دقیق لی‌لی هنوز مشخص نیست. پلیس ها و ارتش تمام تلاششان را می کنند که در سطح شهر و خارج شهر دختری به شکل عنکبوت را پیدا کنند.

اما هیچکس نمی داند، که لی‌لی دقیقا کجا مخفی شده.

شاید توی تاریک ترین بخش جنگل. یا یک جای متروکه. شاید هم با تیری که پلیس جوان شلیک کرد زخمی شد و در راه فرار مرد.

یا شاید، همه ی این ها اشتباه باشد. شاید لی‌لی جایی نرفته باشد. شاید فقط باید کمی دور و اطرافتان را بگردید تا یک ستون دراز که ستون نیست را پیدا کنید و آن موقع سرتان را بالا بگیرید و

به چشمان بی روح لی‌لی نگاه کنید.

<><><><><><><>

اِهم

صدا را صاف می کند*

اول از همه، این پارت اول بود و برنامه ها برای لی‌لی دارم.^-^

دوم، می دونم که این چند وقت(چند قرن) نبودم.

سوم، باید یک موضوع توی قسمت موضوعات داشته باشه یا مربوط به چالش Dream می شه؟

فکر کنم حدودا ۲ یا ۳ پارت بشه. البته از اولش قرار نبود که شخصیت های دیگه کریپی پاستا رو توی داستان بیارم. اما قانون، قانونه.

اگر هم قراره که توی موضوعات گذاشته بشه، بذارمش توی ادامه مطلب.

🌈s w e e t d a y🌻

Rainbow World🌈 چهارشنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۱ - 20:21

چالش(به مناسبت هالووین با تاخیر)👻🎃

​​​​​​سیلام به روی ماه جف قاتل و چشمان زیبای جک بی چشم!

خوبین همه؟همتون در اقیانوس درس ها غرق شده اید؟

آمده ام با یک چالش کریپی پاستا!

خب این چالش چجوریه؟

پارازیت هایی در جهت مردم آزاری:

خب متاسفم کلا نبودم درگیر درسا بودم

آیا می‌دانستید گاو های انگلیسی به جای ما ما گفتن چه میگفتند؟جواب:We We

ادامه چالش:

در این چالش شما با رعایت نکاتی در داستانی کریپی پاستای خودتان را می‌سازید.

حالا این نکات چی هستن؟

۱-توی داستانتون حداقل ۲ تا از شخصیت های کریپی پاستا باشد(ترجیحا شخصیت های مورد علاقتون)

۲-کریپی پاستای شما ترجیحا با خلاقیت خودتون ساخته شده باشه(برای مثال مثل نصف بیشتر کریپی پاستاها هودی تنش نباشه).

۳-داستانتون ترجیحا تک پارتی باشه(اگه نباشه مشکلی نیست).

تا تاریخ ۱۴۰۱/۹/۲۰ وقت دارید.

جایزه برنده:آرتی از کریپی پاستای برندههههه

موفق باشید 😎🎃

💜~°Dream°~💜 سه شنبه هفدهم آبان ۱۴۰۱ - 21:27

حوصله‌ت سر رفته؟

🌑داستان تک پارتی~مخاطب:خواننده^0^🌑

شاید دیروقت باشد، ولی نتوانی بخوابی. شاید حوصله‌ات سر رفته، یا نمی‌توانی

به میلیاردها فکری که از ذهنت می‌گذرد سر و سامان دهی. شاید یا بیش از حد

قهوه‌ خورده‌ای یا یک شام سنگین. هر چه که باشد، من هم تجربه‌اش را داشته‌ام،

دوست من. می‌دانم چه حسی دارد که آنجا بنشینی و ناگهان بفهمی که در حال

حاضر تو اصلا زندگی نمی‌کنی. فقط وجود داری. حتما کاری هست که بتوانی

انجام دهی، مگر نه؟

اما به هر دری که می‌زنی، هیچ گزینه‌‌ی عملی‌شدنی‌ای نداری که کار درستی

به نظر برسد. قطعا شب آهنگ گذاشتن و رقصیدن نیست. تلویزیون و بازی‌های

ویدیویی گزینه‌های مغزکرخت‌کنی به نظر می‌آیند و به احتمال زیاد کل شب را به

جست‌و‌جو در اینترنت پرداخته‌ و متوجه شده‌ای که از این کار هم برایت چندان

رضایتی حاصل نخواهد شد.

خوب، شانس در خانه‌ات را زده، چون من برای مشکلت راه‌حلی دارم. شاید این

گزینه مجبورت کند بلند شوی، لباس بپوشی و تا جایی راه بروی؛ ولی ارزشش را

دارد، من ضمانت می‌کنم.

می‌دانی، ساختمانی تقریبا یک خیابان آن طرف‌تر از جایی که زندگی می‌کنی

قرار دارد، و در هر ساعتی از شب ورودی پشتی‌اش باز خواهد بود. در طول روز

همه‌ی درها و پنجره‌هایش قفل‌اند، اما به دلایلی، وقتی شب بر محیط اطراف

سایه می‌اندازد، هر روزی از هر فصل هر سال، خواهی دید که در پشتی باز

است و منتظر.

تو منتظر چه هستی؟ هالووین؟! شلوار بیرونی‌ات را بپوش، کفش پایت کن و راه

بیفت. مگر قول ندادم ارزشش را داشته باشد؟

فقط، یک نکته. باید به مو به موی دستور‌العمل‌هایم عمل کنی. کلمه. به. کلمه.

خیلی مهم است. متوجه شدی؟ باشد، خوب‌ است. آماده‌ای؟ پس بیا برویم.

ساختمان درست آن جلوست. می‌بینی‌ش؟ مجتمع اداری‌ای قدیمی که در حال

حاضر خالی است. مطمئن نیستم قبلا چجور کسب‌و‌کاری اینجا در جریان بوده،

ولی فعلا، خالی است. سال‌هاست که اینجاست، و هیچ زمانی را به خاطر ندارم

که واقعا کسی اینجا کار کرده باشد.

بله، البته که مطمئنم درب پشتی قفل نیست. مگر خودم این حرف را نزدم؟ بیا

ساختمان را دور بزنیم. نگران نباش، می‌دانم چراغ‌ها خاموش است. هر چه

نباشد این ساختمان ویترین فروشگاه نیست که بخواهد خودش را به تماشاچیان

عرضه کند. فقط افراد انگشت‌شماری سعی کرده‌اند کاری را کنند که تو حالا

می‌خواهی انجام دهی. نگرانی را کنار بگذار، باشد؟ چیزی نمی‌شود. تا وقتی به

دستورالعمل‌هایم گوش کنی همه چیز خوب پیش خواهد رفت.

ورودی همینجاست. برو جلو و دستگیره را امتحان کن. دیدی؟ باز می‌شود،

همانطور که گفته بودم. حالا، سمت اولین آسانسوری که می‌بینی برو. منظورت

چیست که زیادی تاریک است و چیزی نمی‌بینی؟ از چراغ‌قوه‌ات استفاده کن.

چراغ‌قوه با خودت نیاورده‌ای؟ مگر نگفتم بیاوری؟ اوه، نه. تقصیر من شد. خوب،

دیگر شروع کرده‌ای. نمی‌توانی برگردی. مطمئنم دلت نمی‌خواهد بفهمی اگر به

حرفم محل نگذاری و برگردی چه می‌شود. فقط باید با نور مهتاب سر کنی و به

راهت ادامه دهی.

بسیار خوب، آسانسور ده قدم جلوتر، دست راست است. این ساختمان ده طبقه

دارد. قرار است به طبقه‌ی یازدهم بروی. چرا تو... دهانت را ببند. دارم توضیح

می‌دهم. کاری که باید بکنی این است که وارد آسانسور شوی و بلافاصله

دکمه‌ی ۱۰ را فشار دهی و نگه داری. وقتی شروع به چشمک زدن کرد،

بی‌درنگ دستت را بردار و دکمه‌ی طبقه‌ی ۱ را فشار بده...

آخیش. کارت خوب بود. حالا آسانسور به مقصد طبقه‌ی یازدهم حرکت می‌کند.

اگر آن دکمه‌ها را طور دیگری فشار می‌دادی ممکن بود سر از طبقه‌ی دیگری

دربیاوری، و باور کن، هیچ‌کس دلش نمی‌خواهد سر از طبقه‌ی دیگری دربیاورد.

درهای آسانسور به راهرویی باز می‌شوند که مستقیم می‌رسد به دری که

رویش با لامپ نئونی قرمز Exit نوشته شده. حتی اگر سمتش بدوی، احتمالا

هرگز نمی‌توانی به در برسی. اگر هم برسی، متوجه می‌شوی که تابلو دروغ

می‌گوید. در عوض، باید بپیچی چپ و اولین دری را که می‌بینی باز کنی.

صبر کن! این واقعا اولین دری است که دیدی؟ چیزی نمانده بود واردش شوی،

بدون اینکه بدانی در حقیقت اولین دری که دیده‌ای نیست. دومین بود. اولین دری

که دیدی، دری بود که وقتی می‌چرخیدی چشمت آن را دید. دومین درب سمت

چپ است، بله، ولی بعد از اینکه دستورم را خواندی، این اولین دری نبود که

دیدی.

حالا متوجه منظورم شدی؟ باید واژه به واژه‌ی دستور‌العمل‌ها را درک و اجرا کنی.

این آخرین‌باری بود که هشدار دادم داری اشتباه می‌کنی. از الان به بعد دقت

کن، وگرنه خدا می‌داند چه اتفاقاتی ممکن است بیفتد.

در را باز کن، وارد شو و بلافاصله بنشین روی زمین.

آفرین. ظاهرا حواست جمع شده. به چیزی که می‌گم عمل کن، و فقط کاری را

که گفتم بکن، اگر قصد داری روان و/یا جان سالم به در ببری. به قطره عرق روی

پیشانی‌ات محل نگذار و به خودت تبریک بگو که در را پشت سرت نبستی و به

محض اینکه گفتم نشستی.

اتاق رو‌به‌رویت سیاه است. سیاه تر از همه‌ی چیز‌های سیاهی که به عمرت

دیده‌ای. حتی دستت را هم جلوی صورتت نمی‌بینی. باید همانجا بنشینی، کاملا

بی‌حرکت، حتی یک ماهیچه‌ات هم نباید جنب بخورد. تا وقتی من بگویم

می‌توانی حرکت کنی.

