.𝖄𝖔𝖚 𝖈𝖔𝖚𝖑𝖉 𝖉𝖔 𝖆𝖓𝖞𝖙𝖍𝖎𝖓𝖌, 𝖎𝖋 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖞𝖔𝖚 𝖉𝖆𝖗𝖊𝖉

پورتال ها

روی هر پورتالی کلیک کنید به اون بخش وارد می شید و کافیه برید پایین صفحه تا پست های مرتبط رو ببینید. ^0^ باقی موضوعات در بخش منوی وب قرار داره. (برای بهترین نما، گوشی/تبلت رو افقی بگیرید. ^^)

horse

اطلس🌎𝓓𝓸𝓸𝓶𝓵𝓪𝓷𝓭💎

داستان های سریالی و تک پارتی Doom

ستاره ها

داستان های تک پارتی

پیانو

تمرین های یک پیانیست آماتور

یه علم ناشناخته :)

#علم_طعنه_زدن

محفل من های قاتل

دل نوشته و اعترافات یک خرده جنایتکار

چالشی برای قلم های خوش تراش

چالش نویسندگی D:

نوشته‌ها

مطالب انتشار شده در وبلاگ

حرف های ناگفته...

ای غم! نمی دانم

روزِ رسیدن، روزیِ گام که خواهد بود

اما درین کابوسِ خون آلود

در پیچ و تابِ این شبِ بن بست

بنگر چه جان های گرامی رفته اند از دست

~~~

دردی ست چون خنجر

یا خنجری چون درد

این من که در من

پیوسته می گرید

~~~

- 🖤استاد هوشنگ ابتهاج🖤

برچسب‌ها: من, شعر, هوشنگ ابتهاج
💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 چهارشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۱ - 16:46

♫ آهنگ Hallelujah~نوازنده: Doom :) ♫

Hallelujah، چه قشنگ، چه آرام بخش. *--*

ولی... ؛--؛

یکی از صداهای خاص پیانوی دیجیتال هست که خیلی به این آهنگ

مقدس میاد! :>

چرا با اون صدا نزنمش؟ *-^

🎼برای شنیدنش کلیک کن^0^🎼

+ با گوشی جدیدم ضبط کردم. اگر با هدفون خوبی گوش کنید متوجه

تفاوت کیفیت می شین*--*!

++ هاله لویا [Hallelujah] رو کی بورد جدید و گرامی بنده هاله جویا

[Hallejuah] نوشته. اصلا هاله جویا یعنی چی؟! XD

برچسب‌ها: پیانو, آهنگ Hallelujah
💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 یکشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۱ - 18:40

اتوبوس مدرسه پارت پنج

پارت آخر.

خب، این مرخصی عزیز به پایان رسید. ^--^

سریال بعدی که شروعش کنم مسلما یه چالش خواهد بود. فعلا دارم

ایده ها رو در سر می پرورانم. *-^

(تا به حال دارک کمدی ننوشته م. :> ولی دوست دارم امتحانش کنم.

ببینیم چی میشه! ^^)

💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 شنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۱ - 20:52

چالشِ خودم برای خودم^0^~پنج قصۀ ریزه میزه و بی آزار :)

قلنبه

معمولا شب ها پتوی جدیدی روی تختش می انداخت، از پهن کردن پارچۀ نرم روی تشک، مثل آگهی های تبلیغاتی مایع شوینده، لذت می برد. امشب، اما، وقتی پتو روی تخت خالی فرود آمد، قلنبه ای به شکل بدن انسان زیرش تشکیل شد.

که بعد بلند شد و روی تخت نشست.

--------------------------------------

بنگ بنگ

از همان دوران کودکی سعی داشتند به من بقبولانند که تقصیر من نیست. پدربزرگ در اثر سکتۀ قلبی از دنیا رفت، نه به این دلیل که داشتیم گاوچران بازی می کردیم و من با تفنگی که انگشتانم ساخته بود به او شلیک کردم. البته تا حدودی حق دارند، چون تا وقتی سر برسند زخم گلولۀ روی سینۀ پدربزرگ ناپدید شده بود.

--------------------------------------

γlimƎ

امیلی کوچولو سال گذشته ناپدید شد. حالا که دارند در محله مان پیاده روهای جدید می سازند، او را لای سیمان خیسی پیدا کردم که رویش نوشته ای به یادگار گذاشته بودند. البته نوشته برعکس نوشته شده بود، طوری که انگار چیزی از سمت پایین به سیمان انگشت کشیده.

--------------------------------------

تحت فشار

هواپیما فرود می آید و پیاده می شوی. درگیر تلاش برای خلاص شدن از فشار هوای توی گوش هایت هستی، برای همین تا به ترمینال نرسیدی چیز زیادی دستگیرت نمی شود. ولی ناگهان متوجه می شوی همه در کمال وحشت به تو، یا چیزی پشت سرت خیره مانده اند. گیج، چرخی می زنی و خرابه های شعله ور را سراسر باند فرودگاه می بینی. روی دم درهم شکستۀ هواپیما شمارۀ "701" درج شده. شمارۀ همان هواپیمایی که سوارش شده بودی.

آب دهانت را قورت می دهی، و آخرین چیزی که می شنوی صدای پاپ مانند خروج هوا از گوش هایت است.

--------------------------------------

به سردی جهنم

پس از قرن ها پرسه زدن در یک بیابان بی پایان، شیطان ظاهر شد و به مرد خسته فنجانی آب یخ تعارف کرد. هرچند مشکوک بود، ولی مرد تک تک قطرات را با ولع نوشید و بعد با قدردانی سرش را بالا آورد.

از لای لب های خشک و ترک خورده اش پرسید: «چرا این لطف رو بهم کردی؟»

شیطان لبخند زد و دستی به سر مرد کشید.

«چون فراموش کرده بودی لطف و مهربونی وجود دارن.»

در یک چشم برهم زدن، مرد دوباره تنها بود؛ و رطوبت توی دهانش به شن تبدیل شد.

