.𝖄𝖔𝖚 𝖈𝖔𝖚𝖑𝖉 𝖉𝖔 𝖆𝖓𝖞𝖙𝖍𝖎𝖓𝖌, 𝖎𝖋 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖞𝖔𝖚 𝖉𝖆𝖗𝖊𝖉

پورتال ها

روی هر پورتالی کلیک کنید به اون بخش وارد می شید و کافیه برید پایین صفحه تا پست های مرتبط رو ببینید. ^0^ باقی موضوعات در بخش منوی وب قرار داره. (برای بهترین نما، گوشی/تبلت رو افقی بگیرید. ^^)

horse

اطلس🌎𝓓𝓸𝓸𝓶𝓵𝓪𝓷𝓭💎

داستان های سریالی و تک پارتی Doom

ستاره ها

داستان های تک پارتی

پیانو

تمرین های یک پیانیست آماتور

یه علم ناشناخته :)

#علم_طعنه_زدن

محفل من های قاتل

دل نوشته و اعترافات یک خرده جنایتکار

چالشی برای قلم های خوش تراش

چالش نویسندگی D:

نوشته‌ها

مطالب انتشار شده در وبلاگ

برای چشیدن طعم جنون، کافیست به تیک‌تاک ساعت گوش دهید.

داستان کوتاه

بگذارید از همین حالا هشدار بدهم که کار آسانی نخواهد بود. چیزی نیست که بخواهید

خودتان را با آن سرگرم کنید. فقط راهی برای تجربه‌ی جنون در چهاردیواری‌ خانه‌تان است.

برای گرفتن نتیجه‌ی درست، قوانینی هست که باید به آن‌ها پایبند باشید.

اول از همه اتاقی بدون پنجره برگزینید. می‌تواند زیرشیروانی یا زیرزمین هم باشد، اما

بدون پنجره. دوم،‌ هر ساعتی از روز می‌توانید شروع کنید و نه لزوما شب، چرا که روند کار

دقیقا ۲۴ ساعت طول می‌کشد. سوم، همه‌ی برنامه‌ها و قرارهای آن روزتان را کنسل کرده

و اگر لازم است تلفنتان را خاموش کنید. نباید چیزی همراهتان باشد که حواستان را پرت کند

و تمرکزتان را به هم بزند. چهارم، مطمئن شوید هوا آن روز صاف است و خبری از باد و

طوفان نیست. و اما آخرین قانون، برای شروع باید به اتاق انتخابی‌تان بروید، ساعتی که

ثانیه‌ها را با دو صدای متمایز تیک و تاک اعلام کند همراه داشته باشید، برق‌ها را خاموش

کرده و شمعی روشن کنید. شعله‌ی شمع تنها منبع نور برای شماست.

وقتی همه‌چیز حاضر شد، می‌خواهم از خودتان بپرسید: «واقعا می‌خوام این کار رو بکنم؟»

اگر جواب بله است، از خدا می‌خواهم به شما رحم کند. من فقط این‌جا هستم تا در

مراحل انجام این کار راهنمایی‌تان کنم. در طول تاریخ پیروان ادیان مختلف به این شکل

ارتباط با خدایشان را تقویت می‌کردند. در آن زمان می‌بایست به دعا و نیایش می‌پرداختید،

تا جایی که وقایع بعدی رخ دهد و نتوانید ادامه دهید. ساعت نماد زندگی روی زمین بود

و این که چه‌قدر می‌تواند کوتاه باشد؛ شمع نماد پروردگاری که تنها راهنمای زندگیست.

معمولا افراد طی ۲۴ ساعت عقلشان را از دست می‌دادند و به خاطر چیزهایی که

ادعا می‌کردند دیده‌اند دست به خودکشی می‌زدند. اما اگر خوش‌شانس‌تر باشید،

مثل من، ممکن است با عقل سلیم جان سالم به در ببرید. حالا برایتان می‌گویم

چه وقایعی انتظارتان را می‌کشد:

سه ساعت اول کمترین اتفاقات را رقم می‌زند. اتفاق چندان خاصی نمی‌افتد. ولی خودتان را

برایش آماده کنید. این سه ساعت تنها فرصت شما برای منصرف شدن است.

از شروع ساعت چهارم، به هیچ وجه امکان فرار وجود ندارد. درها خود به خود چفت و بست

می‌شوند و راهی برای باز کردنشان نخواهید داشت.

در پنجمین ساعت، پیوسته عرق خواهید کرد و اضطراب بهتان هجوم می‌آورد. چندین‌بار

نگاهی به پشت سرتان می‌اندازید و هر دفعه چیزی برای دیدن نیست.

از ساعت ششم، صداها را می‌شنوید. نه صدای جیرجیر لولا و در و دیوار خانه، بلکه

گرومپ‌گرومپ و صدای پا در بازه‌های ده دقیقه‌ای از سراسر خانه به گوشتان خواهد رسید.