ضربان قلبت را بشمر. وقتی به بیست رسیدی، بلند شو. یک... دو... یادت باشد

ضربان قلبت را بشماری، نه ثانیه‌ها را.

شد. به بیست رسیدی و حالا ایستاده‌ای. رو به اتاق بگو: "تاریک‌ترین نزدیک‌ترین

است. نزدیک‌ترین درحال تماشاست. چیزی که تماشا می‌کند دورترین است."

همه‌اش را گفتی؟ پس از ایستادن تردید که نکردی، کردی؟ همان لحظه که

کلمات را بهت گفتم صحبت کردی یا منتظر ماندی که اول کامل بشنوی‌شان؟ اگر

درنگ کرده باشی، کارت تمام است.

خوب است، به نظر می‌رسد راضی شده‌اند. مژده مژده! اجازه داری به راهت

ادامه دهی. یک قدم جلو برو و به سرعت سمت راست بچرخ. این مسیر را

مستقیم جلو برو تا به در برسی. در را باز کن، بلافاصله آن را ببند و پشت به اتاق

جدید بایست. این اتاق هم به تاریکی اتاق قبلی است.

نفس نکش. نفست را حبس کن و هر چقدر هم که درد داشت، نگذار بیرون بیاید.

چیزی که توی این اتاق است صدای نفس را دنبال می‌کند، و اگر چیزی بشنود،

خوب، نمی‌گویم چه می‌شود، چون اگر بگویم نفست را رها می‌کنی و با چهار

پای قرض‌شده می‌زنی به چاک. البته قبلش چاک‌چاک خواهی شد.

نفست را نگه دار و بیست ضربان دیگر بشمر.

حالا، قفسه‌ی سینه‌ات باید خیلی درد گرفته باشد. متوجهم. رو به در بمان، ولی

عقبکی شروع به حرکت کن، تا پشتت به دیوار مقابل بخورد. نفست را

حبس‌شده نگه دار. آرام راه برو. اووه، به گمانم دیگر نمی‌توانی تحمل کنی، نه؟

فقط می‌خواهی نفست را بیرون بدهی. من نمی‌توانم جلویت را بگیرم. تنها کاری

که از دستم ساخته‌ست این است که یادآوری کنم در این اتاق تنها نیستی، و

نفس کشیدن عواقب ناگوارتری از نگه داشتن نفست در پی خواهد داشت...

به دیوار رسیدی. بدون اینکه به عقب نگاه کنی، دنبال دستگیره‌ی در بگرد. بازش کن،

رد شو و در را ببند. حالا نفست را آزاد کن. حس خوبی دارد، نه؟ حدود یک چهارم

راه را آمده‌ای؛ هنوز زنده‌ای و هنوز خودت هستی. تا اینجای راه کارت خیلی

درست بوده.

اتاقی که هم‌اکنون داخلش ایستاده‌ای مثل قبلی‌ها تاریک نیست. در انتهایش

آتشی روشن است. برنگرد! حداقل، نه تا وقتی که با صدای واضح درخواست

نکرده‌ای: "ممکن است لحظه‌ای آتش‌تان را با من سهیم شوید؟"

حالا صبر کن. دوباره ضربان قلبت را بشمر. اگر به ده رسیدی و چیزی نشنیدی،

نفست را حبس کن و بدون اینکه به عقب نگاه کنی از همان دری که وارد

شده‌ای خارج شو.

یا اینکه... صدای چه بود؟ یک غرش ملایم؟ از شخصی که نزدیک آتش نشسته بود

آمد؟ مراقب باش. خوب بهش فکر کن. اگر مطمئن بودی که غرش صلح‌آمیزش را

شنیده‌ای، برگرد و مثل غریبه کنار آتش بنشین. موقع راه رفتن، به احتمال زیاد

متوجه شدی که توی این اتاق پنج‌تا در هست، یکی‌شان دری‌ است که از آن

وارد شدی.

سمت مقابل غریبه کنار آتش بنشین، طرز نشستنت هم باید درست شبیه او

باشد. هیچ‌وقت مستقیم به او نگاه نکن. از چیزی که ممکن است ببینی خوشت

نمی‌آید. حالا می‌توانی هر سوالی را که دل تنگت می‌خواهد از او بپرسی. اصل

ماجرا این است: اگر سوال اشتباهی بپرسی، تا ابد در این موقعیت گیر می‌کنی

و او می‌تواند برخیزد و برود. بیشتر مردم از او می‌پرسند کدام در را باید انتخاب کنند.

خوب است، تو هم داری همین را می‌پرسی؛ و اگر خوب گوش کنی، می‌شنوی که

می‌گوید در سمت راست، نزدیک‌ترین در به همانی که از آن وارد شدی، مسیر

درست است.

فعلا بلند نشو! به این حقیقت فکر کن که غریبه دوستت نیست. تو را

نمی‌شناسد، و احتمالا زیاد هم از تو خوشش نمی‌آید. ممکن است دروغ گفته

باشد؟ شاید باید دقیقا برعکس دری را که گفت انتخاب کنی. یا شاید این موجود

نمی‌تواند دروغ بگوید، و باید به حرفش گوش کنی.

نه، از من نپرس. واقعا نمی‌دانم. یکی از این درها درست است، ولی هیچ‌وقت

یک در ثابت نیست. این تویی که باید انتخاب کنی به حرف غریبه باور داری یا نه.

ظاهرا تصمیم گرفتی اعتماد کنی. بگذار ببینیم چه اتفاقی می‌افتد...

اوه! ظاهرا امروز روز شانس توست. تا اینجا خیلی خوب پیش آمدی.

در راهروی طویل دیگری قرار گرفته‌ای. این یکی طولانی‌تر است و خیلی خیلی

تاریک‌تر. انتهایش دوتا در هست. اگر مستقیم طرفشان حرکت کنی، مجبور

می‌شوی انتخاب کنی، و هیچ‌کدامشان نشانی ندارند. حضورش را احساس

می‌کنی، مگر نه؟ چیزی که درست پشت سرت است. می‌توانی نفسش را روی

گردنت حس کنی. می‌توانی حس کنی که تا چه حد به تو نزدیک است. موهای

پشت گردنت سیخ شده‌اند.

قرار است تعقیبت کند. اگر پشت سرت را نگاه کنی، پشیمان می‌شوی. با او

حرف نزن. به هیچ وجه حضورش را به رویت نیاور. فقط راه برو. انقدر راه برو که

صدای پچ‌پچ را بشنوی. مهم نیست چه می‌گوید، فقط ببین صدا از کدام در می‌آید.

الان داری می‌شنوی، نه؟ بله، درست آن جلو دست راست. به محض اینکه صدا را

شنیدی متوقف شدی. هنوز داری گوش می‌دهی. عالی است. بله، هنوز

همانجاست؛ و بله، هنوز هم باید او را نادیده بگیری. سمت دری که صدا را از

پشتش شنیدی بچرخ و دستت را روی دستگیره بگذار.

حالا، اینجا جایی است که همه چیز پیچیده می‌شود. آن طرف در، چیزی را

خواهی دید که وقتی دستگیره را می‌چرخاندی از ذهنت می‌گذشت. خیلی مهم

است، حیاتی است که به چیزی که بیشتر از همه چیز از آن می‌ترسی فکر نکنی.

می‌دانی، مثلا همان چیزی که بعضی اوقات شب‌ها بیدار نگهت می‌دارد، چون

مطمئنی اگر چشم‌هایت را ببندی، سراغت می‌آید؟ یا دلهره‌ای که وقتی حس

می‌کنی کسی دارد تماشایت می‌کند به تو دست می‌دهد؟‌ صحنه یا فکری که

عمیق‌ترین کابوس‌هایت سعی دارند از تو پنهانش کنند؟

دارم بهت هشدار می‌دهم، اگر داری راجع بهش فکر می‌کنی، دست نگه دار. تا

وقتی کامل از ذهنت پاکش نکرده‌ای، دستگیره را نچرخان. هنوز داری درباره‌اش

فکر می‌کنی، مگر نه؟ چیز پشت سرت دارد نزدیک‌تر می‌شود. سه راه داری که

خودت را از این وضع خلاص کنی. می‌توانی سمت دو در انتهای راهرو بدوی و

سرنوشتی را که پشتشان انتظارت را می‌کشد بپذیری، می‌توانی بگذاری چیز

پشت سرت تو را بگیرد و هر کاری که می‌خواهد با تو بکند انجام دهد، یا

می‌توانی همین الان دست از فکر کردن به ترست برداری و آن در را باز کنی!

انتخابت هر چه که باشد، دیگر حوصله‌ات سر نمی‌رود. گفتم که ارزشش را دارد!

💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 دوشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۱ - 22:57

نوشته ای خاک خورده :'>

🗡⚔️گسترش شخصیت⚔️🗡

قوانین بازی ساده است ولی هر کسی نمی تواند بهشان عمل کند.

دو رقیب در فاصلۀ تقریبا سه متری، مقابل یکدیگر می نشینند. هر یک

خنجری در دست دارند و بین صندلی هایشان، دو شمشیر با تیغۀ براق

در زمین فرو رفته است. تا زمانی که حریفت بی حرکت روی صندلی اش

نشسته، حق نداری با خنجر به او صدمه ای بزنی، اما استفاده از

شمشیر در این حالت مجاز است. اگر بخواهی از شمشیر استفاده

کنی، مجبوری بایستی و خودت را معرض خطر قرار دهی. حریفت

می تواند خنجر را طرفت پرتاب کند و در یک لحظه کارت را بسازد. بازی

تنها زمانی به پایان می رسد که حریفت را بکشی.

این بازی بی رحم و خون طلب است. در طول مسابقه آب یا غذایی در

اختیارت قرار نمی گیرد. وقفه ای وجود نخواهد داشت. نمی توانی

استراحت کنی، نمی توانی بخوابی، نمی توانی حتی یک لحظه چشم

از رقیبت برداری. تنها یک حرکت اشتباه یا خمیازه ای که بیش از حد

طول بکشد، این فرصت را به شخص مقابلت می دهد که شمشیر را

بردارد و سر از تنت جدا کند. البته باید حواست باشد، هر چشم خسته ای

خسته نیست... خیلی از برندگان بازی از ترفند تظاهر استفادۀ به جایی

برده اند و رقیبشان را غافلگیر کرده اند.

