.𝖄𝖔𝖚 𝖈𝖔𝖚𝖑𝖉 𝖉𝖔 𝖆𝖓𝖞𝖙𝖍𝖎𝖓𝖌, 𝖎𝖋 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖞𝖔𝖚 𝖉𝖆𝖗𝖊𝖉

پورتال ها

روی هر پورتالی کلیک کنید به اون بخش وارد می شید و کافیه برید پایین صفحه تا پست های مرتبط رو ببینید. ^0^ باقی موضوعات در بخش منوی وب قرار داره. (برای بهترین نما، گوشی/تبلت رو افقی بگیرید. ^^)

horse

اطلس🌎𝓓𝓸𝓸𝓶𝓵𝓪𝓷𝓭💎

داستان های سریالی و تک پارتی Doom

ستاره ها

داستان های تک پارتی

پیانو

تمرین های یک پیانیست آماتور

یه علم ناشناخته :)

#علم_طعنه_زدن

محفل من های قاتل

دل نوشته و اعترافات یک خرده جنایتکار

چالشی برای قلم های خوش تراش

چالش نویسندگی D:

نوشته‌ها

مطالب انتشار شده در وبلاگ

~•فعالیت Doomland در بلاگفا و تلگرام•~

تمامی پست‌های Doomland در کانال تلگرام هم منتشر شده‌ن و داستان‌های جدید اول اون‌جا منتشر می‌شن، بعد هر وقت فرصت کنم این‌جا هم می‌ذارمشون. بنابراین اگر به کانال سر بزنید داستان‌های جدیدی گذاشته شده که نخونده باشید. (مثلا سریال شوم‌تر از تایتانیک خیلی وقته که داخل تلگرام تموم شده ولی نرسیده‌م این‌جا کامل پستش کنم.)

• رمان Omniscent Reader's Viewpoint به طور منظم در کانال تلگرام ترجمه و آپلود می‌شه.

• در تلگرام چالش‌هایی با زمان محدود، مربوط به داستان‌ها هم گذاشته می‌شه که می‌تونید شرکت کنید و من براتون می‌نویسم. ✨

• آهنگ و ویدیوهای مرتبط با بعضی داستان‌ها هم گذاشته می‌شه.

• بیشتر پیام‌های تلگرامم رو چک می‌کنم پس اگر گفتینو رو جواب ندادم یا جوابم پاک شده می‌تونید از طریق تلگرام مستقیم بهم پیام بدید.

اگر می‌خواید بهمون بپیوندید، این‌جاست:

https://t.me/Doomland1403

برچسب‌ها: تلگرام
💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 یکشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۴ - 1:47

نئوفوبیا

──────────· · ─ ·𖥸· ─ · ·──────────

من تنها اورانگوتانی هستم که تغییرات اطرافش را احساس نمی‌کند.

──────────· · ─ ·𖥸· ─ · ·──────────

«این مبل جدیده؟»

روان‌شناس نیم‌نگاهی به مبل انداخت. «نه. همون همیشگیه.»

«صندلی جدیده؟»

«نه.»
«عینک جدید؟»

«نه.»

«تو همون روان‌شناسی؟»

روان‌شناس مکث کرد. «بله...»

سرش را خاراند و آهی کشید. پدرم خیلی اوقات درست به همین شکل آه سر می‌داد.

کشوی میزش را باز کرد و یک بطری مستطیل‌شکل جیم‌بیم درآورد. بطری را تا لب‌هایش بالا

برد و همان‌طور که نگاهش را از من می‌دزدید جرعه‌ای نوشید. سپس بطری را طرفم گرفت.

«یکم بخور.»

«چی؟»
«یه هفته دیگه بازنشست می‌شم. دیگه قرار نیست من رو ببینی. از این بخور.»

بطری ویسکی را گرفتم و یک قلپ خوردم.

بعد از قورت دادن گفتم: «ویسکی نیست؟»

«درسته. برندیه. متوجهش شدی. چیزیت نیست. فقط بزرگش می‌کنی. تو یه صدف خوراکی هستی.»

«ببخشید؟»

«شل سیلوراستاین نوشته: همه‌ش به چشم صدف خوراکی یکیه. می‌تونی یه صدف رو به

خاطر این که متوجه سیخونک یه جونور دیگه یا لگدمال شدن زیر پای آدم‌ها نمی‌شه احمق

خطاب کنی؟»

«شاید.»

«اون صدف به عنوان موجود زنده عملکرد خوبی داره.»

