داستان های سریالی و تک پارتی Doom
داستان های تک پارتی
تمرین های یک پیانیست آماتور
#علم_طعنه_زدن
دل نوشته و اعترافات یک خرده جنایتکار
چالش نویسندگی D:
مطالب انتشار شده در وبلاگ

برادرم سم سه سال پیش فوت کرد. طی یک حادثه. راننده خوابش برد و ماشین از مسیر منحرف شد. سم حتی فکرش را هم نمیکرد آن روز آخرین روز زندگیاش باشد. یک لحظه داشت از دانشگاه برمیگشت خانه، و لحظهی بعد... رفته بود.
صبح پنجشنبه دفنش کردیم. محبوس در تابوتش. تصادف چهرهاش را نابود کرده بود. روزها بعد از خاکسپاریاش، خواب به چشمم نمیآمد. به گوشی موبایلم خیره میماندم، پیامهای قدیمیمان را بالا و پایین میکردم و جوکهای مسخره و گیفهای بیمزهای را که بینمان رد و بدل میشد دوباره و دوباره میدیدم.
دو هفته پس از خاکسپاری، پیامی از طرف شمارهی سم دریافت کردم.
«اینجا خیلی سرده. پتویی چیزی؟»
گوشی از دستم افتاد.
با خودم گفتم حتما کسی خطش را خریده. پیش میآید، نه؟ جواب ندادم. اما پیامها قطع نشد. هر چند وقت یکبار، خیلی رندوم. بیهدف.
«داداش شارژرم رو خونهی تو جا گذاشتهم؟»
«هنوز اون بازی زامبیه رو داری؟»
«از پنجشنبهها متنفرم.»
بعضیهایشان بیش از حد دقیق بودند. حرفهایی که زیادی سم بود. حتی رفتم و حضوری با اپراتوری که سیمکارتش را فروخته بود حرف زدم. بهم گفتند بعد از مرگش، سیمکارتش را غیرفعال کردهاند. پیامها را به مسئول بخش فروش نشان دادم. رنگ از رخش پرید و پرسید که آیا شوخی میکنم؟ نمیکردم.
سرانجام تصمیم گرفتم گوشیام را عوض کنم. شمارهی جدید. سیمکارت جدید. متوقف شد.
تا همین هفتهی پیش؛ که دوباره پیامی گرفتم.
همان شماره. همان پیامها. فقط حالا، دیگر رندوم نه، بلکه با... آگاهی ترسناکی فرستاده میشد.
«مدل موی جدید بهت میاد.»
«اون دختره توی کافیشاپ بهت لبخند زد. چرا دعوتش نمیکنی برید بیرون؟»
«فردا نرو سر کار.»
آخری بدتر از بقیه تکانم داد. ساعت ۲:۱۳ صبح به دستم رسید و تا طلوع آفتاب بر ذهنم حکومت کرد. به خودم گفتم بیمعنی است، و رفتم سر کار.
ساعت ۸:۴۶، یکی از کاشیهای بزرگ سقف از جا درآمد و فقط با دو وجب فاصله از جمجمهام پایین افتاد. اگر روی سرم فرود آمده بود میتوانست به راحتی ضربهمغزیام کند.
شروع کردم به جواب دادن.
من: «تو کی هستی؟»
«منم.»
من: «تو سم نیستی.»
«زیرشیروونی رو چک کن.»
زیرشیروانی خانهام به قدری کوچک بود که حتی نمیتوانستی داخلش بایستی. آن شب، چراغقوه به دست سری بهش زدم. پر از گرد و خاک و تارعنکبوتبسته بود. نور را به اطراف تاباندم تا جعبه کفش ناآشنایی گوشهی اتاق پیدا کردم. طرف خودم کشیدمش.
داخلش تعدادی عکس بود. از من. حین خوابیدن. موقع کار کردن توی شرکت. داخل ماشینم. برخی از زوایایی گرفته شده بود که نشان میداد عکاس درست همانجا بوده. در حال تماشای من.
و یک چیز دیگر. تلفن همراه قدیمی سم. صفحهی نمایشش ترک برداشته بود اما هنوز روشن میشد. شارژ نداشت. با خودم پایین آوردمش.
به پدر و مادرم چیزی نگفتم.
گوشی را به شارژ زدم و روشنش کردم.
پیام جدیدی رویش نبود، فقط قدیمیها – مربوط به زمانی پیش از مرگش.
ولی توی تلگرامش، یک پیام به صورت draft ذخیره شده بود. پیامی که هرگز فرستاده نشد.
«داره برمیگرده. بهش اعتماد—» همینجا ناتمام میماند.
صفحهی گوشیام با نوتیفیکیشن پیام جدیدی روشن شد.
«قرار نبود اون رو پیدا کنی.»
نخوابیدم.
دیشب داشتم تلویزیون تماشا میکردم که پیام جدیدی گرفتم.
«بیا بیرون.»
از جایم جنب نخوردم.
بعد، پیامی دیگر.
«یا من میام داخل.»
چوب بیسبال به دست، در خانه را گشودم. کسی نبود.
دینگ.
«بالا رو نگاه کن.»
به پشت بام چشم دوختم. کسی نبود.
عکسی برایم ارسال شد.
من بودم. توی چهارچوب در خانهام. از بالا.
از پشت بام.
در را محکم بستم و به پلیس زنگ زدم. گفتم کسی هر جا میروم تعقیبم میکند. اطراف خانه را گشتند. چیزی نیافتند.
امروز، گوشی قدیمی برادرم را خرد کردم و توی رودخانه انداختم. دوباره شمارهام را عوض کردم.
ولی همین الان، پیام جدیدی برایم فرستاد.
فقط این که: «سعی نکن شر همخونت رو از سرت باز کنی.»
و زیرش، عکسی از من در حال نوشتن این متن بود.

⏰داستان کوتاه⏰
بگذارید از همین حالا هشدار بدهم که کار آسانی نخواهد بود. چیزی نیست که بخواهید
خودتان را با آن سرگرم کنید. فقط راهی برای تجربهی جنون در چهاردیواری خانهتان است.
برای گرفتن نتیجهی درست، قوانینی هست که باید به آنها پایبند باشید.
اول از همه اتاقی بدون پنجره برگزینید. میتواند زیرشیروانی یا زیرزمین هم باشد، اما
بدون پنجره. دوم، هر ساعتی از روز میتوانید شروع کنید و نه لزوما شب، چرا که روند کار
دقیقا ۲۴ ساعت طول میکشد. سوم، همهی برنامهها و قرارهای آن روزتان را کنسل کرده
و اگر لازم است تلفنتان را خاموش کنید. نباید چیزی همراهتان باشد که حواستان را پرت کند
و تمرکزتان را به هم بزند. چهارم، مطمئن شوید هوا آن روز صاف است و خبری از باد و
طوفان نیست. و اما آخرین قانون، برای شروع باید به اتاق انتخابیتان بروید، ساعتی که
ثانیهها را با دو صدای متمایز تیک و تاک اعلام کند همراه داشته باشید، برقها را خاموش
کرده و شمعی روشن کنید. شعلهی شمع تنها منبع نور برای شماست.
وقتی همهچیز حاضر شد، میخواهم از خودتان بپرسید: «واقعا میخوام این کار رو بکنم؟»
اگر جواب بله است، از خدا میخواهم به شما رحم کند. من فقط اینجا هستم تا در
مراحل انجام این کار راهنماییتان کنم. در طول تاریخ پیروان ادیان مختلف به این شکل
ارتباط با خدایشان را تقویت میکردند. در آن زمان میبایست به دعا و نیایش میپرداختید،
تا جایی که وقایع بعدی رخ دهد و نتوانید ادامه دهید. ساعت نماد زندگی روی زمین بود
و این که چهقدر میتواند کوتاه باشد؛ شمع نماد پروردگاری که تنها راهنمای زندگیست.
معمولا افراد طی ۲۴ ساعت عقلشان را از دست میدادند و به خاطر چیزهایی که
ادعا میکردند دیدهاند دست به خودکشی میزدند. اما اگر خوششانستر باشید،
مثل من، ممکن است با عقل سلیم جان سالم به در ببرید. حالا برایتان میگویم
چه وقایعی انتظارتان را میکشد:
سه ساعت اول کمترین اتفاقات را رقم میزند. اتفاق چندان خاصی نمیافتد. ولی خودتان را
برایش آماده کنید. این سه ساعت تنها فرصت شما برای منصرف شدن است.
از شروع ساعت چهارم، به هیچ وجه امکان فرار وجود ندارد. درها خود به خود چفت و بست
میشوند و راهی برای باز کردنشان نخواهید داشت.
در پنجمین ساعت، پیوسته عرق خواهید کرد و اضطراب بهتان هجوم میآورد. چندینبار
نگاهی به پشت سرتان میاندازید و هر دفعه چیزی برای دیدن نیست.
از ساعت ششم، صداها را میشنوید. نه صدای جیرجیر لولا و در و دیوار خانه، بلکه
گرومپگرومپ و صدای پا در بازههای ده دقیقهای از سراسر خانه به گوشتان خواهد رسید.
هر بار بلندتر و نزدیکتر به نظر میرسند.
در ساعت هفتم، بیهوش میشوید و رؤیایی خواهید دید. این بخش تنها قسمت خوشایند
ماجراست. بهترین خاطرات زندگیتان را خواب میبینید. هر موفقیت کوچک و بزرگی،
لحظهی شادی که لبخند به لب داشتید و بهترین دوستانتان مقابلتان پدید میآیند.
بهترین رؤیای عمرتان میشود. حتی اتفاقات آینده را ممکن است به چشم ببینید.
ابتدای ساعت هشتم اجازه دارید بیدار شوید. حس و حال عجیبی خواهید داشت،
تهرنگی از آرامش و سرخوشی شدید که تقریبا شبیه استفاده از مواد اعتیادآور است.
شاید به خاطر این احساسات بتوانید این ساعت را هم خوب پنداشت کنید. ولی از اینجا
به بعد بدبختیتان آغاز میگردد.
ساعت نهم، مثل این که چیزخورتان کرده باشند، از حسی به حسی دیگر میجهید.
از شادی به حجم زیاد آدرنالین و انرژی... یا فراتر از آن. بهتان هشدار میدهم که هوش و
حواستان را حفظ کنید، معلوم نیست در چنین موقعیتی چه کارهایی از دستتان بربیاید.
امید است تا ساعت دهم کمتر خط و خشی روی خودتان انداخته باشید. حالا دیگر
احساساتتان عادی و تحت کنترلاند. صدای جیغ خواهید شنید، اما ممکن است از جیغ
یک دختربچه تا مردی بزرگسال فرق کند. در بازههای شش دقیقهای جیغ و داد میشنوید.
ممکن است حس کنید سالها طول کشیده.
ساعت یازدهم که برسد، شعلهی شمع خاموش میشود. به همین سادگی. در تاریکی
مطلق تنها ماندهاید. ولی نگران نباشید، یک ساعت غرق در سکوت خواهید بود. از این
فرصت برای آماده کردن ذهنتان بهره ببرید.
ساعت سیزدهم، مثل ساعت هفتم، بیهوش میشوید. اما انتظار خاطرات خوش نداشته
باشید. کابوسها هر لحظهی ناخوشایند و دلخراش داشته و نداشته را پیش چشمهایتان
میآورند. هر تجربهی دردناکی در آینده... حتی مرگ خودتان. همه را خواهید دید.
در ساعت چهاردهم، بیدار میشوید. سکوت دومرتبه حاکم خواهد بود، اما با هقهق
گریههای خودتان شکافته خواهد شد. تا پایان این ساعت اشکهایتان بند نخواهند آمد.
رک و پوستکنده بگویم، ساعت پانزدهم اوضاع عجیبغریب میشود. با کسی حرف
خواهید زد که مرئی نیست ولی همانجاست. نام ندارد اما من به او اسم میدهم.
فرشتهی نگهبانتان است، پس میتوانید 'محافظ' یا 'نظارهگر' تلقیاش کنید و اسمی
با چنین معنیهایی به او بدهید. من که 'عوضی' صدایش میکنم. شاید خندهدار به نظر
برسد، اما باور کنید به او میآید. با لحن یکنواختی میگوید: «اجازه داری هر سؤالی
بپرسی و پاسخش رو از من دریافت کنی.» میتوانید دربارهی اتفاقات گذشته، حال و
آینده بپرسید و این که چرا در آن زمان رخ میدهند. جواب خواهد داد. اما با تمام جزئیات
و دلایلی که درکی ازشان ندارید. در انتها نخواهید توانست دلیل مرگ یا بسیاری از
رخدادها را به درستی بفهمید. یک ساعت که تمام شود، خداحافظی میکند و میرود.
ساعت شانزدهم، با پدر و مادرتان گپ میزنید، هرچند، دقیقتر بگویم، حضور فیزیکی
نخواهند داشت. اکنون نوبت شماست که به سؤالها پاسخ دهید. از تصمیمات زندگیتان
میپرسند و اگر به یکی از پرسشها جواب ندهید، آنقدر پافشاری میکنند و مهم جلوهاش
میدهند که تسلیم شوید و به حرف بیایید.
ساعت هفدهم با مهمترین مرد یا پسر زندگیتان مکالمه خواهید داشت؛ از دوست و
برادر گرفته تا شاید حتی یک کاراکتر خیالی از یک کتاب. اگر ازتان پرسید چرا او را
دوست خود میدانید، خیال نکنید مکالمهی مسالمتآمیزی در راه است. روابط شما را
زیر سؤال میبرد و اشتباهاتتان را به رخ خواهد کشید. منطق جایی در این گفتوگوها
نخواهد داشت و نمیتوانید کسی را قانع کنید، درست مثل صحبت با پدر و مادرتان در
ساعت قبل.
ساعت هجدهم با مهمترین زن یا دختر زندگیتان روبهرو خواهید شد. مشابه ساعت هفدهم.
به نوزدهمین ساعت که برسید، با خودتان حرف میزنید. یعنی خود آیندهتان. و باور کنید
این ناخوشایندترین مصاحبهی ممکن است. چیزهایی میگوید که دوست ندارید راجع به
خودتان بشنوید و پرسشهایی دارد که شما از جواب دادن به آنها عاجز میمانید.
طولی نمیکشد که طاقتتان سر بیاید و سر خودتان هوار بکشید. خشم و نفرت از
خویش تنها چیزی است که طی این یک ساعت احساس خواهید کرد.
ساعت بیستم، همهچیز ساکت میشود. در سکون و خلوت پیشآمده، احتمال دارد
به روشهای مختلف به خودتان آسیب بزنید. در این ساعت درد خودکرده و خودساخته
پیوسته خواهد بود. برخی حتی دست به خودکشی زدهاند.
اگر تا ساعت بیست و یکم زنده ماندید، چیزی که انتظارتان را میکشد...
موسیقی است. بله، موسیقی. نوای ملایم ارکستر، با تهرنگی از همهمهی آدمها. مثل
موسیقی کلیسا. ولی بسیار زیباتر. تا پایان این ساعت، زخمهایتان التیام خواهند یافت.
نپرسید چرا و چهطور، من هم نمیدانم.
در ساعت بیست و دوم، بار دیگر سکوت را تجربه میکنید. فرصتی برای اندیشیدن.
شعلهی شمع رنگ عوض خواهد کرد و مقابل چشمهایتان خواهد رقصید. تقریبا
آرامبخش است.
ساعت بیست و سوم، خودتان آهنگی را زمزمه میکنید. اما صدایتان تنها صدای حاضر
در اتاق خواهد بود. شاید حتی نفهمید چه واژههایی را تلفظ میکنید، فقط حس میکنید
این آهنگ را دوست دارید و میخواهید از ته دل بخوانیدش.
سرانجام، آخرین ساعت. جالبترینشان. شایعات میگویند به خدا خواهید رسید.
ولی تنها چیزی که حس میکنید چسبیدن به زمین توسط نیرویی نامرئی و شگرف است.