اسمش کوره است. می دانی چرا؟ چون همگان را ضعیف می کند.

حتی اگر قوی ترین جنگجو یا چابک ترین شکارچی باشی. آهن

هستی؟ مس؟ فولاد؟ کوره همگان را ذوب می کند. ممکن است

مسابقه تان روزها یا هفته ها طول بکشد، و هیچ تمرین ذهنی و

جسمانی ای نیست که تو را از گرسنگی و تشنگی باز دارد. خیلی ها از

همین وحشت دارند، اینکه به چشم تماشاچیان ضعیف به نظر برسند.

پس ترجیح می دهند بازی را زودتر تمام کنند، ولی این تصمیم به ندرت

به نفعشان تمام می شود. حتی نیرومندترین قهرمانان هم نمی توانند

از تیغۀ برّندۀ خنجر جان سالم به در ببرند. بنابراین، اغلب پیشنهاد می شود

مسائلی چون اعتماد به سقف و غرور را پشت در میدان کوره جا

بگذاری. با اینکه برای بعضی ها، اعتماد به نفس توانسته حریفشان را

درهم بشکند و پیروزی موفقیت آمیزی را به دنبال داشته باشد، در

بیشتر موارد حماقتی بیش نبوده است.

بگذار روراست باشیم. این بازی، بازی هوش است؛ و بازی شانس.

حاضری خطر کنی؟

بله. نه.

---------------------------------------

در آن روز سرنوشت ساز... دو نفر از دو نقطۀ متفاوت جهان، به دلایلی کاملا

متفاوت، همزمان روی گزینۀ "بله" کلیک کردند.

اولین شخص، اِیس گریت نام داشت، هرچند بدش نمی آمد با عنوان جدیدش

"اسطورۀ کوره" از او یاد شود. ایس پسری شانزده ساله بود که ترجیح می داد

رنگ موهای فرفری اش را به طرز غیرمنتظره ای تغییر بدهد. یک روز سبز کم رنگ

بود و روز بعد آبی تیره. هیچ کس نمی توانست حدس بزند رنگ اصلی موهایش

چیست. روزی که برای سومین بار زنده از کوره بیرون آمد، دلیل تغییر رنگ

موهایش را از او پرسیدند.

«طبیعیش به دلم ننشست. می خوام رنگ های مختلف رو امتحان کنم ببینم

کدوم بهتره.»

در نتیجۀ ترکیب پاسخش با این حقیقت که پوست بسیار سفیدی داشت،

شایعاتی راجع به زال بودنش پخش شد که اعصابش را بدجوری به هم ریخت.

شاید بهتر بود کمتر صادقانه جواب می داد.

ایس جزو آن معدود آدم هایی بود که از بازی های خطرناک و آدرنالین برانگیز

خوشش می آمد. شاید برای همین توانسته بود در کوره دوام بیاورد، به خاطر

علاقه اش.

در کل بازیکنان کوره به سه دسته تقسیم می شدند: 1. افرادی مثل ایس،

کمیاب و عجیب، که فقط در جست و جوی هیجان به میدان پا می گذارند. 2.

کسانی که کوره را به چشم چالش می دیدند و برای دریافت جوایز میلیون دلاری

با هم رقابت می کردند. 3. آنهایی که ناچار بودند بازی کنند و احتمال 50-50 زنده

ماندن را به جان بخرند.

دومین شخص، روآن برکر، عضوی از دستۀ سوم بود. به عنوان مرد جوانی که

حکم اعدامش قطعی شده، شانس بهش رو کرد! پیشنهاد جالبی به نظر می

رسید. در ازای هر جانی که گرفته ای، جان یک نفر را در کوره بگیر تا گناهانت

بخشیده شود. هم جالب است و هم به طرز خنده داری مسخره! به خاطر

آدمکشی دستگیرش کرده بودند، حالا می خواستند آدم بکشد تا تبرئه شود؟!

روآن نمی دانست باید بخندد یا به حال چنین جامعه ای گریه کند.

روآن پسری قدبلند، هفده ساله و قلدر بود که حتی قبل از قاتل زنجیره ای شدن،

دردسرسازترین بچۀ محله شان محسوب می شد. همیشه موهایش را از ته می

تراشید و لباس های خال خالی یا چهارخونه به تن می کرد. با عقل هیچکس

جور در نمی آمد... ولی روآن علاقۀ خاصی به اشکال هندسی داشت.

روی بازوی چپش از بالا به پایین به ترتیب مثلث، مربع، ضربدر، و دایره خالکوبی

شده بود.

«دکمه های دستۀ پلی استیشن؟»

«شاید.»

«شاید؟»

«آقا شما همیشه راجع به خالکوبی های بی معنی یه قاتل که ربطی هم به

پرونده نداره سوال می پرسین؟»

«داری اعتراف می کنی که قاتلی؟»

«...» روآن دست به سینه شد و شانه بالا انداخت. «شاید.»

---------

À̶͓̳͑̈́̐͑̐́̈́c̷̨̛̼̥̯̃̆̓̽̽̐̐́́ͅë̵̛̪̲̣́̀̓͝͠ ̸̼̣͇̻̜̗͖̝̫͂G̴̯̬̥̼̮͍͈̈́͋r̴̮̘̪̹̀͒̓̄͋̈́͑̏̽̉e̵̞̰̹̙͖͚̖͌́̎a̵̛̲͚̙̲̮̻t̶͖̲̓̋́̇͝ ̵̧͚̬̙̱̰̘̼̝̀͗̐̐͛̇͝ VSR̵͉̬̮͚͍̜̮͊̆̏̔ö̴̧̰̺̙̻̟̤̱̜́̈́͛́̀͌͆ẅ̵̢́͆̌̒̈́̃̆͑̍̆ä̶̠͕̭͍̟́̀͆̈͑́̌͜ń̸̙̝̳͚̗̝̳̜̊̄̀́̆͝͝͝ ̶̰͍̭̜̟̪̇͌̿̅̊͂̌̐̕̚B̸̨̪̞̺͎̬̝̩̰̾̀̊͝͠r̷̮̹̣͐ê̵̢̼̝̼͇̭̻̲͌́̾̎͠k̴̢̬̰̈́ͅȅ̵̡̙͙͈̘̈́̍̐͊̆̈́ͅr̴̠͖̤̤͔̻̪̝̊͌͐̾̿̅̈̒͝

این بار چه کسی قربانی کوره خواهد شد؟ :)
---------

نوشته ای از سال 1398

برچسب‌ها: انشا, گسترش شخصیت
💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 جمعه سیزدهم آبان ۱۴۰۱ - 19:53

اتاق 333~فقط سه تا، نه بیشتر!

🚢🪞داستان تک پارتی~نسخۀ متفاوت انعکاس شیاد^0^🪞🚢

باد و بوران تازه شدت گرفته بود که تاکسی دربست آدام تامپسون مقابل

ساختمان آجری و گوتیک هتلی در حومۀ شهر آستین توقف کرد. به کل از

محوطۀ پایین شهر خارج شده بودند و تا دوردست ها، تنها چیزی که آسمان

یکدست را خدشه دار می کرد، همین ساختمان بیست طبقه بود. انگار با محیط

اطرافش سازگاری نداشت: یادگاری از محوطۀ قدیمی تر پایین شهر که با گذر

زمان اجازۀ یکی شدن با طبیعت را به دست آورده بود. این هتل تنها بازماندۀ

تمدنی دیرینه به حساب می آمد.

سایبانی فلزی و نو روی درب ورودی هتل نان موریتور سایه می انداخت که

برخلاف ظاهر باکلاس ساختمان، خیلی عادی بود. طولی نکشید که آسفالت با

خرده سنگ جایگزین شد و اتومبیل اعتراض کنان بالا و پایین پرید. در نهایت مقابل

ورودی ایستادند.

راننده گفت: «مقصدتون، آقا.»

برف پاک کن ماشین همزمان با ریتم آهنگی که از رادیو پخش می شد روی

شیشه جلو و عقب می رفت. آدام حدس می زد نسخۀ اسپانیایی آهنگ هتل

کالیفرنیا باشد. انتخاب آدام نبود، اما وقتی در ابتدای سفر نیم ساعته شان،

راننده از او سلیقۀ موسیقیایی اش را پرسید فقط شانه بالا انداخت. اهمیتی

نداشت. فعلا اولین روز کنفرانس بود، ولی آدام می دانست دارد گند می زند. کل

روز را به شرکت در هیئت نویسندگان مورد علاقه اش گذراند، احاطه شده با مدیر

برنامه ها، نماینده ها و سازندگان فیلم، مردمی که به قصد ملاقات و ایجاد شبکۀ

ارتباطی با آنها به آستین آمده بود، ولی هرگز جرئت نکرد خودش را معرفی کند و

چیزی بگوید. حالا هم که بعد از یک ساعت تنهایی پرسه زدن در کنفرانس، با

جیبی پر از کارت های کسب و کار، داخل تاکسی نشسته بود. حتی یکی شان را

هم به کسی نداده بود.

کارتی را از جیبش درآورد. نامش را با فونت طلایی و برجسته نوشته بودند:

آدام تامپسون - فیلم نامه نویس و مترجم. ده دلار دیگر هم بابت چاپ صد

کارت اضافه داده بود که همه شان مرتب درون چمدانش در صندوق عقب ماشین

جا داشتند.

درحالیکه ذهنش اتفاقات آن روز را مثل تافی با طعم نمک دریا می جوید و هضم

می کرد، آه عمیقی کشید. «خیر سرت به مسابقۀ نیمه نهایی رسیدی، به

بهترین ملاقات ها و قرارگاه ها دعوتت کردن. با این حال نمی تونی اونقدر جرئت

داشته باشی که خودت رو به یه نفر معرفی کنی. نه حتی یه نفر. حیف زمان و

پولی که صرف این سفر شد. تو نه مترجمی نه فیلم نامه نویس. تو یه مرد سی

و هشت ساله ای که توی یه شرکت اتومبیل رانی زیر نظر گمرک کار می کنه. تو

اینو می دونی، اونا هم می دونن. اینکه خیال کردی به چنین جایی تعلق داری

واقعا...»

