داستان های سریالی و تک پارتی Doom
داستان های تک پارتی
تمرین های یک پیانیست آماتور
#علم_طعنه_زدن
دل نوشته و اعترافات یک خرده جنایتکار
چالش نویسندگی D:
مطالب انتشار شده در وبلاگ

دی ماه سال گذشته، اولین پارت داستان شعبده باز رو توی Doomland
منتشر کردم. به عبارت دیگه روز 21 دی ماه سالگرد داستان شعبده باز بود!
و این تک پارتی رو به این مناسبت (هرچند با تأخیر) تقدیمتون می کنم. D:
+ آرت داخل پوستر رو توی DevianArt پیدا کردم و واضحه که من رو یاد
چه کسی انداخت. ;)
بعد از مدت ها غیبت برگشتم. از همگی بابت این غیبت طولانی عذر میخوام و امیدوارم عذرم رو بپذیرید.

Hush now, darling, don't say a word
ساکت باش, عزیزم, یک کلمه هم نگو
Demons calling, they'll eat your soul
شیاطین صدا میزنن, اونا روحت رو خواهند خورد
I'm not sorry for what will come
من بابت اتفاقی که قراره بیوفته متاسف نیستم
What you don't know
چیزی که تو نمیدونی
Hold your breath, dim the lights
نفست رو نگه دار, نور ها رو کم کن
I won't say you're safe this time
من اینبار نمیگم که امن خواهی بود
Here and now, you're mine tonight
اینجا و حالا, تو امشب مال منی
Hush, hush
هیس, هیس
Keep your pretty mouth shut
دهن خوشگلت رو بسته نگه دار
Hush, hush
هیس, هیس
Lose your inhibitions
بازدارندگیت رو از دست بده
(جلوی احساسات رو نگیر هم میتونه باشه)
+ترجمه یکی از دوستان: موانعت رو رها کن
I'll let you in on my dark side
من میذارم به قسمت تاریک من وارد بشی
Show you what Hell really feels like
بهت نشون میدم جهنم واقعا چه حسی داره
I can keep a secret if you
من میتونم یه راز رو نگه دارم اگه تو
Hush, hush
(اینجا منظورش اینه که میتونم یه راز رو نگه دارم اگه ساکت باشی)
La-la-la-la-la-la-la
No one has to know
هیچ کس قرار نیست بدونه
La-la-la-la-la-la-la
No one has to know
هیچ کس قرار نیست بدونه
La-la-la-la-la-la-la
No one has to know
هیچکس قرار نیست بدونه
La-la-la-la-la-la-la
No one has to know
هیچ کس قرار نیست بدونه
Hush now, darling, I won't let go
ساکت باش, عزیزم, من نخواهم رفت
Just keep moving, moving through the smoke
فقط به حرکت ادامه بده, از وسط مه(دود) حرکت کن
Hold me closer, we step across
منو نزدیک تر نگه دار, ما به اون طرف قدم برمیداریم
Now you know
حالا تو میدونی
Hold your breath, dim the lights
نفست رو نگه دار, نور ها رو کم کن
I won't say you're safe this time
من اینبار نمیگم که امن خواهی بود
Here and now, you're mine tonight
اینجا و حالا, تو امشب مال منی
Hush, hush
هیس, هیس
Keep your pretty mouth shut
دهن خوشگلت رو بسته نگه دار
Hush, hush
هیس, هیس
Lose your inhibitions
بازدارندگیت رو از دست بده
(جلوی احساسات رو نگیر هم میتونه باشه)
I'll let you in on my dark side
من میذارم به قسمت تاریک من وارد بشی
Show you what Hell really feels like
بهت نشون میدم جهنم واقعا چه حسی داره
I can keep a secret if you
من میتونم یه راز رو نگه دارم اگه تو
Hush, hush
(اینجا منظورش اینه که میتونم یه راز رو نگه دارم اگه ساکت باشی)
La-la-la-la-la-la-la
No one has to know
هیچ کس قرار نیست بدونه
La-la-la-la-la-la-la
No one has to know
هیچ کس قرار نیست بدونه
La-la-la-la-la-la-la
No one has to know
هیچ کس قرار نیست بدونه
La-la-la-la-la-la-la
No one has to know
هیچ کس قرار نیست بدونه
Hush, little darling, don't say a word
هیس, کوچولوی عزیزم, یک کلمه هم نگو