هر ده دقیقه صدایی غران، نیمهآدم و نیمهحیوان، بازجوییتان میکند. حس میکنید
مجبور هستید جوابگوی هر اتهام باشید.
با پایان بیست و چهار ساعت، میتوانید از زمین برخیزید و قفل در باز میشود.
اگر شانس آورده باشید، هنوز چیزی از ثبات روانیتان باقی مانده که بتوانید فکر کنید
با این حجم از اطلاعات چه کار خواهید کرد.
اگر خواستید این کار را امتحان کنید، منصرفتان نمیکنم. فقط بهتان هشدار میدهم
که بعضی چیزها واقعا فراتر از درک ذهن آدمیزادند و راه قابلکشفی برای توضیحشان
نیست. تنها دلگرمیمان این است که در این نادانی و ناتوانی تنها نیستیم.
حرفهایم را به خاطر بسپرید. اگر خواستید از چنگال واقعیت بگریزید، عقلتان را به دست
باد بسپرید و به فرای طبیعت سفر کنید، فقط به صدای ساعت گوش دهید.

🩸🚪Suicide Mentioned🚪🩸
وقتی آن روز زمستانی به اتاق انتظار قدم گذاشتم، ساعت 2:57 به وقت کالیفرنیا بود.
با ورودم سرمای گنگ و لمس نشدنی پشت شیشه ها به درون اتاق عایق بندی شده
دمید. اتاق سراسر طیف های خاموش بود، با گل های فنجانی ریز روی کاغذدیواری هایش
و چراغی زردرنگ کنار قفسۀ مجله ها. سه مبل کوچک دورتادور اتاق چیده بودند، دوتا
خاکستری و یکی قهوه ای، اما میزی نبود چون می دانستند هیچ کس در این اتاق قرار
نیست هم صحبت هایی داشته باشد که دور میز با هم گرم بگیرند. یک در سفید و تنها
به راهرویی راه داشت که چند اتاق کار از آن مشتق می شدند.
همیشه روی مبل خاکستری می نشستم که نسبت به بقیه بیشتر به عمق اتاق فرو
رفته بود، جایی که هر کس وارد اتاق می شد نمی توانست بلافاصله من را ببیند. امروز
هم همان جا نشستم. به ساعت مچی ام نگاهی انداختم و هنوز 2:57 بود.
روی دیوار پشت مبل قهوه ای پنج پلاک برنجی از بالا به پایین نصب کرده بودند. کنار هر
پلاک کلیدی قرار داشت که وقتی فشارش می دادی روکش پلاستیکی ارزان قیمتش با نور
سرخ روشن می شد. هر جمعۀ زمستانی کالیفرنیایی درست رأس ساعت 3:00 سومین
کلید را فشار می دادم تا به متیاس اوکونل، فوق تخصص تراپی خبر بدهم که این جا هستم.
مجله ای از قفسه برداشتم، تکیه دادم و ورق زدم.
تازه شعر نسبتا زیبایی دربارۀ تنهایی زمستان از دیدگاه یک زن بیوه پیدا کرده بودم و داشتم
می خواندمش که درب ورودی روی لولایش جیرجیر کرد و به آرامی باز شد. مرد جوان
ناآشنایی با ژاکت بافتنی و گشادش داخل آمد. کوله پشتی راه راهی داشت که نشان
می داد یا دانشجو است یا بی خانمان؛ شاید هر دو. وقتی بالاترین دکمۀ روی دیوار را
می فشرد نگاهم را دزدیدم. روی یکی از دو مبل اشغال نشده نشست، مبلی که از
دکمه ها دور تر بود، خاکستری رنگ.
بیت آخر شعر پیام تلخی را به همراه آورد که دردی بی حس کننده در وجودم باقی گذاشت.
مرد جوان کوله پشتی اش را روی پاهایش نشاند و عینکش را با یک انگشت روی صورتش
بالا برد، از همان عینک های قاب شاخی که ریکی تایلر قبل از این که او را به قتل برسانم
به صورتش می زد.
شانه هایش کمی پایین افتاد. مدتی در سکوت نشستیم.
متیاس اوکونل هر هفته می گفت تقصیر من نیست که ریکی تایلر مرده، می گفت کاری
از دست من ساخته نبوده و در نهایت او خودش به تنهایی این انتخاب را کرده است. و این
که او نیمه شب وسط آپارتمان کوچکش در بیجینگ، میلیون ها کیلومتر دور از این جا،
خودش را دار زده به این معنی نیست که من او را کشته ام. مدام سعی می کردم این
جمله را با صدای بلند تکرار کنم اما هربار زبانم می گرفت.
مجله را ورق زدم تا به دست هایم کاری جز لرزیدن داده باشم. در صفحۀ بعد کاریکاتورهایی
از شخصیت های سیاسی رسم شده بود که عنوانی زیرکانه و خنده دار داشت.
مرد جوان ژاکت پوش سرفه کرد.
نمی فهمیدم، اگر ریکی تایلر را به قتل نرسانده ام، چرا هر از چند گاهی به من سر می زد
و با چهرۀ اندوهگینش مقابلم، زیر آفتاب بعدازظهر می نشست. جوان و قدبلند و جذاب بود،
درست مثل همیشه. بعضی وقت ها تصور می کردم با هم حرف می زنیم، هرچند در
واقعیت هیچ گاه واژه ای به زبان نمی آوردم چون از جوابی که ممکن بود بدهد هراس
داشتم. بیشتر وقت ها، فقط باور می کردم آن جاست، اما می دانستم نیست. یا شاید
هم می دانستم هست ولی باور می کردم نیست.
در هر صورت، او آن جا بود. و می توانستم جای طناب را دور گردنش ببینم.
پیش خودم فکر کردم مرد جوان ژاکت پوش چه مشکلی دارد. تصمیم گرفتم او را برنارد
صدا بزنم. لحظه ای فکر کردم برنارد چه مشکلی دارد. همۀ ما مشکلاتی داریم و برای
همین این جا هستیم. بی تفاوتی سردی که به قتل انجامید، کابوس هایی که داخلشان
حیوانات کوچک را خفه می کنی، صداهایی که در سرت می پیچند، و از این جور چیزها.
همه یک جایی توی مغزمان، به اصطلاح، یک تخته مان کم بود.
متیاس اوکونل، فوق تخصص تراپی بهم گفته بود دلیل روآوردن آدم ها به تراپی این نیست.
به قدری در تلاش برای متقاعد کردنم خوب عمل می کرد که گاهی آرزو می کردم واژه هایش
راست باشند.
یعنی برنارد هیچ وقت با خودش فکر کرده بود شاید بد نباشد یک قرص آرام بخش بیشتر از
چیزی که برای سلامت روان تجویز می شود بخورد؟
دودل بودم که با برنارد حرف بزنم یا نه. شاید اسمش را بپرسم... چه جذاب می شد اگر
واقعا برنارد باشد.
عنوان زیرکانۀ کارتون سیاسی درد داشت. این روزها همه چیز درد داشت. فکر کردن
درد داشت. قورت دادن چای درون یک ماگ غول آسا و تظاهر به این که نوشیدنی الکلی
بود درد داشت. تلاش برای نشستن روی مبل قهوه ای که نزدیک دکمه های دیوار بود
به جای مبل خاکستری همیشگی خودم درد داشت، حتی اگر هر هفته تلاش می کردم
آنجا بنشینم.
تابستان سال بعد از فارغ التحصیل شدنمان، ریکی تایلر مرا به سینما دعوت کرد. قرار نبود.
فیلم به شدت ناعاشقانه ای دیدیم، دربارۀ رابطۀ پردست انداز زنی بیش از حد مهربان و
مردی که بیماری مرگباری داشت. هر دو از آن فیلم متنفر شدیم و درحالیکه از سالن بیرون
می آمدیم از نارضایتی مان سر مرگ مرد در انتهای داستان غر زدیم. سر از رستورانی
درآوردیم و برای صرفه جویی در مصرف پول، یک پیش غذای فرانسوی را با هم تقسیم
کردیم. کارکنان رستوران تمام مدت به ما چشم غره می رفتند. این آخرین باری بود که
ریکی تایلر را دیدم، بعد رفت به بیجینگ تا بمیرد.
گاهی از خودم می پرسیدم برنارد احساس تنهایی می کرده؟ در ذهنم او را می دیدم
که داخل خانه اش روی صندلی ولو شده، زیر وزن بی حوصلگی خالص، یا گوشۀ کافه ای
نشسته و با روان نویسی که جوهر از آن می چکد صفحۀ خاکستری ژورنالش را سیاه
می کند. او را پشت ویترین مغازه ای می دیدم که آرام آرام به قطعه ای شیرینی با خامۀ
بیش از حد شیرین گاز می زند که هم معده اش آرام شود هم مغزش بی حس.
دید که به او خیره شده ام و لبخند کجی بهم زد. سریع نگاهم را دزدیدم و سرم را حتی
سریع تر در مجله ام فرو بردم.
ریکی تایلر بیماری مرگبارش را خوب مخفی نگه می داشت، همانی که رفته رفته
قلبش را بلعید. نزدیک ترین چیز به حقیقت که بهم می گفت زمان هایی بود که بعد از
نیمه شب بهم زنگ می زد، از یک جای پر سر و صدا. واژه هایش را در هم و جویده جوید
می گفت و منتظر جواب نمی ماند. خودش را ترسویی خطاب می کرد که نمی تواند به
هیچ کس کمک کند، می گفت هیچ کس سزاوار شناختن او و هیولای تاریک در حال رشد
درونش نیست. هر بار می خندیدم و می پرسیدم کجاست و چه می نوشد.
سراپا شیرین بود، شیرینی که مرکزی ژله ای داشت. صبح روز بعد دوباره لبخند به لب داشت.
ضربان قلبم تند شد. دوباره نگاهی به برنارد انداختم، به سرعت. داشت پایش را روی زمین
می کوبید. ناگهان مطمئن نبودم او چه قدر دیگر زنده خواهد ماند. آن تختۀ گم شده از سرش
ممکن بود کار دستش بدهد، درست مثل ریکی تایلر، و بعد چه؟ یک خطای بزرگ ماشینی
بود، دسترنج آنتروپی، یک جرقۀ کوتاه، و او دیگر وجود نداشت. و بعد بهترین دوستش
سرش را به دیوار می کوبید و پیچ و مهره های سر خودش را هم بیرون می ریخت، همین طور
باقی دوستانش و دوست های آن ها. آنگاه متیاس اوکونل، فوق تخصص تراپی بیش از آنچه
انگشتانش بتوانند بشمرند بیمار پیدا می کرد و من یک گوشه ای برای خودم می گریستم
و بدن برنارد لحظه به لحظه روی تابوتی از گل های تازه سردتر می شد و سرانجام درحالیکه
ریکی تایلر دست هایش را می فشرد تا ابد چشم از جهان فرو می بست.
در این لحظه چه باید می گفتم تا جانش را نجات دهم؟ سلام، حالت چه طور است؟
خوب هستی؟ مطمئنی؟ لطفا، باید با من روراست باشی، کاملا و حتما مطمئنی؟ فردا
برای من زنده باش، باشد؟ قول می دهی؟ منظورت چیست که من دیوانه ام؟ مگر تو هم
برای اینجا بودن دلیلی نداری؟
زبانم پشت دهان بسته تکان می خورد، واژه ها به لب هایم فشار می آوردند.
درست همان لحظه، نگاهم به ساعت مچی ام افتاد و می گفت 3:01 است. دیر کردم.
چیزی در پس زمینۀ ذهنم مچاله و دور ریخته شد.
مجله را به کناری انداختم، ایستادم، به طرف دیوار تلوتلو خوردم و وقتی دکمۀ سوم از بالا را
فشار می دادم زیرلب دعایی خواندم. لطفا مرا ببخش. برنارد تماشا کرد که سر جایم برگشتم
و نشستم. درست همان جایی که همیشه می نشست، روی مبل قهوه ای، ریکی تایلر
لبخند غمناکی تحویلم داد.
با همان صدای گرفته ای که دلم خیلی، خیلی برایش تنگ شده بود گفت: «امیدوارم در حال
بهتر شدن باشی.»
بعد در یکی از اتاق ها با جیرجیر خفیفی باز شد و اوکونل سرش را بیرون آورد تا نشان بدهد
آمادۀ دیدنم است.
برنارد و ریکی تایلر با چشم هایشان مرا دنبال کردند. از راهروی سراسر سفید گذشتم.
تراپیست در را پشت سرم بست.
من روی مبل نرم سفید نشستم و دکتر اوکونل روی صندلی چرخ دارش، و رأس 3:02
جلسه مان را شروع کردیم. ولی من آن قدر از واژه ها تهی بودم که حتی یک کلمه هم
نتوانستم بگویم.

دوست ندارم مدت زیادی از هم دور بمانیم.
پدر و مادرم سعی دارند بیماری اش را برایم توضیح دهند. می گویند من شانس آورده ام
که هورمون ها و ناقل های عصبی مغزم مثل روخانه ای روان جاری می شوند و پیام ها را
بی کم و کاست منتقل می کنند. وقتی بهشان غر می زنم که بدون داشتن یک برادر
کوچک تر، حوصله ام بدجوری سر می رود، با تکنیکی زیرکانه برای فعال سازی حس همدردی
و عذاب وجدانم به این نکته اشاره می کنند که تنها بودن در اتاق های بی روح تیمارستان
حتما سخت تر است.
مدام به آن ها التماس می کنم فرصت دیگری به او بدهند. البته، آن اوایل به حرفم گوش
می دادند. جیمی چند بار به خانه برگشت، هر دفعه برای مدت کوتاه تری پیشم ماند.
هیچ چیز تغییر نمی کرد و آن چرخۀ شوم از سر گرفته می شد. جسد گربه های همسایه
با چشم های بیرون زده سر از جعبۀ اسباب بازی هایش درمی آورد، تیغ های ریش تراش
بابا پایین سرسرۀ پارک نزدیک خانه مان قرار می گرفت، قرص های ویتامین مامان با
قرص های شویندۀ ماشین ظرفشویی جایگزین می شد. حال دیگر هر دو نسبت به قضیۀ
"یک فرصت دیگر" مردد شده اند. می گویند بیماری اش باعث می شود بی گناه جلوه
کند و راحت از پس معمولی نشان دادن خودش بربیاید، به همین شیوه پزشک ها را گول
می زند که خیال کنند آمادۀ بازگشت به زندگی کنار خانواده اش است؛ او می تواند
برای اطرافیانش خطرناک باشد و سر رفتن حوصله ام ارزش به خطر افتادنم را ندارد.
دوست ندارم مدت زیادی از هم دور بمانیم. چون آن وقت مجبور می شوم تا زمانی که
دوباره به خانه باز گردد دست از پا خطا نکنم.

💘داستان تک پارتی~به مناسبت ولنتاین💘
مثل بادکنکی تصورش می کنم که به نخی نازک از سرخرگ ها و سیاهرگ ها
زنجیر شده و از حفرۀ توخالی که دکترها درون قفسۀ سینه ام یافتند بیرون می زند.
نامرئی و غیرقابل لمس است اما می توانم ضربانش را حس کنم؛ مرا زنده نگه
می دارد.
وقتی بچه بودم آزمایش های فراوانی رویم انجام دادند؛ فعالیت و موقعیت قلبم
تمام قوانین پزشکی و آناتومی بدن را زیر سؤال می برد. هیچ کس نمی توانست
با تاباندن پرتوهای X یا گرفتن MRI قلبم را ببیند و توضیحی برای پدر و مادر
وحشت زده ام نداشتند که دلیل زنده بودن و نبض مچ هایم را توجیه کند. مدام
فرضیه می بافتند که من قلب ندارم و دیوارۀ رگ هایم با سلول های بافت قلب
یکی شده اند، اما من بهشان می گفتم قلبم را می بینم. درست همینجا. به فضای
خالی سمت راست صورتم، جایی که هالۀ معلق و روح وار قلبم را می دیدم
اشاره می کردم. در نسیمی که از دریچه های هوا به داخل می دمید تکان می خورد
و با ریتمی منظم می تپید. وقتی انگشتم از آن می گذشت انعکاس انفجاری از
گرما را در قفسۀ سینه ام حس می کردم. همینجاست. شناوره، مثل بادکنک.
