داستان های سریالی و تک پارتی Doom
داستان های تک پارتی
تمرین های یک پیانیست آماتور
#علم_طعنه_زدن
دل نوشته و اعترافات یک خرده جنایتکار
چالش نویسندگی D:
مطالب انتشار شده در وبلاگ

به امید اوقات فراغت بی کران می نویسم.
به امید زمانی برای کتاب خوندن و داستان نوشتن.
و به امید روزی که از همۀ نوشته هام راضی باشم و بهشون افتخار کنم. :">
+ عیدتون پیشاپیش مبارک. :)

سلام به شما
اومدم با ترجمه ی آهنگ مسلسل یا machine gun
امیدوارم که خوب شده باشه...و...
من اولین کسی ام که این اهنگ رو ترجمه میکنه*-*
Let's get a little bit dirty
بیا یکم کثیف بشیم(منظورش میتونه پلید هم باشه)
A little bit nasty, a little bit gross
یکم زننده،یکم وحشی
Come on, it's never too early
بیا،هیچ وقت زود نیست
I need the kick badly, I'm ready to go
من به یه لگد بد نیاز دارم(نمیفهمم یعنی چی...)من اماده ام تا بریم
Can't help it, guess it's a habit
من نمیتونم کمکی کنم،حدس میزنم یه عادته
Guess it for fun, it's just what I do
حدس میزنم برای سرگرمیه،این کاریه که من انجام میدم
Come on now, don't you get nervous
همین الان بیا،عصبی نشو
All the people, all the people say
همه ی مردم،همه ی مردم میگن
[Pre-Chorus]
Unbelievable
غیر قابل باوره
It'll hit ya before you know it, baby
من بهت ضربه میزنم قبل از اینکه بدونی
All the people know, all the people know
همه ی مردم میدونن،همه ی مردم میدونن
I am not afraid to cause a scene tonight, I'll show ya
من نمیترسم امشب صحنه ای درست کنم(حادثه بیافرینم)من نشونت میدم
By now you should know, I do it all the time
تا الان باید بدونی،من همیشه اینکارو میکنم
[Chorus]
And it's gonna be dangerous if you get in my way
و اگه سر راهم باشی خطرناک میشه
'Cause I'll never stop till I get my way
چون تا زمانی که راهمو نرم متوقف نمیشم
I am on top now, killing non-stop yeah
من در بالا ترین نقطه ام،بی وقفه میکشم
When I come through like a, come through like a
وقتی که من میام،درست مثل درست مثل
Come through like a ma-ma-machine gun
درست مثل یه مسلسل
[Refrain]
Ra-ta-ta-ta, ra-ta-ta-ta-ta
Ra-ta-ta-ta, ra-ta-ta-ta-ta
Ra-ta-ta-ta, ra-ta-ta-ta-ta
Ra-ta-ta-ta, ra-ta-ta-ta-ta
(صدا های مسلسل واری=/)
[Verse 2]
Hey there, we're just getting started
هی ما تازه شروع کردیم
Tear this sh-- up and blow up the place
(هیچ ایده ای ندارم چی میگه ولی راجب انفجار یا همچین چیزیه=|)
Come on, now, don't try to hide cause
بیا،همین الان،تلاش نکن قایم بشی چون
You can run but nobody survives
تو میتونی بدویی(در بری) ولی هیچ کس زنده میمونه(منظورش همه میمیرن هست)
[Pre-Chorus]
Unbelievable
غیر قابل باوره
It'll hit you before you know it, baby
من بهت ضربه میزنم قبل از اینکه بدونی
All the people know, all the people know
همه ی مردم میدونن،همه ی مردم میدونن
I am not afraid to cause a scene tonight, I'll show ya
من نمیترسم امشب صحنه ای درست کنم(حادثه بیافرینم)من نشونت میدم
By now you should know, I do it all the time
تا الان باید بدونی،من همیشه اینکارو میکنم
[Chorus]
And it's gonna be dangerous if you get in my way
و اگه سر راهم باشی خطرناک میشه
