.𝖄𝖔𝖚 𝖈𝖔𝖚𝖑𝖉 𝖉𝖔 𝖆𝖓𝖞𝖙𝖍𝖎𝖓𝖌, 𝖎𝖋 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖞𝖔𝖚 𝖉𝖆𝖗𝖊𝖉

پورتال ها

روی هر پورتالی کلیک کنید به اون بخش وارد می شید و کافیه برید پایین صفحه تا پست های مرتبط رو ببینید. ^0^ باقی موضوعات در بخش منوی وب قرار داره. (برای بهترین نما، گوشی/تبلت رو افقی بگیرید. ^^)

horse

اطلس🌎𝓓𝓸𝓸𝓶𝓵𝓪𝓷𝓭💎

داستان های سریالی و تک پارتی Doom

ستاره ها

داستان های تک پارتی

پیانو

تمرین های یک پیانیست آماتور

یه علم ناشناخته :)

#علم_طعنه_زدن

محفل من های قاتل

دل نوشته و اعترافات یک خرده جنایتکار

چالشی برای قلم های خوش تراش

چالش نویسندگی D:

نوشته‌ها

مطالب انتشار شده در وبلاگ

من یه شعبده بازم، و سخت محتاج بزرگترین نمایش فرار عمرم هستم. [3]

هیق، ببین! برات یه دوست پیدا کردم جان رابین! :")

دلم برات تنگ شده دوستم. ؛---؛🌹

مرگ حتمی رو هم باید یه جوری توی برنامه م جا بدم@-@!

به برنامۀ خویش نگاه می کند*

چشم هایش سیاهی می رود*

برچسب‌ها: شعبده باز, پارت هشت
💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۰ - 23:44

شخصیت منفی به خواب رفته و از نویسنده تقاضای پیوستن به او را دارد! لطفا داستان را تمام شده بدانید.💤

سلام به همگی، حالتون چطوره؟ ^0^

اهم اهم...

لطفا شیپورها رو بنوازید. ؛--؛

شیپورها با ریتم نسبتا غمگینی شروع به نواختن می کنند*

خب... در رابطه با داستان آدم بدۀ تنبل هم داریم... من پارت های نسبتا

زیادی براش نوشته م، و تا پارت 33 ادامه داره. اما، از اونجایی که به

شخصه حس می کنم اتفاقات زیادی توی پارت های آینده نمی افته

اسپویل (البته داستان دیگه تموم شد0---0): پدر و مادر شین رو

می بینیم، کلاس شین یه کافه تریا راه می ندازن و کلاس هاروتو اتاق

فرار. و یکسری لحظات شیرین هاروتو-شینی اتفاق می افتد... 0-0 ولی

ارزش داستانی چندانی نداره@--@! تا قسمت آخر که آینده شون رو

نشون می ده: ازدواج. بله بله...)

بنابراین... دلیلی نمی بینم که داستان رو با پارت 24 تموم نکنم؛-؛

پس... داستان آدم بدۀ تنبل تکمیل شد. :")🎉

ممنون از همۀ کسانی که با وجود همۀ مشکلاتی که داشت خوندنش و

نظرات انرژی بخشی دادن. ^--^💐

+ باید کم کم دور عاشقانه نویسی رو خط بکشم...؟ :"| ...💔

+ به زودی یکی از داستان های رنگین کمان رو شروع می کنم*--*!

(هنوز نمی دونم کدوم. شاید یه پست معرفی واسه شون گذاشتم و با

کمک شما یکی شون رو انتخاب کردم^0^)

💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۰ - 20:29

قراره یه زن به خونه تون بیاد، بهش محل نذارید.

🏠داستان تک پارتی با چاشنی دلهره^0^🏠

دسامبر سال 2004 بود که "او" خانۀ محقر و پر از شادی مان را آلوده کرد. پدرم

برای شام صدایم زد. پایین پله ها ایستاده بود و من هم داشتم طرفش می رفتم،

که یکدفعه دستش را بالا برد و متوقفم کرد.

به محض اینکه وحشت درون چشم هایش را دیدم، فهمیدم مشکلی پیش آمده.

«می خوام با دقت به حرف هام گوش کنی.» قلبم با هر کلمه ای که می گفت

تندتر می تپید. «خیلی مهمه که ازم چشم برنداری. به زودی می فهمی...

شخص دیگه ای توی خونه مونه. ولی باید تا جای ممکن به "اون" اعتنا نکنی.»

تقریبا زدم زیر خنده. ذهن 12 ساله ام در تلاش بود منظور پدرم را از این حرف

درک کند؛ حدس می زدم نوعی شوخی عجیب باشد. قبل از اینکه بتوانم چیزی

بگویم، ادامه داد: «ممکنه دم گوشت پچ پچ کنه، دنبالت راه بیفته... هر کاری که

 توجهت رو جلب کنه. می دونم خیلی سخته، پسر، ولی هرگز نباید واکنشی

نشون بدی. قول می دم از اینجا بره، اما فقط در صورتی که وانمود کنی اینجا

نیست، و به حضورش فکر نکنی. بهم قول بده.»

سوالات زیادی داشتم، ولی وحشت زده و گیج شده بودم. در آخر گفتم: «باشه.»

«بسیار خوب، بیا پایین. وقت شامه. عجله کن، با حرف هام "اون" رو قوی تر

کردم. ولی چاره ای نداشتم، ممکن بود چشمت بهش بیفته. حواست رو جمع

کن!»

به حرفش گوش دادم. همانطور که پدرم عقبکی سمت آشپزخانه می رفت،

دنبالش کردم و چشم از او برنداشتم. به محض اینکه پا روی زمین گذاشتم،

باد سردی وزیدن گرفت. بوی حال به هم زنی در هوا پیچید. مرا یاد زمانی می انداخت

که یک راکون داخل حیاطمان مرد و بوی گندش تا مدت ها خانه مان را تسخیر

کرد.