شترق!

آدام به کش لاستیکی دور مچش نگاه کرد، مکانیزمی که برای کنار آمدن با یک

زندگی تلخ به کار می برد تا خودش را منجلاب افکار منفی بیرون بکشد و به زمان

حال بازگرداند. روی قسمت داخلی مچش ردی قرمز به جا ماند که از خودش گرما

ساطع می کرد. دست نوشتی با جوهر آبی رنگ روی سطح داخلی کش به

چشم می خورد: STFU Anton.

راننده تکرار کرد: «آقا؟ به مقصد رسیدیم.»

«اوه، ممنون.» آدام جلوی خودش را گرفت که مبادا عذرخواهی کند. انگشت

شستش را روی مچش مالید و آستینش را سر جایش برگرداند.

در اتومبیل را که باز کرد باد تند و تیزی به صورتش حمله ور شد. خرده سنگ ها

زیر کفش های چرمی و قهوه ای اش نرم به نظر می رسید، کفش های

"بزرگسالانه"اش؛ یا حداقل همسرش دوست داشت اینطور صدایشان بزند.

قبل سفر این کفش ها را برایش خرید. گفته بود: «نمی تونی که با اون کفش

تنیس پاره پوره روی فرش قرمز پا بذاری! آبروی خودت رو می بری، ولی مهم تر از

اون... آبروی من رو می بری.» این جمله با خنده ای شیطنت آمیز همراه شد،

یک شوخی سالم. اما امشب، حتی اگر کفش دلقک ها را هم به پا می کرد

فرقی به حالش نداشت. می دانست به اینجا تعلق ندارد.

کم و بیش تصمیم گرفت تازیانۀ کشی جدیدی نثار دستش کند، ولی نظرش

عوض شد. این موضوع به افکار منفی ربطی نداشت، واقعا احساس تعلق نمی کرد.

«بارون به این شدیدی از کجا اومد؟» راننده چمدان آدام را زیر سایبان زمین

گذاشت. «تگزاس معمولا گرم تره.»

آدام جواب داد: «شاید من با خودم آورده باشمش.» خندۀ مصنوعی کرد.

«می تونی با رانندۀ تاکسی راجع به آب و هوا گپ بزنی ولی نمی تونی تو یه

مهمونی به این بزرگی که پر از پیشه گرای حرفه ایه سرت رو بالا نگه داری و

خودت رو معرفی کنی...»

شترق!

کافیه، بس کن.

این یکی ضربه واقعا درد داشت. آدام چهره اش را درهم کشید. راننده متوجه

شد، اما فقط شانه بالا انداخت. انگار می گفت: «تو عجیبی، ولی کی نیست؟»

مشتاق بود زودتر به مناطق پایین شهر برگردد، جایی که شب جمعه چنین

ساعتی، سه برابر پول گیرش می آمد.

راننده گفت: «تا بعد، رفیق.» بعد شیشۀ پنجره را بالا داد و دنده عقب رفت. رادیو

دوباره روشن شد و راننده با اوج آهنگ هتل کالیفرنیا هم خوانی کرد. آدام که

داشت از درب چرخان هتل می گذشت، هنوز می توانست صدای آوازش را بشنود.

آدام در ابتدا اصلا قصد نداشت در این کنفرانس شرکت کند تا وقتی به او زنگ

بزنند و خبر بدهند فیلم نامه اش به مرحلۀ نیمه نهایی رسیده است. اما بعد که

فهمید چه کسانی در این مراسم حضور دارند و مسئله را با همسر و گروه

نویسندگانش در میان گذاشت، متقاعدش کردند شانس در خانه اش را زده و

نباید این فرصت را از دست بدهد. هر چه نباشد، خیلی از فیلم نامه نویس ها در

چنین مجالسی مدیر برنامه پیدا می کردند.

آنقدر دیر ثبت نام کرد که همۀ هتل های پایین شهر به کل پر شدند. با توجه به

بودجه ای که داشت، فقط می توانست در هتل نان موریتور ساکن شود، که به طرز

عجیبی، برخلاف قدمتش، هیچ نظری از آن ثبت نشده بود. ولی قبل از اینکه بتواند

در این باره تحقیق کند، اخطاری روی مانیتورش ظاهر شد که فقط یک اتاق

رزرونشده با این قیمت موجود است پس باید همین الان رزرو کند. همین کار را

کرد، و حالا هم که اینجا بود.

ورودی هتل با لوستر کریستال عظیمی روشن شده بود. لامپ های کوچک مثل

شعلۀ شمع چشمک می زد؛ از نظر آدام بیشتر به نظر می رسید قدیمی اند و

چیزی به سوختنشان نمانده، تا اینکه از عمد چشمک زن طراحی شده باشند.

هر چه آدام جلوتر می رفت، روکوب چوبی دیوارها که از زمین تا سقف کشیده

شده بود بیشتر به حس تیره و شومش قوا می بخشید. سالن ورودی هم خیلی

بزرگ به نظر می آمد و هم کلاستروفوبیای آدام را بر می انگیخت. درحالیکه کیف هایش

را تا پیشخوان می برد، کفش های بزرگسالانه اش روی کاشی های شطرنجی

سیاه و سفید جیرجیر صدا می داد.

پردۀ خاموشی سیاهی آن طرف شیشه، دفتر کار هتل را از سرسرا جدا می کرد.

تابلوی پرینت شده ای بین پرده و شیشه چسبانده بودند:

"8 دقیقۀ دیگر برمی گردیم."

دست نوشتی روی میز می گفت: "برای دریافت خدمات زنگ را به صدا درآورید.".

سیم باریکی از گوشۀ پیشخوان تا لبۀ پنجرۀ شیشه بالا می رفت و به دکمۀ

قرمزرنگی ختم می شد. آدام فشارش داد. داخل دفتر، زنگی به صدا درآمد.

صدایش مثل کسی بود که سعی دارد گلویش را صاف کند اما موفق نمی شود.

«سلام؟» صدا از اسپیکر کوچکی که روی میز تعبیه شده بود بیرون آمد و زهرۀ

آدام را ترکاند.

«بله، سلام، آم، آدام تامپسون هستم، رزرو کرده بودم.»

«یک لحظه.» اسپیکر پیش از سکوت موقتش، جیغ ریزی سر داد.

روی دیوار کنار پیشخوان فرشینۀ بزرگ و ابریشمی آویزان بود که نمای خارجی

هتل را نشان می داد، فقط به جای سایبان فلزی، یک پل متحرک به تصویر

کشیده شده بود. ده ها کماندار در ردیف های منظم روی دیوار پایینی ایستاده بودند

و تیرهای آتشینشان را به شوالیه های دشمن پرتاب می کردند. هر شخص با

جزئیات دقیق، از جمله چهره و حالت صورت، رسم شده بود. مخصوصا آنهایی که

گرفتار گرز و تیغ سپر دور ساختمان شده بودند. آدام دقیق تر نگاه کرد و متوجه

بچه جن ها و شیاطین شاخ داری شد که شلاق به دست پشت کماندارها

استقرار یافته بودند. سربازان سپاه مقابل، اما، همه انسان بودند.

لوحۀ کوچکی زیر فرشینه نصب شده بود: محاصرۀ نهایی دژ نان موریتور

«اولین اقامتتونه؟» صدای اسپیکر ترق تروق کنان بازگشت.

آدام از فرشینه رو برگرداند و سر تکان داد. «بله، اولین اقامت توی اینجا. اولین

سفر به آستین. اومدم اینجا که...»

صدا پرید وسط حرفش: «آنتون کیه؟»

آدام یکه خورد و به اسپیکر زل زد. «ببخشید؟»

«روی مچت. آنتون کیه؟»

آدام اول به کش دور مچش چشم دوخت و بعد به پردۀ سیاه پشت شیشه. هیچ

نوری از آن نمی گذشت، طوری که انگار تمام چراغ های دفتر هم خاموش بود.

با نگاهش دنبال دوربین گشت، مطمئن بود دارند تماشایش می کنند ولی

نمی دانست چطور.

مضطربانه خندید و آستینش را تا روی مچش پایین کشید.

«آنتون، آهان. تکنیکیه که روان پزشکم بهم یاد داده تا با مسائل اضطرابم کنار بیام.

اگه به نکوهشگر درونی ت اسم بدی، بهتر می تونی دستش رو بخونی و نذاری

از دور خارجت کنه. خواستم یه اسم انگلیسی و معنادار واسه ش بذارم. آنتون

مخففه. Anxiety, negative thoughts, overthinking, ‘n so forth.»

(اضطراب، افکار منفی، بیش از حد فکر کردن، و از این قبیل.)

صدا گفت: «And so forth؟ اینکه اولش A داره.»

آدام تصحیح کرد: «n so forth. میشه A-N-T-O-N. آنتون.»

خط مدتی آزاد ماند و سر و صدایش ورودی را پر کرد. لحظۀ طولانی و ناجوری

گذشت تا دوباره به حرف بیاید.

«چقدر طول کشید تا به ذهنت برسه؟»

آدام نقطه ای روی گردنش را خاراند و با یقه اش که ناگهان زیادی تنگ و خارش آور

شده بود ور رفت.

بالاخره پاسخ داد: «شاید... تقریبا سه ساعت.» کش را لای انگشتانش فشرد.

کشویی به طور خودکار از دریچۀ جلوی میز بیرون زد، مثل دستگاه پرداخت وجه

توی ایستگاه مترو. داخلش کلیدی قرار داشت که به زنجیری بیضی شکل و

برنجی متصل بود. عدد 333 داخل دایره ای زیر طرح برجستۀ هتل حک شده بود.

اسپیکر خش خش کنان گفت: «اتاقتون اتاق شمارۀ 333ئه، آقای تامپسون. لازمه

کسی رو بفرستیم که چمدون هاتون رو براتون بیاره؟»

«نه، ممنونم. فقط همین یه چمدون رو دارم، پس مشکلی برام پیش نمیاد.» آدام

دستش را درون شکاف ریز کشو فرو برد، کلید را برداشت، و وقتی کشوی آهنی

با صدای تلق بلندی بسته شد، از جا پرید.

صدا افزود: «آسانسور و راه پله انتهای سالن سمت چپ هستن. از اقامتتون لذت

ببرید، آقای تامپسون.»