برچسب‌ها: داستان کوتاه
💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 چهارشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۱ - 21:40

اتوبوس مدرسه پارت چهار

نمره ای که برای این داستان به خودم می دم. -.-:

ادبیات: 0/10

دسته بندی ایده ها: 1/10-

شخصیت پردازی: 0/10

...

از حق نگذریم اصلا برای نوشتن درستش تلاش نکرده م... ؛--؛

💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 جمعه هجدهم شهریور ۱۴۰۱ - 23:41

چالش دارم چالش^0^

من آمده ام با یک چالش نویسندگی

حالا چجوریه؟

یک متن این پایین نوشتم که شما باید ادامه اش بدید.

پایانش می تونه خوب یا بد باشه.

طولانی یا کوتاه^^

و تا هروقت که بخواید وقت دارید ( زمان مهم نیست کیفیت مهمه*^*)

✒✒✒✒✒✒

بعضی از دانشمندان و مردم جهان میگن کهکشان راه شیری قراره با یک کهکشان دیگه که به سمت هم میایند برخورد کنه و خیلی از سیارات نابود بشند که می تونه شامل ماهم باشه.

البته این حادثه ملیارد ها سال دیگه اتفاق می افته.

خیلی چیزا باعث می شه که ما دیگه نتونیم نفس بکشیم.

خورشید تبدیل به یک کوتوله سرخ بشه.

یا چندتا بمب اتمی منفجر بشه.

البته محتمل‌ترین دلیل نابودی زمین، خود انسان ها هستن.

می دونید؟ من همه این اتفاق ها رو به یک بمب تشبیه می کنم!

بمب هایی که آروم آروم به صفر نزدیک می شند.

مردم بی چاره. فکر می کنند که حداقل سال ها وقت دارند.

ولی در کنار این بمب ها، یک بمب کوچیک اما بسیار مخرب قایم شده.

این بمب قراره زودتر از تمام بمب های دیگه منفجر بشه و من، ماموریتم اینه که مواظب باشم کسی بمب رو خنثی نکنه!

به سمت یخچال میرم و هرچیزی رو که بشه بیرون می ریزم.

هرچی که هست بخور. مهم نیست چی باشه. فقط باید خوردنی باشه

آدم هایی رو دیدم که خیلی خیلی بد غذا هستن. بجای اینکه شکر گذار باشند هی غر می زنن چرا چیزی رو که دوست دارند جلوشون نیست!

غذا، غذاست. فقط باید بندازی توی شکمت. غذای برای دل کسی که نیست. برای اینکه زنده بمونی. دلیل غذا خوردنم همینه.

آدما همیشه حرصم رو در میارند. خوشحالم که به زودی نسلشون از بین می ره.

تنها کاری که باید بکنم اینه که جلوی اون سه نفر رو بگیرم. همین و بعدش پاداشم بهشت ابدیه.

البته هنوز تو این موندم که چرا خدا از همون اول حل و فصلش نکرد؟ می تونست یه اجی مجی بگه و بعدش بوممم.

خوبه که خودش باعث به وجود اومده اون فسقلی هاست.

اگر بهش فکر کنم به نظر منطقی میاد. یه سرگرمی جالب برای خدا. هرکسی که نامیرا باشه بالاخره حوصل ش سر میره.

دردسرش هم برای منه.

تو این بدن انسان اصلا راحت نیستم. نیاز داره که هی بخوابه و با یک کاغذ ازش خون میاد!

شکمش هم بجای خوشحال بودن هی قار و قور می کنه.

آهی می کشم و به سمت در میرم. دستگیره سفید رو میگیرم و به سمت پایین فشار می دم.

در باز می شه.

وقتشه که ماموریتم رو شروع کنم...

🌈s w e e t d a y🌻

Rainbow World🌈 جمعه هجدهم شهریور ۱۴۰۱ - 15:21

خوابیدن درد داره؟

📧🍄داستان تک پارتی~با چاشنی دلهره^0^🍄📧

اولین ایمیل نزدیک نیمه شب ارسال شد. امتحان سختی در پیش داشتم و هنوز

مشغول مطالعه بودم که صدای نوتیفیکیشن موبایلم درآمد. برای پیام های

درسی زنگ خاصی انتخاب کرده بودم و برایم عجیب بود که آن موقع شب

صدایش را می شنیدم. موبایل را برداشتم، و گزگز هیجان را درون شکمم

احساس کردم، استرس انتظار برای اتفاقی متفاوت.

به وضوح، ایمیلی نبود که باید از آن اکانت ارسال می شد. فقط یک جمله

داشت، بدون مهر و امضای همیشگی مسئولان. پیام را برای تک تک اعضای

انجمن دانشجویی و کارکنان فرستاده بودند، و فرستنده دفتر اداری آموزش و

پرورش بود.

می گفت:

کس دیگه ای هست که وقتی می خواد بخوابه، نور عجیبی پشت پلک هاش

چشمک بزنه؟

چند بار ایمیل را خواندم و بعد جمله را در گوگل سرچ کردم. با خودم گفتم شاید

به فیلم یا سریال تلویزیونی خاصی اشاره دارد. ولی هیچ موضوعی نیافتم که به

نظرم مرتبط باشد. فقط مقالات بیماری های چشمی و داستان های ترسناکی

راجع به شبکیه های از چشم جداشده. موبایل را خاموش کردم، درسم را خواندم

و رفتم برای خواب. مدتی پشت پلک هایم را زیر نظر گرفتم. خبری از نور نبود.

به قدری خسته بودم که زود از حال رفتم.

صبح روز بعد، هرج و مرجی که انتظارش را می کشیدم به واقعیت پیوست. کالج

ما در منطقه ای روستایی قرار داشت، و اتفاقات هیجان انگیز زیادی آن اطراف

نمی افتاد، بنابراین کوچک ترین تفاوت در امور روزانه، همه را به وجد می آورد.