سر جای همیشگی ام پشت میز نشستم، رو به روی خواهرم که سرش را به

دستش تکیه داده بود و به بشقاب خالی اش زل می زد. مادرم سینی حاوی

مرغ سوخاری را از فر بیرون کشید، چشم هایش ورم کرده و گونه هایش خیس

اشک بود.

تمرکزم را روی خانواده ام گذاشتم، ولی از گوشۀ چشم، توده ای موی سیاه

درهم گره خورده و پوست خاکستری مریض گونه می دیدم.

مادرم کنارمان نشست. خبری از شور، نشاط و خنده های همیشگی سر شام نبود.

دست خواهرم را روی زانویم حس کردم. پچ پچ کنان پرسید: «تو هم می بینیش؟»

سر تکان دادم.

پدر تشر زد: «ساکت!»

زن، جیرجیر و شلپ شلوپ کنان، طرفمان آمد. دستم را جلوی صورتم گرفتم تا

بوی گند خفه ام نکند. قدم ها ادامه پیدا کرد، تا اینکه درست پشت سر خواهرم

متوقف شد. زن یک دست رنجور و استخوانی اش را روی شانۀ خواهرم گذاشت.

لحظه ای نگاهم به نگاه وحشت زده اش گره خورد، و بعد سرم را پایین انداختم.

مادر که تلاش می کرد وانمود کند همه چیز مرتب است، برایمان غذا ریخت.

دست پدرم را می دیدم که زیر میز شیشه ای دست خواهرم را می فشرد تا

جلوی از جا پریدنش را بگیرد. مشغول خوردن شدیم و دست استخوانی تمام

مدت سر جایش ماند. نجواهای غیرقابل مفهومی از دهان زن بیرون می آمد و

مثل وزوز حشرات در اتاق می پیچید.

و چندین ماه با همین وضعیت زندگی کردیم: در تلاش برای نادیده گرفتن مهمان

ناخوانده ای که همیشه و همه جا حضور داشت. حتی اگر از خانه بیرون می رفتیم،

به نحوی موفق می شد دنبالمان بیاید. هرگاه چهارتایی توی ماشین بودیم، یا او را

کنار جاده می دیدیم یا انعکاسش را درون آینه ها. پدر و مادرم اجازه نمی دادند

کسی به خانه مان بیاید، و ما هم اجازه نداشتیم پیش دوستانمان برویم.

گاهی اوقات که صحبت دربارۀ "او" اجباری و حیاتی بود، راجع بهش پچ پچ می کردیم.

پدرم از ما قول گرفت که هرگز به کسی چیزی در این رابطه نگوییم. این تنها راه

قرنطینه کردنش بود، غیاب توجه. نتیجه گرفتیم که هربار فقط یک خانه را آلوده

می کند، و جز افراد آن خانواده کسی او را نمی بیند، مگر اینکه ذهنش به دانش

وجود او آلوده باشد.

چند سال بعد متوجه شدم دلیل سر رسیدنش پدرمان بوده. ظاهرا بچه که بودند،

کسی عمه ام را آلوده کرد و زن هم تا خانه دنبالش آمد. در سال 2004، به دلیلی

نامشخص، پدرم نتوانست در برابر به یاد آوردن "او" مقاومت کند. در نتیجه با یک

اندیشۀ نابجا، "او" را به زندگی اش... و زندگی مان... راه داد. من و خواهرم با

همۀ سختی ها به قولمان عمل کردیم.

به خانۀ جدیدی اسباب کشی کردیم، "او" هم همراهمان آمد. شاید اگر از هم

جدا می شدیم و در مکان های مختلفی زندگی می کردیم، فقط مزاحم یکی مان

می شد، ولی نمی خواستیم بگذاریم ریشه های خانواده مان را از هم بشکافد.

برای مادرم، از همه سخت تر بود، چون وقتی ما مدرسه بودیم و پدرم سر کار،

با "او" تنها می ماند. روزی که سرانجام درهم شکست همه چیز را تغییر داد.

یک شب سرد و زمستانی بود و برف می بارید. شاممان را خورده بودیم و مادرم

تصمیم داشت زودتر بخوابد. "او" روی تختشان نشسته بود، و نادیده گرفتنش را

تقریبا غیرممکن می کرد. مادرم دیگر نتوانست طاقت بیاورد. صدای جیغش هوا را

شکافت. می گفت این زن باید هر چه سریع تر دست از سرمان بردارد. پدرم مثل

برق و باد از پله ها بالا دوید تا جلویش را بگیرد.

این آخرین باری بود که مادرم را دیدم. تنها چیزی که از او باقی ماند چالۀ خونی

جلوی تخت بود. زن از جایش جنب نخورد، ولی مادرم رفته بود. چند هفتۀ آینده را

با نجواهایش شکنجه شدم. "او" بهم گفت می توانم دوباره مادرم را ببینم، فقط

کافی بود برگردم، نگاهش کنم و از "او" بپرسم چطور. هرگز نپرسیدم.

فقط یک دلیل برای تعریف کردن این ماجراها دارم... می خواهم راجع به او فکر کنید.

امروز صبح، بعد از 18 سال، دوباره "او" را دیدم. نمی توانم زن و بچه هایم را به

این موجود جهنمی ببازم. می خواهم راجع به موهای سیاه و پوست رنگ پریده

اش فکر کنید. راجع به "او" داخل خانه تان، بلکه خانۀ من را ترک کند. در هر صورت

آلوده شده اید، و بالاخره روزی متوجه حضور یک زن در خانه تان خواهید شد، اما به

"او" محل نگذارید. به نفع خودتان است.