با پرتوی X از هوا عکس انداختند و باز هم چیزی هویدا نشد.
پسربچۀ رنگ پریده و رنجوری بودم، شکننده و مریض احوال، جوری که اجازه
نداشتم آنطور که دلم می خواست حرکت کنم. هر چه قلبم از بدنم دورتر می شد،
سرمای بیشتری به وجودم رخنه می کرد. اگر زیاد تند می دویدم قلبم پشت سرم
جا می ماند و نخش به طرز دردناکی کشیده می شد، نفسم را می برید. اگر
ماشینی که داخلش نشسته بودم خیلی تند می رفت، تا لب مرز خفگی می رفتم
و ممکن بود از هوش بروم. اولین روزی که مرا به مهدکودک بردند، معلمم دستم را
گرفت و سعی کرد مرا به داخل ساختمان بکشد. پدر و مادرم برایم دست تکان
می دادند و قلبم جوری به مادرم چسبیده بود که چند قدم بیشتر دوام نیاوردم، از
شدت درد زمین خوردم و در خوابی عمیق مشابه مرگ فرو رفتم. صدای جیغ و
آژیر آمبولانس تنها چیزی است که از ادامۀ اتفاقات آن روز به خاطر می آورم.
با همۀ نگرانی های پدر و مادرم و پزشک خانوادگی مان، یاد گرفتم با قلب عجیب
و بادکنکی ام زندگی کنم و تا حد امکان عادی باشم. بعضی از معلم های دبستانم
خیال می کردند زیادی ادای آدم بزرگ ها را درمی آورم، ولی مسئله این بود که نیاز
داشتم مستقل بار بیایم. وقتی با اعتماد به نفس قدم برمی داشتم و با بدن خودم
راحت می بودم قلبم گوش به فرمان دنبالم می آمد و روزم با حادثه هایی مثل
روز اول مهدکودک سرم خراب نمی شد.
البته نه این که بگویم بچۀ گوشه گیری بودم. بخشی از اعتماد به نفسم برمی گشت
به این حقیقت که آدم های اطرافم چیزی بیش از چهرۀ گچ رنگ و پیکر استخوانی ام
می دیدند. دوست هایی داشتم که نسبت به وضعیت قلب نامرئی ام نصف کنجکاو
و نصف در شگفت بودند. شاید به معصومیت کودکانه ای برمی گشت که باعث
می شد دوستشان را که بیماری عجیبی دارد خاص و محترم بشمرند و سعی کنند
با او مهربان باشند. زنگ های تفریح کنارم قدم می زدند چون می دانستند نمی توانم
تند بدوم و وقتی رکس، قلدر کلاس پنجمی، مرا توی راهرو هل می داد و پسرۀ
خون آشام صدایم می زد، به سرعت مداخله می کردند و به نزدیک ترین معلم
خبر می دادند.
خلاصه بگویم، از شانس خوبم با مردمی آشنا شدم که مرا پذیرفتند. یاد گرفتم
هر روز بدون این که به خودم آسیب بزنم ورزش کنم و برای جبران لرزش همیشگی
نوک انگشتانم، زندگی سالمی را پیش بگیرم. رانندگی یاد گرفتم، بعد فهمیدم
وقتی با سرعتی آرام تر از حد معمول می رانم، چطور باید بوق های عصبانی
پشت سرم را نادیده بگیرم.
تابستان سال گذشته از دبیرستان فارغ التحصیل شدم و با اینکه قلبم زیاد از این بابت
خوشحال نبود، از دوستان و خانواده ام خداحافظی کرده، به کالجی در آن سوی
کشور پناه آوردم. پدر و مادرم در ابتدا نگران بودند ولی می دانستند بلدم از خودم
محافظت کنم.
بهار سال بعد، عاشق شدم.
سر کلاس شیمی، دو صندلی آن طرف تر می نشست. اگر من سرد و مریض بودم،
او مثل خورشید می ماند، گرم و درخشان و سرشار از آثار زندگی. موهای قرمز
آتشینش به شکل فرهای عروسکی روی شانه هایش پایین می افتاد و لبخند
شیطنت آمیزش مزین بود به کک و مک های کمرنگ و طلایی روی پوستش.
اولین باری که او را دیدم، قلبم از جا پرید و ضربانش سرعت گرفت.
با اتمام کلاس، از جا برخاستم و فهمیدم نمی توانم از او دور شوم. قلبم اجازه
نمی داد. بی صبرانه در هوا بال بال می زد و سعی داشت تا جای ممکن به او
نزدیک شود. آن قدر مرا آنجا نگه داشت که دختر از کنارم گذشت و از سالن خارج
شد. آنگاه قلبم به پرواز درآمد و مرا دنبالش کشاند. سرم بدجوری گیج رفت و
تلوتلوخوران دنبالش کردم.
می خواست طرف آن دختر برود. نیاز داشت به او برسد.
قدم زنان پیش می رفتم و قلبم مرا، مثل سگی که آن را به نوعی قلاده بسته اند،
با عجله دنبالش می کشید. ناگزیر به تعقیب دختر پرداختم و امیدوار بودم قلبم با
دیدن او که دارد از ساختمان بیرون می رود و پا به خیابان شلوغ می گذارد از دنبال
کردنش منصرف شود. این اتفاق نیفتاد. سعی کردم تا جای ممکن همرنگ جماعت
شوم اما شک نداشتم مردم دور و برم می توانستند تشخیص بدهند که دارم
کسی را بدون اطلاع خودش تعقیب می کنم.
سه خیابان آن طرف تر، با کم شدن جمعیت، از ترس این که دختر را تا خانه اش
دنبال کنیم و متوجه حضورم شود به تیر چراغ برق چنگ زدم.
فلز رنگی شوک سردی به انگشت های خیس عرقم وارد کرد و لحظه ای بعد، با
کشش ریسمان رگ های معلق، درد شدیدی در قفسۀ سینه ام پیچید. دیدم تار
شد و به سرفه افتادم. دنیا دور سرم می چرخید.
دختر به راه رفتن ادامه داد، قلبم هم به کشیدن من، طوری که انگار می خواست
بگوید باید بین دنبال کردنش و مردن خودم یکی را انتخاب کنم. نقاط سیاه و زرد
هربار پلک می زدم مقابل صورتم بالا و پایین می رفتند.
«لطفا،» با آخرین نفسم سرفه کردم. «لطفا بس کن.»
معجزه رخ داد و دختر موقرمز ایستاد. به اطراف نگاهی انداخت و مرا دید. اخم کرد،
طوری که انگار مطمئن نبود روی صحبتم با اوست یا نه.
کک و مک هایش زیر نور خیابان درخشید و در همان لحظه زانوهایم سست شد.
روی زمین افتادم و چیزی جز تاریکی محض به استقبالم نیامد.
========
وقتی به هوش آمدم، کنار تخت بیمارستان نشسته بود. نگرانی در چشم های
آبی روشنش موج می زد. دید که تکان می خورم، آه کوچکی کشید و روی
صندلی به جلو خم شد.
با اشتیاقی بیش از آنچه انتظار داشتم، گفت: «خدا رو شکر. داشتی من رو
می ترسوندی.»
بعد نگاه دقیقی به صورتم انداخت. «دکترها می گن قلب نداری. چطور ممکنه؟»
تته پته کنان جواب دادم: «م-من قلب دارم...» از رک بودنش حیرت کرده بودم.
«اون درست...»
دست دراز کردم تا نشانش بدهم، بعد متوجه شدم او فکر می کند دارم به خودش
اشاره می کنم. چون همانجا، درون قفسۀ سینۀ دختر، کمی متمایل به چپ،
روح قلب من کنار قلبش جا خوش کرده بود، مثل بچه گربه ای که منبع گرما را یافته.
حس می کردم بدنم دارد گرم می شود. دستم را پایین آوردم.
«داستانش طولانیه.»
پرستاری داخل آمد و گواهی پزشک خانوادگی مان را به او دادم، نامه ای که
تمام اطلاعات مربوط به وضعیت ناشناخته ام را توضیح می داد. پرستار مدتی بعد
برگشت، چند سؤال از من پرسید، نبض و فشار خونم را اندازه گرفت. در آخر،
دختر موقرمز بلند شد که برود.
«دیگه باید برم. مراقب خودت باش، باشه؟»
قلبم به معنی واقعی کلمه پایین افتاد و وقتی قدمی از من فاصله گرفت نزدیک
بود فریاد بزنم که نرود. ولی قبل از آن که بتوانم به حرف بیایم رو به من چرخید و
لبخند زد.
«فردا بعدازظهر، بعد کلاس ها، میام بهت سر می زنم.»
این واژه ها درمان معجزه آسایم بودند. قلبم آرام گرفت و بالاخره کنارم معلق ماند.
========
اسم دختر لارا بود و او نیمۀ زندگی ام شد.
بعد از این که بیمارستان مرا ترخیص کرد، کنارم ماند و کمک کرد راه بروم. سر راه
رفت و برگشت به کالج همدیگر را می دیدیم، همینطور سر کلاس شیمی، عصرها
توی کافه و در اتاق مطالعۀ خوابگاه. قلبم از چسبیدن به قلب او لذت می برد و
شدت خوشحالی که از کنار او بودن بهم دست می داد غیرقابل توصیف بود. حس
زنده بودن داشت. شاید فقط تصور من بود، اما هر روز به هم نزدیک تر می شدیم
و گونه هایم رنگ بیشتری به خودشان می گرفتند. به جایی رسید که روزها
طلوع خورشید را روی پشت بام تماشا می کردیم و شب ها زیر مهتاب می رقصیدیم.
بعدازظهرها روی چمن های پارک دراز می کشیدیم و زیر باران تابستانی دست های
یکدیگر را می فشردیم.
هربار که می خواست برود پیشنهاد می دادم دوباره همدیگر را ببینیم. سر تکان
دادن و لبخند گرمش کافی بود تا قلبم را به من برگرداند.
شنبۀ هفتۀ گذشته روز ولنتاین بود و می خواستم برایش گل ببرم.
گل رز و نامه به دست در پیاده رو قدم می زدم و کلمات را در ذهنم مرور می کردم.
وقتی سر و صدا و آژیر پلیس به گوشم رسید، زیاد توجهی نشان ندادم، ولی بعد
مردم از جلویم کنار رفتند و خرده های شیشۀ پخش شده روی آسفالت و ماشین
آمبولانس به چشمم خورد.
ضربانم تند شد. انگار قلبم زودتر از خودم می دانست چه اتفاقی افتاده. قبل از
این که بتوانم نگاه دقیق تری بیندازم، متوجه خون روی زمین شوم یا چشمم به
موهای قرمز بیرون زده از تخت درون آمبولانس بیفتد، دلم هری ریخت، از پاهای
جمعیت گذشت و مرا دنبالش کشاند. از درد به خودم پیچیدم و ردی از گلبرگ های
رز پشت سرم به جا گذاشتم.
یه حادثه بود. کسی داشت گریه می کرد. حواسم نبود، اصلا ندیدمش. اوه خدای
من...
آژیر همچنان جیغ می زد و مردم خیره نگاه می کردند. لارا پیش از رسیدن به
بیمارستان جان داد.
========
عدۀ کمی به تشییع جنازۀ لارا دعوت شده بودند. فقط خانواده و ده دوازده نفر از
دوستانش. احتمالا راجع به من به خانواده اش گفته بود چون مرا می شناختند.
دور قبر جمع شدیم و تماشا کردیم که تابوت برها چطور تابوت کوچک و چوبی اش را
زیر زمین گذاشتند. رزهای باقی مانده را پرپر کردم و گلبرگ هایشان را روی
قبرش ریختم.
بعد از مراسم، مادر لارا از من دعوت کرد برای صرف ناهار بهشان بپیوندم. پیش از
آن که بتوانم پاسخی دهم، قلبم با ملایمت مرا سمت قبر لارا کشید.
گفتم: «فکر کنم یکم دیگه اینجا بمونم. می خوام... می خوام باهاش حرف بزنم.»
سر تکان داد و طولی نکشید که در قبرستان کوچک تنها شدم. به محض این که
آخرین ماشین دور زد و رفت، قلبم از جایگاه همیشگی اش بیرون جهید و مرا
مقابل قبر، روی زانوهایم انداخت. نفس کوتاهی کشیدم و به سینه ام چنگ زدم.
نجوا کردم: «می دونم.» اشک ها روی گونه هایم پایین غلتیدند. «می دونم، منم
دارم درد می کشم.»
تقریبا می توانستم صدای گریه کردنش را بشنوم. لرزش قدیمی دست هایم
برگشت و بدنم به سردی و سنگینی سنگ شد.
همان جا نشستیم و تا شب عزاداری کردیم.
بعد، در کمال حیرتم، قلبم دوباره مرا کشید.
به جای این که طبق معمول مجبورم کند راه بروم، مستقیم درون زمین فرو رفت،
خاک مرطوب و سردی که استخوان هایم را منجمد کرد و باعث شد به خودم
بلرزم. طولی نکشید که مجبور شدم سینه خیز روی زمین بخوابم، با این حال
قلبم دست از کشیدن برنداشت.
می خواست به او برسد.
آرام گفتم: «بس کن.»
محکم تر کشید. فشار خفیف قفسۀ سینه ام به دردی سوراخ کنند تبدیل شد و
عرق سرد پشت گردنم نشست.
ناله کردم. «بس کن. می گم بس کن، اون رفته.»
دست از کشیدن برنداشت. سرم از شدت درد گیج می رفت و نفسم به سختی
بالا می آمد.
«لطفا تمومش کن، داری من رو می کُشی...»
قلبم گوش نداد. به نظر نمی رسید برایش مهم باشد. به خاک چنگ زدم و
انگشت هایم به راحتی داخل گل نرم فرو رفت. قلبم مرا پایین کشید.
می خواست لارا را ببیند. باید لارا را می دید. او نیمۀ جانم بود. گرما و نورم. دفن شده
زیر زمین.
دست های لرزانم خاک را مشت مشت بلند کرد و کنار ریخت. سریع و سریع و
سریع تر، تا اینکه افکارم محو شد، زمان معنی خودش را از دست داد و تنها ته رنگ
اراده به زنده ماندن بود که مرا پیش می برد. خرده سنگ های ریز و تودۀ گل زیر
ناخن هایم زخمی ام کرد ولی در برابر درد قفسۀ سینه ام هیچ بود. قلبم با بی رحمی
تمام تهدید می کرد که اگر از او اطاعت نکنم مرا به کشتن می دهد.
قسم می خورم فقط می خواستم زنده بمانم.
قسم می خورم.
می دانم باور کردن این که من یک آدم روانی نیستم سخت است، مخصوصا اگر مرا
در حالی بیابید که جسد لارا کینلی را از قبرش بیرون می کشم و توی پیراهنش
گریه می کنم. می دانم خانواده اش از چنین صحنۀ مشمئزکننده ای حالشان به
هم می خورد و دوستانش به خاطر تجاوز به بدن بی روحی که در پی آرامش
بوده از من متنفر خواهند شد.
می دانم که، هر کس این نوشته ها را بخواند رو به آسمان کرده و دعا می کند
من به معنی واقعی کلمه قلبی نداشتم و از اول مرده به دنیا می آمدم.
اما من قلب دارم. خواهش می کنم باور کنید. در سلول این زندان نمی توانم زیاد
تکان بخورم ولی قلبم حتی اینجا و الان هم سعی دارد مرا طرف عشقش بکشد.