دخترهای جوگیر وحشت کرده بودند، و زمزمه های زیادی راجع به "تروریست ها"

به گوشم رسید. خیلی جلوی خودم را گرفتم تا مؤدبانه بهشان گوشزد نکنم که

شایعات ساختگی شان چقدر احمقانه است. بیشتر هم کلاسی هایم می خواستند

بدانند چه کسی پیام را فرستاده است، و حدس های بی شماری هم در این باره

داشتند. بدیهی بود که شخص مورد نظر یا رمز عبور حساب مدرسه را می داند یا

به قدری از علم کامپیوتر سر در می آورد که توانسته باشد هکش کند، در هر دو

صورت احتمالا یکی از کارآموزان دفتر بود. کالج تعداد انگشت شماری کارآموز

داشت، و بین آنها یک نفر به طور ویژه ای به مهارت برنامه نویسی با کامپیوتر

معروف بود، پس بیشتر بچه ها حدس می زدند کار او باشد. معلم ها، که

همزمان با ما پیام را دریافت کرده بودند، بهمان اطمینان دادند که مسئولین

موضوع را پیگیری خواهند کرد. زمانی که شوخی ها درگیر چنین نقض محرمانگی

بزرگی می شد، به سادگی از کنارش نمی گذشتند.

آن روز بعد از ظهر، پس از ساعت ها شایعه و گمانه زنی، یک ایمیل رسمی از طرف

دفتر اداری ارسال شد که ادعا می کرد این رخنه توسط تیم مسئول شناسایی و

اصلاح شده است. اسمی از مقصر نبردند. اگرچه معما دقیقا حل نشده بود، ولی

موج هیجان خوابید؛ و بیشترمان ماجرا را به فراموشی سپردیم.

تا اینکه ایمیل دوم به دستمان رسید.

سر کلاس بودیم، دانش آموزانی که تلفن به همراه داشتند اعلان دریافت کردند.

موبایلم را از جیبم بیرون کشیدم، و سخنرانی معلم درمورد اهمیت توجه به درس را

نشنیده گرفتم، تا پیام را بخوانم. ایمیل دوباره یک جمله ای بود، با آدرس همان

ادمین.

خوابیدن واقعا درد داره، هیچ کدومتون متوجهش نشدین؟

هیاهو در کلاس بالا گرفت و معلم که فهمیده بود خبری شده ایمیلش را بررسی

کرد. پیام را خواند، لپ تاپ را بست، و با دفتر تماس گرفت. چند دقیقه با صدای

آرام صحبت کرد و بعد گوشی را کنار گذاشت.

«خیلی خوب، عجیب و جالبه، ولی اجازه بدین برگردیم سر کارمون.»

هیچ کس تمرکز نداشت، اما بدون پارازیت کلاس را به پایان رساندیم.

آن شب داخل اتاقم، پیام ها را کنار هم گذاشتم و بهشان خیره ماندم.

کس دیگه ای هست که وقتی می خواد بخوابه، نور عجیبی پشت پلک هاش

چشمک بزنه؟

خوابیدن واقعا درد داره، هیچ کدومتون متوجهش نشدین؟

جرعه ای قهوه نوشیدم و درباره اش فکر کردم.

به نظرم عجیب می آمد که کسی خودش را به زحمت بیندازد تا از این طریق پیام را

برای تمام اعضای انجمن دانش آموزی و مربیان بفرستد. فقط کافی بود حساب

مدرسه را هک کند، آدرس هایمان را بردارد و با یک ایمیل جعلی برایمان پیام

بفرستد. اما به دلایلی، فرد تصمیم گرفته بود از آدرس رسمی ادمین استفاده

کند. فقط برای هک کردن، مجازات سختی در انتظارش بود، شاید بورسیه اش را

از او می گرفتند. پیام اول ممکن بود یک شوخی بوده باشد. ولی این؟ استفادۀ

عمدی از حساب رسمی کالج، یعنی اخراج قطعی، حتی ممکن بود به زندان

بیفتد. فرستنده چرا باید چنین خطری را به جان می خرید؟ چه کاری می توانست

با حساب مدیریت انجام دهد که به هیچ نحو دیگری ممکن نبود؟

نشستم و غرق تفکر به پیام ها زل زدم. چه چیزی انقدر مهم بود که ارزش زندان

رفتن را داشت؟ اگر من جای شخص بودم، چه چیز به قدری از نظرم ضروری بود

که باید تا حد امکان گسترش پیدا می کرد؟

ناگهان فکری به سرم زد. چراغ های چشمک زن پشت چشم را به عنوان علائم

بیماری در گوگل جستجو کردم. سردرد میگرنی، جداشدگی شبکیه، سکتۀ

چشمی، بیماری ژنتیکی چشم، برخی عفونت ها. ایده ای در پس زمینۀ ذهنم

شکل گرفت، خاطره ای دوردست از مطلبی که مدت ها پیش خوانده بودم. ذهنم را

جمع و جور کردم و سراغ پیام دوم رفتم.

سردرآوردن از بخش "درد داشتن خواب" سخت تر بود. منظورش درد فیزیکی خواب

بود؟ سندروم پای بی قرار را جستجو کردم، که به عنوان گزگز مداوم یا تمایل بی وقفه

به حرکت دادن پاها توصیف می شد. منظور فرستنده چنین چیزی بود؟ یا می خواست

بگوید کابوس های وحشتناکی می بیند و خوابیدن برایش سخت است؟ اصلا

چیزهای توصیف شده به معنای واقعی کلمه در نظر گرفته شده بود یا به شکل

کنایه؟ شاید نوعی شعر بی قافیه یا معما بود. با توجه به اینکه پیام اول با یک

بیماری جسمی سازگار به نظر می رسید، بعید بود. سردرگم شدم و کمی

عمیق تر کاوش کردم. بعضی عفونت های سینوس های مغزی می توانند حتی

در مرحلۀ REM خواب باعث درد شوند. به صندلی تکیه دادم و دومرتبه ایمیل ها را

از نظر گذراندم. نمی خواستم عجولانه نتیجه گیری کنم، سعی کردم تمام

موقعیت های ممکن را در نظر بگیرم، اما قلبم کمی تندتر می تپید. تصمیم گرفتم

بهترین کار صبر کردن است. برای آزمون روز بعد آماده شدم و روی تخت دراز

کشیدم. راحت خوابیدم.