خیلی متاسفم.

💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۰ - 18:49

طعنه ها! :)

خیلی آدم ها، مثل یه سکه ته کیف پولم ان. دورو و کم ارزش.

✦*͙*❥⃝∗⁎.ʚɞ.⁎∗❥⃝**͙✦

من معمولا آدم خیلی قوی ام.

ولی می دونی چی اشکم رو در میاره؟

اینکه همه چیزم رو بدم، بهترین خودم باشم، و بعد حس کنم کافی نیست.

می دونی چطور خودم رو جمع می کنم؟

یادت باشه: اونایی که گفتن نمی تونی انجامش بدی دارن تماشا می کنن.

✦*͙*❥⃝∗⁎.ʚɞ.⁎∗❥⃝**͙✦

وقتی از شخصی انتظار محبت داشته باشی، یعنی داری این قدرت رو بهش می دی که بهت آسیب بزنه.

✦*͙*❥⃝∗⁎.ʚɞ.⁎∗❥⃝**͙✦

اوه؟ چه صحنه ای. مجرمی که یه مجرم دیگه رو به خاطر روش متفاوت ارتکاب جرمش تحقیر می کنه؟

✦*͙*❥⃝∗⁎.ʚɞ.⁎∗❥⃝**͙✦

همینطور به خودت انگیزه بده، قرار نیست کس دیگه ای این کار رو واسه ت بکنه.

✦*͙*❥⃝∗⁎.ʚɞ.⁎∗❥⃝**͙✦

اگه یاد نگیری زخم هات رو ترمیم کنی، خونت روی آدم هایی می ریزه که بهت آسیب نزده ن.

✦*͙*❥⃝∗⁎.ʚɞ.⁎∗❥⃝**͙✦

بعضی ها از دستت عصبانی ان چون اونجوری که انتظار داشتن زجر نمی کشی.

✦*͙*❥⃝∗⁎.ʚɞ.⁎∗❥⃝**͙✦

ذهنم پرحرف تر از زبونمه.

✦*͙*❥⃝∗⁎.ʚɞ.⁎∗❥⃝**͙✦

واقعیت = اسم محل زندگی افراد بی تخیل.

✦*͙*❥⃝∗⁎.ʚɞ.⁎∗❥⃝**͙✦

می گن خیلی تغییر کردی.

می گم خیلی چیزها تغییرم داد.

✦*͙*❥⃝∗⁎.ʚɞ.⁎∗❥⃝**͙✦

اگه منتظر زمان مناسبی، قراره تا ابد منتظر بمونی.

✦*͙*❥⃝∗⁎.ʚɞ.⁎∗❥⃝**͙✦

برام مهم نیست کی هستی. اگه از خط قرمزم رد بشی، کارم باهات تمومه.

✦*͙*❥⃝∗⁎.ʚɞ.⁎∗❥⃝**͙✦

هرگز به کسی که بهت اعتماد داره دروغ نگو،

و...

هرگز به کسی که بهت دروغ می گه اعتماد نکن.

✦*͙*❥⃝∗⁎.ʚɞ.⁎∗❥⃝**͙✦

اگه بتونم چیزی رو که می خوام فدای چیزی کنم که نیازش دارم، یعنی تصمیم عاقلانه ای گرفته م؟ خواسته م رو می دونم، ولی کیه که بتونه نیازم رو تعریف کنه؟

✦*͙*❥⃝∗⁎.ʚɞ.⁎∗❥⃝**͙✦

جالبه که بدونین، ماسک هایی که به چهره می زنیم، چیزی رو که هستیم مخفی نمی کنن.

برعکس، خود واقعی مون رو نشون می دن.

✦*͙*❥⃝∗⁎.ʚɞ.⁎∗❥⃝**͙✦

من رویام رو به هر کسی نمی گم.

چرا؟

چون برای نابود کردن بزرگترین رویات کافیه اون رو به افراد تهی مغز بگی.

✦*͙*❥⃝∗⁎.ʚɞ.⁎∗❥⃝**͙✦

از من بپرسی، هر چه واقعی تر بشی، دوست هات کمتر می شن.

✦*͙*❥⃝∗⁎.ʚɞ.⁎∗❥⃝**͙✦

فشار، شخصیت رو صیقل می ده.

✦*͙*❥⃝∗⁎.ʚɞ.⁎∗❥⃝**͙✦

تفاوت عظیمی بین بدگویی پشت سر یه نفر، و گفتن حقیقت دربارۀ یه آدم بد وجود داره.

✦*͙*❥⃝∗⁎.ʚɞ.⁎∗❥⃝**͙✦

برخورد من کاملا به رفتارت وابسته ست. پس اگه از واکنشم خوشت نیومد، خودت رو مقصر بدون.

✦*͙*❥⃝∗⁎.ʚɞ.⁎∗❥⃝**͙✦

اینکه خودم رو به نفهمیدن بزنم در خیلی شرایط لذت بخشه و به کارم میاد!

اجازه می ده از قصد و نیت واقعی افراد سر در بیارم.

✦*͙*❥⃝∗⁎.ʚɞ.⁎∗❥⃝**͙✦

وقتی توی کاری خوبی، به بقیه می گی.

وقتی توی کاری بهترینی، بقیه بهت می گن.

✦*͙*❥⃝∗⁎.ʚɞ.⁎∗❥⃝**͙✦

اگه می خوای دنبال چیزی باشی، دنبال احترام باش. نه شهرت.

احترام بیشتر دووم میاره.

برچسب‌ها: طعنه, من
💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 چهارشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۰ - 11:59

♫ آهنگ Canon in D~نوازنده: Doom :) ♫

حس این آهنگ رو نداشتم.

ولی راحت و آرام بخشه.