آدام گفت: «ممنون.» اما متوجه شد دیگر فقط با خودش می تواند حرف بزند.

آسانسور و راه پله انتهای سالن سمت چپ هستن. آدام تعجب کرد که صدا

هردو مورد را ذکر کرده است. ممکن بود حالا که به مشکل اضطراب خود اعتراف

کرده، حدس زده باشند از آسانسور هم می ترسد؟

وقتی آدام دکمه را فشرد، جیغ قطعات فلزی در اعماق گودال آسانسور برخاست.

حین انتظار برای پایین آمدن آسانسور، آدام از گوشۀ چشم به تصویر راه پلۀ درج

شده روی در نگاهی انداخت. اتاقک آسانسور کوچک تر از حد انتظار بود، شاید

اندازۀ سه یا چهار نفر جا داشت. زیاد بزرگ تر از یک تابوت به نظر نمی رسید.

ذهنش ده ها سناریوی "اگر... شود، چه؟" ساخت و ضربان قلبش تند شد. اگر

آسانسور گیر کند، چه؟ اگر برق قطع شود؟ اگر بین طبقات از حرکت بایستد؟

اگر...

انگشتش زیر کش پلاستیکی خزید، ولی آن را نکشید.

زیرلب به خودش گفت: «سوار شو.»

تا طبقۀ چهارم سواری پردست اندازی را از سر گذراند، ولی حادثه ای پیش نیامد.

لحظه ای که آسانسور به مقصد رسید، درها به همان سرعتی که آدام امیدوار

بود باز نشد و تقریبا واکنش وحشتناکی را برانگیخت، اما خوشبختانه درها باز

شدند و توانست پا به راهروی جدید بگذارد.

درست مثل سالن ورودی، راهرو با دیوارکوب آبنوس و شمع های سوسوزن در

فاصلۀ بین اتاق ها تزئین شده بود. سالن تنگ تر از آسانسور به نظر می آمد،

انگار دیوارها با فوم عایق صدا پوشانده شده بود و هر صدایی را درون اتاق ها

خفه می کرد، چون حتی با اینکه چراغ زیر درها روشن بود، آدام صدایی نمی شنید.

ظاهرا شمارۀ پلاک اتاق 333 افتاده بود. به جایش، دایره ای رنگ پریده، احاطه شده

با حلقه های رنگارنگ، به چشم می خورد. اطراف لبۀ دایره، آثار کلیدها و چاقوها

کار دست دزدهایی را نشان می داد که به دلایلی نامعلوم سعی کرده بودند

پلاک را جدا کنند. آدام نمی دانست چرا کسی باید پلاک اتاق یک هتل را بدزدد،

ولی حدس می زد هتل از تعویض آن خسته شده و در نهایت عدد 333 را با

خودکار روی در نوشته است.

آدام در را گشود و فرشی به رنگ سبز نعنایی به او خوشامد گفت. دو دیوارکوب

هرمی دیوارهای قرمز توت فرنگی را روشن می کرد. یک کمد و میز تحریری کوچک

با صندلی چوبی تنها وسایلی بود که کنار تخت قرار داشت. روتختی گل گلی از

شیک بودن تخت بزرگ به طرز قابل توجهی کم می کرد. به نظر می رسید اتاق

به تصرف دهه شصتی ها درآمده و آنها سعی داشته اند آثار به جا مانده را با

چند ده هفتادی پاک کنند.

آدام گوشۀ تخت نشست و کفش هایش را درآورد. بعد از یک روز طولانی پاهایش

درد می کرد. صبح زود به شهر رسیده و مستقیم به کنفرانس رفته بود. از طرف

دیگر، کنفرانس تا سه روز دیگر ادامه داشت، پس هنوز فرصتی بود که بخت

شومش را تغییر دهد.

تابلوی نقاشی از چهار کشتی گالئونی در اعماق موج های سهمگین روی دیوار

رو به روی تخت آویزان بود. درست مثل فرشینۀ سالن ورودی، جزئیات بسیار

دقیق تر از چیزی بود که آدام انتظار داشت توی یک هتل ببیند. کف روی سر

امواج و رگ های تپنده در ساعد ملوان هایی که سکان را مهار می کردند تا

کشتی در مسیر ثابتی بماند. اگر به خاطر بافت ضربه های قلم مو نبود، می شد

تابلو را با عکس اشتباه گرفت.

آدام پیراهن و شلوارش را داخل کمد گذاشت و شیر آب را برای یک دوش آب گرم

باز کرد تا شکست امروز را بشوید و ببرد. به امید اینکه فردا شروعی تمیز و تازه

باشد.

وقتی با حوله از حمام خارج شد، تلفنش روی تخت لرزید. عکس خندان

همسرش صفحه نمایش را روشن کرد.

تلفن را برداشت و گفت: «سلام عزیزم.» و برای اولین بار از لحظۀ پرواز لبخند زد.

«تازه به هتل رسیده م.»

همسرش پرسید: «کنفرانس امروز چطور بود؟» آدام می توانست هیجان را در

صدایش بشنود و صدای خودش را آماده کرد تا همان قدر سرخوش به نظر برسد.

«آدم مشهوری هم دیدی؟ دربارۀ فیلم نامه ت حرف زدی؟»

پاسخ داد: «نه، اونجوری ها هم مشهور نیستن، البته امروز تونستم چندتا از

نویسنده های پیکسار رو ببینم. فردا بعدازظهر با نویسندۀ "روگ وان" می رم

کنفرانس و بعدش هم با بچه های "بازی تاج و تخت".»

«به به، ببین کی قراره هوای مشترک با نخبه های هالی وود رو تنفس کنه!»

همسرش نخودی خندید. خبر نداشت آدام با هیچ یک از این افراد صحبت نکرده

بود. در واقع با هیچ کس حرف نزد.

تصحیح کرد: «اونا فیلم نامه نویس ان، لوری. اونقدرها هم نخبه و سرشناس

محسوب نمی شن.»

چشم هایش ناخودآگاه به نقاشی روی دیوار کشیده شده بود، به نظر می رسید

هربار که به آن نگاه می کند، جزئیات جدیدی ظاهر می شوند. ملوان های یکی

از گالئون ها، زوبین هایشان را بلند کردند و سمت گردابی درخشان در مرکز

نقاشی انداختند.

«اوه، ساکت. بذار پز شوهرم رو بدم! می دونم رفتن به این سفر چقدر برات

سخت بوده، و بهت افتخار می کنم که حاضر شدی خودت رو توی این موقعیت

قرار بدی.»

آدام آه عمیقش را فرو بلعید.

«بذار این دلخوشی رو داشته باشه. بذار باور کنه با یه شکست خوردۀ تمام و

کمال ازدواج نکرده. بذار باور کنه تمام پس اندازت رو بابت سفری هدر ندادی که

توش قرار نیست حتی صدات دربیاد...»

شترق!

«آدام؟ قطع کردی؟»

گفت: «اینجام. ببخشید، روز سختی داشته م و به خاطر اختلاف ساعت و برنامه های

امشب خسته شده م. فکر کنم بهتره یکم بخوابم.»

«فکر خوبیه. خوب استراحت کن تا فردا بتونی برای خودت یه مدیر برنامه پیدا

کنی، باشه؟»

«مدیر برنامه، آره حتما.»

شترق! دهنت رو ببند، آنتون.

«حتما، عزیزم. اگه خبری شد بهت زنگ می زنم. دوستت دارم.»

«من هم دوستت دارم! فردا برو و بهشون نشون بده فیلم نامۀ واقعی یعنی چی!»

آدام قطع کرد. همانطور حوله پیچ شده، روی تخت به پهلو دراز کشید.

چشم هایش را بست، در افکارش اجازه داد آرام شود و به آرامی درون تخت

فرو برود.

به خودش گفت: «تو نمی تونی اتفاقی رو که امروز افتاد تغییر بدی، فقط می تونی

فردا رو بهتر کنی.»

«شانست توی این کار خیلی زیاده.»

شترق!

صدای توی ذهنش پوزخند زد. «خوب تو هم یه وقت هایی باید دهنت رو ببندی، رفیق.»

آدام چشم هایش را گشود و به میز کوچک کنار تخت خیره ماند. رنگ سیاهی که

به میز زده بودند، کمی ساییده شده بود و قسمتی از چوب زیرش را نشان می داد.

به نظر می رسید چیزی گوشۀ میز نوشته اند. آدام دستش را بالا برد و چراغ خواب

روی میز را روشن کرد تا نگاه دقیق تری بیندازد. جمله ای درون چوب حک شده بود.

فقط سه تا کشتی هست

نوشته کمرنگ بود، شاید حاصل گرافیت مداد، گرچه ممکن بود جوهری باشد که

به مرور زمان محو شده. آدام حین خواندن واژه ها، انگشت شستش را رویشان کشید.

گفت: «عجیبه.» بعد سمت نقاشی دیوار رو به رو چرخید. داخل نقاشی، ملوان ها

محکم به عرشه چسبیده بودند تا امواج خشمگین اقیانوس آنها را با خود نبرد.

سه کشتی. نه چهارتا، ولی آدام قبلا شمرده بودشان.

«این درست نیست.» از روی تخت پایین پرید. «نه. قبلا چهارتا بودن.»

مقابل نقاشی ایستاد، سرش را خم کرد و تصویر را به دقت زیرنظر گرفت.

انگشتش را روی کشتی ها نگه داشت و با صدای بلند شمرد.

«یک. دو. سه.»

لبش را گزید و قسمت بالا، سمت چپ تابلو را، جایی که حاضر بود قسم بخورد

یک کشتی کوچک تر با بادبان های نارنجی دیده است، جست و جو کرد. از این

بابت مطمئن بود چون وقتی وارد اتاق شد، رنگ بادبان ها توجهش را جلب کرد.

ولی حالا آنجا چیزی نبود؛ فقط آب سیاه و چرخان دریا.

شاید این گواهی بر جزئیات ماهرانۀ نقاشی بود که بیننده را به دیدن چیزی

بیشتر از آنچه که در واقع وجود داشت می کشاند. حالا که دوباره به آن نگاه می کرد،

بدون کشتی چهارم در آن قسمت، بوم ناقص به نظر می رسید. تصویر از تعادل

خارج شده بود. شاید این نوعی از آن توهمات نوری بود که با تغییر زاویۀ دید،

تصویر تغییر می کرد؟

آدام به آرامی از یک طرف نقاشی به طرف دیگر حرکت کرد و دنبال تغییر گشت.