دیروز یکی از نگهبان ها با لحنی تمسخرآمیز بهم گفت خانوادۀ لارا تصمیم گرفته اند
جسدش را بسوزانند و خاکسترش را در هوا پخش کنند تا دست آدم هایی مثل
من دیگر به او نرسد. از آن موقع تا به حال نتوانسته ام از کنار در جنب بخورم.
قلبم سعی دارد مرا از سلول بیرون بکشد اما اینجا دیگر خبری از گل نرم قبرستان
نیست. بدنم ضعیف و پوست دست هایم پاره پاره است، امکان ندارد بتوانم
دست خالی از زندان بگریزم.
نمی دانم اصلا قرار است آزادم کنند یا نه. صادقانه بگویم نمی دانم از کدام بیشتر
می ترسم: انقدر اینجا بمانم و به نگهبان ها التماس کنم صداقتم را باور کنند تا
جایی که قلبم بالاخره خودش را از بدنم بکَند و چیزی جز جسد بی جانم روی
زمین باقی نگذارد، یا این که آزاد شوم و سر از دنیایی در بیاورم که لارا فقط به شکل
توده ای خاکستر سوار بر باد در آن وجود دارد. بادی که احتمالا ذرات ریز لارا را در
شش رهگذران فرو می برد.
قلبم قصد دارد دانه دانۀ خاکسترهایش را بیابد و او را به آغوشم بازگرداند.

😈داستان تک پارتی~مربوط به سریال "آزمایش روز قیامت"😈
ریشی به عنوان مسئول بخش مرده شورخانه، در اعماق ساختمان اصلی بیمارستان
کار می کرد، برای همین وقتی کنج داروخانه یافتمش، متعجب شدم. به محض ورودم،
با چشم های گشاد دست هایش را از ردیف قفسه های طبقه بندی شده، پر از
قوطی قرص و سرنگ های پلاستیکی، عقب کشید. روی هر قوطی برچسبی بنفش
با دست خط ریز من به چشم می خورد.
«الین!» دست هایش را داخل جیب های روپوش سفیدش فرو برد. «امروز اومدی که!»
چشم هایم را ریز کردم. «البته. سه شنبه ست. اینجا چی کار می کنی؟»
ریشی از قفسه ها فاصله گرفت و با صدایی آرام جواب داد: «آه، ببخشید. فکر کردم...»
«اصلا چطور اومدی داخل؟ کی تو رو راه داد؟»
اسپیکرهای نصب شده روی دیوار خش خش کنان حرفم را بریدند و صدای ضعیفی
پخش شد: «کد آبی، کد آبی. طبقۀ چهارم، اتاق 430.»
ریشی نگاهش را دزدید. همیشه موهای مرتبش را به دقت شانه می زد و ژل براق
روی آن نور مهتابی های بالای سرمان را منعکس می کرد. شاید بی ادبانه باشد که
بگویی کسی برای پرسه زدن دور و بر مردگان ساخته شده، اما درمورد ریشی، دست
خودم نبود و واقعا اینطور فکر می کردم. لحن یکنواخت، سرعت آهستۀ واژه ها،
پلک های نازک، پوست رنگ پریده؛ طوری که آرام راه می رفت و به نظر می رسید
اطرافش را با نگاهی پر احترام و متین از نظر می گذراند.
اولین باری که توی دانشکدۀ پزشکی جسد تشریح کردیم، جوری با خونسردی
به چهرۀ سوخته و شکم پاره شده زل زده بود که با خودم گفتم به دنیای مردگان
تعلق دارد.
هر دو همان روز انصراف دادیم. هیچ وقت نپرسیدم او چرا این کار را کرد.
«الین.»
«بله؟»
ریشی لبخند زد. غمناک بود، فقط یک کشیدگی ریز گوشۀ چشم هایش. سرش را
تکان داد و بدون به زبان آوردن حتی یک کلمه از کنارم رد شد و سمت در رفت.
«هی.» شانه اش را چسبیدم. «جواب سؤالم رو ندادی. کی اجازه داد بیای اینجا؟»
«در باز بود.»
«چرا اومدی؟ چی توی جیبت گذاشتی؟»
کمی صاف تر ایستاد. می توانستم انقباض شانه هایش را زیر انگشت هایم
حس کنم.
«زود باش. ردش کن بیاد.»
آه کشید، دست برد درون جیبش و سه عدد قرص سفید بیرون آورد. آن ها را گرفتم
و اخم کردم. «اکسی کدون؟»
زیرلب گفت: «لازمش داشتم. برای پوستم.»
به زخم های کهنه و صورتی رنگی که از زیر گوش تا دور گردنش ادامه داشت نگاهی
انداختم. قبلا با همان نجوای محرمانه و روح وار برایم توضیح داده بود که زخم هایش
جامانده از بیماری وخیمی اند که وقتی به دنیا آمد تقریبا جانش را گرفتند.
«فکر کردم دیگه خوب شدی.»
ریشی سرش را به نشانۀ نفی تکان داد. «هنوز هم یه وقت هایی درد می گیره.»
صدای اسپیکرها دوباره بلند شد. «کد آبی، کد آبی. طبقۀ چهارم، اتاق 427.»
«می خوای از دکتر ترینی بخوام یه نگاهی بهشون بندازه؟»
«نه، خوبم.»
«ریشی...»
سرش را بالا آورد و گلویم خشک شد. چشم هایش قرمز بود، طوری که انگار گریه
کرده است، هرچند حاضرم قسم بخورم تا چند ثانیۀ پیش اینطور نبود. نفس لرزان
و عمیقی کشید و لبخند کمرنگی تحویلم داد. «من خوبم، الین. فقط یه روز کاری
دیگه ست. یه سه شنبه مثل همۀ هفته های پیش، باشه؟»
«چی...»
«بعدا می بینمت.»
به راهرو قدم گذاشت و خواستم دنبالش بروم، اما خانم جوانی با چهره ای خشمگین
سد راهم شد.
«هی، تو اینجا کار می کنی؟ الان پونزده دقیقه ست که نسخه به دست منتظرم
و قسم می خورم اگه...»
«کد آبی، کد آبی. طبقۀ سوم، اتاق 389.»
«... وقتی برگشتم ماشینم جریمه شده باشه مجبورت می کنم پرداخت کنی!»
«بله، خانم.» قانع کننده ترین لبخندی را که در توانم بود روی لب هایم نشاندم.
«بابت تأخیر متأسفم. می تونم نسخه تون رو ببینم؟»
زن تکه کاغذی را روی میزم گذاشت. از روی شانه اش نگاهی انداختم. آن طرف
آسانسور شیشه ای که بین داروخانه و ورودی بیمارستان نصب شده بود ریشی را
دیدم که مقابل مجسمۀ فرشتۀ درمانگر زانو زده و طوری که انگار دارد دعا می خواند
کف دست هایش را به هم چسبانده است.
چنین حرکتی را هرگز از او ندیده بودم. در واقع، کم پیش می آمد جایی غیر از
مرده شورخانه بپلکد.
«هی! می گم جای پارکم بده...»
«می بخشید. زیاد طول نمی کشه.»
وقتی رو برگرداندم تا داروها را از روی قفسه بردارم، دیدم که حین خاراندن گوشۀ
گردنش کیف پولش را باز می کند و فقط یک لحظه فکر کردم رگه ای از زخم های
صورتی رنگ روی پوستش دیدم.
========
قرص ها عجیب بودند.
ممکن بود به نظر هر آدم عادی مشابه به نظر برسند، ولی من سال ها قرص دستم
گرفته بودم. اندازه، شکل و رنگ محتوای هر یک از قوطی ها را می شناختم.
فرورفتگی های ریز سطحشان، حروف حکاکی شده و اعدادی که گاهی روی
قرص ها به چشم می خورد. بیش از هر چیز، می دانستم انواع خاص قرص ها
توی دست هایم چه حسی دارند؛ و حس این قرص ها درست نبود.
یکی از قرص های بیضی شکل و صورتی رنگ را که برچسبش می گفت
AMOXIL 500 است از وسط نصف کردم. زیادی راحت شکست و به جای اینکه
رنگ و حالت گچ مانند خود را حفظ کند، پودری خاکستری و نرم از آن بیرون ریخت.
به کف دستم خیره ماندم. کوچک ترین نفس کافی بود تا غبار پف دار را از روی دستم
کنار بزند. رایحۀ عجیبی در هوا پیچید، انگار که تاریخ مصرف چیزی گذشته باشد.
آموکسی سیلین دیگری برداشتم و از وسط شکافتم. دوباره خرد شد. قرص بعدی
هم همینطور. و بعدی، و بعدی. دستم را دراز کردم و نزدیک ترین قوطی متاکسالون
را برداشتم. یکی از قرص های سفیدرنگ را بیرون آوردم. به محض اینکه انگشتم را
به آن فشردم، همان پودر ناآشنا از دلش بیرون آمد.
«کد آبی، کد آبی. طبقۀ سوم، اتاق 301.»
دوان دوان از بخش داروخانه خارج شدم، زن چشم غره ای تحویلم داد اما به او محل
نگذاشتم. آسانسور را دور زدم و به مجسمۀ فرشته با بال های برافراشته و
دست های جلوآمده اش خیره شدم. ریشی رفته بود.
«متأسفم، خانم. باید داروهاتون رو از جای دیگه ای تهیه کنید. ما... تموم کردیم.»
«شوخیت گرفته؟»
«بابت وضعیت پیش اومده عذر می خوام. اگر تمایل داشته باشید می تونم از انبار
بخوام براتون بیارن یا آدرس داروخونه های اطراف رو براتون بنویسم.»
با تشر گفت: «نه دیگه، نمی خواد. ظاهرا به هیچ دردی نمی خورین.»
رو برگرداند که برود و حاضر بودم قسم بخورم زخم های روی گردنش گسترش یافته اند.
هرچند فرصت نکردم نگاه دقیق تری بیندازم، چون باید باعجله سمت انبار می دویدم
تا به میشل، سرپرست و ناظر طبقه بندی داروها زنگ بزنم.
========
«کد آبی، کد آبی. طبقۀ دوم، اتاق 288.»
تلفن همینطور بوق می خورد.
«کد آبی، کد آبی. طبقۀ دوم، اتاق 275.»
«ک-کد آبی. طبقۀ دوم، اتاق 238.»
پشت گردنم سوزشی حس کردم. به ساعت دیواری چشم دوختم. کمی از ظهر
گذشته بود، میشل حالاحالاها سر کار نمی آمد.
«کد آبی. طبقۀ دوم، اتاق 202.»
به انبوه پودر خاکستری روی میز کارم خیره ماندم. اسپیکرها به خش خش افتاده بودند.
«کد نقره ای. کد نقره ای. طبقۀ دوم، اتاق 210B، دکتر ترینی...»
صدا به ناگاه قطع شد، انگار شخص پشت میکروفون نمی توانست به خوبی نفس
بکشد.
«د-دکتر ترینی. اوه، خدای من...»
سر و صدای آشوبناکی از اسپیکر بلند شد، به دنبال داد و فریاد چند نفر. کسی
صاف توی میکروفون نفس کشید و این واژه ها را به زبان آورد:
«کد نقره ای. ط-طبقۀ دوم... دکتر ترینی، دکتر ژانگ، و... و یکی از مریض هاشون.
رفتار عجیبی ازشون سر زده. از طبقۀ دوم دور بمونید.»
چراغ ها چشمک زدند و برق به کل قطع شد. چاردیواری کوچک اتاق انبار در
سیاهی محض فرو رفت.
صدای اسپیکرها دیگر نجوایی بیش نبود، و خش خش پارازیت آن را خدشه دار
می کرد.
«کد قرمز. مرکز خدمات پزشکی و نیازهای درمانی پرسنل. از طبقات دوم و سوم،
و چهارم دور بمونید. بیمارها مسلح اند. تکرار می کنم، بیمارها...»
صدا به سرفه افتاد، بعد دیوانه وار خندید.
«اووف! خیلی هم بد درد داره. مرکز خدمات پزشکی و نیازهای درمانی پرسنل.
یکی برق رو قطع کرده. ژنراتورها کار نمی کنن. کد خاکستری. هر کسی که با
خاموش شدن دستگاه ها نمرده داره از درد به خودش می پیچه. چپ و راست
سعی دارن خودشون رو بکشن، ولی...»
صدا به طرز غیرمنتظره ای قطع شد.
لحظه ای بی حرکت و ماتم زده در تاریکی ایستادم. سپس تلوتلوخوران سمت در دویدم.
همۀ برق های بیمارستان خاموش بود. آفتاب کم سوی بعدازظهر از شیشه های
خاک گرفتۀ سقف به داخل می تابید و همه چیز را خاکستری جلوه می داد.
فقط وقتی به میز پذیرش رسیدم پیرمردی را دیدم که روی زمین به خودش می پیچید.
پوست چروکیده اش با تاول های صورتی پوشیده شده بود.
«خدایا...» کنارش زانو زدم. «شما حالتون خوبه؟ چه خبر شده؟»
چشم های آلوده به لکه های شیری رنگ طرف صورتم چرخیدند. نفسش به سختی
بالا می آمد. از لای تاول ها مایع شفافی قطره قطره بیرون می چکید و روی چین های
پوستش سر می خورد.
بلندتر پرسیدم: «چی شده؟ کی این بلا رو سرتون آورده؟»
پیرمرد خواست چیزی بگوید اما زبان بادکرده اش توانایی صحبت نداشت.
اطراف را از نظر گذراندم. هیچ حرکتی نمی دیدم. سالن ورودی خالی بود، یا حداقل
در اولین نگاه اینطور به نظر می رسید. بعد متوجه شدم متصدی های پذیرش زیر میز
افتاده اند و آسانسور شیشه ای بین طبقۀ اول و دوم گیر کرده، شش سرنشینش را
پایین انداخته است.
چشم های پیرمرد درون جمجمه اش به عقب برگشتند و سرش بی جان به یک طرف
خم شد.
سوزش گردنم حالا به پشت شانه هایم هم می رسید. یقۀ روپوش سفیدم را کنار
زدم تا بررسی اش کنم.
تاول های ریز روی پوستم جوانه زده بودند. بوی تعفن برانگیز و شیرینی به مشامم
رسید. شبیه عرق آمیخته به گلاب.
حالم ناجور بود. عق زدم و سریع یقه ام را بالا کشیدم، اما تماس پارچه با نشان های
گلگون پوستی ام جرقه های درد را در وجودم دواند. فریاد زدم و روپوش را از تنم کندم.
یقه اش خون آلود بود.
با صدای گرفته گفتم: «ریشی،» به سختی روی پاهایم ایستادم. «ریشی!»
مطمئن بودم ربطی به این ماجرا دارد. شاید چون خطوط صورتی رنگ روی گردنم
شباهت زیادی به زخم های او داشت، درست کمی بعد از آن که مچش را حین
کش رفتن داروها گرفته بودم قرص ها عوض شدند و ریشی هم به طرز عجیبی
غیبش زد.
شاید هم به خاطر این که، از همان دوران دانشگاه، همیشه می دانستم او به
این دنیا تعلق ندارد.
در هر صورت، سکوت سالن ورودی پابرجا ماند. باتردید سمت پله ها دویدم.
مرده شورخانه زیر زمین بود، پایین راه پلۀ پیچ و تاب دار درخشان. چراغ قوۀ تلفن
همراهم را روشن کردم. رد نور با هر قدمی که برمی داشتم روی دیوارها می رقصید.
راه پله هم به طرز عجیبی خالی بود، اما بوی آشنای پوسیدگی و مرگ در هوا
می پیچید.
قدم هایم بی صداتر شدند. چراغ قوه را پایین گرفتم. لایۀ نازکی از پودر خاکستری
زمین را فرش می کرد. چیزی فرای گرد و خاکی که معمولا روی پله ها می نشست.