'Cause I'll never stop till I get my way, now
چون تا زمانی که راهمو نرم متوقف نمیشم
I am on top now, killing non-stop yeah
من در بالا ترین نقطه ام،بی وقفه میکشم
When I come through like a, come through like a
وقتی که من میام،درست مثل درست مثل
Come through like a ma-ma-machine gun
درست مثل یه مسلسل
[Refrain]
Ra-ta-ta-ta, ra-ta-ta-ta-ta
Ra-ta-ta-ta, ra-ta-ta-ta-ta
Ra-ta-ta-ta, ra-ta-ta-ta-ta
Ra-ta-ta-ta, ra-ta-ta-ta-ta
(صدا های مسلسل گونه)
I'm coming for ya, yeah, coming for ya
من برای تو میام،اره،برای تو میام(یا سراغت میام)
Ra-ta-ta-ta, ra-ta-ta-ta-ta
I'm coming for ya, yeah, coming for ya
من برای تو میام،اره،برای تو میام(یا سراغت میام)
Ra-ta-ta-ta, ra-ta-ta-ta-ta
(صدا های مسلسل وار-_-)
[Bridge]
Baby, I told ya, I'm the best I'll show ya
عزیزم،بهت گفتم،من بهترینم بهت نشون میدم
I'm crazy, a monster, when I'm done you'll need a doctor
من دیوونه ام،یه هیولا،وقتی کارم تموم بشه به یه دکتر نیاز داری
It's G to the U to the M to the I
(نمیدونم این یعنی چی ولی هجی اسم خودشه-_-)
No one's gonna wanna hear you cry
هیچ کس قرار نیست گریه ات رو بشنوه
Any last words, just say goodbye
هیچ حرف اخری در کار نیست،فقط خداحافظی کن
I'm gonna go off tonight
من امشب در میرم
[Outro]
Ra-ta-ta-ta, ra-ta-ta-ta-ta
Ra-ta-ta-ta, ra-ta-ta-ta-ta (GUMI)
Ra-ta-ta-ta, ra-ta-ta-ta-ta
Ra-ta-ta-ta, ra-ta-ta-ta-ta
(صدا های مسلسل وار'-')
I'm coming for ya, yeah, coming for ya
من برای تو میام،اره،برای تو میام(یا سراغت میام)
Ra-ta-ta-ta, ra-ta-ta-ta-ta
I'm coming for ya, yeah, coming for ya
من برای تو میام،اره،برای تو میام(یا سراغت میام)
Ra-ta-ta-ta, ra-ta-ta-ta-ta
پی.نوشت:واقعا ببخشید محو هستم زیاد حال جالبی ندارم که بتونم پست بذارم.
![]()
تکمیل جمله: اگر دوسانتی بودم...
واقعا بدتر از این نمی تونستم بنویسم. :")
اگر دوسانتی بودم، زندگی تا حدود زیادی بر وفق مرادم میشد.
فرض کن... یکییکدانه بندانگشتی دنیا. تک و تنها. در آرامش و بدون اینکه
مجبور باشم با آدمهای غولآسای اطرافم در ارتباط باشم، زندگی میکردم. در
سکوت، بدون اینکه در واژگان دوپهلوی دیگران غرق شوم و کلمات درست
در زمان درستش به ذهنم خطور نکند. نیازی نبود نگران دروغها باشم، نگران
تعارفها، خیانتها، مزاحمتها، و سواستفادهها. بدبینی همیشگیام به کل از
بین میرفت چون دیگر کسی نبود که تحریکش کند! و مطمئنم اگر قرار نباشد
مدام با سو ظن (در حال تایپ با کیبورد ظالمی که همزه ندارد؛--؛) پشت سرم را
نگاه کنم، فرصت بیشتری برای لذت بردن از زمان حال و اندیشیدن به آیندهای
درخشان خواهم داشت.
نگرانی مالی! نگرانیهای مالی را هم دور بریز، ای ریزهمیزهترین جنبندهی روی
زمین! اگر قدم دوسانت باشد... معدهام چقدر کوچک میشود؟! دیگر خرده
نانهای وسط سفره هم ضیافتی به حساب میآیند! نه پولی لازم دارم و نه
شغلی! آن هم در این مملکتی که برخی از باهوشترین افرادش به دنبال یک
لقمه نان حلال، تاکسیران شدهاند.
بگذریم... زیاد از جامعهی روبهنابودی امروز حرف نمیزنم که مبادا افسرده شوید
و دربهدر دنبال طلسم و ورد و جادویی برای دوسانتی کردن خودتان بگردید! (در
ضمن خانمخانمها، چنین جادوجنبلی وجود ندارد، وقتت را تلف مکن، هموطن!