آن روز عصر، دولت خواستار برگزاری اجباری مجمع عمومی مدارس شد. برایمان

دربارۀ ایمیل ها حرف زدند و از هر کسی که این کار را انجام داده خواستند جلو

بیاید. اگر خودش را معرفی می کرد، از اخراج او اجتناب می شد. ولی کسی از

جایش تکان نخورد، پس بقیۀ مجمع صرف بحث راجع به ایمنی اینترنتی و

رفتارهای درخور دانشجویی شد. همگی یکدیگر را از نظر گذراندیم، دنبال کسی

می گشتیم که به چشم بیاید، زیادی احساس ناراحتی کند یا به نظر برسد

کمی عذاب وجدان دارد.

پس از مجمع، چند نفر مسئولیت اتفاقات اخیر را برعهده گرفتند، اما ادعاهایشان

به سرعت رد شد. بنابراین حدس و گمان ادامه یافت و فرضیه های زیادی بیان

شد، برخی ایده ها شبیه نظریات من بود و برخی بسیار متفاوت بودند. با این

حال، سر یک چیز به اتفاق نظر رسیدیم: کسی که برایمان پیام می فرستد

چیزی می خواهد. چه می خواست؟ کمک؟ پیشنهاد؟ یک جواب؟ چه؟ در هر صورت

کسی نمی توانست به پیامش پاسخ دهد، پس چه چیزی گیرش می آمد؟

همانطور که ایمیل ها ادامه می یافت، خاطره ای که در پس زمینۀ ذهنم داشتم

پررنگ تر می شد و بیشتر و بیشتر حس می کردم که دقیقا می دانم نویسندۀ

ناشناس چه می خواهد. دیدگاهم را با کسی به اشتراک نگذاشتم، ولی خودم را

آماده کردم.

ایمیل ها در زمان های متناوب، همه از ایمیل دفتر مدیریت، ارسال می شدند. با

گذر زمان از انسجام و تعدادشان کم شد.

پلک هاتون سفت می شن؟

اگه توی به خاطر سپردن رنگ ها مشکل دارین، کمک بگیرین.

به گمونم سینوزیت یکی از علائمه شه.

حواستون رو جمع کنید. ماسک بزنید.

با اینکه بیشتر مردم باور و اعتقاد داشتند که این ها همه شوخی است، مدرسه

به جوش و خروش افتاد. هکر از پروکسی و ابزارهای دیگر برای جلوگیری از

شناسایی استفاده می کرد. اگرچه ایمیل مدیر سخت حفاظت شده بود،

ناشناس هربار به راحتی وارد سیستم می شد. بسیاری از دانش آموزها به

دولت و خود دفتر مدیریت مشکوک بودند. اتفاقی درحال رخ دادن بود که دولت

نمی خواست ما از آن خبردار شویم؟ شخص ناشناس، که مردم او را پروکسی

صدا می زدند، سعی داشت چه اطلاعاتی را به دست ما برساند؟ و منظورش از

"ماسک زدن" چه بود؟ خیلی از دانش آموزها با باور به اینکه نوعی ویروس

آنفولانزای جدید پشت پرده تولید شده، ماسک پزشکی به چهره می زدند.

بیمارستان کالج تعداد بیماران فعلی خود را منتشر کرد، و به دانش آموزها

اطمینان داد که مشکلی وجود ندارد، ولی ایمیل ها ادامه داشت، و همه را

آشفته تر می کرد. در تمام این مدت، من کنار ایستادم و تماشا کردم. ماسک زدن

بهترین روش پیشگیری بود که پروکسی می توانست به ما ارائه دهد.

هنوز می تونید بخوابید؟ خدایا، چراغ های لعنتی خیلی روشن ان!

همۀ نورها رو بپوشونید، حالا هر چقدر هم که کوچیک باشن.

مردم پرده های ضخیم مشکی می خریدند، قرص خواب مصرف می کردند و از

هر کس که خواب آلود به نظر می رسید دور می ماندند. بیماری به نوعی بی خوابی

کشنده و عفونی تبدیل شد و رفته رفته بچه ها سر کلاس خوابشان می برد.

تمایل به خواب بیش از حد به منظور جلوگیری از بیماری، موجب شد خیلی

از افراد به قرص و الکل و روش های ناسالم، رو بیاورند؛ به عبارتی هر چیزی که

آنها را خسته می کرد.

دولت ناشیانه سعی داشت میزان آسیب را به حداقل برساند، ولی ایمیل ها

همچنان می آمدند.

من به تحقیقاتم ادامه دادم و نظریه ام را محکم کردم. به جای مطالعه برای آزمون های

پایان ترم، ساعت ها به جستجو در اینترنت پرداختم. دنبال علائم می گشتم، آنها را

تطبیق می دادم و تصویر نهایی و وحشتناک را در ذهنم کامل تر می کردم. به شهر

رفتم، نزد دکتری که او را خوب می شناختم، و او را متقاعد کردم برایم نسخۀ

دارویی را بنویسد. در همین حال، جریان مداوم ایمیل ها ادامه یافت.

نمی تونم چشم هام رو ببندم، شما می تونین؟

بستنشون خیلی درد داره خیلی نمی تونم تحمل کنم

آسمون چیه دوباره نیم تونم به یاد بیارم

اگه دکمم هل مدیه باید گش کنین

درد داره آسپرین باید خرد شه تا کمک کنه

داره مید

ماسک ها کمک نمکنن نم متأفسم

بالا

و بعد، ایمیل ها متوقف شد. کالج نفسش را در سینه حبس کرد و منتظر ماند.

سکوت کرکننده بود. منتظر ماندیم.