از آخرین پله پایین آمدم و پیچیدم سمت چپ. نزدیک بود با سر به یکی از درهای
شیشه ای مرده شورخانه بخورم. درب خودکار یک کارتخوان کنارش داشت ولی
در غیاب برق، درها باز مانده بودند.
شانه هایم درد می کرد. قفسۀ سینه ام هم داشت می سوخت. حتی فکر کردن
به پیشروی نقاط قرمز روی پوستم عذاب آور بود.
بدون هیچ تردیدی پا به مرده شورخانه گذاشتم. بوی جسدهای درحال پوسیدن
قوی تر شد.
صدا زدم: «ریشی؟ ریشی، لطفا بیا بیرون.»
صدای گرفته ای از یکی از اتاق های کناری درآمد. نیم نگاهی نثارش کردم. یک جفت
درب فلزی. رویشان نوشته بودند: سردخانه.
«ریشی؟»
محتاطانه وارد شدم. دیوارهای اتاق با درهای سفیدی اشغال شده بود که در
اولین نگاه شبیه کابینت یا کشوهای بزرگ به نظر می رسیدند.
صدا از یکی از درهای نزدیک به سطح زمین می آمد.
به سرعت قفسه را بیرون کشیدم. هوایی به سردی یخ از جعبۀ تابوت مانند بیرون
دمید. نور چراغ قوه ام روی شخصی افتاد که دست و پایش را بسته و رویش پارچه
کشیده بودند. سعی داشت خودش را رها کند، ولی طناب بارها و بارها دورش
می پیچید و محکم گره خورده بود.
«ا-الین...»
«میشل؟»
مضطربانه دور اتاق گشتم. موفق شدم تیغه ای تیز روی زمین بیابم که به نوک
چاقوهای جراحی شباهت داشت. کیسۀ حامل انسان را از قفسه بیرون کشیدم،
طناب را بریدم و پارچه را کنار زدم.
صورت میشل با رگه های قرمز و صورتی خط خطی شده و جایی که طناب به
تاول ها فشار می آورد، ردی از خون روی روپوش آزمایشگاهی اش به جا گذاشته بود.
ناله کرد و به خودش لرزید. حتی کره های چشمش هم می لرزیدند.
نجوا کرد: «الین. از اینجا بزن بیرون. تا می تونی دور شو.»
«چی شده؟»
«دوستت. اونی که اینجا کار می کنه.»
«ریشی؟»
«آره.»
میشل به سرفه افتاد و روی زمین غلت زد. روپوش سفیدش بیشتر و بیشتر
آغشته به سرخ شد.
«میشل...»
«گوش کن. اون یه چیزی می دونه که ما نمی دونیم. با یه شیطان قرارداد بسته
یا... یه چیزی توی این مایه ها. دیروز ازم خواست بهت بگم امروز نیای سر کار و
منم فکر کردم داره چرند می گه و گوش ندادم...»
سرفه کرد و خون از دهانش روی کاشی های زمین چکید.
«داره میاد.» هر نفس تقلا بود. «اون شیطان، خودش داره میاد اینجا. اون... بیماری
میاره یا حداقل میشه بیماری صداش کرد. گفته جون همه مون رو می گیره.»
گزند سوزناک تا پایین ستون مهره هایم نبض می زد. خفه کننده بود.
«من حرف هاش رو باور نکردم.» میشل آه کشید. «اون هم خوشش نیومد. من رو
اینجا زندانی کرد تا منجمد بشم و به آرومی بمیرم اما تو... شاید برای نجات جونت
دیر نشده باشه. فرار کن.»
«نمی تونم... ب-باید تو رو از اینجا ببرم.»
«کار من تمومه. فقط برو!»
بازوی میشل را چسبیدم. پوستش با صدایی آبکی، مثل اسفنج فرو رفت و خون ولرم
و لزج از دستم پایین ریخت. فریاد میشل هوا را شکافت.
واقعیت توی سرم کابوس شد. حالت تهوع بهم دست داد و تخت چرخداری را که برای
حمل جسدها به مرده شورخانه استفاده می شد طرفمان کشیدم. میشل را با تمام
مشتقاتش، از جمله کیسه و طناب ها و روپوش خونین، یکجا رویش هل دادم.
بوی راهرو حتی از مرده شورخانه هم بدتر بود. در پس زمینۀ ناله های میشل و
جیرجیر چرخ ها، می توانستم وزوز مگس هایی را که در دو طرف راهروهای تاریک
پر می زدند بشنوم. هر قدم درد را در ماهیچه هایم تشدید می کرد. پوستم داشت
می جوشید، آب می رفت و کشیده می شد. تا جایی که نگران بودم پاره شود و
محتویات بدنم، گوشت و خون و استخوان، را بیرون بریزد.
آرام گفتم: «طاقت بیار. باید زنده بمونی، باشه؟»
میشل غرولند کرد و پلک هایش را روی هم فشرد.
تخت را از مسیر طولانی و پیچ در پیچ مختص به ویلچر بالا بردم و به سالن ورودی رسیدم.
آفتاب بعدازظهر در مقایسه با اعماق تاریک ساختمان کورکننده بود. وقتی به نور قدم
گذاشتم فهمیدم سالن سراسر صداست. بالای سرمان در طبقات دیگر جنجالی
به پا بود. آدم ها با روپوش های آلوده به خون این طرف و آن طرف می دویدند و بیمارها
به نظر می رسید خودشان را به زمین و دیوارها می کوبانند.
کنار مجسمۀ فرشته، ریشی ایستاده بود. سرش را بالا گرفته بود تا آنها را تماشا کند.
فریاد زدم: «ریشی! داری چی کار می کنی؟»
طرفم چرخید و نفسم بند آمد. چشم های گرم و قهوه رنگش حالا خون گریه می کردند.
گونه هایش خیس اشک بود.
«الین؟»
در جا میخکوب شدم. ریشی دست هایش را دور خودش حلقه کرد.
«الین،» صدایش به قدری آرام و شکننده بود که به سختی می توانستم بشنومش.
«من رو ببخش. نتونستم جلوش رو بگیرم.»
میشل به خودش پیچید. آدم های نیمه جان طبقۀ بالا همزمان با او ناله کردند.
«اینجا چه خبره؟» آب دهانم را قورت دادم و سعی کردم به عمق چشم هایش
نگاه کنم، با اینکه از من چشم می دزدید. «تو... چی هستی؟»
ریشی لبخند غمناکی تحویلم داد. اشک در چشم هایش جمع شد و از صورتش
پایین ریخت.
«من، منم. همون من همیشگی.»
«اما...»
«بابت میشل متأسفم. اون... اون قبول نکرد اخراجت کنه. از کوره در رفتم. می تونست
نجاتت بده. می تونستی زنده بمونی.»
«زنده بمونم؟»
قدم به قدم نزدیک تر شد. غریزه ام جیغ می زد که در جهت مخالف بدوم ولی
نمی توانستم تکان بخورم. میشل سرفه کرد و چشم هایش را به سختی گشود
تا ریشی را که دستی روی روپوش خون آلودش می گذارد ببیند.
ریشی نجوا کرد: «فکر نکردم چه حسی ممکنه به این کار داشته باشی. متأسفم.»
چشم های میشل بسته شد. ماهیچه هایش بی حرکت ماند. درست از قسمت زیر
دست ریشی شروع شد، و رفته رفته پودری خاکستری جای بدن و کله اش را گرفت.
روپوش کثیف و پوست پاره پاره اش هم خاکستر شدند.
جیغم را قورت دادم. در گلویم گیر کرده بود. زانوهایم می لرزید و اشک داغ چشم هایم
را می سوزاند.
گفت: «من رو ببخش، الین. حداقل کاری که می تونم بکنم اینه که بذارم آسوده بخوابه.»
تلوتلوخوران از تخت فاصله گرفتم. از ریشی. مرا تماشا کرد و دست هایش را به نشانۀ
تسلیم بالا برد. وقتی دومرتبه به حرف آمد صدایش می لرزید.
«ازت خواهش می کنم، بهم گوش کن. تو هم یا می تونی آروم و بی درد بمیری،
به دست من یا... یا به دست اون.»
«بهم بگو اینجا چه خبر شده.» نفسم بالا نمی آمد. «لطفا، محض رضای خدا، ریشی!
بهم بگو همۀ این ها یه کابوسه.»
با چشم های اشک آلودش به من زل زد. شانه هایش پایین افتاد. «این ها واقعیه.»
زخم ها تا روی صورت و شکمم هم ادامه پیدا کرده بود. می توانستم زیر لباس هایم
حسشان کنم.
آن سوی سالن، مجسمۀ فرشته به خودش لرزید.
«مهر داره می شکنه.» ریشی عاجزانه دستش را طرفم دراز کرد. «داره میاد. باید...»
با یک انفجار مهیب و کوبنده، مجسمه تکه تکه شد.
سطح درونی مرمر سفید نبود. خاکستری و نرم بود، توده ای از غبار که در هوا پخش
شد. از اعماق مه غلیظ پدیدآمده، نور سرخ و آزاردهنده ای برق می زد.
با فرونشستن گرد و خاک، شخصی جایی که قبلا مجسمه قرار داشت ایستاده بود.
قدبلند و لاغر، با شنلی به سیاهی نیمه شب که سر تا پایش را می پوشاند.
جایی که باید سرش قرار می گرفت نقاب یک اسکلت با منقار بلند و عقابی روی
چهره اش نقش بسته بود.
چشم های قرمزش از درون حفره های غارمانند نقاب می درخشید.
سراسر پوستم می خارید. بیمارها و دکترهای طبقات بالاتر از درد زوزه کشیدند و
خودشان را روی میله های راه پله پایین انداختند.
فرد شنل پوش سرش را سمت ریشی چرخاند. وقتی شروع کرد به حرف زدن،
صدایش غرشی بم و تهوع آور بود که در جمجمه ام می پیچید و استخوان هایم را
به درد می آورد.
«اَکوُلایت.»
ریشی داشت گریه می کرد. دست هایش را به صورتش فشرد و لرزید.
«روز خوبیه، مگه نه؟»
«من...»
«من زمان بیشتری لازم دارم.» ریشی سرش را بالا آورد. «خواهش می کنم.»
شخص تکان نخورد. همانجا روی بقایای مجسمه ایستاد و با کره های رعب انگیز
چشمش به ریشی خیره شد.
سرانجام گفت: «ریشی، من خیلی وقته که منتظر مونده م.»
ریشی التماس کرد: «ده سال دیگه. فقط... فقط ده سال.»
غریبه صدایی با دهانش ایجاد کرد که مرا یاد "تچ تچ" یک پدر یا مادر برای ابراز نارضایتی شان
می انداخت. «ده سال پیش می تونستی یکصد مرگ رو قبول کنی و هزار نفری رو
که توی این ساختمون ان نجات بدی. ده سال پیشش می تونستی ده مرگ رو قبول
کنی تا از جون صد نفر بگذرم.»
لب های ریشی لرزیدند.
«سی سال پیش، پدر و مادرت می تونستن مرگ تو رو قبول کنن و جون ده نفر رو
نجات بدن.»
«این عادلانه نیست.» ریشی عاجزانه اشک ریخت. «نمی تونی اینجوری با جون
آدم ها معامله کنی.»
شخص در جواب گفت: «تو کسی هستی که معامله رو کش می ده. زمان
ارزشمنده و من خیلی وقته که صبر کرده م. اگه قصد داری به معامله کردن ادامه بدی،
ده سال دیگه میام و جون ده هزار نفر رو می گیرم.»
طرف ما قدم زد. فرود پاهایش روی زمین بی صدا بود، همچون لغزش سایه روی سطح.
«فکر کردی می تونی تا جایی که خسته بشم این کار رو ادامه بدی؟»
«یه راهی پیدا می کنم تا جلوت رو بگیرم.»
غریبه با صدای بلند خندید، صدای دلهره آوری که حتی شنیدنش هم درد داشت.
«فکر کردی مجسمه های کوچیک و خوشگلت جلوم رو می گیرن؟»
ریشی دست هایش را مشت کرد.
«ظاهرا یادت رفته قلبت فقط وقتی می تپه که من اراده کنم. یادت رفته هر چیزی که
تو می بینی، من توی هر عمقی از جهان باشم می بینم. تو کف دست من
زندگی می کنی.»
نقاب سمت تخت چرخدار و خاکستر به جا مانده از میشل خم شد. «به نظر میاد
از قدرت هایی که بهت داده شده لذت می بری. حس خوبی نداره، ریشی؟»
ریشی غرید: «خفه شو. من مثل تو نیستم.»
غریبه قهقهه زد و رو به من برگشت. نگاه کردن به چشم هایش مثل خیره شدن
به مرز بین دنیاها بود.
سر جایم منجمد شدم.
«این یکی برات مهمه، مگه نه؟»
ریشی جوری صاف ایستاد و مشت هایش را محکم گره کرد که بدنش به رعشه افتاد.
شنل پوش ادامه داد: «از جونش می گذرم. چطوره، ریشی؟ نهصد و نود و نه جون
از غریبه ها، و تو به وظیفه ت عمل کردی. آزادت می کنم.»
نگاهش روی ریشی برگشت و موفق شدم تکان بخورم. حتی بهتر، درد بدن و
سوزش پوستم به کل محو شد و وقتی به صورتم دست کشیدم، خبری از تاول ها
نبود.
«الین...»
چرخیدم. ریشی داشت به من نگاه می کرد. چشم های قرمز و تسخیرشده اش
از شدت آسودگی خیال بسته شدند. با این حال، انگار چیزی در اعماق وجودش
خرد شده بود.
زیرلب گفت: «اگر تو می تونی زنده بمونی... پس...»
به غریبه چشم دوخت. «قبوله.» همین یک واژه تقریبا خفه اش کرد ولی موفق شد
آن را به زبان بیاورد. «جون اونا رو بگیر و ما رو آزاد کن.»
«بسیار خوب.»
از همه جهت، دورتادور راه پله، همه شروع کردند به جیغ زدن.
یک جفت دست دورم پیچید. یک روپوش سفید، موهای تیرۀ به دقت شانه زده،
چشم های قرمز.
ریشی گفت: «گوش نده.» دست هایش را روی گوش هایم گذاشت و مرا محکم تر
در آغوشش فشرد. «چقدر گرمی...»
دکترها و بیمارها جیغ می کشیدند. زن و مرد، بزرگسال و کودک، مریض احوال و
رو به مرگ. زیر نگاه غریبه، چیزی جز مومیایی های درحال فساد از جسدهایشان
باقی نماند.
آب دهانم را قورت دادم.
«تو ریشی نیستی.» بغض گلویم را می فشرد. «حداقل، نه اونی که من می شناختم.»
«من همیشه همین بوده م، الین.»
بوی فنا و تباهی می داد. دست هایش را کنار زدم. «تو یه جور هیولایی.»
با لبخند غمناکش مرا برانداز کرد. «باید یه روز اتفاق می افتاد.» صدایش تقریبا
بین هوارهایی که از بالای سرمان می آمد محو شد. «بازی بود که همه جوره
توش می باختم. نمیشه توی مرگ تقلب کرد.»
به او چشم غره رفتم.
بعد چاقوی جراحی را که در مرده شورخانه توی جیبم گذاشته بودم درآوردم و از پشت
به شنل پوش هجوم بردم.
تا حدودی از اینکه تیغه به هدف خورد حیرت کردم. شنل جنسی نرم مثل پارچۀ ابریشمی
داشت و وقتی چاقو را داخلش فرو بردم، چیزی زیر آن ترکید.
غریبه جوری بلند غرید که گوش هایم سوت کشید. ساختمان بیمارستان لرزید و
دیوارهای شیشه ای آسانسور ترک برداشتند.
«الین!»
قبل از اینکه بتوانم چاقو را بیرون بیاورم، چشم های غریبه طرف من چرخیده بود؛
حسی بیمارگونه از فساد درونی مرا به زانو درآورد.