پولت را میچاپند! جادوگر که در این دورهزمانه کم یافت میشود ولی تا دلت
بخواهد دزد هست! مالت را میبرند، فردا از کانادا برایت سلفی میگیرند و تو
هم لایکشان میکنی! از ما گفتن بود.)
حس میکنم هنوز قانع نشدی... خوب، چه کنم؟ ... آه!
بگذار از معایبش برایت بگویم طفل معصوم.
اگر دوسانتی بودم، کیوپید یک لقمهی چپم میکرد! خرگوش خانگیمان را
میگویم! همیشه میدانستم این دندانزدنهای کنجکاوانهاش کار دستمان
میدهد... تازه! آمدیم و وفاداریاش بیتوجه به قد و قوارهام پایدار ماند، غول
جاروبرقی را چه کار کنم؟! حتی کیوپید هم از آن وحشت دارد و با شنیدن صدای
غرشش موهای تنش سیخ میشود!
پای مادر گرامی را که دیگر نگویم برایتان... فرض کن... قرچچچچ... صدای چه
بود؟ خرد شدن استخوانهای فرزند بدبختت مادر! آی مادر این چه کاری بود که
کردی با من؟!
باز هم بگویم؟ حشراتتتت! چقدر متنفرم از این بندپایان موذی! اگر دوسانتی
شوم... آزارشان بیش از پیش بهم میرسد و احتمالا شبانهروزی کابوس چهرهی
نحسشان در ذهنم نقش خواهد بست. زندگیای که در آن حتی ریزتر از حشرات
باشی، زندگی نیست. چون قانون بخور تا خورده نشوی طبیعت به نفع تو عمل
نمیکند.
به گمانم همین قدر کافی باشد، نه؟ از فکر لحظهایات صرف نظر کردی؟ بله؟
خوب است. خوشحالم. بچسب به زندگیات بچه! دنبال ما آدمکوچولوها نگرد...
گفتم ما؟! منظورم آن آدمکوچولوها بود... هیهی... آم، فرض کن صدای ریز
خندیدنم را نشنیدهای! چه گفتی؟ مشکوک نمیزنم... تو مشکوک میزنی. آنها
مشکوک میزنند! ایشان! پس چه؟! خیال کردی من واقعا دوسانتیام؟! من
دومتر قد دارم نادان بیخرد! دیگر نبینم این شایعات را باور کنی!
روزت خوش دوست غولآسای من.

به اطرافش نگاه کرد و به ارامی روی صندلی خیس و نم دار باران خورده نشست.صدای غرش آسمان و قطرات باران نیز او را از اعماق فکر بیرون نمی آورد.کلاه لباسش را روی سرش کشید و به گلفروشی رو به رویش خیره شد.دختر مثل سنگ سرد شده بود و هیچ چیز نمیتوانست او را مثل قبل کند.صدایی او را از افکارش بیرون کشید.صدای دختربچه ای که در آن شب سرد و بارانی بیرون آمده بود و به نظر پنج سال بیشتر نداشت.به ارامی سمت دختربچه رفت و او را نوازش کرد:سلام دختر کوچولو...گم شدی؟
دختربچه سری به نشانه ی نه تکان داد و گفت:معلومه که نه!من اومدم تا مامانم رو ببینم!
به آسمان اشاره کرد و با لحن شیرینش گفت:مامان من اونجاست!بالای بالای اون ابرا!
دختر به آسمان خیره شد و حرفی نزد.لبخندی زد و دوباره به دخترک نگاه کرد:نظرت چیه یکم با هم بگردیم؟
دختربچه مردد به آسمان و بعد به دختر نگاه کرد.لبخندی زد و سر خود را به نشانه ی توافق تکان داد.دختر سیاه پوش دختر بچه را بغل کرد و به سمت عروسک فروشی آن نزدیک رفتند.دختر تمام مدت بغض خود را قورت میداد و لبخند میزد.لبخندی بی نقص که تشخیص راست و دروغش غیر ممکن بود.وارد مغازه ی پر از عروسک شد و دختربچه را روی زمین گذاشت:برو هر عروسکی دوست داری بخر
دختربچه به سمت عروسک ها دوید و با ذوق به آنها نگاه میکرد.دختر نگاهی به عروسک فروشی کرد.او هنوز هم عروسک دوست داشت...شاید دیگر شش یا هفت ساله نباشد اما هنوز هم عاشق آن عروسک های پشت ویترین است.هنوز هم شیفته ی آنها بود.حس بچگانه ی خود را سرکوب کرد و کلاه لباسش را برداشت.چشم های عسلی اش و موهای قهوه ای او خودنمایی کردند.دستانش را داخل جیب لباسش برد و منتظر آن دختربچه شد.دختربچه با عروسک خرگوش سفیدی بازگشت و آن را نشان داد:قشنگه؟این خوشگله؟
دختر نشست و به عروسک نگاه کرد:البته عزیزم!