سه روز بعد جسدش را روی پشت بام سالن ورزش پیدا کردند. آمبولانس و آتش نشانی

سر رسید و جمعیت زیادی از ما برای تماشا جمع شدند. هیچ کس به ما نگفت

کسی مرده است، ولی خودمان می دانستیم، از هویتش هم خبر داشتیم:

دانشجویی که او را پروکسی صدا می زدیم. درحالیکه جسدش را درون یک کیسه

حمل می کردند و از پشت بام پایین می آوردند، کسی چیزی نگفت. وقتی کیسه را

روی برانکارد گذاشتند و به داخل آمبولانس هل دادند، یکی از هم کلاسی هایم

با صدای آرام به شکل عجیب کیسه اشاره کرد.

جزئیات خیلی زود اعلام شد. نام اصلی پروکسی الیور بود، دانش آموز سال دومی

که تقریبا هیچ کس او را نمی شناخت. پس از مرگش، کامپیوتر شخصی اش را

برای تجزیه و تحلیل بردند، و خبر جدیدی درباره اش نیامد. دیگر خبری از ایمیل

نبود، و با اینکه اوضاع آرام شد، بسیاری از دانش آموزها همچنان ماسک می زدند.

هنوز سعی داشتند پیام هایی را که الیور برایمان گذاشته بود رمزگشایی کنند.

گروه های کوچک و بزرگ در خوابگاه جمع می شدند تا دربارۀ معنی شان صحبت

کنند. پروکسی به نوعی نماد فرهنگی میان این گروه ها تبدیل شد. دانش آموز

عجیب غریب و ناشناسی که الهام بخش هرج و مرج در بسیاری از مدارس شده

بود، و در اوج شهرت از دنیا رفت. تنها اطلاعاتی که درباره اش داشتند از اینترنت

به دست می آمد. الیور مطالعات زیست محیطی انجام می داد. عاشق کامپیوتر

بود، در کار با تکنولوژی مهارت داشت. گربه ای به اسم مو خریده بود که هیچ کس

نمی دانست چه بلایی سرش آمد. زندگی اش تکه تکه شد و مورد مطالعه قرار

گرفت و به دنبال هر سرنخی مربوط به اتفاقی که برایش افتاده بود، زیر و رو شد.

من در این گروه ها نشستم و گوش دادم. هرگز سعی نکردم کسی را در مسیر

درست هدایت کنم. به زودی خودشان می فهمیدند.

حدود دو هفته بعد از مرگ الیور، مردم بیمار شدند.

به تدریج شروع شد. ایمیل ها دیگر تا حدودی زیادی فراموش شده بود، مگر برای

طرفداران سفت و سخت معمای گذشته که هنوز به پیام های الیور چسبیده

بودند. اینجا و آنجا، دانش آموزها مریض می شدند، ترک تحصیل می کردند و برای

بهبودی به خانه می رفتند. نزدیک پایان سال بود و همه سرگرم امتحانات بودیم،

بنابراین کمتر کسی متوجه شد که آنها برنگشتند. بیشتر بچه ها در گروه های

پرجمعیت توی کتاب خانه جمع می شدند تا درس بخوانند. من سرم توی کار خودم بود،

در سکوت اتاقم درس می خواندم و به حرف همسایه هایم گوش می دادم.

داخل کلاس، ردیف عقب می نشستم و روح می شدم، روحی که به

هر گفت و گویی که می تواند، گوش فرا می دهد.

چیزی نگذشت که اطرافیانم از سردرد شکایت کردند. گرفتگی گردن. لکه های

عجیب و شناوری که مثل جرقه مقابل چشم هایشان پدیدار می شد. تعداد

مراجعه کنندگان بیمارستان کالج افزایش یافت و دستور واکسیناسیون اجباری

مننژیت از سوی دولت صادر شد. همه واکسن زدیم، اما بیماری همچنان درحال

گسترش بود. شنیدم سردردها خیلی شدید است. حتی حین خواب، درد در سر

و پشت حفره های سینوس حس می شد. مردم از چشم های از حدقه بیرون

زده شان شکایت می کردند. پلک ها دیگر به سختی کرۀ چشم را می پوشاند

و دیدن برایشان سخت بود.

هر روز افراد زیادی سر کلاس خون دماغ می شدند. اکنون برای هر دانش آموزی

طبیعی بود که یک جعبه دستمال کاغذی همراه خودش بیاورد. مدیریت کالج با

همکاری دولت به مقابله با بیماری می پرداخت و به دانش آموزانی که علائم

بیماری داشتند توصیه می کرد استراحت کرده و از شرکت در کلاس ها خودداری

کنند. ولی آزمون های پایان ترم نزدیک بود و بیشتر بچه ها حاضر بودند برای

کسب نمرۀ قبولی هم که شده، مقابل چیزی که با عنوان "آنفولانزای جدید" از

آن یاد می شد بایستند. دختری که رو به روی من نشسته بود برای دوستش

پیامی فرستاد که از روی شانه اش خواندم:

دماغ تو هم موقع خونریزی مسوزه؟ لعنتی انگار خرده شیشه کرده ن توی دمامغ

مشکلات حافظه شروع شد. آلوده شده ها خیلی زود در تکمیل جملات با مشکل

مواجه شدند. وحشتناک به نظر می رسیدند. چشم هایشان از حدقه بیرون زده

و خون آلود بود، صورت های رنگ پریده و گاه آغشته به خون ناشی از خونریزی

بینی داشتند که انگار هیچ وقت بند نمی آمد. دیدن این دانشجویان درحالیکه

سرگردان در محوطۀ دانشگاه پرسه می‌زنند و فراموش کرده‌ اند کجا می‌ روند یا

خوابگاه‌ هایشان کجاست، غیرمعمول نبود. دفتر مدیریت ایمیل های درهم ریخته ای

ارسال کرد و اطلاع داد که به علت بیماری بیشتر کارکنان، کلاس های هفتۀ

آینده لغو خواهند شد.

مقدار زیادی مایعات بنویشد و از تمس با افرد بیمار خودرادی کنید. کلاس ها از

سوم ماه آنیده ادامه دارد.