استخوان هایم به شکنندگی شیشه روی زمین فرود آمدند و قرچ خرد شدن زانوی
چپم را پیش از آن که دردش در مغزم پردازش شود شنیدم.
یک جفت دست مرا از پشت گرفتند و از شنل پوش دور کردند. سرم به زمین خورد
و چشم هایم را درست به موقع باز کردم تا ریشی را ببینم که مقابلم طرف غریبه
خیز برمی دارد.
نور قرمز کورکننده بود. ریشی جیغ زد.
هوا بوی موی سوخته می داد. هر ضربان قلبم مشمئرکننده تر از قبلی بود. موفق
شدم بدن رنجورم را روی دست هایم بالا بکشم و "شیطان" را ببینم که بالای سر
جسم رهاشده جلوی پایش قد علم کرده. شنل بلندش در هوا می رقصید.
دوباره گفت: «باز هم یادت رفت. فکر کردم قرارمون واضحه.»
بدون به زبان آوردن حتی یک کلمه، ریشی مشتش را به زمین گرانیتی فشرد.
مطمئن نیستم چطور می دانستم ریشی سعی دارد چه کار کند. همچنین نمی دانم
با آن حال بیمارگونه ام چطور آن قدر سریع واکنش نشان دادم. ولی با آخرین جرعۀ
توانی که داشتم، خودم را روی پای سالمم هل دادم و بدنم را به جلو پرت کردم.
درست پیش از آن که دایره ای از زمین دورتادور ریشی و شنل پوش پودر بشود،
مچ دستش را گرفتم.
حفره ای به عمق ده ها متر در زمین دهان باز کرد و غریبه را به داخل خودش کشید.
فریاد موی تن سیخ کنش در تک تک لایه های زیرزمین طنین انداخت. دور و دورتر.
ریشی هم داشت بلعیده می شد، دستم را دنبالش کشاند و نزدیک بود مرا هم
همراه خودش پایین بیندازد، اما بدنم را محکم به زمین کوباندم و خودم را نگه داشتم.
مریضی از اندام هایم رخت بست. نفسم برگشت. تلاش کردم از نگاه به پای
ناکارآمدم اجتناب کنم. لبۀ حفره داشت به بازویم فشار می آورد و تقلا می کردم
دست ریشی را رها نکنم.
پرسیدم: «رفته؟»
ریشی، معلق در سیاهچاله ای که خودش ساخته بود، به من خیره شد. تازه فهمیدم
داد و هوار طبقات بالای سرمان به خاموشی انجامیده. در سکوت پیش آمده، صدای
آژیر پلیس را از دوردست می شنیدم.
«نه هنوز.» ریشی لبخند زد. همان لبخند حزن آور و قلب لمس کنی که همیشه
همراهش داشت. «منم باید باهاش برم.»
سرمای بی حس کننده ای دستم را فرا گرفت؛ آخرین چیزی که دیدم دستم بود
که مقابل چشم هایم خاکستر شد و ریشی را به قعر زمین سپرد.
========
به طرز کنایه آمیزی، بعد از تمام این اتفاقات، دوباره سر از بیمارستان درآوردم.
روی تخت نشستم و به صفحۀ تلویزیون خیره ماندم. یک گزارشگر با مهمانش،
زمین شناسی که دربارۀ تلفات فرونشست زمین در ناحیۀ بیمارستانی که من در
آن کار می کردم توضیح می داد. ظاهرا نشست زمین منابع نوعی گاز زیرزمینی
سمی را آزاد کرده بود که به تشنج، علائم مسمومیت و آسیب پوستی می انجامید.
بیشتر بیمارهایی که به دستگاه های بیمارستان وابسته بودند به دلیل قطع برق
از دنیا رفتند، اما بیشتر قربانی های گازگرفتگی پس از بستری در بیمارستان زنده مانند.
پزشک ها نمی توانستند ناپدید شدن دست من از مچ به پایین را توجیه کنند و
من هم جرئت توضیح دادنش را نداشتم. پلیس هنوز دنبال میشل و ریشی و
برخی از کارکنان ناپدیدشدۀ مرده شورخانه می گردد.
هربار که بین مرز خواب و بیداری پرسه می زنم، حس می کنم می توانم از
اعماق زمین صدا بشنوم. با خودم می گویم تأثیر تروما و رؤیاهای پی در پی ام
است، ولی ته دلم می دانم اینطور نیست.
فقط امیدوارم غریبۀ شنل پوش ده سال دیگر بازنگردد تا ده هزار جانش را طلب کند.
✞قبرستان قلب او✞
بیلش را در خاک بی حاصل و خشک قبرستان فرو کرد.
تکه ای از خاک را به گوشه ای دیگری از آن قبرستان بی روح ریخت و باری دیگر در خاک فرو برد.
گودالی به عمق یک و نیم متر کنده بود و تا یک ربع دیگر کارش به اتمام می رسید.
در آن سرما که تا گوشت استخوان نفوذ می کرد دستانش بی حس شده بود و بدن بیش از حد لاغرش فریاد می زد که دیگر توان حرکت ندارد. با اینحال مصمم بود که کار قبر را تمام کند.
در سکوتی حزن انگیز فقط صدای برخورد بیل به خاک بود که شنیده می شد. هر موجود زنده ای که نفس می کشید و حرکت می کرد، مدت ها پیش بخاطر سرمای غیر قابل تحمل و جو سنگین آن مکان از بین رفته بود.
همانند فضای قبرستان که هیچ خورشیدی در آسمان خاکستری و بی ابرش وجود نداشت، در چشمان ارغوانی دختر جوان هم نور امید مدت زیادی می شد که رنگ باخته بود و جایش را نفرت و حسرت های فراوان پر کرده بود.
خاک را برای آخرین بار روی تپه ای از خاک های دیگر، کمی دورتر از گودال ریخت. همانجا بیل را در حالت ایستاده رها کرد و پیرهن مشکی اش را برای رهایی از گرد و غبار تکاند.
با آخرین رمقی که در وجودش داشت خودش را روبروی چاله ای که کنده بود رساند و بهش خیره شد.
چشمان بی روح و ماتم زده اش از روی گودال لغزیدند و به روی سنگ قبر حرکت کردند.
سنگ قبری نیم دایره ای شکل و پر از فرورفتگی های مختلف که برخلاف سنگ قبر های عادی بود، همانطور که آن قبرستان عادی نبود.
تاریخ یا اسمی روی سنگ قبر وجود نوشته نشده بود.
البته نیازی به نوشتن هم نبود چون هیچ شخصی برای خواندنش وجود نداشت.
لبخند تلخی زد، او هم قرار بود به جمع "من های مرده" اضافه شود.
من های قدیمی ای که در آزمون های زندگی شکست خورده بودند.
من هایی که جسمشان درون هزاران قبر دور و اطرافش بود ولی نفرت و خشم دیرینه شان کل فضای قبرستان را در بر گرفته بود.
نگاهش را روی گودال متمرکز کرد. دیگر وقتش بود، تمام آرزو ها و اهدافش را به نقطه ای دور از ذهنش فرستاد و برای آخرین بار چشمانی که روزی درخشان بودند را به آرامی بست.
پیکر بی جانش با فرودی تماشایی دقیقا درون حفره ای که با دست ها نحیفش کنده بود فرود آمد.
او به دیگر من های مرده پیوسته بود و اکنون می شد روی قبرش کلمه براق "من" را مشاده کرد، همانطور که چشمان یک من جدید در آن فضای سنگین و افسرده کننده قبرستان برق می زد.
چشمان من جديد به همان زیبایی اوایل وجود من قدیمی بود، ولی به مراتب آگاهی بیشتری را هم می شد در درون آن دو گوی ارغوانی تشخیص داد.
با کنجکاوی کودکانه به جسد من قبلی و بعد به قبر های دیگر که در هیچکدام از آنها تفاوتی احساس نمی شد نگاه کرد.
تا چشم کار می کرد قبر پشت قبر کنار هم ردیف شده بودند.
فقط قبر زیر پای دختر بود که هنوز جسد داخلش را می شد تماشا کرد.
پس از مدتی نفس عمیقی کشید و بیل را از جایی که بود برداشت و شروع به ریختن خاک روی جسد کرد.
بوی مرده ی قبرستان به طرز عجیبی برایش آشنا بود و نشان از این می داد که به خوبی خاطرات من های گذشته در درونش در جریان است.
تصمیم داشت که دیگر اشتباهات من های قدیمی را نکند، تا بلکه بتواند خوشبختی را میان دریایی از بدبختی ها پیدا کند.
زندگی هم مشتاقانه منتظر تلاش های من جدید بود و از او دعوت به ورود می کرد.
بیل را در جایگاه قبلی اش قرار داد و پس از نگاهی گذرا به قبر پر شده، با قدم های آرام و ریتم دار، به سمت مکانی رفت تا بتواند دنیا را تجربه کند.
من جديد، امیدوار بود که راهش دوباره به قبرستان من ها که اکنون تعداد قبر هایش به هزار می رسید کشیده نشود.
ولی بعد از این همه سال، می توانم با اطمینان بگویم که قبرستان نقشه های شوم تری در سر دارد.

🚀 🌌داستان تک پارتی~علمی تخیلی🌌🚀
مثلا قرار بود انسان ها ترسو باشند.
اسم گونه شان در دفترخانۀ فدراسیون گالاکتیک در نمودار میزان تجاوز و خشونت
در برابر باقی نژادهای کهکشانی، نمرۀ 2 از 16 گرفته بود. ملاقات های پیشین ما
با گونۀ تِرِن، آدمیزادهای ساکن زمین و مریخ، خبر از همین موضوع می داد. قرن ها
از آخرین جنگ داخلی شان می گذشت و سفرهای فضایی شان هر ده سال با
سیاست های به روز و نماینده های جدید فرماندهی می شد. برخلاف بسیاری از
گونه های دیگر، در اولین برخورد با ما اشتیاق نشان دادند، نه خصومت.
زمین از همان زمان پیوستن به فدراسیون، تک تک مشکلاتش را با فنون سیاست و
توافق قراردادی حل می کرد. برای مثال، چند سال پیش، توسعه طلبی به نام زانیک
یکی از کلونی های استخراج انرژی زمین را تصرف کرد. فدراسیون انتظار داشت
درگیری جزئی ای اتفاق بیفتد، چون منطق حکم می کرد انسان ها به دفاع از
پایگاهشان برخیزند. اما ترن ها فقط شانه بالا انداختند و سیارک را با هزینۀ سالانۀ
اندکی، تحویل دادند. به جای دشمن، زمینی ها و مریخی ها تبدیل به شریک تجارت
و بازرگانی زانیک شدند.
طی یک حادثۀ دیگر، هودای بداندیش سفیر امور فضایی زمین را به جرم جاسوسی
دستگیر کرد. به زندان انداختن سیاست مدارهای یک سیاره بدون مدرک اعلام علنی
جنگ است، با این حال انسان ها هیچ کاری نکردند. حتی حاضر نشدند به سفینۀ
حامل نمایندگانشان هجوم ببرند و آزادشان کنند! تنها کانال های ارتباطی شان با
هودا را باز کردند و طی یک پیشنهاد توافقی، در عوض گروگان ها، یک مشت قاچاقچی را
از میان مردمانشان تحویل دادند.
از هر کس می پرسیدید نظر متفاوتی دربارۀ آدم ها می شنیدید. بعضی اعضای
فدراسیون صلح طلبی شان را تحسین می کردند و از زمامداری خونسردانه شان
راضی بودند. بقیه گمان می کردند طفره رفتن از جنگ نشانۀ ضعف است. من هم
با گروه دوم هم نظر بودم؛ تنها دلیل پاسخ ندادن به اهانت در روز روشن با خشونت،
این است که هوش یا قدرتش را نداشته باشی.
وقتی سر و کلۀ بلعندۀ ها، جنگ گراترین گونۀ شناخته شده در جدول های فدراسیون،
پیدا شد، ما و دو ارتش از گونه های نظامی متحد شدیم تا مقابلشان بایستیم.
اطلاعات زیادی درباره شان نداشتیم، ولی بلعنده صدایشان می زدیم چون تنها
مأموریتشان مکیدن انرژی ستاره ها بود. نظری ندارم که چرا این کار را می کنند.
به هر دلیلی، به کهکشان هجوم می آوردند، تمام ستاره هایش را تا آخرین جرعۀ
نور می بلعیدند، بعد سراغ کهکشان بعدی می رفتند.
در اولین برخورد، ناوگان ما، بهترین در فدراسیون، خسارت زیادی متحمل شد. به بهترین
نحو ممکن جنگیدیم و در آخر تفاوتی ایجاد نکرد. سلاح هایمان به سختی می توانست
روی سفینه هایشان خط بیندازد. تصمیم سختی بود، اما به افرادی که باقی مانده
بودند دستور عقب نشینی دادم. با اینکه باید جلوی بلعنده ها را می گرفتیم،
نمی توانستیم بیشتر بمانیم و کل نیروهایمان را از دست بدهیم.
سیگنال خطر فرستادم، وضعیت اسفناکمان را توضیح دادم و درخواست کمک کردم.
گونه های دیگری با تعداد افراد بیشتر و سلاح های کمتر در فدراسیون وجود داشت
که شاید می توانستند به قدر کافی برای عقب نشینی وقت بخرند. ولی درخواستم
با سکوت مطلق مواجه شد. حتی یکی از آن ترسوها حاضر نبود برای کمک داوطلب
شود. غلط نکنم با شنیدن اخبار شکست ما، بار و بندیلشان را جمع کرده و از راه شیری
رفته بودند.
فکر کردم به حال خود رها شده ایم، تا اینکه سر و کلۀ سفینه هایی با علائم
اختصاری ترن در جلو و عقبشان پیدا شد. چه طعنه آمیز؛ تنها کسانی که به کمکمان
آمدند صلح طلبان کهکشان بودند. طبق حسگرهای ما فقط پنج تا سفینه با خودشان
داشتند، که به هیچ وجه برای چنین نبردی کافی نبود. نمایش رقت انگیزی می شد،
اما بهتر از صفر سفینه ای بود که دیگر اعضای فدراسیون برایمان فرستادند.
افسر بلز مزه ریخت: «قربان، ترن ها دارن دورمون جمع می شن. فکر می کنید
قراره چی کار کنن؟ با دشمن حرف بزنن و مؤدبانه ازش بخوان بیفته بمیره؟»
پوزخندهای باقی خدمه به گوشم خورد. به سرعت ساکتشان کردم. «الان توی
وضعیتی نیستیم که بخوایم شکایت کنیم. مانیتور.»
انسان موسیاهی روی صفحۀ نمایشگر ظاهر شد. «یگان فدراسیون، فرمانده
میکائیل ریکوو از اتحادیۀ ترن صحبت می کنه. ما اینجاییم تا به هر نحوی که لازمه
پشتیبانی تون کنیم.»
سرم را به نشانۀ قدردانی خم کردم. «ممنون که اومدید، فرمانده ریکوو. من ژنرال کیلون
هستم. لطفا به افرادتون بگید به آرایش سفینه هامون بپیوندن و کمک کنن دشمن
متوجه عقب نشینی مون نشه.»
«عقب نشینی؟» فرماندۀ آدمیزاد چندبار پلک زد. ظاهرا گیج شده بود. «قصد ما
حمله و نابود کردن دشمنه.»
سعی کردم پوزخند نزنم. «با پنج تا سفینه؟ در کمال احترام و در نهایت معذرت،
تعداد بلعنده ها چند هزارتاست و نیروهای ما رو که تعداد تقریبا یکسانی داشتن
با خاک یکسان کردن. از گونۀ صلح طلبی مثل شما انتظار نمی ره از جنگ
سردربیارین، ولی اگر ما رو دنبال کنید مشکلی پیش نمیاد.»