«اما من که صدف خوراکی نیستم.»

«این هم ویسکی نبود.»

سرم را به دو طرف تکان دادم. حدس زده بودم ویسکی نیست. به هیچ وجه نمی‌توانستم

تشخیص بدهم برندی هست. روان‌شناس باید متوجه این اتفاق شده بود. امیدوار بودم فهمیده

باشد. پرسیدم: «فکر می‌کنی مشکل من یه مشکل نیست؟»
«نیست. فقط عجیب و نادره. همین. شش سال مادرت گم شده بود و تو نمی‌دونستی، بر اثر

عدم توجه نه یک‌جور اختلال غیرعادی. پدرت تو رو به قتلش متهم کرده. من خانواده‌های

فروپاشیده‌تری دیده‌م، افرادی که از خودشون عملکردی نداشتن. تو تنهایی با اتوبوس تا این‌جا

اومدی. کاملا عادی هستی. نذار دیگران چیز دیگه‌ای بهت بگن. این حقیقت که نمی‌تونی مثل بقیه

توجهت رو به طور طبیعی معطوف به تغییرات اطراف کنی فقط از عجایب دنیاست. همین.»

================

نگاهم را دور اتاق چرخاندم و کوتیکول شست‌هایم را با انگشت‌ اشاره‌ام خاراندم.

«اتاقم رو عوض کردید؟ یه چیزی متفاوت به نظر می‌رسه.»

عادت بدی بود؛ کندن پوست زیر ناخن‌هایم را می‌گویم. تمام عادت‌هایم بد بودند به گمانم.

سوزش کوتیکول‌های قرمز و ورم‌کرده‌ام، و اولین آثار خون، باعث شد دست بردارم.

هرازچندگاهی دو انگشتم را به لب‌هایم می‌فشردم؛ عادتی یادآور زمانی که سیگار می‌کشیدم.

حس می‌کردم انگشتانم زرد شده، به زردی نشئگی شبی که تا ساعت ۴ صبح پاکت پشت

پاکت سیگار سوزانده بودم. سیگاری شدنم از سر گشتن با دوست‌های ناباب نبود، نه.

شب‌ها، ساعت‌ها می‌نشستم و به نقطه‌ی خاصی خیره می‌ماندم: کافی‌شاپِ نزدیک پل،

پارکی که روی درخت‌هایش چراغ نصب بود، حتی خانه‌ی خودم. از خودم می‌پرسیدم چه چیزی

فرق کرده. هیچ‌چیز متفاوت به نظر نمی‌آمد. مشکل همین بود. هیچ‌وقت حس نمی‌کردم

چیزی فرق کرده.

«نه تنها اتاقت رو عوض نکردیم، بلکه همه‌ی اتاق‌های این‌جا دقیقا شبیه به هم هستن.» مرد

سالخورده با دست به اسباب اتاق اشاره کرد. «پس حتی اگر به اتاق جدیدی منتقلت

می‌کردیم، چیزی متفاوت به نظر نمی‌رسید.»

پیرمرد سفید می‌پوشید. پوست برنزه داشت و وقتی حرف می‌زد ماهیچه‌ی بازوانش می‌جنبید.

موی روی دست‌هایش ضخیم و بلوند بود، خاطره‌ای از مزرعه‌ی گندم. مژه‌های تیره‌رنگ داشت

و بینی سنگینی که به نظر می‌رسید در اثر ذوب شدن صورتش ایجاد شده. شلوار سفید و

گشادش راحت به نظر می‌رسید. حیف که پوشیدنش در محیط رسمی غیرعادی تلقی می‌شد.

اورانگوتان‌ها نسبت به تغییرات داخل قفس‌هایشان شکاک‌اند. مرد سالخورده تا به حال شلوار

دیگری پوشیده بود؟

«دور و بر هشت سالم که بود، وقتی مدرسه بودم پدرم و مادرم تختم رو فروختن، یه تخت

دوطبقه گرفتن و همه‌ی وسایل برادرم رو آوردن توی اتاقم.» گلویم را صاف کردم. «یا شاید من

رفتم توی اتاقش. یه عالم وسیله داشت. لباس و اثاث، و همین‌طور پوستر، مثل اون پوستر

کاپیتان مارول. اونی که توش انگار داره از بین ابرها شیرجه می‌زنه سمت زمین. کلی عروسک

و مجسمه‌ هم داشت. بیشترش مربوط به کاپیتان مارول بود. یه سری اسباب‌بازی واندروومنی

هم داشت ولی قایمشون می‌کرد. قبلا سر به سرش می‌ذاشتم و می‌گفتم باربی نگه می‌داره.