در هر حال من از شرکت در کلاس ها انصراف دادم. با اتوبوس وارد شهر شدم و

به قدر کافی غذا، آب و لوازم بهداشتی برای انبار کردن خریدم. بعد در اتاقم را

قفل کردم، زیر و در و دور پنجره ها را با نوارچسب مهر و موم کردم و مدتی همۀ

آشغال هایم را توی سطل بزرگی ریختم. وقتی سطل پر می شد، به مدت

کسری از ثانیه پنجره را باز می کردم، محتویاتش را بیرون می ریختم و پنجره را

می بستم. در اتاقم نشستم و غذاهای جیره بندی شده ام را خوردم. منتظر

مرحلۀ نهایی بودم که حدس می زدم به زودی اتفاق خواهد افتاد. از آن سوی

دیوار، صدای نالۀ همسایگانم، غلت خوردنشان در رختخواب، گهگاه استفراغ یا

حرکت های الگودارشان توی اتاق به گوشم می رسید. گاهی با خودشان حرف

می زدند؛ بعضی اوقات فقط جیغ می کشیدند. شب روی تخت دراز کشیدم و به

آنها گوش دادم که اثاثیه را در اتاقشان جا به جا کردند تا مسیر نور بیرون را

مسدود کنند، سپس از روی غریزۀ پرواز کاذب، حرکتشان دادند تا بتوانند اتاقشان را

ترک کنند و بروند طبقۀ بالا. وقتی برق های ساختمان رفت، داخل چراغ قوه هایم

باتری گذاشتم، در را بسته نگه داشتم، و صبر کردم.

صبح روز پنجم ماه آینده، در سکوت کامل از خواب بیدار شدم. از آنجایی که می دانستم

چه اتفاقی افتاده، ماسک جراحی به صورتم زدم و در اتاقم را بعد از یک ماه

گشودم. رد خون را تا آسانسور دنبال کردم اما وارد نشدم. در عوض، از پله ها بالا

رفتم و آثار دست های خونین روی دیوارها را دنبال کردم که در نهایت به دری می رسید

که رو به پشت بام باز می شد. در را گشودم و به پشت بام قدم گذاشتم، ولی

فضای خیلی کمی برای پایین آمدن پاهایم مانده بود. مجبور شدم روی انگشت های

چند نفر بایستم، اما بعید می دانستم صاحب هایشان ناراحت شوند.

روی این پشت بام، و روی تک تک بام هایی که از این زاویه می توانستم ببینم،

دانشجویان و استادها در توده ای بزرگ گرد هم افتاده بودند. بعضی ها زانو زده

بودند. برخی، ضعیف ترها، به دوستانشان تکیه زده بودند، با سرهای شل و

دهان های باز. پرندگان هنوز چشم های همه شان را از حدقه درنیاورده بودند،

ولی اگر با همین سرعت پیش می رفتند، زیاد طول نمی کشید. پرنده ها روی

شانۀ دانش آموزها می نشستند و بی توجه به رشته های عجیب و قهوه ای

رنگی که اعصاب بینایی مثل توت های شاداب و گیلاسی رنگ رویشان نشسته

بود، چشم ها را از کاسه در می آوردند. نزدیک ترین دانش آموز به من، مرد

جوانی که نامش را به خاطر نمی آوردم، هنوز چشم هایش را از دست نداده بود،

و من از نزدیک او را بررسی کردم. از حدقه های متورم و خون آلودش، رشته های

عصبی تقریبا چند سانتی متر بیرون پریده بودند. الیاف بافت پیوندی چشمش به

دلیل کشش بیش از حد پاره شده بود ولی کلسیفیکاسیون مانع از افتادگی یا

شکستن لایه های چشم می شد. خود چشم ها از شدت خونریزی منعقد شده

بود که برآمدگی و ریزش مداوم اشک و خون را به دنبال داشت. دهانش باز و

خون بینی درونش جمع شده بود. خم شدم و دیدم نرم کام فرو ریخته و به

جایش شبکه ای از ریشه های تیره و لزج به چشم می خورد. رنگ صورتی

زبانش به سفیدی می زد. صاف ایستادم، به جمعیت عظیم انسانیت مرده چشم

دوختم، و تایمر ساعت مچی ام به صدا درآمد. بطری را از جیبم بیرون آوردم و یک

قرص را بدون آب خوردم. بطری را سر جایش برگرداندم و اطراف را از نظر گذراندم،

دویست نفر، شاید بیشتر، سرهایشان را رو به آسمان گرفته بودند و برای آخرین بار

تلألؤ نور خورشید را تماشا می کردند. اگر چشم هایم را ریز می کردم، تقریبا زیبا

به نظر می رسید. مزرعه ای از توت های سرخ. کلاغی در همان نزدیکی فرود

آمد، قارقار کرد و یکی از توت ها را از ساقه اش کند. توت لای منقارش ترکید و

فوران مایع را روی پرهایش چکاند. راهم را کشیدم و رفتم.

حین رانندگی، ایمیلی را که می خواستم از ایستگاه پلیس ارسال کنم نوشتم.

ایمیلم را به تمام شهرها و کشورهای همسایه خواهم فرستاد، البته با فرض

اینکه کسی تا به حال متوجه نشده باشد. خیلی مختصر می گویم، دیگر وقتی

برای رمزگشایی شعرهای بی قافیه نمانده.

این بیماری سویۀ جهش یافته ای از یک قارچ هوابرد است. غشاهای مخاطی

اولین قسمت های بدن هستند که درگیر می شوند. اگر مریض هستید، دیگر دیر

شده است. در مقابل میل به "بالا رفتن" مقاومت کنید. هاگ خود را به افراد یا

حیوانات دیگر منتقل نکنید. آماده شوید. هر چیزی را که لازم است ذخیره کنید.

اتاقی بیابید، آن را کاملا مهر و موم کنید. تحت هیچ شرایطی اتاق را ترک نکنید.

قرص: فلوکونازول.