فرمانده ریکوو رسما سردرگم به نظر می رسید. «شما فکر می کنید ما آدم ها
صلح طلبیم؟ جان من؟ چرا باید چنین فکری کنید؟»
جواب دادم: «خب... شما هیچ وقت با کسی نمی جنگید. همۀ مسائل رو با
حرف زدن حل می کنید. توی نمودار برخورد نظامی درصدتون از همه کمتره.»
«که اینطور. توی این زمینه فدراسیون ما رو دست کم گرفته. می دونی چرا ما از
جنگ پرهیز می کنیم، ژنرال؟»
«چون فکر نمی کنید بتونید برنده بشید؟ به خاطر ترس؟»
انسان از ته دل خندید. «نه، به خاطر این که می دونیم چی هستیم. و چه کارهایی
ازمون برمیاد. هیچ کس تا به حال سزاوارش نبوده. کاری نکردید که بخواید سزاوار
اون حد از رنج و عذاب باشید.»
اگر مدتی پیش به من می گفتید قرار است چنین تهدید شومی را از زبان یک ترن
بشنوم بهتان می خندیدم، ولی حالا در لحن ریکوو قاطعیتی هست که می گوید
او صد در صد به واژه هایش ایمان دارد. با خودم فکر کردم این یکی دیگر از زمینه های
بارز توهم در گونه های پایین تر است که از بی تجربگی نسبت به نزاع های بین
ستاره ای سرچشمه می گیرد. بلعنده ها این آدمیزادها را رسوای عالم، آدم و
غیرآدم می کردند و به سزای اعتماد به نفس بیش از حدشان می رساندند. با
این حال، اگر فرمانده واقعا می خواست کشتار همگانی افرادش را ببیند، من
جلویش را نمی گرفتم.
«اگر اصرار دارید بجنگید، من به یقین سر راهتون قرار نمی گیرم. اما بدونید که تنها
هستید. ما داریم از اینجا می ریم.» پس از مکثی کوتاه پرسیدم: «نقشه تون چیه؟»
«با خودمون نوع جدیدی از بمب های ژنی ساخت بشر رو آوردیم. تا حالا ازشون
استفاده نکردیم، با توجه به اینکه به جز توی پنج درصد از شبیه سازی ها، به
موجود زندۀ خودی هم که برمی خورن متوقف نمی شن و همه چیز رو از بین می برن.»
فرمانده ریکوو طوری خونسرد به این موضوع اشاره کرد که هیچ خوشم نیامد.
«ولی، بهشون برنامه دادیم که بعد از چند ثانیه به طور خودکار از درون نابود بشن.
احتمالا کار می کنه. ناوبان کارتر، پنج ثانیه تا شلیک به سوی دشمن.»
چشم هایم گرد شد. «صبر کن، دست نگه دارید، همین الان گفتی همه چیز رو
از بین...»
سفینۀ پرچم دار ترن قبل از اینکه بتوانم جمله ام را کامل کنم موشکی را آزاد کرد.
در ابتدا اینطور تصور می شد که انگار خطا رفته است. موشک مستقیم از میان خطوط
دشمن گذشت و حتی با یک سفینه هم برخورد نداشت. بعد، هنگامی که به انتهای
صف دشمن رسید، منفجر شد و آشوبی به پا کرد که آن سرش ناپیدا. حتی خلأ
به نظر می رسید از شدت انفجاری که همچون کرکس گرسنه به جان همه چیز
افتاد می لرزد. نیرویی آن چنان عظیم که حسگرهای ما حین اندازه گیری اش
فقط توانستند پیغام ERROR را نمایش دهند. حداقل یک سوم ارتش بلعنده در
لحظه تبخیر شد و مقدار غیرقابل تصور گرما و انرژی از فلز مذاب شده سوپی معلق
در هوا ساخت. امکان نداشت حتی یک نفر از ساکنین آن سفینه ها زنده مانده باشد.
یگان های نزدیک تر دشمن از انفجار اولیه جان سالم به در بردند، هرچند بسیاری شان
آسیب دیدند. جوش و خروشی بین نیروهای باقی مانده شان افتاده بود، با ناباوری
تماشا کردم که آن هیولاهای هولناک چطور دور خودشان چرخیدند و ذره ذره شروع
به عقب نشینی کردند. به گمانم بمب مجموعه ای بات نانویی آزاد کرد که در سطح
مولکولی به جان ساختار سفینه ها می افتادند.
انسان ها با یک موشک ناقابل، موجی از تباهی آزاد کرده بودند که همۀ تجربیات
نظامی ام در مقابلش هیچ بود. فکر اینکه روزی ممکن است این تجهیزات مرگبار را
سمت فدراسیون نشانه بروند وحشت را در رگ هایم به جریان می انداخت. هیچ راهی
برای مقابله با چنین ابزار شیطانی وجود نداشت.
نمودار خشونت نیازمند بروزرسانی بود. گونه ای که چنین سلاح های بسازد به
هیچ وجه نباید 2 بگیرد. افرادم را از نظر گذراندم، درست مثل من، حیرت و بهت از
چهره هایشان می بارید. اگر کاری می کردیم که انسان ها رو به رویمان قرار بگیرند،
بزرگترین تهدیدی می شدند که تا به حال به چشم دیده بودیم. می توانستند
نصف کهکشان را بدون ریختن قطره ای عرق از صحنۀ روزگار محو کنند.
«حالا که به این موضوع رسیدگی شد، می تونی به جشن پیروزی تون دعوتمون کنی.»
فرمانده ریکوو نیشخند زد. «هی، ژنرال، دفعۀ بعد که همدیگه رو ببینیم، یه شام
بهم بدهکاری.»
اخم کردم. انسان ها می توانستند خیلی بیشتر از غذا و نوشیدنی از من بخواهند.
«آره. به گمونم بتونیم انجامش بدیم.»
فرمانده تماس را قطع کرد؛ سفینه های ترن راهشان را کشیدند و در فضا محو شدند.
من بی حرکت ایستاده بودم و سعی داشتم تمام ماجرا را در ذهنم پردازش کنم.
هیچ نمی دانستم چطور باید اتفاقی را که افتاده بود در گزارشم شرح دهم.
همانطور که وقایع آن روز را در سرم مرور می کردم، به حقیقت پی بردم.
سرانجام فهمیدم چرا چنین گونۀ نیرومندی قدرتش را به رخ کهکشان نمی کشد.
انسان ها به هر نحوی شده از جنگ با گونه های دیگر طفره می رفتند چون
پیروزی برایشان بیش از حد راحت بود.

🎃داستان تک پارتی ^--^🎃
اولین بار پشت حصار مزرعۀ ذرت ملاقاتش کردیم، مزرعۀ اَبِل ریش سفید.
ژاکت پشمی و پاره پوره ای به تن، و چهار ذرت نرسیده در دست داشت. با کک و
مک هایی که انگار کل پوستش را می پوشاند و زلف پریشانی به سرخی شعله های
آتش، غرق در خاک و خل نشسته بود. وقتی توجهش به صدای قدم هایمان جلب
شد، با چشم های سبز و خیره کننده اش بهمان نگاه کرد و لبخند دندان نمایی زد.
مچش را وسط دله دزدی گرفته بودیم.
آگوست، پسر ابل ریش سفید و رهبر کلوپ فالکلند رِیدرز، سمت دختر رژه رفت و
هفت تیر زنگ زده ای را که به تازگی از آلونک پدرش کش رفته بود بالا آورد.
اعلام کرد: «تو بی اجازه وارد ملک رِیدرها شدی!» زمخت ترین صدایی را که تارهای
صوتی اش اجازه می دادند به کار برد. «یا حاصل تاراجت رو پس بده، یا به دست عدالت
بمیر.»
دختر، در کمال تعجبمان، عقب نکشید و جیغ نزد. در عوض، فقط نخودی خندید،
صدایی که یادآور عجیبی از چهچه گنجشک ها بود.
«چه بانمک.» به آگوست چشمک زد. «ریدرها کی ان؟»
آگوست که کمی شوکه شده بود، مکث کرد. «تو در حضور کلوپ شگفت انگیز
فالکلند ریدرز نشستی!» اخمی روی صورتش نشاند و قدمی جلو رفت. «رهبر
بی باک، سر آگوستوس؛ و همراهان شجاعم: رکس، مشت خشم، و مارینا،
دیده بان چشم عقابی!»
رکس که کنارم ایستاده بود، بهترین نعرۀ جنگش را سر داد... یا سعی کرد بدهد.
اواسطش نفس کم آورد و به سرفه افتاد. چهره ام را درهم کشیدم. دختر موقرمز
زد زیر خنده.
به نظر می رسید جایی در دوردست ها، کلاغ ها خنده اش را همراهی می کنند.
دختر بلند شد و ذرت های دزدیده شده را سمت آگوست انداخت.
«سر آگوستوس بی باک!» به تقلید از آگوست، آب و تاب خاصی به لحنش داد.
«حاصل تاراج بعدازظهرم را به عنوان مالیات تقدیمتون نموده، و درخواست خاضعانه ام را
به عرضتان می رسانم. تمایل دارم به ریدرها بپیوندم، تا برای عدالت و امنیت همگانی
بجنگم!»
آگوست لبخند کجی زد. ذرت ها را در دستش بالا و پایین کرد و رو به ما برگشت.
«خب، انتظار نمی رفت. نظر شما چیه، هم وطنان؟»
رکس شانه بالا انداخت. «هر چی شما بگین، کاپیتان.»
«من رأی آری می دهم.» چشم هایم را در حدقه چرخاندم. «حداقل مثل شما بوی
گند نمی ده.»
دختر قهقهه زد. درست مثل کلاغ هایی می خندید که آن سوی مزرعه غارغار
می کردند. یک جور ذوق مسری درونش موج می زد، چون رکس هم به خنده افتاد.
آگوست سعی کرد به من چشم غره برود، ولی نتوانست نیشخندش را کامل
پنهان کند.
رو به دختر برگشت. «بسیار خوب. از این لحظه تا پایان عمر، تو به پیمان کلوپ ما
متعهد شدی. چی می تونیم صدات کنیم، هم وطن؟»
«اسمم ویویانه.» موهایش را پشت گوشش زد. «ولی می تونین با عنوان ویوی ازم
یاد کنید قربان! دِروگری در غروب. راهزن قلب ها.»
==========
ویوی مثل بازدمی از هوای تازه وارد زندگی مان شد.
رک بگویم، تنها دلیل پدید آمدن کلوپ فالکلند ریدرز این بود که آگوست، رکس و من
در طول روز کاری جز غذا دادن به گاو و گوسفندها و زل زدن به مزارع نداشتیم، و
با اینکه پدر و مادر رکس آنقدر اهمیت می دادند که او را به مدرسه بفرستند،
هیچ یک از هم کلاسی هایش او را دوست خود نمی دانست. کلوپ ریدرها عادتی
بود که از شدت کسلی و حوصله سررفتگی خالص شکل گرفت و فقط فصل برداشت
یا حملۀ هرازچندگاه گراز وحشی می توانست در جلسات روزانه مان وقفه ایجاد کند.
همیشه تشنۀ چیز جدیدی بودیم، چیزی که رنگ و بوی خاصی به زندگی مان ببخشد.
ویوی آن رنگ بود. وقتی اطراف مزرعۀ ابل ریش سفید گشت می زدیم و وانمود
می کردیم ردیف های گیاه ذرت صف های منظم سربازانی هستند که از جهنم
برخاسته اند، ویوی فریاد برآورد که باید سوار بر باد جنوبی حمله کنیم و با چنان
توان و جدیتی ما را به اعماق نبرد برد که رکس ده ها سرباز را لگدمال کرد و تازه
بعد یادش آمد این سربازها در حقیقت ذرت های بیچاره ای بوده اند که او از صحنۀ
روزگار محوشان کرده. یک روز بارانی، ویویان تیغۀ زنگ زدۀ یک داس را زیر گل و لای
پیدا کرد و ساعت ها در محفل خودمانی کلوپمان نشست تا آن را برق بیندازد.
سپس آن را همچون چاقوی جیبی سمت دیوار پشتی پرت کرد و صدای تق بلندی
برخاست. همه کم و بیش تحت تأثیر قرار گرفتیم. او، در کمال آزردگی آگوست،
طرز صحیح نگه داشتن تفنگ را به رهبرمان آموخت و به من یاد داد چطور شاهین های
دم سرخ را تشخیص بدهم. آنها پرندگانی بودند که ارتش جهنم برای جاسوسی
می فرستاد و ما قسم خوردیم یک روز نابودشان کنیم. ویوی همیشه قبل از همه
در ملاقاتگاهمان حاضر می شد و آخرین نفر آنجا را ترک می کرد. هربار در پاسخ
به این سؤال که «پدر و مادرت مجبورت نمی کنن صبح ها به خوک ها غذا بدی و
شب برای شام زود برگردی؟» شانه بالا می انداخت و می گفت کسی نمی تواند
او را کنترل کند.
فکر کنم خودتان فهمیده باشید که من شیفتۀ راهزن قلب ها شده بودم. ویوی همزمان
یک نابغۀ واقع گرا و یک داستان فانتزی بود و من از دنیا چیزی نمی خواستم جز اینکه
شبانه روز همراهش ماجراجویی کنم.
یک روز، پیش از طلوع خورشید، پدر و مادرم داشتند از پله ها پایین می آمدند که صدای
شکستن چیزی به گوشم خورد. این برای من نشانه ای بود که الان بهترین زمان برای
ترک محیط است. لباس پوشیدم، از پنجره پایین خزیدم و دوان دوان تا حصار مزرعۀ
ابل ریش سفید رفتم. در تلألؤ طلوع، چشم هایم را ریز کردم و از لای ردیف کدوتنبل ها
گذشتم تا به برج ساعت قدیمی رسیدم، که حالا پایگاه اصلی کلوپ فالکلند ریدرز
محسوب می شد.
وقتی از نردبان بالا رفتم، ویوی را دیدم که روی زمین نشسته است و به وسیلۀ
سلاح جدید و براقش، نوک تکه چوبی را تیز می کند. خرده های چوب را به شکل
تپه ای کوچک زیر پاهایش جمع کرده بود.
صدایش زدم: «ویوی؟ این وقت صبح اینجا چی کار می کنی؟»
برای چند ثانیه نگاهی حاکی از تعجب روی صورتش نقش بست، سپس لبخندی تحویلم داد.
«تو این وقت صبح اینجا چی کار می کنی، مارینا؟»
«نمی دونم، فقط حس کردم امروز یکی از اون روزهاییه که پرماجران و باید با انرژی
شروع بشن.»
ویوی خندید، همان خندۀ چهچه واری که یادآور آواز گنجشک بود.
«خب، به گمونم منم چنین حسی داشتم.»
روی زمین پایگاهمان نشستم و مدتی تماشا کردم که ویوی چطور با تراشه های چوب
ربان های پیچ در پیچ می سازد.
پرسیدم: «پدر و مادرت می دونن اینجایی؟»
«من پدر و مادر ندارم.»
پلک زدم. ویوی سرش را بالا آورد و به قیافه ام خندید.
«چرا اینجوری بهم نگاه می کنی؟»
نمی دانستم چه باید بگویم. در نهایت ساکت ماندم.
توضیح داد: «اتفاقا به نفعمه. کسی نیست مجبورم کنه صبح ها به خوک ها غذا بدم
و شب ها برای شام زود برگردم.»
«اوه.»
ویویان خرده های چوب را از روی ژاکت پشمی سبزرنگ و پاره پوره اش تکاند. همان
ژاکتی که تجسس ها و ماجراجویی های تظاهری مان، صدها لکه رویش به جا گذاشته
بود. غمگین یا تنها به نظر نمی رسید، همین مسئله تحسین برانگیزترش می کرد.
پرسیدم: «کِی اومدی؟»
«اصلا نرفتم.»
«نرفتی؟»
«خونه م سوت و کوره. بعضی وقت ها اینجا رو بهش ترجیح می دم، چون یادم
می ندازه الان دیگه دوست هایی دارم.»