به علاوه، پدرم زیرلب زمزمه ش می کنه، و این از اونی که فکرش رو می کردم

برام مهم تر و زیباتره^^

🎼برای شنیدنش کلیک کنید *^*🎼

برچسب‌ها: پیانو, Canon D
💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۰ - 22:56

[5]: بلورهای شکسته~من یه انسان گوشتالو هستم، مثل شما. هر سوالی دوست داشتین بپرسین!

  ❄️چالش یک ماهه، روز پنجم(با تأخیر؛-؛)❄️

همانطور که با چشم هایتان این متن را می خوانید و در جریان قرار می گیرید،

من هم یک انسان ام، مملو از گوشت انسانی و عواطف. از لحاظ های مختلفی

مثل شما هستم. هم اکنون لیستشان می کنم:

1. من روی این سیاره به دنیا آمده ام، زمین، زیر نور همان یکی یک دانه خورشید

ترحم برانگیزش.

2. از حضور اکسیژن لذت می برم. هرچند به طرز دهشتناکی تلخ مزه ست.

3. من نیز به طور میانگین حدود 100 سال عمر خواهم کرد... شاید با خورد و خوراک

درست به 200 هم برسد؟

4. روابط رضایت بخشی با گروهی از انسان های هم نوع دارم، به طوری که در

این گروه، هیچ کس حتی در خواب هم نمی بیند که در صورت کمبود منابع غذایی،

 ضعیف ترین عضو را درسته ببلعد.

5. قلبم می تپد.

اگر همچنان متقاعد نشده اید، باید بگویم من کاملا و دقیقا یک انسان گوشتی ام،

و فرق ها دارم با اشکال حیات بیگانه ای که برتر از انسان ها هستند و در صورت فلکی

به نام اوریون، با لاک های براق و شش معده شان زندگی می کنند.

1. برخلاف این موجودات زیبا و خشن، من هرگز سیستم ستاره ای را در همسایگی مان

اشغال نکرده ام تا منابع طبیعی و تازه اش را غارت کنم و از این عملیات کمال

لذت را ببرم.

2. من مأمور اکتشاف تمدنی عظیم و باستانی نیستم. همیشه روی زمین

زندگی کرده ام. دقیق تر بگویم، روی سطح زمین، در کلیولند، یکی از جذاب ترین

و بیگانه ترین شهرهای ما.

3. من هم فطرت و هم اندازۀ انسان ها هستم، در نتیجه خیلی کوچک تر و

بی آزارتر از اشغالگران باشکوهی که در اعماق بلورهای یخ دو قطب زمین، زیر

نور لاجوردی ستارگان قدرت و طمع آزادی گرفته اند. ستارگانی که شما آنها را

ریجل و ابطالجوزا می نامید.

4. منظورم این بود که ما ریجل و ابطالجوزا صدایشان می زنیم.

به عنوان انسان های گوشتی هم نوعم، می توانید هر سوالی را که دوست

دارید راجع به گونه مان بپرسید و من پاسخ خواهم داد. اما، من سوء ظن هایی

نسبت به برخی شماها دارم که شاید بیش از حد انسان باشید. باید با یک

تست قضیه را بررسی کنم. توجه داشته باشید که من جواب این سوالات را

می دانم و فقط می خواهم مطمئن شوم شما می دانید.

1. بهترین و قوی ترین سیستم های دفاعی کرۀ زمین چیستند و کجا قرار دارند؟

2. کدام عناصر برای ما انسان ها مسموم کننده اند؟

3. چند اندام خارجی مان باید قطع شود تا اثرش خطر مرگ داشته باشد؟

4. اسید؟ بله یا نه؟

متشکرم و لطفا این سنت مرسوم انسانی مان را نیز به خاطر بسپارید: هرگاه

خورشیدگرفتگی غیر قابل پیشبینی رخ داد و سیاره را در شبی سرد و تاریک و

ابدی فرو برد، مطمئن شوید درهایتان چفت و بست دارد. و اگر صدای ترک خوردن

بلورهای یخ را از دوردست شنیدید، به بهترین شکل مخفی شوید. به خاطر

سنت های باستانی مان.

به زودی می بینمتان.

💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۰ - 19:2

[4]: جنگل روشن و پرنور~قلب جنگل

  🌿چالش یک ماهه، روز چهارم*^*🌿

دختر اولین نفسش را در بیشه زاری از صنوبرهای تنومند کشید، زیر سایۀ بال های

مرغ مگس خوار. مادرش ملودی جویبار پایین کوه بود و پدرش، سوسوی آفتاب

لا به لای برگ های سکه شکل.

جنگل از او مراقبت کرد، قنداقی از گل های وحشی برایش ساخت و با نغمۀ

پرندگان برایش لالایی خواند. وقتی به گریه می افتاد، پروانه ها گونه هایش را

می بوسیدند و اشک هایش را چون شبنم روی گل ها می گذاشتند. به تدریج

قدرت و سرعت فراانسانی به دست آورد، و چند سال که گذشت حتی از نهال های

محل تولدش هم قدبلندتر شد.

شب هایی که هوا سرد بود، کنار گوزن ها می خوابید، سر روی بدن خال خالشان

می گذاشت و با داستان های مادر خانواده به خواب می رفت. بعدازظهرهای گرم

بهاری، روی توده های خزه و برگ های خیس روی زمین دراز می کشید.

با پرنده های آبی بازی می کرد، که بهش آواز خواندن را یاد دادند. با توله گرگ ها

مسابقه می گذاشت و در مسیر رودخانۀ خشک شده می دوید. روزهای بارانی

که خاک بوی آسمان می داد، به چشمۀ پایین کوه می رفت و با سمورهای

دریایی شنا می کرد.