Mama's gonna buy you a mockingbird
مامان برات یه پرنده(نوعی مرغ مقلد در آمریکای شمالی) میخره
And if that mockingbird don't sing
و اگه اون پرنده نخونه
Mama's gonna buy you a diamond ring
مامان برات یه حلقه ی الماس میخره
Hush, hush
هیس, هیس
Keep your pretty mouth shut
دهن خوشگلت رو بسته نگه دار
Hush, hush
هیس, هیس
Lose your inhibitions
بازدارندگیت رو از دست بده
(جلوی احساسات رو نگیر هم میتونه باشه)
I'll let you in on my dark side
من میذارم به قسمت تاریک من وارد بشی
Show you what Hell really feels like
بهت نشون میدم جهنم واقعا چه حسی داره
I can keep a secret if you
من میتونم یه راز رو نگه دارم اگه تو
Hush, hush
(اینجا منظورش اینه که میتونم یه راز رو نگه دارم اگه ساکت باشی)
Please come on inside
لطفا بیا داخل
You're begging to know
تو داری التماس مسکنی که بدونی
Bring me to life
من رو به زندگی بیار(برگردون)
Just give me your hush, hush
فقط به من سکوتت رو بده
Please come on inside
لطفا بیا داخل
You're begging to know
تو داری التماس میکنی که بدونی
Bring me to life
من رو به زندگی بیار(برگردون)
Just give me your hush, hush
فقط به من سکوتت رو بده
امیدوارم دوستش داشته باشید. با کلیک روی عکس میتونید این آهنگ رو از ساندکلود گوش بدید

🎭♥️داستان تکپارتی با چاشنی عشق♥️🎭
از سرما به خود پیچیدهام اما ماه من در میان آن گلایلهای برافراشته به خواب فرو رفته و لبخندی بر لب دارد. چشمهایش آنقدر راحت و مطمئن بر هم چفت شدهاند که مرا میترساند. همه گرداگرد او ایستادهاند؛ تنها برای او. همه برای رومیلدای جوان من ایستادهاند و به آن پُرتَرهی بینقص رنگپریده خیره شدهاند. کشیش اعظم دستهایش را در میان آب مقدس فرو میبرد و به سوی درگاه خداوند برای تو دعا میکند.
میبینی ماهترین ماهم؟ همه آنقدر دوستت دارند که حال به خوابی ابدی فرورفتهای برایت شبانهروزی سوگواری میکنند. دلم میخواهد فریادی به وسعت جهانزیرین بکشم و به آنها بگویم که این بازیای بیش نیست؛ بازیای که تو خود آن را بنا نهادی. نمیدانم چرا این آدمهای دیوانه با ترحم به من نگاهی میاندازند و زیرلب پچپچ میکنند. نور من چرا از جایت برنمیخیزی و به آنها نمیگویی که هنوز ششهایت از رایحهی دارچین پر میشود و با کمندت زندگی را در دستهایت به اسارت گرفتهای؟
جانانجانم چرا رایان -برادرت- اشک را مهمان چشمهایش کرده است و با آن چشمهای قرمز پفکرده سرش را بر روی شانهام میگذارد؟ در تمام سالهای رفاقتمان هیچگاه او را اینگونه ویران و درمانده ندیده بودم. به رایان نگفتی؟ به او نگفتی که همیشه دوست داشتی مراسم تدفینت را ببینی؟ به گمانم در بد مخمصهای گیرافتادهایم. خندههایم نعرههای گوشخراش سکوت را به جایی دور تبعید میکند. بیتوجه به نگاههای احمقانهشان به سمت بدن بیجانت میآیم و گونههای مخملین رخسارهات را نوازش میکنم.
- دیگه بسه! رومیلدا میبینی چه قیافههای احمقانهی خندهداری به خودشون گرفتهان؟ بلند شو رومیلدا.
هستی من چرا جوابم را نمیدهی؟
- رومیلدا؟ رومیلدا؟ نمیخوای بازی رو تموم کنی؟ بعدش بدجور تنبیه میشیما! تو که نمیخوای توی قبر بذارنت و زندهزنده دفنت کنن؟ میخوای؟!
رایان به سمتم میآید و مرا از تو جدا میکند.
- رومیلدا مرده! مرده! میفهمی چی میگم دارسی؟
رایان با آن نگاههای محوش و دهشتناکش به من مینگرد و تشر میزند. چشمهایم را میمالم و لبخندی کشدار بر لبهایم مینشانم.
- معلومه که رومیلدا نمرده. رومیلدا همیشه دوست داشت توی مراسم تدفینش حضور داشته باشه. تا حالا آدم احمقتر از تو ندیده بودم رایان!