به خاطر باربی خطاب کردنشون بهم مشت می‌زد. نفهمیدم کی رفت دانشگاه. نفهمیدم کی

برگشت. نفهمیدم که، در نبودش، بابا اتاق‌خواب خالی رو کرد دفتر کارش. نفهمیدم مامان گم

شده. متوجه هیچ‌کدومش نشدم. کی می‌دونه یه قصاب برای چی به دفتر کار نیاز داره؟ به هر حال،

من که نفهمیدم. برادرم پرسید مامان کجاست. تا موقعی که بپرسه بهش فکر نکرده بودم. من

و اون همزمان فهمیدیم شیش ساله که مامان توی خونه نبوده. برادرم و بابا دعواشون شده بود

و اون خیلی یهویی برگشت. همه‌ش باعث می‌شد احساس خنگی کنم. کلی اتفاق افتاده

بود و من همه‌ش رو جوری که برام تعریف کرده‌ن تعریف می‌کنم، نه طوری که خودم

تجربه‌شون کرده‌م.»

«تو خنگ نیستی.»

«لطفت رو می‌رسونه، آقای سالخورده. در هر صورت، برادرم اصرار کرد برم پیش روان‌شناس.

بابام هر بار نگاهش بهم می‌افتاد چهره‌ش رو در هم می‌کشید. می‌گفت: 'حتی اورانگوتان‌ها

نسبت به تغییرات توی قفس‌هاشون حساس‌ان.' هر روز بهم استیک می‌داد چون از تغییر

خوشم نمیاد. اون جمله‌ای که می‌گفت شبیه یه بخش از آهنگ سیمون و گارفانکله؛ فقط

آهنگ به جای حساس، می‌گه شکاک. سعی کردم اون موقع شکاک باشم. می‌دونستم

همیشه برای شام استیک داریم. همیشه شکاک بودم. من تنها اورانگوتان شکاک این اطرافم؟»

«بله. هیچ تغییری توی قفست صورت نگرفته. اگر هم تغییری باشه فهمیدنش راحت نیست.»

انگشت‌های پاهایم را تکان دادم. پابرهنه بودم چون بدون کفش راه رفتن در راهروها اجازه

می‌داد سرما را زیر پاهایم حس کنم. چیز آرام‌بخشی راجع به ورود پابرهنه به یک اتاق وجود داشت.

وزنم را روی پای دیگرم انداختم و همان‌طور که اتاق را از نظر می‌گذراندم به جان ابروهایم افتادم.

دیوارها خاکستری بود با رد افقی آبی. زمین، کاشی‌های رنگ مس. جزئیات.

«روان‌شناسم فکر می‌کنه مشکلی ندارم. شما فکر می‌کنید دارم. حس اورانگوتانی رو دارم

که توی قفسه و نمی‌تونه حرکت کنه. از اون‌ حیوون‌هایی که اگر بخوای توصیفش کنی،

می‌گی افسرده‌ست. بابا این‌جوری بهم نگاه می‌کرد. انگار یه اورانگوتان افسرده و محبوس بودم.»

مرد سالخورده جوابی نداد. آه کشیدم. «پس کی می‌تونم از این‌جا برم؟»

«بعد از دادگاه، شاید.»

«نه، منظورم اینه که... کی درست می‌شم؟ مدام حس می‌کنم قراره امتحانم کنید؛ توی اتاقم

تفاوتی ایجاد کنید و ببینید می‌فهمم یا نه.»

«چنین کاری نمی‌کنیم. ما این‌جاییم تا کمکت کنیم، نه این که فریبت بدیم. خودت می‌دونی، نه؟»

«روان‌شناسم امتحانم می‌کنه.» با انگشت به پیشانی‌ام ضربه زدم و مکالمه‌‌ی متفاوتی را با

مرد سالخورده تصور کردم... به من می‌گفت کنترل افکارم را دست بگیرم. عادت‌های تغییرناپذیر

به عملکرد ناخواسته منجر می‌شود و باید آگاهانه و خودمختار از تکرار افکار آسیب‌رسان گریخت.