برچسب‌ها: داستان تک پارتی
💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 چهارشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۱ - 19:15

اتوبوس مدرسه پارت سه

به قدری سرم شلوغه که برای نوشتن هر کلمۀ یک پارت، مجبورم از یه

چیزی بزنم. "--"

ولی قیمتش رو می پذیرم. ^^

ایمان دارم که از تصمیمم پشیمون نمی شم. --.--🤝

💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 سه شنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۱ - 22:11

گرگ درون 🐺

گفت دانایی که گرگی خیره سر

هست پنهان در نهاد هر بشر

لاجرم جاری ست پیکاری سترگ

روز و شب مابین این انسان و گرگ

زور بازو چارۀ این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسانِ رنجورِ پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مردِ دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک

وآن که از گرگش خورد هر دم شکست

گرچه انسان می نماید گرگ هست

وآن که با گرگش مدارار می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند

در جوانی جان گرگت را بگیر

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند

وآن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنایان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟

👤شعر از جناب فریدون مشیری👤

💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 سه شنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۱ - 17:4

مادر من آدم ساکتی است

مادر من آدم ساکتی هست. برعکس پدرم که خیلی حرف می زند.

مادرم همیشه درحال حرکت است ولی خیلی کم پیش می آید که حرف بزند.

همیشه کار های خانه را انجام می دهد و من بعضی وقت ها کمکش می کنم.

نه اینکه توانایی حرف زدن نداشته باشه. فقط ساکت است.

هیچوقت علت سکوتش را به من نمی گوید. شاید خودش هم نمی داند.

یا شاید در کودکی بچه خیلی ساکتی بوده. همین ساکتی باعث شد من در پنج سالگی زبون باز کند!

البته به لطف پدر پر حرفم.

🌲🌲🌲🌲🌲

بعضی روز ها مادرم فقط یک گوشه می نشیند و به در و دیوار خیره می شود.

اما در حقیقت در تخیلاتش شناور است و فقط خودش می تواند از درونش بیرون بیاید.

🌲🌲🌲🌲🌲

مادرم هر شب خیلی آروم به اتاقم می آید و دستانم را می گیرد.

او با آنها بازی می کند. لمسشان می کند و بوسه ای بر دستانم می گذرد.

من هردفعه خودم را به خواب می زنم.

یکی از همین روز ها ازش پرسیدم: مامان. چرا هرشب با دستام بازی می کنی؟

در جواب گفت: خب... من تو رو به دنیا آوردم. انگار که ساخته دست من هستی. دوست دارم بدونم که چجوری از سی سانتی مترن شدی یک متر و خورده ای.

می شود گفت این جملاتش طولانی ترین حرف هایی بود که تا به حال به من زده بود.

🌲🌲🌲🌲🌲

همیشه در خانه است و توی تخیلاتش غوطه‌ور.

در جلسات اولیا مربیان مدرسه هیچوقت شرکت نمی کند و همیشه پدرم می آید. وقتی هم که با ما به رستوران یا جایی می آید همیشه ساکت است

و سعی می کند از دید مردم مخفی شود.

🌲🌲🌲🌲🌲

معمولا یک لیست از خوراکی و وسایلی که نیاز دارد را برای من یا پدرم می نویسد تا برایش بخریم.

رنگ مورد علاقه اش قهوه‌ای است ولی زیاد بروز نمی دهد.

🌲🌲🌲🌲🌲

این روز ها متوجه شدم که خیلی در تخیلاتش است.

چون هر دفعه که به خانه می آیم او روی مبل یا جایی دیگر نگاهش را به در و دیوار اندوخته است.

هردفعه هم یادش می رود که برایم ناهار درست کند.

🌲🌲🌲🌲🌲

مادرم من را یاد بچه های کوچکی می اندازد که خیلی ساکت هستند. ساکتی مادرم من را نگران نمی کند چون طبق گفته پدرم مامان فقط درون گرا هست.

اینکه او همیشه توی ذهنش است من را نگران می کند. هیچ روانشناسی هم نتوانسته او را درمان کند.

🌲🌲🌲🌲🌲

خیلی کم پیش می آید که لبخند بزند.

لبخند هایش همچون مروارید و الماس ارزشمند هستند. اما وقتی لبخند می زند ترجیح می دهم زندگی خودم را بدهم تا یکبار دیگر لبخندش را ببینم.

🌲🌲🌲🌲🌲

یکی از همین روز مادرم را دیدم که صبح، در رخت خوابش نشسته، چشمانش قرمز شده وبه دیوار زل می زند.

صحنه ای را که می دیدم از هر چیزه دیگری که دیده بودم برایم دردناک تر بود. حدود یک ربع گذشت که این تصویر دهشتناک را هضم کنم.

با اینکه برای مدرسه دیرم شده بود ، اما باعجله کنار مادرم زانو زدم و محکم تکانش دادم .

کم کم بغض گلویم را گرفت و در صورتش فریاد زدم : مامان! به خودت بیا.

دستش را گرفتم و آن موقع بود که حواسش را به من داد .

با چشمان گود افتاده به اطراف نگاه کرد . انگار نمی دانست که کجاس.

بغلش کردم و او هم بغلم کرد. زمزمه کردم: دیشب نخوابیدی؟

خیلی جزِئی سرش را تکان داد. بقیه روز به جای اینکه در مدرسه باشم ، کنار مادرم موندم تا دوباره در عالم هپروت نرود.

🌲🌲🌲🌲🌲

تا حالا ندیدم که او به من دستور بده.

همیشه جملاتش با لطفا و خواهش شروع می شود.

از اون دسته مادر هایی نیست که بخواد بچه اش را کتک بزند و زیاد هم من را لوس نمی کند. احساس می کنم رابطه ما، مادر و دختری نسیت.

🌲🌲🌲🌲🌲

هیچوقت نتوانستم کلمه ای برای توصیف رابطه خودمون پیدا کنم.

حدس می زنم مادرم در گذشته ضربه بدی بدی خورده و اکنون خیلی ساکت است.

🌲🌲🌲🌲🌲

فردایش اطمینان زیادی نداشتم که باید به مدرسه بروم یا باز هم پیش مادرم بمانم.