سالیان سال زندگی رضایتمندانه ای را در درختستان گذراند. عزیز جویبار و کوهستان

بود، درختان صدای قدم ها و لمس انگشتانش را می شناختند. حتی وحشی ترین

حیوانات هم در حضورش رام می شدند. خرس ها محل شیرین ترین عسل ها را

نشانش می دادند. گلۀ گرگ ها با زوزه هایشان نوحه می سرودند و آوازش را

همراهی می کردند، بلکه لبخندی روی لبش بنشانند. حتی شیر کوهستان که

به دنبال شکار اطراف جنگل پرسه می زد، سر باشکوه و شاهانه اش را برای

دختر خم می کرد.

او خود قلب جنگل بود.

یک روز صبح، صداهای عجیبی او را بیدار کرد. صدایی زمخت و نامفهوم، نه به

بلندپروازی نغمۀ پرندگان و نه استوار مثل نجوای گوزن ماده. دختر از کاج کهنسالی

بالا رفت و درخت از شدت ذوق لمسش سیخ ایستاد.

یک مرد همراه پسرش لا به لای درختان ول می گشت. تکه هایی از صنوبرها را

می کندند و گل های زبان درقفا را زیر پا له می کردند. مرد بلند و لاغر بود، و پسر

قدی تقریبا برابر قد دختر داشت، با لبخندی به سردی سنگ کف رودخانه.

دختر تمام روز از دور تماشایشان کرد. فضایی بین اشنگ ها باز کردند تا چادر

بزنند، چوب جمع کرده و آتشی راه انداختند، با تکه ای چوب و نخ از چشمه 

ماهی گرفتند و روی شعله ها کباب کردند.

شب که شد، جنگل مذاکرۀ بی صدایی راجع به غریبه ها راه انداخت. سنجاب های

نگران به خود می لرزیدند، قوچ ها سم هایشان را به زمین می کوبیدند، و جغدها

همه را ساکت می کردند تا بهشان هشدار بدهند: هیچ کس نباید به این متجاوزان

نزدیک شود، مخصوصا دختر. 

روز بعد، دختر قطرات شبنم را از روی برگ های پهن نوشید و، دور از محل استقرار

پدر و پسر، در جنگل قدم زد. همانطور که راه می رفت برای خودش آواز می خواند،

و متوجه نشد پسر از صدای شعرش بیدار شده و تعقیبش می کند.

«اسمت چیه؟» پسر آرام از پشت درختی بیرون آمد و جنگل در سکوتی مرگبار

فرو رفت.

دختر نامی نداشت. اصلا نمی دانست چیست. در جنگل نیازی به اسم نبود، چرا

که موجودات بیش از حد صمیمانه برخورد می کردند و از طبیعت دیگری باخبر

بودند، طبیعت اسمی نداشت.

پسر دوباره پرسید: «اسمت؟» حروف را آرام تر تلفظ کرد.

دختر شانه بالا انداخت.

اخمی روی چهره اش نقش بست. «من لوک ام.»

دختر تکرار کرد: «لوک.» اجازه داد کلمه روی زبانش نقش ببندد و مثل توت های

بسیاررسیده از درختی پایین بیفتد. 

پسر سر تکان داد و با دست درازشده قدمی جلو آمد. کف دستش خرگوش

چوبی دست تراشی قرار داشت، یکی از زیباترین و عجیب ترین چیزهایی که

دختر تا به حال دیده بود. از آنجایی که می دانست درختان با نارضایتی تماشایشان

می کنند، مرددانه خرگوش را قاپید و دوان دوان دور شد.

لوک و پدرش یک روز دیگر هم در جنگل روشن و پرنور ماندند. هیچ یک نشانی از

دختر نیافتند، و مرد معتقد بود پسرش فقط رویای او را دیده است.

اما لوک حقیقت را می دانست، جنگل هم همینطور.

با رفتن متجاوزان، دختر خرگوش چوبی را به سینه اش چسباند و آرزوهایش را

دم گوشش نجوا کرد. موجودات جنگل به او گفتند پسر را فراموش کند، التماس

کردند که به بازی هایشان ملحق شود. ولی تا چند هفته، نتوانست هیچ یک را

انجام بدهد.

یک سال گذشت، و جایی در این میان دختر لوک را از یاد برد. از لانۀ خرگوش زیر

درخت کاج کهنسال بیرون آمد. دوباره با سمورهای دریایی بازی می کرد و همراه

گنجشک ها آواز می خواند. جنگل دومرتبه کامل شده بود، کامل و خوشحال.

بعد، لوک و پدرش بازگشتند.

این بار، دختر شجاع تر بود و لوک را هنگامی که پدرش از رودخانه ماهی

می گرفت، در بیشه زار ملاقات کرد. پسر سرش را بالا نیاورد تا به او نگاه کند،

فقط به شعله های ملایم آتش لبخند زد.

زمزمه کرد: «می دونستم واقعی هستی.»

دختر هم در جواب لبخند زد.

لوک و پدرش هر بهار برمی گشتند. هر سال، در کمال سرافکندگی جنگل، لوک

و دختر زیر سایۀ شاخه های کاج ملاقات می کردند، غرق در عطر سوزن های

زمین افتاده ای که به پوستشان می چسبید.

حرف می زدند و می خندیدند. دختر کم کم عاشق حرف زدن به زبان دست و پا

شکستۀ لوک شد، درست همانطور که پسر عاشق شناخت او از جنگل بود، و

اینکه چقدر به طبیعت تعلق دارد.

سه سال پس از اولین ملاقاتشان، لوک زیر درخت کاج نشان محبتی روی گونۀ

دختر کاشت.

سال چهارم، دو بوسه رد و بدل شد و پوست دختر به رنگ گل های وحشی

جنگل درآمد.

یک روز سال ها بعد، دانۀ عشقی در زمین کاشتند و شکوفه ای جوانه زد.