از این‌جور حرف‌ها. روان‌شناسم این‌طور می‌گفت. کوتیکول انگشتانم را خاراندم و به شلوار

پیرمرد خیره ماندم. «شرکت دیکیز این رو زده؟»

«شلوارم؟»

«آره. راحت به نظر می‌رسه. کمرش کش داره؟»

«تو هم همین شلوار تنته، فقط آبی‌رنگه.»

به دور کمرم دست کشیدم. به لباس‌های خودم فکر نکرده بودم. اگر کسی چشم‌هایم را می‌بست،

نمی‌توانستم حدس بزنم چه لباسی تنم است. «این عادیه؟»

«بله، همه این‌جا از این شلوارها می‌پوشن.»

«ببخشید، منظورم این نبود. داشتم فکر می‌کردم عجیبه که روحم هم خبر نداره چه‌جور لباس‌هایی

تنم کرده‌م و اصلا همیشه این‌جوری لباس می‌پوشم یا نه. عجیبه؟»

«من نمی‌تونم درباره‌ش اظهار نظر کنم.»

گفتم: «می‌خوام بتونم متوجهِ تغییر بشم.»

مرد سالخورده سرش را خاراند. «دکتر تشخیص داده نئوفوبیا داری.. می‌دونی یعنی چی؟»

«ترس از تغییر.»

«دقیقا.»
«اما من از تغییر نمی‌ترسم. فقط می‌خوام مثل بقیه متوجهش بشم.»

هنگام خروج از اتاق، سرش را به دو طرف تکان داد. «نمی‌دونم چی بهت بگم. ولی من باورت

می‌کنم. فکر نمی‌کنم مادرت رو به قتل رسونده باشی.»

================

وکیل با ابروی بالارفته، و بینی‌ای که کمی چین خورده بود، براندازم کرد. «پس تو هیچ‌وقت

متوجه نشدی مادرت خونه نیست...»

سرم را تکان دادم. «نه، بابام بهش اشاره‌ای نکرد. می‌دونم دومین‌باریه که میام دادگاه، اما

نمی‌دونم تو همون وکیلی هستی که دیروز باهاش حرف زدم یا نه.»

دادگاه حتی شبیه به دادگاه نبود. یک اتاق بود. بله، جایگاه قاضی روی سکویی بالاتر از بقیه

قرار داشت، ولی همه روی صندلی‌های تاشو نشسته بودند. بله، جایگاه هیئت منصفه از

جنس چوب بود، اما اتاق را فرش کرده بودند و حضار فقط سه نفر را در بر می‌گرفت که به طرز

مبهمی آشنا به نظر می‌رسیدند. خارج از موقعیت، همه همیشه به طرز مبهمی آشنا به نظر می‌آیند.

وکیل رو به هیئت منصفه چرخید. «اگر می‌دونستی، دیگه چه دلیلی داشت بیانش کنی؟»

«نمی‌دونستم. تو همون وکیل دفعه‌ی پیشی؟»

ابروهایش بالاتر پرید و نگاهش را روی من برگرداند. «من دادستانم. چه‌طور نمی‌دونستی؟»

«مگه قبلا جواب این سؤال رو به اون یکی وکیله نداده‌م؟ برای همین نبود که قاضی با

روان‌درمانی موافقت کرد؟ هنوز نفهمیدید؟ من اورانگوتان نیستم.»

وکیل دومی هم آن‌جا بود. برایم سر تکان داد، به منظور اطمینان‌بخشی. دادستان سردرگم به

نظر می‌رسید. مطمئن بودم من هم گیج و بی‌خبر از همه‌جا به نظر می‌آیم.

================

مرد سالخورده به چهارچوبِ در تکیه زد. «روز سختی توی دادگاه داشتی؟»

گفتم: «فقط خوشحالم که برگشتم. این‌جا راحته. از تخته‌های چوبی زمین و دیوارهاش خوشم میاد.

اون بیرون رو دوست ندارم؛ هیچ‌وقت نمی‌تونم مطمئن باشم کسی قصد نداره سربه‌سرم بذاره،

وسایل رو جابه‌جا کنه و وقتی متوجه نشدم بهم بخنده. از این که آدم‌ها بهم بخندن متنفرم.»

مرد سالخورده پوست برنز و موهای طلایی پرپشت روی بازوانش داشت. بینی‌ سنگین و

ابروهای تیره‌رنگ. شانه‌هایش عریض بود، مثل شامپانزه. آشنا به نظر می‌رسید، اما هیچ‌وقت

نمی‌توانستم مطمئن باشم. – همه به طرز مبهمی به نظرم آشنا بودند.