هیچ چیز. سه کشتی که گردآب وسط نقاشی به هم نزدیکشان کرده بود و

درست زیر سطح آب، بازوهای سیاهی مثل اختاپوس...

صبر کن، این قبلا آنجا بود؟ دقیق تر نگاه کرد، و بله، جانوری زیر آب بود، سبز و

سیاه با طرحی از مکنده های سفید و قلاب های تیز برای کشیدن ملوان ها به

اعماق آب های تاریک. لرزه ای بر ستون فقراتش افتاد و موهاش گردنش سیخ شد.

آدام گفت: «تو خسته ای، روز سختی داشتی.» به خودش نگاهی انداخت. «و

هنوز لباس تنت نیست.»

از تابلو رو برگرداند (به سرعت سمت نقاشی برگشت، به این امید که مچ

کشتی چهارم را بگیرد، ولی چیزی ندید)؛ بعد سمت حمام رفت تا بساط خوابش را

فراهم کند.

لباس پوشید، دندان هایش را مسواک زد و درحالیکه به انعکاس خود درون آینه

خیره شده بود، آب سرد را روی صورتش ریخت. چشم هایش از شکست و

سرخوردگی پر بود.

به خودش گفت: «تو این رو به دست آوردی. تو این رو می خوای. فردا قراره با

اعتماد به نفس و محبوب به نظر برسی و یه کاری کنی دهن همۀ مدیر برنامه ها

باز بمونه.»

«این سخنان انگیزشی واقعا جواب می دن؟ گوش کن ببین چی داری می گی،

مسخره ست.»

«بس کن.» انقدر سینک دستشویی را فشرد که دست هایش به لرزه درآمدند.

«فقط بس کن، لطفا.»

آدام به مچ دستش نگاهی انداخت ولی قبل از اینکه بتواند کش را بکشد، چشمش

افتاد به تکه ای از کاغذدیواری که روی خودش پیچ خورده بود.

"او" زیرش نمایان بود.

کش را رها کرد و آن قسمت از کاغذدیواری را کَند.

اونجا

دست خط مشابه، اگر نگوییم یکسان، با نوشتۀ کنار تخت بود. کاغذدیواری را

بیشتر کنار زد و جملۀ کاملی زیرش آشکار شد. سرمای پشت گردنش با خواندن

واژه ها از گوش هایش بیرون زد:

هیچ وقت نباید بیشتر از سه تا باشه

آدام به آینۀ حمام چشم دوخت و انعکاسی از نقاشی روی دیوار را درونش دید.

کشتی چهارم برگشته بود.

بدون اینکه پلک بزند به آینه خیره ماند. چشم هایش روی تصویر قفل شد. چهار

کشتی. چهار کشتی نحس. رنگ بادبان ها طوری که در ابتدا فکر می کرد

نارنجی نبود، آتش گرفته بودند.

«هیچ معلوم هست چه خبر شده؟»

آدام از حمام بیرون آمد و سمت نقاشی دوید. انتظار داشت کشتی چهارم با

امواج سیاه آب جایگزین شده باشد. اما هنوز آنجا بود، بزرگ تر از قبل. یکی از

بازوهای لویاتان ملوانی بدشانس را بر فراز دریا بلند کرد، قلاب ها در گوشتش فرو

رفتند و چهره اش از شدت عذاب درهم پیچید.

فقط سه تا کشتی هست

هیچ وقت نباید بیشتر از سه تا باشه

«چطور ممکنه؟ یکی داره سر به سرم می ذاره؟»

گوشی تلفن را از روی میز برداشت تا با پیشخوان هتل تماس بگیرد. پیغام دیگری

روی پایۀ تلفن یافت.

اونا نمی تونن کمکت کنن

داخل نقاشی، کشتی چهارم با بادبان های شعله ور به سوی کشتی پیچیده شده

در بازوهای لویاتان پیش می رفت. یک دیو دم چنگکی پشت سکان ایستاده بود و

کلاهی دوشاخ و کج به سر داشت. جن ها و حیوانات جهنمی روی عرشه از سر

و کول هم بالا می رفتند.

کف دست هایش را به چشم هایش فشرد. «امکان نداره درحال دیدن چنین

چیزی باشم. اونجا نیست. اونجا نیست. واقعی نیست!»

وقتی تلفن روی میز با صدای همان زنگ پیشخوان به صدا درآمد، نزدیک بود

قلبش از قفسۀ سینه اش بیرون بپرد.

آدام از نقاشی فاصله گرفت، نمی خواست نگاهش را بدزدد که مبادا دوباره تغییر کند.

بدون اینکه به عقب نگاه کند، تلفن را برداشت.

قبل از حرف زدن آب دهانش را قورت داد تا گلویش صاف شود. «بله؟»

«آقای تامپسون، فقط می خواستیم مطمئن بشیم همه چیز توی اتاقتون مطابق

میلتون هست.»

به پایۀ تلفن نگاهی انداخت.

اونا نمی تونن کمکت کن

«آقای تامپسون؟» کارکن هتل دوباره صدا زد. «شما اونجایین؟»

آدام جواب داد: «بله.»

«چیزی هست که لازم داشته باشید؟ شاید یه بالش دیگه، یا حولۀ اضافی؟»

نگاهش را روی نقاشی برگرداند و متوجه شد که به حالت اولش برگشته است.

دوباره سه کشتی بود.

هیچ وقت نباید بیشتر از سه تا باشه

«من، آم، مسئلۀ خاصی درمورد این اتاق هست که لازمه بدونم؟» چشم هایش

یکبار دیگر به هشدار روی گیرندۀ تلفن خیره شد.

صدایی در سرش پیچید، صدایی که دیگر زمزمه ای گوشۀ مغزش نبود. گفت:

«منم پیغام رو خونده م، کودن. نمی تونن بهت کمک کنن.»

آدام کش روی مچش را کشید.

شاید نتوانند کمکم کنند، ولی اگر دربارۀ تاریخچۀ اتاق بهم بگویند شاید...

«متأسفم آقای تامپسون، متوجه منظورتون نمی شم. اتاقتون مشکلی داره؟

خرابکارهای منطقه علاقۀ زیادی به عدد 333 دارن، اما خدمتکارها...»

صدایی که در سرش بود پاسخ داد: «تنها مشکل اینه که این خنگ خدا نمی تونه

کشتی بشمره.» این صدا خیلی بلندتر بود و آدام دیگر نمی توانست صدای

تماس گیرنده را بشنود. «اوناهاش، درس دورۀ ابتدایی. یک، دو، سه، کشتی.

سه کشتی! سه کشتی! سه تا!»

آدام دوباره و دوباره با کش به دست خودش تازیانه زد.

«اتاق مشکلی نداره. من خوبم. ممنون.» گوشی را سر جایش گذاشت.

دل و روده اش به هم گره خورد و تمایل به استفراغ بر او غلبه کرد. اتاق ترسناک

شده بود. دیوارهای قرمز اکنون کمی تیره تر به نظر می رسید، کمتر رنگ توت

فرنگی، بیشتر رنگ خون. درحالیکه قلبش به قفسۀ سینه اش می کوبید، عرق

روی پیشانی اش نشست.

«من استرس دارم. نگران سفرم. و دارم توهم می زنم. فقط باید بخوابم.»

صدا گفت: «هی خنگول،» ولی صدای خودش بود. «چندتا کشتی می بینی؟»

آدام فریاد زد: «خفه شو!»

صدا، آنتون، گفت: «اوه، پس صدام رو می شنوی. می خوای دوباره با کش

پلاستیکی خودت رو تنبیه کنی؟ اگه جرئتش رو داری همین کار رو کن، لعنتی.

بکن و ببین چه اتفاقی می افته.»

آدام انگشتش را زیر کش فرو برد.

«انجامش بده! خودم می خوام بکنی.»

کش را بیشتر از قبل کشید.

«انجامش بده!»

کش رو رها کرد. شترق!

آدام از شدت درد فریاد زد، آنتون در ذهنش خندید.

«این کارت به من آسیبی نمی زنه، نادون. دردش رو فقط تو حس می کنی.»

آدام گفت: «باعث میشه ساکت بشی. یادم می ندازه به حرف هات گوش ندم.»

«الان بهتره به حرفم گوش کنی، چون داره میاد. ببین.»

آدام سمت نقاشی چرخید، کشتی چهارم برگشته بود. گالئون ها به هم خوردند

و اجنه به عرشۀ کشتی دیگر هجوم بردند تا تکه های گوشت را از ملوان های

وحشت زده جدا کنند. خون از عرشه به درون دریا سرازیر شد و آب را به سرخ

آغشته کرد. در بالاترین قسمت تابلو، پنجمین کشتی ظاهر شد. یک کشتی

جنگی، که تمام بادبان های شعله ورش می درخشید. توپ هایش را به گالئون

درحال غرق شدن شلیک کرد. لویاتان کامل ظاهر شده بود و همچنان بازوهایش را

دور سومین کشتی می پیچید، تخته های چوبی بدنه را در چنگال نیرومند خود

خرد می کرد و با ردیفی از دندان های دایره ای، ملوانی را درسته می بلعید.

«چی داره میاد؟»

«به زودی می فهمی.»

آدام روی تخت نشست، چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید. باید روی

نفس کشیدن تمرکز می کرد. دم. بازدم. این واقعی نیست. دم. بازدم. این واقعی

نیست. دم. بازدم.

«به نقاشی نگاه کن.»

نه.

نفس بکش. داخل. خارج. این واقعی نیست. آرام باش. خونسرد.

«باید به نقاشی نگاه کنی. نگاه کن!»

آدام بعد از آخرین بازدم، احساس آرامش کرد و چشم هایش را باز گشود. وقتی

سرش را سمت نقاشی برگرداند، بازوهای لویاتان دیگر توسط بوم محدود نمی شد.

از تصویر بیرون زده بود، و طوری روی دیوار می پیچید که قلاب هایش بتوانند قاب

چوبی تابلو را خرد کنند. هنوز می توانست ضربات قلم مو را روی بازوهای سه بعدی

تشخیص دهد. آب به لبه های قاب کوبید و کمی از آن روی میز چکید.