آن روز، کمی بعد از رفتن لوک و پدرش، دختر بیمار شد. جنگل سرزنش نمی کرد،

فقط ناگزیر آهی کشید و به بهترین نحو ممکن از قلبش پرستاری کرد. به تدریج

حال دختر بهتر شد، و او قوی تر. سنگین تر هم شد، چون نشاط ترسناک زندگی را

درون خودش حس می کرد. 

زیر درختان اشنگ فرزندی به دنیا آورد، دختری با پوستی از جنس گل های

وحشی و چشم هایی پر از آرزو. دختر خرگوش چوبی را به بچه اش داد تا با آن

بازی کند و وقتی بهار سر رسید، هردو زیر درخت کاج منتظر بازگشت لوک

ماندند.

وقتی او برگشت، این بار بدون پدرش، لبخند روی لبش خشکید. با دیدن نوزاد 

یک ساله ای که روی تختی از برگ نوک سوزنی کاج خوابیده بود، سایه ای بر

چهره اش افکنده شد. لوک می دانست این بچه، مثل مادرش، انسان نیست،

نه دقیقا. و دانستن این موضوع او را به لرزه می انداخت.

لوک با امواج سفید ترسی که در گوش هایش جریان داشتند، کر شده بود و 

نمی توانست صدای دختر را بشنود. عصبانی شد، بیشتر از دست خودش تا

دختر، ولی جنگل شنید و علیه خشم طغیان گرش حالت تدافعی گرفت. دختر

اشک نریخت، سعی نکرد لوک را منصرف کند، فقط بچه اش را در آغوش کشید

و با خداحافظی آرام رو برگرداند.

دختر می توانست ببخشد و فراموش کند، ولی جنگل نه.

لوک صحیح و سالم به پایین کوه نرسید.

وقتی دختر متوجه عمل جنگل شد، دنبال پیکر لوک گشت، با این فکر که شاید

بتواند مردی را که عاشقش بوده زیر درخت کاج دفن کند. فرزندش را پیش گوزن ها

گذاشت و قول داد زود برگردد.

روزها گشت. جنگل حاضر نبود بگوید پسر کجا خوابیده است، پس دختر با غصۀ

 سرگردانش همه جا پرسه زد. پرنده ها با نغمه های ملایم، از او خواستند پیش

دخترش برگردد. گرگ ها دعوتش کردند تا غم از دست رفته اش را به آهنگ

حزن آوری تبدیل کند و اجازۀ ترمیم شدن به خودش بدهد. شیر کوهستان چیزی

نگفت، فقط سرش را به دست دختر مالید و در جهت خانه هلش داد.

با همۀ این ها، دختر به جست و جو ادامه داد. جنگل برایش گریه کرد، با اشک های

جگرسوز پشیمانی و عشق.

وقتی میان خزه و بوته های خاردار یافتش، در حالیکه چشم هایش رو به خورشید

سوزان باز بود، بالای سرش ایستاد و اشک در چشم هایش حلقه زد.

قلب جنگل کنار مردی که به او عشق می ورزید زانو زد ولی نتوانست از خواب

ابدی بیدارش کند.

سال پشت سال گذشت و تا به امروز، همۀ موجودات جنگل اوایل بهار در آن

نقطه جمع می شوند. دختر قلب جنگل را با خودشان می آورند، تا گل های

وحشی را که روی قبر والدینش می شکفد نشانش بدهند.

💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 پنجشنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۰ - 11:10

جهنمی که خودمان آن را ساختیم (پارت یک)

وابسته نیستم، ولی چیزی می خواهم که بستگی دارد!

آن هم به تکه کاغذی بی ارزش که زمانی انتظار در دست گرفتنش را

می کشیدم.

به اعدادی زیر بیست که در کابوس های شبانه ام جای داشتند.

و مقداری هم به پول توجیبی نداشته ام.

می دانم هدف من متفاوت است و این جادۀ طولانی غیر قابل پیشبینی!

می دانم سخت است. می دانم جز خودم کسی نمی تواند در این زمینه

بهم یاری برساند و وقتی تصمیم گرفتم این موضوع را پذیرفتم!

"وقتی می توان بهترین بود، خوب بودن معنا ندارد." و من این شعار را روی

قلبم حک کرده ام! من جان هایم، من بهترین شما بوده ام، نبوده ام؟

درمانده ام. چون اگر بهترین من کافی نبوده نباشد... آن وقت چه کنم؟!

امید من تنها به خودم بند است و حالا می ترسم. از نتیجه اش وحشت

دارم. من های من شکننده تر از من اند! می ترسم به محض اینکه خودم را

ناامید کنم، درهم بشکنند و رهایم کنند!

و به راستی که من کیستم بدون من ها؟!

برچسب‌ها: من, خاطره, اغراق شده
💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 چهارشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۰ - 15:40

[3]: نغمه خوانی حزن آور~اگه می شنوین، از شر هدفون ها خلاص شین.

  🎧چالش یک ماهه، روز سوم*^*🎧

می دانم با این اطلاع رسانی ناخوشایند، تک تک توافق نامه های کاری ام را زیر

سوال می برم و به محض اینکه از این موضوع باخبر شوند، سرم به باد می رود.

ولی اهمیتی ندارد. مهم باور کردن شماست. این هدفون های جدید و براقی که

از شرکت اپل خریده اید، قشنگ و صاف و سالم، به سیاهی شب یا سفیدی

استخوان؟ نباید ازش استفاده کنید. اصلا برای ایمنی بیشتر، پرتش کنید بیرون،

آتشش بزنید، بندازیدش توی دریا یا داخل جعبۀ قفل شده ای پر از نمک، زیر

زمین دفنش کنید. می دانم حتی فکر دور ریختن این قطعات فوق العاده از آینده

که روی گوش هایتان جا دارند دردناک است. ولی اگر به من گوش ندهید، اگر

همچنان از هدفون هایتان استفاده کنید، به زودی نغمۀ حزن آورشان به گوشتان

می رسد. البته اگر تا به حال صدای پچ پچ وارشان را نشنیده باشید.