«تو همون...»

«بله... مثل همیشه.»

«این همون اتاقه؟»

با کنجکاوی نگاهم کرد. «واقعا یادت نمیاد؟ حتی دیروز هم بهش اشاره کردی. دیوارهای

خاکستری با رد افقی آبی. حالا امروز، تخته‌های چوبی.»

«پس این یه اتاق دیگه‌ست؟!» چشم‌هایم گشاد شد. شروع کردم به خاراندن کوتیکول

انگشت‌هایم. خوشم نمی‌آید تغییر سورپرایزم کند. از تغییر نمی‌ترسم. هیچ‌کس از سورپرایز

شدن خوشش نمی‌آید.

«بله، این اتاق جدیده. پس به خودت آسیب نزن. درخواست وکیلت بود، در واقع. گفت اخبار

بدی توی راهه.»

«هیچ‌کدومتون من رو درک نمی‌کنید. بابام درکم می‌کنه. هر روز شام و صبحونه بهم استیک می‌ده.

من از تغییر متنفرم چون متوجهش نمی‌شم. ولی بابا درک می‌کرد. کل روز بهم می‌گفت که

قراره استیک بخوریم، بعد استیک می‌خوردیم و من می‌دونستم چیزی تغییر نکرده.

اورانگوتان‌ها دلیلی برای شکاک شدن ندارن. می‌دونستم قراره استیک بخورم. اگر یه روز

نمی‌خوردم، متوجه نمی‌شدم، اما همین که نگران نباشم تغییری از دستم در بره آرومم

می‌کرد.»

«هر روز استیک؟‌ بهت حسودیم می‌شه، پسر. من عاشق استیکم.»

«خب، بعد از یه مدت همبرگر هم داشتیم. احتمالا این که هر روز بهم استیک بده هزینه‌ها رو

بالا می‌برد. ولی بعدش سراغ استیک می‌رفتیم. عوض می‌کردیم. هرچند همبرگر رو اون‌قدرها

دوست نداشتم.»

«قابل‌درکه.»

«همبرگر یه وقت‌هایی حالم رو بد می‌کرد. متوجه نمی‌شدم غذا عوض شده. وقتی زیر دندون‌هام

قرچ‌قروچ می‌کرد حالم بد می‌شد. برای همین رفتم پیش روان‌شناس.»

«چرا به خاطر قرچ‌قروچ همبرگر باید بری پیش روان‌شناس؟»

«اوه، نه، اون نه. ببخشید. منظورم گم شدن مامانم بود که متوجه شیش سال غیبتش نشدم.

داشتم به این فکر می‌کردم. دیوونگیه. من عاشق مامان‌ام. برای همین وقتی فهمیدم

مدت‌هاست که نبوده و من نفهمیدم، رفتم پیش روان‌شناس. اما حالا این‌جام، توی این مرکز

روان‌درمانی. شاید به این‌جا تعلق داشته باشم.»

با انگشت‌ اشاره‌ام به جان شست دست مقابلم افتادم. هر جایی که بودم، انگار از تولد

همان‌جا بودم. با هر کس آشنا می‌شدم، همیشه می‌شناختمش. هر چیزی می‌خوردم

همیشه خورده بودم، هر فکری می‌کردم قبلا به آن اندیشیده بودم. متوجه تغییر نشدن به

معنی هرگز هیجان‌زده نشدن بود، هرگز خوشحال نشدن، هرگز صاحب چیزی نبودن، هرگز

نداشتن... فقط دیدن، بدون تجربه کردن. این مسئله را درک می‌کردم اما بدون تلاش بی‌وقفه و

صرف انرژی، نمی‌توانستم خودم را به مشاهده‌ی آن چه در اطرافم می‌گذشت، وادار کنم.

«دیوونگیه.» مرد سالخورده با من موافق بود. «ولی مطمئنم به زودی از این‌جا مرخص می‌شی.

جلساتت با روان‌شناس رو ادامه می‌دی و یواش‌یواش بهتر می‌شی. حقت نیست این‌جا

باشی. تا این حدش مشخصه.»

================

«تصور کنید دو جعبه‌ شکلات دارید. درِ یه جعبه بازه و درِ اون یکی بسته‌ست. هر دو مال شمان.