هر بار بلندتر و نزدیک‌تر به نظر می‌رسند.

در ساعت هفتم، بیهوش می‌شوید و رؤیایی خواهید دید. این بخش تنها قسمت خوشایند

ماجراست. بهترین خاطرات زندگی‌تان را خواب می‌بینید. هر موفقیت کوچک و بزرگی،

لحظه‌ی شادی که لبخند به لب داشتید و بهترین دوستانتان مقابلتان پدید می‌آیند.

بهترین رؤیای عمرتان می‌شود. حتی اتفاقات آینده را ممکن است به چشم ببینید.

ابتدای ساعت هشتم اجازه دارید بیدار شوید. حس و حال عجیبی خواهید داشت،

ته‌رنگی از آرامش و سرخوشی شدید که تقریبا شبیه استفاده از مواد اعتیادآور است.

شاید به خاطر این احساسات بتوانید این ساعت را هم خوب پنداشت کنید. ولی از این‌جا

به بعد بدبختی‌تان آغاز می‌گردد.

ساعت نهم، مثل این که چیزخورتان کرده باشند، از حسی به حسی دیگر می‌جهید.

از شادی به حجم زیاد آدرنالین و انرژی... یا فراتر از آن. بهتان هشدار می‌دهم که هوش و

حواستان را حفظ کنید، معلوم نیست در چنین موقعیتی چه کارهایی از دستتان بربیاید.

امید است تا ساعت دهم کم‌تر خط و خشی روی خودتان انداخته باشید. حالا دیگر

احساساتتان عادی و تحت کنترل‌اند. صدای جیغ خواهید شنید، اما ممکن است از جیغ

یک دختربچه تا مردی بزرگسال فرق کند. در بازه‌های شش دقیقه‌ای جیغ و داد می‌شنوید.

ممکن است حس کنید سال‌ها طول کشیده.

ساعت یازدهم که برسد، شعله‌ی شمع خاموش می‌شود. به همین سادگی. در تاریکی

مطلق تنها مانده‌اید. ولی نگران نباشید، یک ساعت غرق در سکوت خواهید بود. از این

فرصت برای آماده کردن ذهنتان بهره ببرید.

ساعت سیزدهم، مثل ساعت هفتم، بیهوش می‌شوید. اما انتظار خاطرات خوش نداشته

باشید. کابوس‌ها هر لحظه‌ی ناخوشایند و دلخراش داشته و نداشته را پیش چشم‌هایتان

می‌آورند. هر تجربه‌ی دردناکی در آینده... حتی مرگ خودتان. همه را خواهید دید.

در ساعت چهاردهم، بیدار می‌شوید. سکوت دومرتبه حاکم خواهد بود، اما با هق‌هق

گریه‌های خودتان شکافته خواهد شد. تا پایان این ساعت اشک‌هایتان بند نخواهند آمد.

رک و پوست‌کنده بگویم، ساعت پانزدهم اوضاع عجیب‌غریب می‌شود. با کسی حرف

خواهید زد که مرئی نیست ولی همان‌جاست. نام ندارد اما من به او اسم می‌دهم.

فرشته‌ی نگهبانتان است، پس می‌توانید 'محافظ' یا 'نظاره‌گر' تلقی‌اش کنید و اسمی

با چنین معنی‌هایی به او بدهید. من که 'عوضی' صدایش می‌کنم. شاید خنده‌دار به نظر

برسد، اما باور کنید به او می‌آید. با لحن یکنواختی می‌گوید: «اجازه داری هر سؤالی

بپرسی و پاسخش رو از من دریافت کنی.» می‌توانید درباره‌ی اتفاقات گذشته، حال و

آینده بپرسید و این که چرا در آن زمان رخ می‌دهند. جواب خواهد داد. اما با تمام جزئیات

و دلایلی که درکی ازشان ندارید. در انتها نخواهید توانست دلیل مرگ یا بسیاری از

رخدادها را به درستی بفهمید. یک ساعت که تمام شود، خداحافظی می‌کند و می‌رود.

ساعت شانزدهم، با پدر و مادرتان گپ می‌زنید، هرچند، دقیق‌تر بگویم، حضور فیزیکی

نخواهند داشت. اکنون نوبت شماست که به سؤال‌ها پاسخ دهید. از تصمیمات زندگی‌تان

می‌پرسند و اگر به یکی از پرسش‌ها جواب ندهید، آن‌قدر پافشاری می‌کنند و مهم جلوه‌اش

می‌دهند که تسلیم شوید و به حرف بیایید.

ساعت هفدهم با مهم‌ترین مرد یا پسر زندگی‌تان مکالمه خواهید داشت؛ از دوست و

برادر گرفته تا شاید حتی یک کاراکتر خیالی از یک کتاب. اگر ازتان پرسید چرا او را

دوست خود می‌دانید، خیال نکنید مکالمه‌ی مسالمت‌آمیزی در راه است. روابط شما را

زیر سؤال می‌برد و اشتباهاتتان را به رخ خواهد کشید. منطق جایی در این گفت‌وگوها

نخواهد داشت و نمی‌توانید کسی را قانع کنید، درست مثل صحبت با پدر و مادرتان در

ساعت قبل.