صدای برخورد بلندی جهان را از هم میشکافد. گونهام را که حال رد دستهای رایان بر روی آن مانده است لمس میکنم و میتوانم ببینم که زانوهای کمطاقت رایان چگونه میلرزد و اشکهایش چگونه سیلابی از خود خلق میکنند. به سمتت میدوم و رگهای بیرونزدهی مچت را فشار میدهم تا به آنها نشان بدهم که زندهای و من اشتباه نمیکنم اما نبضت... نبضت نمیزند. انگشتهایم را جلوی بینیات میگیرم تا شاید موج ضعیفی از هوا مردنت را نقض کند. قلبت نمیزند ستارهیِ شبهایِ پر از سیاهیام! قلبت نمیزند...
ردپاهای عریانت در میان خاطراتمان همانند گیوتین بر روی گردنم فرو میآید. خاطراتمان به من چنگ میزنند و در سیاهیِ نامتناهی وجودم مرا غرق میکنند. صدایت را در گوشهایم میشنوم که مانند همیشه دربارهی لباسهای دستوپاگیر و عروسکهای توخالیای که اشراف نام دارند غر میزنی. گرمای دستانت واقعیت را در هم میدَرَد و من را به یاد شبهای مهتابی فرارمان میاندازد. گل نرگسکم یادت میآید که چگونه از قفسهای پولادین خانه و کاشانهمان می گریختیم و تا هنگامی که گرگ میش را میدرید در میان جشنوارهها میچرخیدیم؟
لبخندهای درخشانت را که به یاد میآورم تمام تنم به رعشه میافتد. آن لبخندها برایم همانند چشمهی آب حیات بودند. صلیب را از میان دستانت بیرون میکشم و به گوشهای پرت میکنم. الههی من میشود تنها یکبار... تنها یکبار دیگر به من لبخند بزنی؟
قرارمان اینگونه نبود رومیلدا. هیچگاه اینگونه نبود. قرارمان این نبود که افسانهی ما به افسانهی گرگ و میش بدل شود. قرارمان این نبود که ما همانند افسانههایی که بر روی سفیدیِ روح کاغذ حک میکردی از هم جدا شویم. صدای لرزانت را حال میشنوم که در حال خواندن داستانهایت هستی و لبهای سرخت میلرزند و در آغوشم میخزی. صدایت را میشنوم که کابوسهایت را به همانند داستانی درآوردهای؛ از همان داستانهای جادوتبار اغواگرایانهات. ما میتوانستیم ستارهها را به خاک بنشانیم و نور دروغینشان را افشا کنیم. ما میتوانستیم جهان را بر روی انگشتانمان بچرخانیم و همهی اینها با وجود تو میسر میشد.
حقیقیترین حقیقت اذهان مردهام میبینی چگونه تو را از درون تابوت بیرون میکشم؟ همیشه میدانستم در میان این سرزمینِ پستفطرتِ مرده فرشتهای. میبینم؛ تو را با آن بالهای برافراشته و لبخند کشدارت میبینم. نور چشمهایم را میزند و لبخندی کشدار پیشکشم میکند. موجودات دیوانه و احمق اطرافمان به سمتمان می آیند. میتوانم نیت شومشان را بو بکشم. باید مرا در آغوش گیری تا این نادانان بفهمند که اشتباه میکنند. باید مرا در آغوش گیری تا چنگالهای تاریکی مرا غرق نکند.
مادرت تو را از آغوشم میرباید و عاجزانه زجه میزند.
- متاسفم دارسی ولی رومیلدا مرده... رومیلدا خودکشی کرد... رومیلدای من...
واژهی خودکشی در گوشهایم زنگ میزند و گیتی را تار و مار میکند. همهچیز در هم میشکند و خاطراتمان باری دیگر زهر را در حلقم میریزند. جیغی مورمورکننده و محوش زمزمههای سکوت را به عقب میراند. چهرهی وحشتزدهات را به یاد میآورم. مانند همیشه اشتباه میکنند. تو خودکشی نکردی. هیچگاه، هیچگاه، هیچگاه! هیچگاه فکر خودکشی در میان اذهان رنگیات مقامی نداشته و نخواهد داشت. صدای جیغهایت باری دیگر تنم را میلرزاند. تو خودکشی نکردی. من... دارسیِ تو، ماهم را به قتل رساندم. ما میتوانستیم ما باقی بمانیم اگر در پس پردهها چیزهایی مخفی باقی میماندند.