اگر یه شکلات از جعبه‌ای که درش باز بوده کم بشه، شما بلافاصله متوجهش می‌شید. اما

شکلات‌های گم‌شده‌ی جعبه‌ی دربسته فقط با باز کردن جعبه قابل‌مشاهده‌ن. پسر قصاب این

شکلی زندگی کرده. درِ همه‌ی جعبه‌های درباز دنیا به روش بسته بوده. وقتی من و شما با یه

نگاه می‌تونیم تشخیص بدیم شکلات‌ها سر جاشون نیستن، اون تا زمانی که دلش شکلات

بخواد و شکلاتی اون‌جا نباشه، نمی‌فهمه. در غیاب مبل موردعلاقه‌ش، حتی اگر تنها اثاث اون

اتاق بوده باشه، تا زمانی که نخواد روش بشینه و ببینه نیست متوجه نبودش نمی‌شه. حتی

یک ثانیه زودتر هم نمی‌فهمه. بقیه‌مون به محض پا گذاشتن به اتاق می‌تونیم تشخیصش

بدیم...»

«و پدرش مدام بهش استیک می‌داده.» به دلایلی، به جای من که در جایگاه شاهد نشسته

بودم، به ردیف جلوی حضار اشاره کرد. پدرم باید یک‌جایی همان‌جا می‌بود. از آغاز این پرونده او را

ندیده بودم.

دادستان ایستاد. «اعتراض دارم، جناب قاضی. محکمه‌پسند نیست.»

وکیل دوم رو به قاضی توضیح داد: «همه‌ش به مدارک مربوط می‌شه.»

نگاه قاضی بینشان چرخید. «وارد نیست. می‌خوام ببینم به کجا ختم می‌شه.»

================

«همون مبله؟»

روان‌شناس جوری نگاهم کرد که انگار سرتاپایم را گِل گرفته‌ام. پاسخی نداد. واقعا دل خوشی

از من نداشت. همان نگاهی را داشت که بابا از سر ناامیدی تحویلم می‌داد. از مرکز روان‌درمانی

مرخص شده بودم. گناهکار نبودم. مادرم را به قتل نرسانده بودم. حالا پدر و مادرم هر دو گم

شده بودند. فقط باید پیش روان‌شناس می‌رفتم. مرد سالخورده وقتی می‌رفتم متأسف به نظر

می‌رسید. با اتوبوس مستقیم این‌جا آمده بودم. روان‌شناس همیشه برایم وقت داشت. فکر

کنم او هم نسبت به من احساس تأسف می‌کرد.

روان‌شناس آه‌کشان گفت: «بله، این همون مبله.» از بطری برندی‌اش نوشید. «متوجهی امروز

توی دادگاه چه اتفاقی افتاد؟»

تأسف رواج داشت. کندذهنی‌ ذاتی‌ام همیشه ترحم مردم را برمی‌انگیخت. اورانگوتان‌ها

نسبت به تغییرات توی قفس‌هایشان شکاک‌اند. شک قابل‌توجهی هم به صدف‌های خوراکی دارند.

«بله، بابام به قتل مامانم متهم شده. فقط یه تیکه‌هایی ازش رو شنیدم، وقتی توی جایگاه بودم.

اما احمق نیستم. تا این حدش رو تونسته‌م بفهمم. هنوز باورم نمی‌شه.»

روان‌شناس از پشت میزش برخاست و سمت پنجره رفت. به خیابان خیره شد. تماشایش

کردم، از خودم می‌پرسیدم چه چیز از چشمم دور مانده. برای همین از تغییر متنفر بودم.

– قطعا چیزی از نظرم پنهان مانده بود، اما نمی‌دانستم چه‌چیز.

«یه چیزی رو نفهمیده‌م.»

چهره‌ی روان‌شناس کمی رنگ باخت؛ ته‌رنگی از سبز بیمارگونه روی گونه‌هایش نشسته بود،

طوری که انگار از مسمومیت رنج ببرد. چرخید، دسته‌کلیدش را از روی میز و کتش را از

چوب‌لباسی نزدیک در قاپید. «همه‌ش به زودی تموم می‌شه. می‌ریم ناهار بخوریم.»

«ناهار؟»

«بله.» در را برایم باز نگه داشت. «بیا بریم.»

================

با انگشت‌هایم روی میز ضرب گرفتم. چرا باید ناهار می‌خوردیم، آن هم در رستورانی که کباب

و استیک سرو می‌کرد؟

گارسون طرفمان آمد. «چی میل دارید؟»

«یه استیک.» روان‌شناس به جایم جواب داد. «برای این مرد جوان.»