مادرم با لحنی نامطمئن بهم اطمینان داد که دیگر این اتفاق نمی افتد.

تمام مغزم دلش می خواست که حرفش را باور کنم. سری تکان دادم و راهی مدرسه شدم.

خوشبختانه وقتی رسیدم مادرم ناهار را حاضر کرده بود و به آرامی برایم دست تکان داد.

آهی از سر آسودگی کشیدم. انگار که من وظیفه مراقبت از او را دارم.

این قضیه را هیچوقت به پدرم نگفتم.

🌲🌲🌲🌲🌲

طبق معمول شب بعد هم با دستانم ور می رفت.

اما این دفعه ساکت نشدم. پرسیدم:

مامان، چرا همیشه در تخیلاتت هستی؟ چی می بینی؟

سکوت خیلی طولانی شکل گرفت. دستانم را ول کرد و جواب داد:

دنیایی که درش خوشحال ترم و...... تو توی اونجا نیستی.

قبل از اینکه چیزه دیگری بگویم از اتاق خارج شد.

🌲🌲🌲🌲🌲

شنبه هفته بعد که پدرم تعطیل هست و در خانه مان می ماند از روز آشنایی او و مادرم می پرسم.

چشمانش برق کوتاه ولی پررنگی می زند.

_ من و مامانت باهم توی یک جا کار می کردیم. تازه ۲۵ سالم شده بود و به تازگی سر کارم آمده بودم.

یک کارآموز حساب می شدم. ما توی بخش زیست شناسی گیاهان باهم بودیم و برای بعضی کار ها باید پیش او می آمدم. چون او رئیسم بود!

البته اون موقع بیشتر حرف می زد تا الان. فکر کنم دلیلش این باشه که الان زیاد توی خونه می مونه.

بعضی وقت ها درباره چیز های عجیبی که دور اطرافش می دید برام می گفت. اما بین خودمون بمونه، حتی الان هم حرف هایش را باور نمی کنم.

توجه ام جلب شد.

_ درباره چه چیز هایی می گفت؟

_ خب... مثلا یک بار درباره یک حیوان صحبت کرد، فکر کنم گوزن بود یا اسب؟ گفتش عاشق اینه که بعضی وقت ها سوارش بشه.

آم... خب تا اونجایی که یادمه بیشتر درباره حیوانات و گیاهان می گفت. انگار که خودش رو توی جنگل تصور می کرد.

حدس می زنم یک ربطی هم به شغلش داشته باشه. وقتی اینا رو می گفت اصلا به حرف هاش گوش نمی دادم چون محو...

دیگر چیزی نشنیدم، چون درباره حرف های قبلی اش فکر می کردم. وقتی بالاخره فهمیدم حرف هایش تموم شد از اتاق خارج شدم.

🌲🌲🌲🌲🌲

روز بعد لباس های مدرسه را پوشیدم، این دفعه مادرم از قبل محکم تر بغلم کرد. طبق معمول درس های به شدت خسته کننده و امتحانات خیلی خیلی ساده.

از دوستانم خداحافظی کردم و به سمت خانه راهی شدم.

تقریبا نزدیکی خانه مان شده بودم که نوری از طبقه سوم، یعنی جایی که واحد ما بود دیدم.

بدون شک از واحد ما می آمد. با اینکه نمی دانستم دقیقا چه اتفاقی در حال رخ دادن است ولی شروع به دویدن کردم.

باز کردن در با کلید به شدت وقتم را برد. در را با شتاب باز کردم و صدای تق خیلی بلندی داد.

نوری ناگهانی به چشمانم هجوم آورد و کف زمین پخش شدم.

وقتی جلوتر رفتم شخصی را دیدم که وسط اتاق پذیرایی ایستاده بود.

نور دور و اطراف او را گرفته بود ولی انگار که بهش نمی خورد. چون وقتی به او/مادرم نگاه می کردم دیگر نور تابنده اذیتم نمی کرد.

وقتی رویش را برگرداند به نظر شوکه می آمد. ولی نه از نور.. از من!

کمی بعد چشمانش حالت عادی گرفت. لبخندی زد و سپس به سمت منبع نور رفت.

دوست داشتم اون لحظه دستش را بگیرم. اما از شوک و حیرت نمی توانستم از جایم تکان بخورم.

او نه خداحافظی کرد نه چیزی گفت. تنها، آخرین لبخند ارزشمندش را به من زد و رفت.

لحظه بعد تمام نور های سفید قعط شدند و رفتند. مثل مادر من که رفته بود.

آن شب وقتی پدرم از سرکار آمد تنها با دیدن چهره من همه قضایا را فهمید و فقط به سمت اتاقش رفت.

🌲🌲🌲🌲🌲

هرشب، به رخت خواب می روم و می توانم قسم بخورم که باز هم با دستانم بازی می کند.

نمی دانم از کجا، ولی می دانم خوشحال است.

او الان در جایی هست که بهش تعلق دارد.

🌈s w e e t d a y🌻

Rainbow World🌈 جمعه چهارم شهریور ۱۴۰۱ - 12:40
کدهای وبلاگ

کد بستن راست کلیک

ابزار وبمستر

ابزار امتیاز دهی

ابزار وبلاگ

ابزار رایگان وبلاگ

ابزار وبمستر

فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
پیج رنک سایت doom.blogfa.com/

پیج رنک

پیج رنک گوگل

قالب وبلاگ

بیوگرافی

سلام، به هرج و مرج ذهن من خوش اومدی ^-^
تصمیم دارم هر چیزی که به ذهنم می رسه بنویسم. چه خوب، چه بد. چه قرار باشه ادامه ش بدم، چه نه.
چون مغزم هر روز داستان های جدیدی می سازه، و دوست ندارم از یاد ببرمشون.
هر چیزی ممکنه اینجا پیدا کنی، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد ممکنه تو داستان های من یافت بشه.
ژانرهاش هم حساب کتاب نداره. هرچند معمولا فانتزی و علمی تخیلی می نویسم.
نوشته‌های پیشین
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نویسندگان
پیوندها