آدام فریاد زد و طرف در دوید. دستگیره را چسبید و سعی کرد آن را بچرخاند.

نتوانست. محکم تکانش داد ولی دستگیره از جایش جنب نخورد. مشتش را به

در کوبید و کمک خواست.

«کمکم کنید! لطفا، یکی کمکم کنه!»

پشت سرش، امواج دریا از نقاشی بیرون زد و فرش خیس شد. بوی کف دریا و

نمک فضای اتاق را پر کرد.

«هیچکس برای کمک نمیاد. برو جلوی آینه.»

آدام دیوانه وار دستگیره را تکان داد، پایش را روی دیوار گذاشت و با تمام توان در را

کشید. کاری از پیش نبرد. فریاد زد: «خدایا کمک کن. اینجا گیر افتاده م!»

بازوهای بیشتری از نقاشی بیرون آمد و صدای خش خش از دیوار پشت سرش

برخاست.

«آینه. حالا!»

آدام تسلیم شد، سمت دستشویی دوید و در را پشت سرش بست. به در تکیه داد

و به انعکاسش درون آینه نگاه کرد. انعکاسی که به او زل زده بود، بازتاب او بود،

ولی نه خودش. سردی خاصی درون چشم ها و پوزخندی روی لب هایش بود.

آنتون.

صدایی که همزمان آدام بود و نبود گفت: «باید با هم کار کنیم.»

آدام از انعکاسش پرسید: «چه اتفاقی داره می افته؟»

«خب، قبل از هر چیز، اشتباه بزرگی مرتکب شدی که اینجا برامون اتاق رزرو

کردی.»

«دقیقه آخری شد. اتاق دیگه ای نداشتن که بتونم هزینه ش...»

آنتون دستش را از آینه بیرون آورد و به صورت آدام سیلی زد. «ای خاک بر سرت!

به خدا قسم یه بار دیگه غر بزنی و نق نق ت رو بشنوم، یه جوری کله ت رو به

این آینه می کوبم که چیزی جز بقایای خیس و چسبناک مغزت ازش باقی نمونه.

حالا تمرکز کن.»

آدام سر تکان داد و صورتش را مالید. «ببخشید.»

آنتون توضیح داد: «هتل نان موریتور تاریخچۀ درازی داره. اتفاق های عجیبی

اینجا می افتن. اتفاق های شوم. اتفاق های شیطانی. این مکان بیشتر از هر

ساختمون دیگه ای توی جهان آمار خودکشی و مرگ به دلایل طبیعی داره. اون

فرشینۀ طبقۀ پایین؟ یه نسخۀ هنری از هتل نبود. خود هتل بود. توی زمان های

مختلف وجود داره. همیشه به عنوان دروازه ای بین دنیای ما و یه بعد تاریک تر

عمل می کنه.»

آدام نمی توانست کلماتی را که از دهان خودش بیرون می آمدند باور کند. «این

دیوونگیه. چنین چیزی خارج از فیلم ها و کتاب ها محاله.»

آنتون گفت: «داره اتفاق می افته. اگه حرفم رو باور نمی کنی، دوباره به نقاشی

نگاه کن.»

آدام قفل در را باز کرد و به سرعت به نقاشی سرک کشید. ناوگانی از کشتی های

جنگی از بالای تصویر اضافه شدند. درحالیکه لویاتان اجساد ملوان های مرده را

زیر آب می برد، سه کشتی اصلی به کل نابود شدند.

«پیغام ها هشدار بودن. فقط سه تا کشتی هست/هیچ وقت نباید بیشتر از سه تا

باشه. اگه بتونی ببینی شون، اون وقت بهشون این قدرت رو می دی که وجود

داشته باشن. بهشون این قدرت رو می دی که از دروازه عبور کنن. اونا می دونن

می تونی ببینی شون، آدام، و دارن میان سراغت.»

گرومپ بلندی از آن سوی دیوار پشت نقاشی بلند شد، طوری که انگار یک توپ

بولینگ را به دیوار کوبیده اند. گرومپ بعدی وسیلۀ سنگینی را از روی میز پایین

انداخت.

آدام در را گشود. توپ بولینگ نه. گلوله توپ.

آنتون همراه آدام از داخل آینه تماشا کرد.

گفت: «دارن میان بیرون. بذار کمکت کنم.»

آدام پرسید: «چطوری؟»

«باید واسه ت هجی ش کنم؟» آنتون به چشم های آدام خیره شد. «باشه. تو

ضعیفی. رفیق، تو حتی نمی تونی دهن من رو ببندی و من شیطان درونت ام.

فکر می کنی در برابر یه ارتش واقعی از دم شاخدارهای شیطون با نفس های

آتشین دووم میاری؟»

آدام دهانش را گشود تا چیزی بگوید ولی ساکت ماند.

آنتون ادامه داد: «پس دوتا راه بیشتر نداری. یا صبر می کنی بیان بیرون و می بینی

اون کش لاستیکی مسخره ت روشون چه تأثیری داره؛ یا اینکه کنترل رو می دی

دست من.»

«کنترل رو بدم دستت؟»

«آره. اینطوری می تونم ازت محافظت کنم، از ما. کاری که همیشه می کنم.»

آدام گفت: «تو ازم محافظت نمی کنی، بهم حمله می کنی. بهم می گی هر

کاری که می کنم اشتباهه.»

«تا بهتر بشی، تا بهتر بشیم! برای همینه که وجود دارم!»

صدای بلند برخورد اجسام سنگین به هم مسابقۀ خیره شدن آدام و آنتون را به

پایان رساند. آدام به داخل اتاق نگاهی انداخت و زوبینی را دید که بالای تخت،

توی دیوار فرو رفته است. طنابی به انتهای نیزه بسته شده بود و به یکی از

کشتی های جنگی ختم می شد. بازوی لویاتان دور کمد پیچید و روی زمین

سمت در حمام خزید.

آدام در را محکم بست، قفل کرد و درحالیکه از شدت ترس می لرزید روی

زانوهایش خم شد. اشک در چشم هایش حلقه زد. گریه و التماس می کرد که

همه چیز تمام شود.

«چرا این بلا داره سرم میاد؟ من هیچکدوم اینا رو نمی خواستم!»

آن سوی در، کمد ترک خورد و ترکید، چراکه چیزی بسیار سنگین تر رویش فرود

آمد. صدای جیغ بلندتر شد، زمزمه ها و غرش های ریز موجودات جهنمی.

آنتون گفت: «آدام، وقت نداریم. اونا اینجان چون تو زیادی ضعیفی و نمی تونی

جلوشون رو بگیری. اونا این رو می دونن. من این رو می دونم. و تو هم می دونی.

مگه نه؟»

آدام وسط گریه هایش سر تکان داد.

«بگو که ضعیفی.»

آدام با پشت دست صورتش را پاک کرد. «من ضعیفم.»

«من می تونم ازت محافظت کنم. از جفتمون.» آنتون گونۀ آدام را نوازش کرد.

«این تمام چیزیه که همیشه خواسته م. فقط کنترل رو بده به من، و همۀ اینا از

بین می رن.»

آدام بلند فین فین کرد و پرسید: «باید چی کار کنم؟»

آنتون نجواکنان گفت: «چشم هات رو ببند و همینطور که به صدای من گوش می دی

روی نفس کشیدن تمرکز کن. مثل یه تمرین مدیتیشن در نظر بگیرش، از اینجور

تمرین ها خوشت میاد. تصور کن توی یه ماشینی.»

آدام طبق دستور عمل کرد. تصویر اولین ماشینش، فورد تاروس مدل 1993 در

ذهنش نقش بست.

آنتون ادامه داد: «تو پشت فرمون نشستی. ماشین داره حرکت می کنه. حالا

تصور کن که داری ماشین رو خاموش می کنی.»

آدام در ذهنش دست دراز کرد و سوئیچ را به سمت چپ چرخاند. ماشین ذهنش

خاموش شد، درست مثل ماشین فورد قدیمی اش به پت پت افتاد.

«حالا به راست نگاه کن، صندلی مسافر. من اونجا نشسته م. می خوام سوئیچ رو

بدی بهم و بگی: "نوبت توئه که رانندگی کنی."»

آدم تصور کرد که همین کار را می کند و سوئیچ را به آنتون داد. آنتون انگشت هایش

را دور کلیدها قفل کرد و آدام گفت: «نوبت توئه که رانندگی کنی.» هر واژه را

همزمان با بازدم تلفظ کرد.

«همینجوری نفس بکش، و جمله رو تکرار کن. روی نفس کشیدن تمرکز کن.»

آدام روی نفس هایش تمرکز کرد و هجوم هوا را هنگام ورود و خروج از سوراخ های

بینی اش احساس کرد. پی در پی به جمله اندیشید و کم کم حس کرد موجی از

سرخوشی وجودش را فرا می گیرد. تقریبا طوری که انگار در یک فضای خالی و

وسیع شناور است. سر و صدای اتاق پشت سرش محو شد. سردی کاشی های

حمام زیر پاهایش از بین رفت.

وقتی چشم هایش را باز کرد، دیگر داخل حمام نبود.

آدام داخل یک اتاق سفید بود، ولی واقعا نمی شد به آن اتاق گفت. فضایی

خالی از سفیدی بی نهایت اطرافش بود که تا ابد به هر طرف کشیده می شد.

درست مقابلش، چیزی شبیه یک پنجرۀ کوچک قرار داشت. از آن سوی پنجره،

حمام اتاق هتلش را دید، درست همانطور که قبل از بستن چشم هایش آن را

دیده بود.

از چشم هایش نگاه می کرد، اما آنها دیگر چشم های او نبودند. وقتی برخاست

و توی آینه نگاه کرد، تصویر پنجره جا به جا شد.

«منظره از صندلی عقب چطوره؟» آنتون پوزخندزنان به نگاه متعجبش لبخند زد.

آدام سعی کرد جیغ بکشد، ولی صدایی از دهانش خارج نشد.

آنتون گفت: «من هم وقتی اولین بار سر از اون تو درآوردم نمی دونستم چطور

باید حرف بزنم. امکان نداره بهت راهنمایی کنم.»