پرسیدم: «تو نمی‌خوری؟»

«نه الان، نه... همین، ممنون.»

گارسون سر تکان داد و رفت. اطراف را از نظر گذراندم. بومرنگ غول‌پیکری به دیوار وصل بود.

یعنی واقعا کسی از آن استفاده کرده بود؟

روان‌شناس گلویش را صاف کرد. «متوجهی توی دادگاه چی شد؟»

سر تکان دادم. «بابام برای قتل مامانم تحت تعقیبه. فکر می‌کنن کار اونه. من انجامش نداده‌م.

جسد مامان پیدا نشده، واسه همین حتی نمی‌فهمم چرا فکر می‌کنن قتل بوده‌. شاید فقط

رفته. همه‌ش همین رو بهشون گفتم.»

«نه، جایی نرفته. مادرت به قتل رسیده. پدرت گناهکاره.»

چهره‌ام را در هم کشیدم. «من‌ این‌طور فکر نمی‌کنم. در هر صورت، از وقتی حکمم رو دادن

غیبش زده. مطمئنم رفته دنبال مامان بگرده.»

روان‌شناس کلمات را شمرده گفت: «پدرت هر روز بهت استیک می‌داد.»

«بله. می‌دونست از تغییر بدم میاد. تغییر مضطربم می‌کرد. بهم می‌گفت قراره استیک بخوریم

و همیشه استیک می‌خوردیم. اگر حرفش رو تکرار نمی‌کرد و یه روز مرغ، ماهی یا چیز دیگه‌ای

بهم می‌داد، نمی‌فهمیدم. می‌دونم مسئله‌ی مهمی به نظر نمی‌رسه، اما از متوجه نشدن

متنفرم. به قدر کافی هوش دارم که بدونم باعث می‌شه کودن به نظر بیام. با تمام وجود آرزو

دارم فقط متوجه تغییر بشم، چون اون‌وقت معمولی می‌شدم. اما نمی‌تونم و ازش متنفرم.

بیشتر افراد دلتنگ چیزی که نداشته‌ن نمی‌شن، ولی من می‌دونم چی رو از دست می‌دم.

می‌تونم ببینمش، تصور کنم. زندگی معمولی رو می‌بینم و می‌دونم هیچ‌وقت نمی‌تونم داشته

باشمش. ولی به گمونم پذیرفتم که...»

گارسون برگشت و بشقاب استیک را جلویم گذاشت.

پرسیدم: این قطعا استیکه؟» نگاه گارسون بین من و روان‌شناس چرخید، بعد نیشخندی بهم زد.

فکر کرد شوخی می‌کنم. نمی‌کردم.

«قطعا استیکه.»

«باشه.»

روان‌شناس به من اخم کرد. «امتحانش کن.»

غل‌غل عجیبی در معده‌ام بالا گرفت. حالت تهوع بهم دست داد. واقعا نمی‌خواستم استیک را

بخورم. اصلا خوب به نظر نمی‌رسید. ظاهر عجیبی داشت. کوتیکول‌هایم را خاراندم. «گرسنه

نیستم.»

«استیک رو بخور.»

«واقعا نمی‌خوام بخورمش.» انگشت‌هایم را با قوای بیشتری خاراندم. قطرات خون از زیر

پوستم بیرون زد.

«مجبورم نکن تکرار کنم. بخورش، همین الان.»

به روان‌شناس زل زدم. به من چشم‌غره رفت. واقعا نمی‌خواستم استیک را بخورم.

تکرار کرد: «بخور.»

باتردید چنگالم را درون گوشت فرو بردم، تکه‌ای بریدم و داخل دهانم گذاشتم.

وقتی می‌جویدم، پرسید: «متوجه چیز عجیبی نشدی؟»

هنوز حالت تهوع داشتم اما قورت دادم. چنگال را پایین گذاشتم و یک جرعه‌ی بزرگ آب خوردم.

نمی‌خواستم آن‌جا باشم و نمی‌خواستم استیک را بخورم. «نه. البته که نه.»

«هیچ‌چیز؟»

سرم را به نشانه‌ی نفی تکان دادم. «هیچی.»

«یکم دیگه بخور. اینی که داری می‌خوری استیک تی-بن هست. گوشت گرون‌قیمتیه. قصاب

کارش رو خوب انجام داده و نرم درش آورده.» روان‌شناس دوباره به بشقاب اشاره کرد. «بخور.»