ساعت هجدهم با مهم‌ترین زن یا دختر زندگی‌تان روبه‌رو خواهید شد. مشابه ساعت هفدهم.

به نوزدهمین ساعت که برسید، با خودتان حرف می‌زنید. یعنی خود آینده‌تان. و باور کنید

این ناخوشایندترین مصاحبه‌ی ممکن است. چیزهایی می‌گوید که دوست ندارید راجع به

خودتان بشنوید و پرسش‌هایی دارد که شما از جواب دادن به آن‌ها عاجز می‌مانید.

طولی نمی‌کشد که طاقتتان سر بیاید و سر خودتان هوار بکشید. خشم و نفرت از

خویش تنها چیزی است که طی این یک ساعت احساس خواهید کرد.

ساعت بیستم، همه‌چیز ساکت می‌شود. در سکون و خلوت پیش‌آمده، احتمال دارد

به روش‌های مختلف به خودتان آسیب بزنید. در این ساعت درد خودکرده و خودساخته

پیوسته خواهد بود. برخی حتی دست به خودکشی زده‌اند.

اگر تا ساعت بیست و یکم زنده ماندید، چیزی که انتظارتان را می‌کشد...

موسیقی است. بله، موسیقی. نوای ملایم ارکستر، با ته‌رنگی از همهمه‌ی آدم‌ها. مثل

موسیقی کلیسا. ولی بسیار زیباتر. تا پایان این ساعت، زخم‌هایتان التیام خواهند یافت.

نپرسید چرا و چه‌طور، من هم نمی‌دانم.

در ساعت بیست و دوم، بار دیگر سکوت را تجربه می‌کنید. فرصتی برای اندیشیدن.

شعله‌ی شمع رنگ عوض خواهد کرد و مقابل چشم‌هایتان خواهد رقصید. تقریبا

آرام‌بخش است.

ساعت بیست و سوم، خودتان آهنگی را زمزمه می‌کنید. اما صدایتان تنها صدای حاضر

در اتاق خواهد بود. شاید حتی نفهمید چه واژه‌هایی را تلفظ می‌کنید، فقط حس می‌کنید

این آهنگ را دوست دارید و می‌خواهید از ته دل بخوانیدش.

سرانجام، آخرین ساعت. جالب‌ترینشان. شایعات می‌گویند به خدا خواهید رسید.

ولی تنها چیزی که حس می‌کنید چسبیدن به زمین توسط نیرویی نامرئی و شگرف است.

هر ده دقیقه صدایی غران، نیمه‌آدم و نیمه‌حیوان، بازجویی‌تان می‌کند. حس می‌کنید

مجبور هستید جوابگوی هر اتهام باشید.

با پایان بیست و چهار ساعت، می‌توانید از زمین برخیزید و قفل در باز می‌شود.

اگر شانس آورده باشید، هنوز چیزی از ثبات روانی‌تان باقی مانده که بتوانید فکر کنید

با این حجم از اطلاعات چه کار خواهید کرد.

اگر خواستید این کار را امتحان کنید، منصرفتان نمی‌کنم. فقط بهتان هشدار می‌دهم

که بعضی چیزها واقعا فراتر از درک ذهن آدمیزادند و راه قابل‌کشفی برای توضیحشان

نیست. تنها دلگرمی‌مان این است که در این نادانی و ناتوانی تنها نیستیم.

حرف‌هایم را به خاطر بسپرید. اگر خواستید از چنگال واقعیت بگریزید، عقلتان را به دست

باد بسپرید و به فرای طبیعت سفر کنید، فقط به صدای ساعت گوش دهید.

برچسب‌ها: داستان کوتاه
💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 یکشنبه سوم فروردین ۱۴۰۴ - 16:20
کدهای وبلاگ

کد بستن راست کلیک

ابزار وبمستر

ابزار امتیاز دهی

ابزار وبلاگ

ابزار رایگان وبلاگ

ابزار وبمستر

فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
پیج رنک سایت doom.blogfa.com/

پیج رنک

پیج رنک گوگل

قالب وبلاگ

بیوگرافی

سلام، به هرج و مرج ذهن من خوش اومدی ^-^
تصمیم دارم هر چیزی که به ذهنم می رسه بنویسم. چه خوب، چه بد. چه قرار باشه ادامه ش بدم، چه نه.
چون مغزم هر روز داستان های جدیدی می سازه، و دوست ندارم از یاد ببرمشون.
هر چیزی ممکنه اینجا پیدا کنی، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد ممکنه تو داستان های من یافت بشه.
ژانرهاش هم حساب کتاب نداره. هرچند معمولا فانتزی و علمی تخیلی می نویسم.
نوشته‌های پیشین
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نویسندگان
پیوندها