آنتون درِ حمام را گشود. به جای صحنۀ قتل عامی که آدام انتظار داشت ببیند،

اتاق هتلش را در صلح کامل دید. نه کمد متلاشی شده ای بود، نه تشکی که

که توسط چنگال شیاطین پاره شده باشد، نه نیزه و نه هیولایی.

و توی نقاشی؟ فقط سه کشتی.

«خیلی طول کشید بفهمم چطور باید پیشنهاداتی رو توی مغزت بکارم و کاری

کنم چیزهایی رو ببینی که اونجا نیستن.» آنتون سمت نقاشی قدم زد و انگشت هایش

را روی تابلو کشید. «گفتم که فقط سه تا کشتی هست.»

جایی در پس زمینۀ ذهن آنتون، آدام بی صدا جیغ زد و مشت هایش را به پنجره کوبید.

خاطرات سرازیر شدند، خاطراتی که در بخشی از ذهنش مسدود شده بود.

وقتی بعد از تماس تلفنی با همسرش چشم هایش را بست، خودش را دید که

از جایش بلند شده و روی میزو پایۀ تلفن پیام می نویسد، حتی کاغذدیواری را

کنار می زند و پشتش پیغامی مخفی می کند.

او همۀ این کارها را کرده بود. نه آدام، بلکه آنتون.

«فقط حدود پنج دقیقه طول کشید. طولانی ترین زمانی که وقتی کامل خواب

نبودی کنترل رو به دست گرفتم. تمرکز زیادی لازم بود تا همه چیز رو از اون

قسمت مغز که مال تو بود مخفی نگه دارم. خوشبختانه چیزی که راجع به هتل

گفتم حقیقت داره. اینجا مکان نفرین شده ایه. یه جور نفرین خاص که من می

تونستم ازش تغذیه کنم و قوی تر بشم. احتمالا به خاطر همینه که فریب دادنت

واسه رزرو کردن اینجا کار راحتی بود.»

خاطرۀ دیگری از وب سایت رزرو هتل برگشت. آدام خودش را دید که بین هتل های

خالی در مرکز شهر، آنهایی که در محدودۀ قیمتی دلخواهش بودند، می گردد.

به جست و جو ادامه داد تا سرانجام نشانگر کامپیوتر روی هتل نان موریتور

ایستاد. هیچ هشداری وجود نداشت که بگوید تنها یک اتاق خالی باقی مانده.

آنتون همه چیز را تنظیم کرده بود.

آنتون گفت: «با اینکه خیلی دلم می خواد، نمی تونم بگم تمام و کمالش کار من

بوده.» کمد را باز کرد و لباس های جدیدی بیرون آورد.

آدام دوباره و دوباره به پنجره مشت کوبید، جیغ کشید بدون آنکه بتواند صدایی

تولید کند. مشت هایش حتی به پنجره برخورد هم نمی کرد. او توسط نیستی

بی نهایت احاطه شده بود. فقط هیچ چیز بی حد و مرز می شنید. بخشی از

هوشیاری اش که هنوز تحت کنترلش بود، به اعماق جنون سقوط کرده و دیگر

قادر به درک واقعیت نبود.

آنتون با لباس های جدیدی که به تن داشت روی تخت نشست تا کفش بپوشد.

«تو به اینا می گی کفش های بزرگسالانه؟ یا خدا، مرد، زیادی ترحم برانگیزی.»

بلند شد، قبل از خروج از اتاق مقابل آینه ایستاد و انعکاسش را با اسلحه های

انگشتی تیرباران کرد.

ساعت موبایلش را چک کرد. هنوز یازده هم نشده بود. جشن شب افتتاحیه که

آدام در آن شرکت کرده بود تا ساعت دوی بامداد طول کشید، اما آنتون کاملا

مطمئن بود با جذابیت و اعتماد به نفسی که دارد زودتر از این ها به نتیجه خواهد

رسید و حتی راهش را به رویدادهای بعد از جشن باز خواهد کرد. درحالیکه در

راهرو قدم می زد و از جلوی آسانسور رد می شد، تاکسی گرفت.

«اوه، من با تو توی اون تلۀ مرگ بودم، آدام. آسانسور لعنتی. امکان نداره تا عمر

دارم سوار چنین ارابۀ مرگی بشم.»

آدام که در ذهن خود محبوس شده بود، خودش را به شکل جنین روی زمین جمع

کرد بارها و بارها فریاد زد، ولی صدایی از او درنیامد.

آنتون از پله ها پایین آمد و درحالیکه از درب گردان می گذشت، رو به پنجرۀ

پیشخوان هتل سر تکان داد. محض تفریح، دوبار از درب گردان عبور کرد.

صدای دینگ از موبایلش برخاست و اعلام کرد که راننده اش لوسیانا پنج دقیقه با

او فاصله دارد. آنتون روی عکس کلیک و آن را بزرگ کرد. لوسیانا یک دختر

اسپانیایی جذاب بود که احتمالا حدود بیست سال سن داشت.

«شرط می بندم با یکم چرب زبونی می تونم...»

«نکن.»

این فقط یک کلمه بود، ولی بلند و واضح ادا شد.

آدام از گوشۀ ذهن مشترکشان، نگاهش را به انعکاس آنتون روی صفحه نمایش

موبایل دوخت.

آنتون که یقه اش را بالا می کشید تا باران توی لباسش نریزد، با لبخند گفت:

«زود یاد می گیری. نگران نباش، امشب قصد ندارم کاری جز رفتن به مهمونی

آدم معروف ها انجام بدم.»

ماشین زیر سایبان ایستاد و آنتون درحالیکه برای راننده دست تکان می داد،

تلفنش را بالا برد. لوسیانا لبخند زد و موهای بلند قهوه ای اش را پشت گوشش برد.

آنتون درحال نشستن توی ماشین به اسپانیایی گفت: «!Hola señorita»

در را بست و ماشین سمت شهر راه افتاد.

آدام از زندان درون ذهنش به تماشای هتل نان موریتور نشست که پشت

سرشان در مه و باران ناپدید می شد. فریاد زد اما کسی صدایش را نشنید.

نه حتی خودش.

💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 پنجشنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۱ - 22:10

طعنه‌های ترجمه‌شده (با تغییر). :>

دوست داشتم بگم "برو به جهنم"؛ ولی محل کارم اونجاست و دوست ندارم چهره‌ی نحست رو هر روز صبح ببینم.

~•~•~•~•~•~•

معمولا چهره‌ها از یادم نمی‌ره. ولی در مورد تو حاضرم استثنا قائل بشم.

~•~•~•~•~•~•

آدم خوش‌بین فکر می‌کنه دنیایی که توش زندگی می‌کنیم بهترین جهان ممکنه. آدم بدبین می‌ترسه همینطور باشه.

~•~•~•~•~•~•

به افتخار روز جدیدی سرشار از خنده‌های بیرونی و جیغ‌های درونی! ^--^

~•~•~•~•~•~•

صبر کن، منظورت اینه که این توپ‌های استرس برای این ساخته نشده‌ن که وقتی کسی رو اعصابت راه رفت طرفشون پرت کنی؟!

~•~•~•~•~•~•

طعنه. چون اگر کسی رو به قتل برسونم می‌رم پشت میله‌ها.

~•~•~•~•~•~•

الان سرم شلوغه. میشه یه وقت دیگه نادیده بگیرمت؟

~•~•~•~•~•~•

اگر بخوای یه جلسه‌ی خانوادگی فوری برگزار کنی، کافیه WiFi رو خاموش کنی و توی اتاقی که مودم هست منتظر بمونی تا همه بیان ببینن چی شده. =)

~•~•~•~•~•~•

دقت کردین خیلی چیزها توی دنیا داره برعکس میشه؟ مردم این روزها کمدین‌ها رو جدی می‌گیرن و به سیاست‌مدارها می‌خندن.

~•~•~•~•~•~•

مطمئن نیستم در حال حاضر واقعا وقتم آزاده یا اینکه تمام کارهایی رو که باید انجام می‌دادم یادم رفته.

~•~•~•~•~•~•

دیدگاهم نسبت به امتحانات: سوالی بهم بدین که نمی‌دونم. من هم جوابی بهتون می‌دم که نمی‌دونید. ^•^

~•~•~•~•~•~•

برای دانشگاه رفتن پول لازمه. برای شغل داشتن باید بری دانشگاه. برای پول درآوردن باید شغل داشته باشی...

کدوم نابغه‌ای این سیستم رو طراحی کرده؟ -.-

~•~•~•~•~•~•

اگر می‌خواستم خودکشی کنم، تا اعتماد به نفس تو بالا می‌رفتم و از اونجا خودم رو پرت می‌کردم تا روی سطح IQت فرود بیام. ؛-؛

برچسب‌ها: طعنه
💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 یکشنبه یکم آبان ۱۴۰۱ - 19:20

در جست و جوی حقیقت~تاریخ

متفاوتم، یا واژۀ بهترش: متمایزم، چون به شکل وسواس گونه ای از

خودم سؤال می پرسم و مدام خودم را ارزیابی می کنم. زیاد این کار را

می کنم. البته دیگران را هم قضاوت می کنم. بدون واهمه و ترس. اما

همین کمال گرایی افراطی، باعث شده که رشد کنم.

بس است صفحۀ سفید تاریخ بودن. باید بروم کاری کنم.

💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 یکشنبه یکم آبان ۱۴۰۱ - 14:59
کدهای وبلاگ

کد بستن راست کلیک

ابزار وبمستر

ابزار امتیاز دهی

ابزار وبلاگ

ابزار رایگان وبلاگ

ابزار وبمستر

فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
پیج رنک سایت doom.blogfa.com/

پیج رنک

پیج رنک گوگل

قالب وبلاگ

بیوگرافی

سلام، به هرج و مرج ذهن من خوش اومدی ^-^
تصمیم دارم هر چیزی که به ذهنم می رسه بنویسم. چه خوب، چه بد. چه قرار باشه ادامه ش بدم، چه نه.
چون مغزم هر روز داستان های جدیدی می سازه، و دوست ندارم از یاد ببرمشون.
هر چیزی ممکنه اینجا پیدا کنی، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد ممکنه تو داستان های من یافت بشه.
ژانرهاش هم حساب کتاب نداره. هرچند معمولا فانتزی و علمی تخیلی می نویسم.
نوشته‌های پیشین
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نویسندگان
پیوندها