پول را روی میز گذاشت و بیرون آمدند.دختربچه نگاهی به او کرد:اسمت چیه؟تو چرا توی این بارون اومدی بیرون؟
دختر لبخندی زد اما اینبار غم در چهره اش موج میزد.آرام گفت:بارون منو یاد خاطراتم میندازه...وقتی با کسی که دوست بودم باهاش حرف میزدم و با هم بارون رو تماشا میکردیم...
دختربچه کمی فکر کرد:دوستت؟دلت برای دوستت تنگ شده؟
دختر با بغض سر تکان داد.دوستش او را ترک کرده بود...سال ها بود که رفته بود و دیگر برنگشته بود...اما برای دختر...همچنان قابل باور نبود چرا که در قلبش جای خالی اش را حس میکرد...دختر به خودش آمد و به دختر بچه نگاه کرد:اسم تو چیه؟
دختربچه لبخند زد:اسم من سوفیاست البته همه بهم میگن سوفی.
دختر لبخند زد و دختربچه را بغل کرد:چه اسم قشنگی سوفیا...
سوفیا خنده ای کرد و تشکر کرد.بدن دختربچه هر لحظه سرد و سرد تر می شد و دختر فقط او را نگاه میکرد.بعد از مدتی لبخند زد:سوفیا...دوست داری بری پیش مامانت؟
سوفیا با تعجب نگاهش کرد:چطوری؟تو میتونی منو ببری؟
دختر گفت:البته!من میتونم ببرمت!
دختربچه سرفه کرد:ممنون...دارم..میام مامان...اما...اسمت...اسمت چیه؟
دختر ارام گفت:کلارا...
سوفیا لبخند زد:ممنون...کلارا...
و چشمانش را برای همیشه بست.دختر بدن سرد سوفیا را فشرد:خوب بخواب سوفیا...

اوه، نه.
من برای این بازی زیادی باهوشم.
•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•
آدم خوبی باش، ولی وقتت رو با اثبات کردنش هدر نده.
•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•
اول تماشا می کنن.
بعد هیت می دن.
بعد کپی می کنن.
•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•
راز موفقیتم؟
توی دنیایی که پر از کپیه، من اوریجینالم. :>
•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•
انتخاب های ما خیلی مهم تر از توانایی هامون ان. یه انسان رو باید از
روی انتخاب هاش شناخت. نه "استعدادهاش".
•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•
من خود واقعیم هستم چون از دشمن پیدا کردن بیمی ندارم.
•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•
اگه می خوای مثل خورشید بدرخشی، باید مثل اون بسوزی.
برای همینه که ماه بودن رو ترجیح می دم. ماهی که نورش رو خودش
می سازه. آفتاب و مهتاب چه تفاوت هایی که با هم ندارن.
•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•
وقتی خسته شدی، یاد بگیر استراحت کنی. نه اینکه تسلیم بشی.
•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•
مردم می میرن.
زیبایی محو میشه.
عشق تغییر می کنه یا از دست می ره.
در نهایت خودتی و خودت.
و چه زیباست که بدونی چطور باید بهترین یار و یاور خودت باشی.
•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•
وقتی نمی دونین چطور باید زندگی کنین، چرا به فکر زندگی پس از مرگ
می افتین؟
•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•
من جایی بین واقعیت و تخیل زندگی می کنم.
و واقعیت خودم به قدر کافی سرسام آور هست که گاهی دلم نخواد
واقعیت دیگران رو بشنوم.
لطفا واقعیتت رو پشت در بذار و بیا باهام صحبت کن.
البته... گفتم واقعیت! نه صداقت!
•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•
دوستام رو من انتخاب می کنم.
ولی دشمنام من رو انتخاب می کنن.
•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•
بیشتر ما غیراجتماعی نیستیم.
فقط تصمیم می گیریم تنها باشیم چون...