خودم را مجبور کردم تکه‌ای دیگر جدا کنم و بجوم.

«مزه‌ی متفاوتی نداره؟»
حالت تهوع فروکش کرد. آهسته‌تر جویدم. «به گمونم مزه‌ش رو از اونی که بابام بهم می‌داد

بیشتر دوست دارم.»

«پس متوجه یه تفاوت شدی.»

«به گمونم... آره.»

«پس بهت می‌گم کسی که بیماری تو رو نداره متوجه چه چیزهایی می‌شد. بلافاصله

می‌فهمید استیکی که داره می‌خوره زمین تا آسمون با استیکی که پدرش بهش داده فرق

می‌کنه. هم مزه‌ش، هم قیافه‌ش، هم بوش.»

«واقعا؟»

«بلافاصله. تو هیچ‌وقت از استیک‌های پدرت خوشت نمی‌اومد.»

«حقیقت داره.»

«اما این استیک رو دوست داری؟»

به خوردن ادامه دادم. «آره، به گمونم.»

نیشخند عجیبی روی لب‌های روان‌شناس نقش بست. افزود: «جسد مادرت رو پیدا نکردن.»

«نمی‌تونیم مطمئن باشیم به قتل رسیده.»

«قبلا بهت گفتم، به قتل رسیده. تو هیچ‌وقت برای شام استیک نخوردی.» هیجان‌زده به نظر

می‌آمد. لبخند به لب داشت.

«چرا، خوردم. برای صبحونه و شام استیک داشتیم.»

روان‌شناس خندید. «نه، قبل از مرگ مادرت استیک می‌خوردی، اما بعدش...»

«بعدش بابا هر روز استیک درست می‌کرد.»

«نه. نه نه نه!» نیشخند روان‌شناس لحظه به لحظه بزرگ‌تر می‌شد. «تو فرقش رو

نمی‌فهمیدی. اورانگوتان‌ها نسبت به تغییر توی قفسشون حساس‌ان. صدف‌های خوراکی،

اما... همه‌ش براشون یکیه. پدرت مادرت رو کشت. خیلی‌ها رو کشت. صبحونه و شام گوشت

می‌خوردی اما نه گوشت گاو. پدرت یه اتاق داشت، اتاق قبلی برادرت. بابات هر روز برات غذا

پخت، اما هیچ‌وقت استیک نبود!»

چنگال از دستم افتاد. چاقو هم همین‌طور. نفس کشیدن سخت بود.

متوجه چیزی نشده بودم.

روان‌شناس با حالتی تقریبا هیستریک قهقهه می‌زد. به سبیلش چنگ انداخت، کنده شد.

عینکش را برداشت. چیز مهمی از چشمم دور مانده بود. نمی‌توانستم نفس بکشم. از شدت

خنده شانه‌هایش تکان می‌خورد. «هنوز من رو نمی‌شناسی! خیلی احمقی! تغییر قیافه‌م دو

دلار بیشتر هزینه نبرد!» دستمالی از جیبش بیرون آورد و اشک خنده را از گوشه‌ی

چشم‌هایش پاک کرد. دستمال آغشته به خون بود.

«هیچ‌وقت استیک نخوردی! واسه شام روان‌شناست رو خوردی.» دستمال را جلوی صورتم

تکان داد. «و برای صبحونه، مادرت رو!»

برچسب‌ها: داستان تک پارتی
💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 چهارشنبه سی ام مهر ۱۴۰۴ - 17:41
کدهای وبلاگ

کد بستن راست کلیک

ابزار وبمستر

ابزار امتیاز دهی

ابزار وبلاگ

ابزار رایگان وبلاگ

ابزار وبمستر

فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
پیج رنک سایت doom.blogfa.com/

پیج رنک

پیج رنک گوگل

قالب وبلاگ

بیوگرافی

سلام، به هرج و مرج ذهن من خوش اومدی ^-^
تصمیم دارم هر چیزی که به ذهنم می رسه بنویسم. چه خوب، چه بد. چه قرار باشه ادامه ش بدم، چه نه.
چون مغزم هر روز داستان های جدیدی می سازه، و دوست ندارم از یاد ببرمشون.
هر چیزی ممکنه اینجا پیدا کنی، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد ممکنه تو داستان های من یافت بشه.
ژانرهاش هم حساب کتاب نداره. هرچند معمولا فانتزی و علمی تخیلی می نویسم.
نوشته‌های پیشین
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نویسندگان
پیوندها