مطمئنم حرفم را باور نمی کنید و به خیالتان عقلم را از دست داده ام. در ابتدا،

خودم هم فکر می کردم دارم دیوانه می شوم؛ اگر حقیقت این چنین بود همه مان

عاقبت خوشایندتری پیش رو داشتیم.

متاسفانه از صحت روانی کامل برخوردارم.

فکر می کردم استخدام شدن در شرکت اپل رویایی است که به حقیقت

پیوسته، و چند ماه اول، همینطور بود. زندگی ام مثل قصۀ پریانی علمی تخیلی

و پرشور شد. همه چیز روشن و درخشان بود. همۀ همکارانم تیزهوش و نابغه

بودند. و غذای کافه تریا حرف نداشت! تا اینکه روزی حدود چهار ماه بعد، به

نوعی کد مرده برخوردم. چند خط کوتاه و طفل معصوم که میان رشته ای از

جدیدترین کدهای آپدیت شده گیر افتاده بودند. یک پلک اضافه کافی بود تا این

ناهنجاری از چشم ماهرترین کدنویس هم دور بماند. شانس خالص باعث شد

این تغییر نامحسوس را ببینم.

کد مرده را به مدیر بخش گزارش کردم و بهم اطمینان خاطر داد که اصلاحش

می کنند. به شخصه برای تعمیرش داوطلب شدم ولی، مؤدبانه و قاطعانه،

درخواستم را رد کرد و گفت نگرانش نباشم. کنجکاوی من همیشه به عقل و

درایتم غلبه می کند. پس بی معطلی سفارش مافوقم را نشنیده گرفتم و

کندوکاو کد را آغاز کردم. در آخر خودم را در اعماق قبر توده های کد یافتم.

همراه تک تک آپدیت های اپلی که تا به امروز داشتیم، خطوط کد مرده ارسال

کرده ایم. به لحظۀ آغاز کار شرکت بر می گردد. تا جایی که می دیدم، هر رشتۀ

منحرف، به تنهایی بی خطر بود. ولی بگذارشان کنار هم، و آن وقت الگوی

 اشتباهی پدید می آورند. چیزی هولناک و گرسنه. هیولایی که انگار چیزی

به بیدار شدنش نمانده.

اولین حدسم این بود که با یکسری پیام های مخفی و کدگذاری شده مواجه

هستم، احتمالا نوعی تبلیغات نیمه خودآگاه. داری به جدیدترین آهنگ تیلور

سوئیفت گوش می دهی و بعد، درست لحظه ای که موسیقی به اوجش

می رسد، صدای گیج کننده و زنگوله مانندی سر می رسد تا بهت بگوید

چیک-فیل- اِی هر آنچه را که دل تنگت می خواهد، دارد. چنین نقشه ای برای

شرکت اپل زیادی آب زیرکاهانه به نظر می آمد، ولی آمریکا از بازاریابی مخفیانه

پر است. ای کاش فقط تبلیغات بود؛ اما زود فهمیدم قضیه خیلی بدتر از این

حرف هاست.

فرضیۀ ابتدایی ام تا حدودی درست بود. درست وقتی انتظارش را ندارید از طریق

هدفونتان پیام های مخفی می شنوید، ولی این پیام شما را به خریدن مرغ

ترغیب نمی کند. برایتان شعر می سراید. نغمه می خواند. با زمزمۀ نجواگونه ای

آغاز می شود که ممکن است آن را جدی نگیرید و فکر کنید از اعماق تخیلتان

بیرون آمده. بعد، کم کم ریتم منظمی می یابد، کلمات شکل می گیرند و با

همان نوای آرام، آواز غمناکی سر داده می شود. این آواز، مربوط به شخص

شماست. ممکن است از هر چیزی سخن بگوید. علاقه هایتان، ترس هایتان،

ضعف هایتان. پچ پچ ها ممکن است عهدهای فریبنده و دروغینی با شما ببندند.

رمز و رازهای تیره و تاری را که از جهان ربوده اند بهتان پیشکش کنند و قسم

بخورند که شما را به خواستۀ قلبی تان خواهند رساند. اما همۀ این ها قیمت

گزافی به دنبال دارد. نغمه شان باعث می شود کارهایی انجام دهید، آسیب

بزنید، به خودتان و به دیگران. نمی دانم چرا، نمی دانم چطور، ولی اگر کد را

درست خوانده باشم، تمایل عجیبی بهتان دست می دهد و حس می کنید

 دوست دارید به چیزهای ظریف و شکننده ای که زمانی عاشقشان بودید آسیب بزنید.

چطور چنین مسئله ای این همه مدت از نظرها پنهان مانده؟ یافتن کد غیرعادی

کار دشواری است، بله، ولی حداقل یکبار باید پیش آمده باشد که کسی آن را

ببیند. یعنی مثل من به مافوقشان اطلاع داده اند؟ و وقتی بهشان گفتند نگران

موضوع نباشند، به ناچار دست از جست و جو برداشتند؟ یا اینکه مثل من گشتند

و شکافتند تا درون گودال کدها گیر افتادند و همراه کنجکاوی شان دفن شدند؟

می دانم در حال حاضر همچنان شکاک هستید. درک می کنم، واقعا. هدفون ها

گران قیمت اند، شیک اند، بیشتر یک اعلام وجود شخصی اند تا وسیلۀ

الکترونیکی. در واقع اگر ناتانیل بالدوین به جواهرسازی علاقه داشت، می شد

گوشواره نامیدشان. شاید کسی هدفون را بهتان هدیه داده باشد. انتظار ندارم

حرفم را به همین سادگی باور کنید. آزادید که باور نکنید، فقط یک خواسته دارم:

ذهنتان را باز نگه دارید، و مهم تر، گوش هایتان را تیز کنید.