از وقت گذروندن با آدم های نادون متنفریم.
•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•
زندگی بازی عادلانه ایه.
این آدم هان که کثیف بازی می کنن.
•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•
مردم آفریده شدن تا بهشون عشق ورزیده بشه.
چیزها ساخته شدن تا ازشون استفاده بشه.
مشکل جامعه ای که دارم می بینم اینه که...:
دارن از مردم استفاده می کنن و به چیزها عشق می ورزن.
•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•
بعضی اوقات لبخندم یعنی: "ازت خوشم میاد."
و گاهی هم یعنی: "کاش می شد همین جا و همین الان بکشمت."
•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•.¸¸.•♥•
لبخند بزن.
یا قلبشون رو لمس می کنه، یا اعصابشون رو خرد!
در هر صورت تو برنده ای. ^--^

🧟داستان تک پارتی~نسبتا کوتاه^0^🧟
«بابا، بابا! من یه زامبی دیدم!»
داخل آشپزخانه مشغول آماده کردن چای بودم که صدای دختر کوچولویم را
شنیدم. با چنان سرعتی از در پشتی وارد شد که تقریبا روی پله ها زمین خورد.
آب جوش را از کتری داخل یک ماگ ریختم، به سختی می شد گفت سرم را بالا
آورده ام.
«اوه واقعا؟»
«آره، دیدم! رنگش پریده بود و صورت درب و داغونی داشت! حال به هم زن بود، بابا!»
کتری را سر جایش گذاشتم و شیر را برداشتم. از درون آه کشیدم. واقعا باید در
انتخاب فیلم هایی که بعدازظهرها می دیدم دقت به خرج می دادم. رزی عادت
داشت شب ها بی سر و صدا از پله ها پایین بیاید، و چند شب پیش حین
تماشای Walking Dead مچم را گرفت. حالا دیگر فکر زامبی ها از سرش بیرون
نمی رفت. مدام به او می گفتم زامبی ها وجود خارجی ندارند، ولی به نظر
نمی رسید تأثیری داشته باشد.
«عزیزم، راجع به زامبی ها چی گفتیم؟» کیسۀ چای را از ماگ بیرون آوردم و
داخل سطل زباله انداختم. «می دونی اگه بازم دربارۀ زامبی ها حرف بزنی و
مامانی بشنوه، بابایی تو دردسر بزرگی می افته.»
«بله، اما... اما من دیدمش!»
«می دونم قربونت بشم، ولی همین دیروز دوبار باغچه رو چک کردم، و می تونم
بهت قول بدم یه منطقۀ زامبی-آزاده.»
«نه، توی باغچۀ پشت خونه نه.»
«هم؟»
«اونجا ندیدمش.»
ماگ را تا لب هایم بالا آورده بودم، ولی حالا بدون اینکه خودم متوجه باشم روی
میز برگرداندمش. چرخیدم تا به رزی نگاه کنم. باد موهایش را وز کرده بود و
قرمزی گونه هایش نشان می داد مدت زیادی دویده است.
«عزیزم.» بهترین و جدی ترین لحن بابا-خوشحال-نیست ام را به کار گرفتم. «یه
سؤال ازت می پرسم، و می خوام صادقانه بهش جواب بدی: دوباره داشتی
سمت جاده بازی می کردی؟»
واقعا نیازی نبود بپرسم، چون جوابم را می دانستم. رزی اجازه دارد به تنهایی
توی باغچه بازی کند، و گاهی اوقات - با اجازۀ من یا مادرش - در مسیر
جادۀ پشت خانه مان دوچرخه سواری کند، همانی که از حیاط خانۀ همۀ
همسایه هایمان می گذرد. فقط همین. محلۀ نسبتا امنی داریم، اما این روزها
به هیچ محلی نمی شود اعتماد کرد و احتیاط شرط عقل است. چند ماه پیش،
در خانه ای چند جاده آن طرف تر سرقت اتفاق افتاد، و سال گذشته، جیب چند
نفر را که تنها از خیابان عبور می کردند، زدند. چندین سال پیش، در شهری
نزدیک شهر ما، پسربچه ای گم شد. البته با خانۀ ما خیلی فاصله داشت، ولی
خبرش همه جا پیچید و آخر هم نتوانستند مجرم را بیابند. خیلی از پدر و مادرها
محتاط تر شدند. رزی دارد بزرگ می شود، و دختر ماجراجویی است، اما باز
هم... باید حد و مرزی را مشخص کرد. و طی چند اتفاق اخیر، رزی داشت از
این حد فراتر می رفت. دوچرخه سواری اش تا فاصلۀ دورتری از خانه امتداد
می یافت. وقتی صدایش می زدیم، بلافاصله بر نمی گشت. وقتی قرار بود توی
باغچه بازی کند، یواشکی از حیاط خارج می شد.