تشخیص نغمۀ حزن آور در ابتدا خیلی سخت است. صدایش با آهنگ ها،

پادکست ها، و کتاب های صوتی تان مخلوط می شود. این، قدرت اپل است.

ولی حالا که از وجودش باخبر هستید، شاید بتوانید مچش را بگیرید،

همچون پروانه ای که بال هایش را به تخته میخ می کنند. حتی اگر چیزی

نشنیدید، حواستان به تمایلات عجیب و غیر قابل توضیح باشد. ذهنتان را تربیت

کنید که شبانه روز کشیک بدهد و افکار ناخوانده را از سرتان بیرون بیندازد.

اگر حین صاف کردن یقۀ کودکی متوجه مکث انگشتانتان شدید، می فهمید حق

با من است. اگر مچ خودتان را در حال فکر کردن به طیف رنگی خون همسرتان

گرفتید، باید بلافاصله اقدام کنید.

نمی دانم چرا اپل می خواهد دنیا را از هم بشکافیم. شاید به این امید که تجربۀ

اجتماعی برای دولت خواهد بود. اما، وقتی رشته های کد مرده را دنبال می کنم

و تکه های پازل را به هم می چسبانم، طرح های غیرعادی و منقلب کننده ای

پدید می آید. نمادها باستانی به نظر می رسند، درهم پیچیده و در حال جنبش،

شبیه هیچ زبان کدنویسی که تا به حال دیده ام نیست. اگر مدت زیادی بهشان

خیره بمانم چشم هایم درد می گیرند.

مقامات بالا دارند سراغم می آیند. شاید از همان ابتدا تماشایم می کردند. ولی

فکر کنم انتظار نداشتند به این سرعت انجامش بدهم. خودم را در دفتر کاری ام

حبس کرده ام. سعی دارند در را به زور باز کنند و به نظر نمی آید چوب مدت

زیادی دوام بیاورد. با هر ضربه، چهارچوب می لرزد. اما باید برای پست کردن این

مطلب کافی باشد. وقتی این هشدار به دستتان برسد، همۀ کاری را که از

دستم بر می آمد انجام داده ام.

نمی دانم وقتی دستشان بهم برسد چه سرنوشتی در انتظارم است. ترسیده ام.

ولی این تصمیم درستی بود، تنها انتخابم. پس اجازه ندهید زحماتم به باد فنا

برود. هدفون هایتان را کنار بگذارید. اگر به خطری که تهدیدتان می کند باور

ندارید، حداقل بادقت گوش بدهید، دنبال پچ پچ ها بگردید. هر کاری می کنید،

به حرف هایشان گوش ندهید و پیشنهاداتشان را قبول نکنید. صدایشان را

بشنوید، ولی نگذارید این نغمۀ شیطانی به ذهن و روحتان نفوذ کند.

💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 چهارشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۰ - 9:7

♫ آهنگ Let Me Stay Lost~سازنده و نوازنده: Doom :) ♫

درست خوندین:") (البته اگر عنوان رو خونده باشین0-0!)

این یه آهنگ بداهه ست که چند روز پیش زدمش!

یه وقت تحت تأثیر قرار نگیرید، نه آهنگ سازی کردم نه هیچی! XD

در این آهنگ خودساخته و پرداخته از اول تا آخر فقط از پنج نت

استفاده میشه، ولی زیر و بمشون هم هست. ^--^

به عبارت دیگه... فقط روی کلاویه های سیاه آهنگ زدم!

(وقتی حوصله م سر می ره این کار رو می کنم، چون این نت ها

همه جوره با هم هماهنگی دارن و لازم نیست نگران گام یا اشتباه

زدن نتی باشم. فقط یه ملودی می سازم و همینطور پیش

می رم؛-؛ + مطمئنا دیگه هرگز نمی تونم این آهنگ رو بزنمXD!)

اسم این آهنگ (واقعا میشه بهش گفت آهنگ؟ :--:) رو گذاشتم

Let Me Stay Lost. چون حین زدنش مدام به این جمله فکر می کردم

و حس این رو داشتم که می خوام در رویاها و ذهنم گم بشم، بدون

اینکه کسی بیاد دنبالم و بخواد منو بیرون بکشه. :)

🎼برای شنیدن نیمچه آهنگی از این نوازندۀ حقیر کلیک کن😅🎼

برچسب‌ها: پیانو, آهنگ ساخت من
💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۰ - 19:25
کدهای وبلاگ

کد بستن راست کلیک

ابزار وبمستر

ابزار امتیاز دهی

ابزار وبلاگ

ابزار رایگان وبلاگ

ابزار وبمستر

فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
پیج رنک سایت doom.blogfa.com/

پیج رنک

پیج رنک گوگل

قالب وبلاگ

بیوگرافی

سلام، به هرج و مرج ذهن من خوش اومدی ^-^
تصمیم دارم هر چیزی که به ذهنم می رسه بنویسم. چه خوب، چه بد. چه قرار باشه ادامه ش بدم، چه نه.
چون مغزم هر روز داستان های جدیدی می سازه، و دوست ندارم از یاد ببرمشون.
هر چیزی ممکنه اینجا پیدا کنی، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد ممکنه تو داستان های من یافت بشه.
ژانرهاش هم حساب کتاب نداره. هرچند معمولا فانتزی و علمی تخیلی می نویسم.
نوشته‌های پیشین
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نویسندگان
پیوندها