حالا که رزی را تماشا می کردم، فهمیدم گونه هایش دارند بیش از پیش گل
می اندازند.
«بابایی، من فقط یه کوچولو جلوتر رفتم.» نگاهش را از من دزدید، به زمین خیره
ماند، و این پا و آن پا کرد. «قول می دم. داشتم با آقای هندرسون حرف می زدم،
چون توی حیاط پشتی خونه شون دیدمشون. گفتم سلام و از جا پریدن!»
آه کشیدم. زامبی جدید کشف شد: آقای هندرسون. دیروز پستچی زامبی رزی
بود، و روز قبلش یکی دیگر از همسایه هایمان. جرعه ای چای نوشیدم و سرم را
تکان دادم. اگر بخواهم عادل باشم، اعتراف می کنم آقای هندرسون نسبت به
بقیه کاندید بهتری است. تک و تنها زندگی می کند و با توجه به ظاهرش تقریبا
100 سال سن دارد. صورتش پر از خال سیاه و گوشتالوست، پوستش مثل
بادکنکی که بادش را خالی کرده اند. هرچند هربار که از پشت پرچین با هم
صحبت می کردیم، مرد خوبی به نظر می آمد. فقط شاید کمی احساس تنهایی
و افسردگی پیری داشت. نمی توانستم اجازه بدهم رزی این اطراف پرسه بزند و
او را زامبی خطاب کند.
«گوش کن، عزیزکم. می دونم خیلی دور نرفتی و به نظرت کار خاصی نکردی،
ولی نمی خوام...»
«بلافاصله هم برگشتم، بابا!» رزی حرفم را قیچی کرد. با چشم های گشاد آبی
و پرالتماسش بهم خیره شد. «قول می دم! و حتی وقتی آقای هندرسون بهم
بستنی تعارف کردن گفتم نه، چون می دونم دوست ندارید از غریبه ها چیزی
بگیرم!»
دهانم را باز کردم تا جواب بدهم، بعد جمله اش در سرم تکرار شد. «بهت
بستنی تعارف کرد؟»
«آره، ولی گفتم نه! آقای هندرسون واقعا دوست داشتن برم داخل و باهاشون
بستنی بخورم، ولی گفتم باید برگردم خونه! و بعد سریع اومدم اینجا تا بگم یه
زامبی دیدم، و من...»
رزی تندتند حرف می زد و صدایش مثل غژغژ موتور ادامه داشت. اما دیگر گوش
نمی دادم. ذهنم روی چیزی کلیک کرده بود که چند لحظه پیش شنیدم.
آقای هندرسون واقعا دوست داشتن برم داخل و باهاشون بستنی بخورم.
جرعۀ دیگری از چایم نوشیدم و اخم کردم. این اصلا خوب نبود. من مشکلی با
صحبت کردن همسایه ها و دختر کوچولویم نداشتم، ولی از فکر اینکه کسی او را
به داخل خانه اش دعوت کند خوشم نمی آمد. نه وقتی ما کنارش نیستیم. نه
حتی اگر پیرمردی تنها و مهربان این کار را می کرد. تصمیم گرفتم بعدا سری به
آقای هندرسون بزنم، و خودم این موضوع را با او در میان بگذارم. - با ملایمت،
البته، ولی قاطعانه.
در نهایت، اما، فرصتش پیش نیامد. چون چند ثانیه بعد از اینکه این فکر به ذهنم
خطور کرد، رزی چیز دیگری گفت. چیزی که رشتۀ افکارم را به کل پاره کرد و دور
انداخت. چیزی گفت که باعث شد سرمای عجیبی به عمق استخوان هایم نفوذ کند.
«بابایی، لطفا به مامان نگو، دیگه نمی ذاره توی باغچه بازی کنم. قول می دم
دیگه یواشکی نرم بیرون. نمی خوام زامبیه من رو بگیره.»
«رزی، قرار نیست اجازه ندیم توی باغچه بازی کنی. ولی قبلش باید یکی دو قول
به من بدی. اول، بهم قول بده دیگه نمی ری این ور اون ور مردم رو زامبی صدا
بزنی. آقای هندرسون شاید سالخورده باشه، ولی یه مردۀ متحرک نیست.»
رزی اخم کرد. «من این کار رو نکردم.»
«نکردی؟ همین یه دقیقه پیش اومدی داخل و گفتی زامبی دیدی.»
«نه، من زامبی صداشون نزدم. آقای هندرسون زامبی نیستن. زامبی رو توی
خونه شون دیدم، ولی خودشون نبودن.»
اخم کردم. دوباره ماگ به لب هایم رسیده بود که پایین آوردمش. «منظورت چیه،
عزیزم؟ کس دیگه ای رو توی خونه شون دیدی؟»
«آره، زامبی رو، بابایی! وقتی باهاشون حرف می زدم دیدمش. صورتش به شیشۀ
کوچیک زیرزمین چسبیده بود.»
لرزه به اندامم افتاد. «چی؟»
«بله! یه زامبی واقعی و واقعا ترسناک! صورتش کج و معوج و خونی بود، دهنش
هم باز بود. انگار داشت سرم جیغ می کشید. ولی خیلی گیجم کرد بابا. می دونی
چرا؟»
سعی کردم صدایم نلرزد. «چرا؟»
«خب، من نمی دونستم بچه ها هم می تونن زامبی بشن. فکر کردم فقط آدم
بزرگ هان. ولی فکر کنم اشتباه می کردم، چون اونی که توی زیرزمین خونۀ آقای
هندرسون دیدمش درست شبیه یه پسربچه بود.»

Summer in the hills
Those hazy days I do remember
We were running still
Had the whole world at our feet
Watching seasons change
Our roads were lined with adventure
Mountains in the way
Couldn't keep us from the sea
Here we stand open arms
This is home where we are
Ever strong in the world that we made
I still hear you in the breeze
See your shadows in the trees
Holding on, memories never change

سلام. حالتون چطوره؟ ^0^
خب من یه ایدۀ نویسندگی دارم و می خوام اینجا بذارمش تا یادم باشه
در آینده ای نزدیک سراغش بیام. و خب... شاید به شما هم ایده داد. ^^
تا به حال دقت کردین بیشتر ما به قوانین عجیب غریبی پایبندیم؟
مثلا توی تاریکی:
اگه داری از پله ها بالا می ری، انگار که یه چیزی داره دنبالت می کنه بدو!
به آینه ها نگاه نکن.
اگر چیزی شبیه به آدم یا موجود توی اتاقت دیدی، نگاهت رو بدزد و بدون
لباسی چیزیه... ولی یادت نره دوباره به اون نقطه نگاه کنی.
علاوه بر این...
+ بچه ها بیرون که می رن، مواظبن پا روی ترک های زمین نذارن. با
بزرگ تر شدن، این قانون رو فراموش می کنن.
+ اگه حس می کنی چیزی داره تعقیبت می کنه، پشت سرت رو نگاه
نکن و فقط سریع تر راه برو.
+ در بعضی فرهنگ ها، نحوۀ قرارگیری تخت خودش قانون داره! سرت
سمت در نباشه، یا تختت حداقل با دو دیوار تماس پیدا کنه.
سؤال پیش میاد که... چرا؟
هیچکس هیچ وقت چیزی راجع به چنین قوانینی بهمون نگفته! ولی با
توجه به محیطی که توش زندگی می کنیم، تقریبا به طور غریزی یادشون
می گیریم! خب چرا؟؟؟
چرا بهشون پایبندیم؟
اگه پایبند نباشیم چی میشه؟ :>
من می خوام دلیل وجود بعضی از این قوانین رو توی داستان هام
نشون بدم. در واقع، از شخص آگاهی درخواست کرده م که برامون
توضیح بده. ^--^🖋️
همین الانش هم قوانین رو می دونید...
بهشون عمل کنید، وگرنه...
:>

پورل و من رفیقیم. :>🤝
+ یک سوال از شمایی که قصد داری بری و ادامه مطلب رو بخونی^0^:
پارت قبل (آماریلیس) رو خوندی0--0؟ در زمان سوت و کوری انتشار
یافت، فکر کنم کسی ندیدش. ،-----،
برای خوندنش کلیک کن.