با دهان باز به او زل زدم، اما فقط تیغۀ داس را دوباره و دوباره به تن چوب کشید.
در یک چشم برهم زدن، عصایی دراز و خمیده در دست داشت که یک طرفش را
دندانه دندانه شکاف داده بود. خرسند از نتیجۀ کارش، چوب را طرفم گرفت.
«کمون. برای تیر و کمون. می تونی شاهین های دم سرخ رو باهاش شکار کنی.»
«ویوی...»
«می خوای بهت یاد بدم؟»
دو تیر با نوک های سنگی و دم های پردار توی دستم گذاشت و کلاس تیراندازی را
آغاز کرد. سر و کلۀ خورشید که پیدا شد و آگوست از نردبان برج بالا آمد، دیوار مقابلم
توسط تیرهای بی شمار خطارفته سوراخ سوراخ شده بود.
ویوی بلند گفت: «صبح بخیر، سر آگوستوس شجاع!»
آگوست رو به من چرخید و چشم هایش را ریز کرد.
«چرا امروز انقدر زود اومدید؟»
تیری را از چلۀ کمان رها کردم و بین دو تختۀ چوبی دیوار فرود آوردم، بعد کمان را
بالا نگه داشتم تا ببیند.
«ویوی یه سلاح جدید برامون درست کرده. می تونیم باهاش اون شاهین های
جاسوس رو از بین ببریم.»
«فکر کردم قراره با تفنگ من به حسابشون برسیم.»
«تفنگ تو خالیه، آگوست. یه جوری صحبت نکن که انگار جرئت دزدیدن گلوله های
واقعی از پدرت رو هم داری.»
نفسش را با صدا بیرون داد و دست به سینه شد. «باشه، ولی هنوز هم نفهمیدم
چرا انقدر زود اومدید.»
«چه اشکالی داره؟ ویوی که همیشه زود میاد.»
ویوی افزود: «بله، سر آگوستوس. یه جلسۀ تمرینی سحرگاه داشتیم. نشونه گیری
مارینا خوبه. طولی نمی کشه که از شر اون شیاطین پلید خلاص می شیم.»
آگوست دوباره با صدا نفس کشید و به تپۀ خرده های چوب لگد زد.
«اینا رو جمع کنید. امروز می خوایم بریم گشت و گذار.»
به نظر می رسید ویوی بیشتر شب هایش را داخل برج می گذراند.
از آن روز به بعد بیشتر از خانه بیرون می زدم. عادت کردم حتی قبل از اینکه خوک ها
بیدار شوند برایشان غذا بریزم و قبل از طلوع خورشید به برج بروم. در ابتدا خیال
می کردم دلیلم این است که نمی خواهم ویوی احساس تنهایی کند، اما بعد به این
نتیجه رسیدم که خودم احساس تنهایی می کنم. ویوی مثل آگوست رئیس بازی
درنمی آورد و مثل رکس سر به هوا نبود. رفته رفته به هم نزدیک شدیم، و به اینکه
او مثل من از حضورمان کنار یکدیگر لذت می برد می بالیدم. طولی نکشید که
بهترین دوستم شد. تا حدی که جدایی ناپذیر بودیم.
ولی بعد، بدون کوچک ترین علامت خطری، ویوی غیبش زد.
صبح روز شنبه برج خالی بود. گیج و بهت زده اطراف را از نظر گذراندم، چون ویوی
عصر روز پیش بهم گفته بود شب را اینجا می ماند. به گوشۀ اتاق که سرک کشیدم،
چیزی را دیدم که قبلا آنجا نبود.
یک مترسک. دوخته شده با کرباس و پرشده از یونجه. کلۀ پیازی شکل داشت با
دسته ای الیاف قرمز آتشین به عنوان مو، دکمه های سبز به جای چشم، و نیشخندی
بزرگ که با دست روی صورتش ترسیم شده بود. بدن کیسه مانندش در ژاکت پشمی
و کهنۀ ویوی فرو رفته بود، با چوب های باریکی که مثل دست از آستین ها بیرون
می زد. تیغۀ داس به یکی از دست هایش چسبیده بود.
آرام به مترسک نزدیک شدم، مطمئن بودم شوخی ویوی یا یکی دیگر از بچه هاست.
چشم های سبز دکمه ای انگار پر از خنده ای تمسخرآمیز بهم خیره شده بودند.
بلند گفتم: «خیلی شبیهته.» فقط می خواستم سکوت را شکسته باشم.
«خیلی خوب درش آوردی، ویوی.»
ویوی بیرون نیامد، نه از مخفیگاه زیرکانه اش پشت صندوق ها و لوازم کشاورزی،
نه از نردبان طنابی که به پشت بام راه داشت.
«آگوست؟ رکس؟»
جوابی نگرفتم.
با انگشت به صورت مترسک سیخونک زدم.
زیرلب گفتم: «هر کسی که این کار رو کرده باید بدونه من طنز پشت این شوخی رو
درک نمی کنم.»
آن پایین درون دشت، پرندگان جیک جیک می کردند.
ساعت ها در سکوت و یکنواختی گذشت. نمی دانستم باید بروم دنبال ویوی بگردم
یا در عوض گوشۀ برج کز کنم و بخوابم. نزدیک ظهر، آگوست با آغوشی پر از
سیب های سبز به داخل برج ساعت قدیمی آمد.
«صبح بخیر، مارینا.»
سمت صندوق های آذوقه مان قدم زد. به مترسک محل نگذاشت.
«هی، آگوست؟»
«بله؟»
«تو این مترسک رو درست کردی؟»
رو به من چرخید، نیم نگاهی به مترسک انداخت و سرش را کج کرد.
«منظورت ویویه؟»
زورکی پوزخند زدم. «خیلی خنده دار بود.»
آگوست چند لحظه بهم خیره ماند.
پرسید: «این یه جور شوخیه؟»
تشر زدم: «من باید این سؤال رو بپرسم. این مترسک از کجا اومده، و ویوی کجاست؟»
«مارینا،» چهره اش از شدت سردرگمی درهم رفت. «اون... اون ویویه. مترسکه.»
«محض رضای خدا. خود شخص ویوی کجاست، خنگول؟»
«منظورت چیه "خود شخص ویوی"؟»
خودم را مجبور کردم نیشخندی تحویلش بدهم. «این اصلا خنده دار نیست، رهبر شجاع.»
پشت سرش، رکس از نردبان بالا آمد.
«مارینا؟ چرا انقدر... عصبانی به نظر می رسی؟»
«تو این مترسک رو درست کردی، رکس؟»
رکس اخم کرد. «منظورت ویویه؟»
«نه! مترسکی که شبیه ویویه!»
«این... این یه بازی جدیده؟»
به جفت پسرها زل زدم، بعد به مترسک. چشم های دکمه ای اش زیر آفتاب می درخشید.
«این مسخره ست.» سرم را برای خودم تکان دادم. «می رم دنبالش بگردم.»
«دنبال کی؟»
مدتی به رکس خیره شدم، سعی داشتم ته رنگی از لبخند را روی چهره اش بیابم،
اما فقط نگران به نظر می آمد.
بالاخره با تشر گفتم: «ویوی. می رم دنبال ویوی بگردم، ویوی واقعی.»
از نردبان پایین آمدم و به سوی دشت دویدم. اسم ویوی را فریاد می زدم و دستۀ
کلاغ هایی را که دور مزرعه می چرخیدند به درون آسمان صاف پاییزی فراری می دادم.
بیشتر مزرعۀ ابل ریش سفید را گشتم، ولی سر و کلۀ ویوی پیدا نشد. خیلی دیر
متوجه شدم هرگز از او نپرسیده ام خانه اش کجاست.
عصر که به ملاقاتگاه کلوپ بازگشتم، دعا می کردم - و تقریبا انتظار داشتم - که
ویوی آنجا باشد، به سان گنجشک بخندد و برایم تعریف کند که چطور ایدۀ این
شوخی به سرش زده. ولی تنها کسی که منتظرم ایستاده بود، آگوست بود.
داشت با چاقوی جیبی اش تکه چوبی را می تراشید.
گفت: «رکس رفت خونه مشق های مدرسه ش رو بنویسه. اما، مارینا، حالت خوبه؟»
زیرلب گفتم: «این یه شوخی نیست.»
«شوخی نیست. قول می دم. فقط بهم بگو مشکل چیه.»
معده ام، پس از ساعت ها دویدن در مزرعه بدون آنکه چیزی خورده باشم، به غار
و غور افتاد. آگوست برایم سیبی پرت کرد و من باتردید گازی به آن زدم.
با شانه های پایین افتاده و لحنی غمناک گفتم: «ویوی یه آدمه.»
آگوست لب هایش را روی هم فشرد.
ادامه دادم: «می دونه چطور تیغۀ داس رو پرتاب کنه که به هدف بخوره؛ و چشم هاش
انقدر تیزه که اول از همه شاهین های دم سرخ رو پیدا می کنه. اون برام کمون
درست کرد. ببینش.»
به تیر و کمان جدیدم که گوشۀ اتاق به دیوار تکیه شان داده بودم اشاره کردم.
«مارینا، من اون کمون رو برات درست کردم.» آگوست چاقوی جیبی اش را بست
و داخل جیبش سر داد. «پدرم کنده کاری یادم داده، یادته؟ و تو همیشه توی پیدا کردن
شاهین های دم سرخ خوب بودی. برای همینه که دیده بان چشم عقابی صدات
می زنیم.»
«ولی...»
«می دونم عادت داریم توی بازی هامون تظاهر کنیم، اما کم کم داری نگرانم می کنی،
مارینا. ویوی واقعا یه آدم نیست. ما فقط... تظاهر می کنیم که هست.»
«پس این مترسکه از کجا اومده؟»
«بین هیزم های توی حیاط انبار قدیمی بابام پیداش کردیم؛ یادت نمیاد؟ اسمش رو
گذاشتیم ویوی و دروگر غروب صداش می کردیم چون تیغۀ اون داس توی دستش بود.»
«این حقیقت نداره!» برایم مهم نبود که داشتم فریاد می زدم. «ویوی یه آدم بود،
و توی مزرعۀ ذرت باهاش آشنا شدیم.»
آگوست به من خیره ماند. من هم نگاهم را ندزدیدم، همچنان انتظار داشتم این
نمایش را به پایان برساند و اعتراف کند که همۀ این ها یکجور شوخی بوده که به طرز
مشمئزکننده ای بیش از حد با جزئیات طراحی شده. این اتفاق نیفتاد.
«زود باش.» بازویم را باملایمت چسبید. «می برمت خونه. حس می کنم لازمه یکم
استراحت کنی. شاید فردا اوضاع بهتر بشه.»
فردا اوضاح بهتر نشد. نه حتی روز بعد از آن. یا روز بعدی. مدام رؤیای همۀ کارهایی
را که با ویوی کرده بودم می دیدم، اما هر روز صبح که به برج می رفتم، تنها مترسک
به انتظارم نشسته بود.
رکس گاهی اوقات تلاش می کرد مترسک را داخل ماجراجویی هایمان شرکت بدهد،
اما آگوست جلویش را گرفت و گفت دیگر نباید این کار را بکنیم. با نگرانی مرا برانداز
می کرد، طوری که انگار می ترسید هنوز درون چشم های قلابی مترسک اثری
از خندۀ انسانی ببینم.
فکر کردم شاید بهتر باشد از شر مترسک خلاص شوم، اما دلم نیامد.
وقتی غرغرهای مادر و پدرم مرا از خواب پراند و صدای شکستن چیزی به گوشم رسید،
از پنجره بیرون زدم و به برج رفتم تا کنج اتاق کنار مترسک به انتظار طلوع بنشینم.
ژاکت پشمی اش که پر از لکه و خرده های چوب بود، بوی خاک و فصل برداشت می داد.
نزدیک ظهر، آگوست با یک بغل سیب تازه به من پیوست. یکی شان را به من تعارف
کرد، ولی به جای گرفتن سیب او را در آغوش گرفتم و زارزار روی شانه اش گریه کردم.
بوی صابون، جو و دارچین می داد. رایحۀ واقعی یک انسان.
«چیزی نیست.» موهایم را نوازش کرد و با صدایی آرام ادامه داد: «ما دوستیم.
من و تو و رکس. ما کمکت می کنیم تا... اون رؤیایی که داشتی دیگه اذیتت نکنه.»
بعدازظهر همان روز، مترسک را به مزرعۀ ابل ریش سفید بردیم و بالا تپۀ هیزم ها گذاشتیم.
«ویوی... دیگه وجود نداره.» لحن آگوست موقرانه بود، مثل کسی که مراسم
خاکسپاری را رهبری می کند. «حالا فقط ماییم. ریدرهای واقعی.»
با اولین طلوع ماه سپتامبر، خانوادۀ رکس زمینشان را فروختند و به شهر اسباب کشی
کردند تا رکس بتواند در یکی از مدارس معروف آنجا درس بخواند. برای آخرین بار،
به عنوان سه عضو کلوپ ریدرز داخل برج ساعتی ملاقات کردیم و رکس طوری
رهبرمان را در آغوش فشرد که صدای آگوست درآمد. سپس طرف من قدم زد.
لبخندش لرزید و پیچش بازوهایش دور من محتاطانه تر به نظر آمد.
چیزی داخل جیب ژاکت نخ نماشده ام چپانده شد و رکس همزمان نزدیک به گوشم
نجوا کرد: «وقتی رفتی خونه بخونش.»
بعد مرا رها کرد، موفق شد ضعف لبخندش را برطرف کند و بدون نگاه کردن به عقب
از پایگاه همیشگی و پرخاطره مان برود.
قلبم تند می زد.
تا به خانه رسیدم تکه کاغذ تقریبا مچاله شده را از جیبم درآوردم و یادداشت
رکس را خواندم.
مارینا،
من دارم می رم تا زندگی جدیدی رو توی شهر شروع کنم. دیشب، به خودم
قول دادم که توی این زندگی جدید اجازه ندم هیچ کس کنترلم کنه.
درست مثل ویوی که تا آخرین لحظه مقاومت کرد.
من همیشه مثل یه سگ وفادار دنبال آگوست راه افتاده م. همراهیش
می کردم چون دوستم بود. اما فراموش کردم که تو هم دوستمی؛ و
کلوپ ریدرز، هر چقدر هم که تظاهری باشه، باید برای عدالت بجنگه.
ویوی لای اون تپۀ هیزم ها نیست. نزدیک حصار پشتی مزرعۀ ابل ریش سفید
دفن شده، جایی که آگوست نیمه شب دو گلوله ای رو که از اتاق باباش
دزدیده بود به سر ویوی شلیک کرد. صبح هم لباس هاش رو پیش من آورد
تا بهش کیسۀ کرباس و یونجه بدم و از لای لوازم خیاطی مامانم دکمۀ سبز
براش پیدا کنم.
متأسفم، مارینا. می دونم دوستی تو و ویوی خاص و ارزشمند بود.
آگوست هم این رو می دونست، ولی حسودیش می شد و می خواست
تو رو برای خودش نگه داره. رهبر شجاعمون بهم دستور داد کمکش کنم،
و من هم، در کمال حماقت، فکر کردم تظاهر به اینکه ویوی هرگز وجود نداشته
آگوست رو خوشحال می کنه.
مثلا قرار بود برای عدالت بجنگم، و این کار رو نکردم. درک می کنم اگر
هیچ وقت نتونی من رو ببخشی.
فکر می کردم روم بشه با چشم های پر از اشک بغلت کنم و حقیقت رو بهت
بگم، ولی نتونستم چون حس می کردم هیچ جوره نمی تونم کمک کنم
حالت بهتر بشه. فقط ازت خواهش می کنم اجازه نده آگوست با روح و روانت
بازی کنه. نباید بذاریم به کس دیگه ای آسیب بزنه.
واقعا متأسفم که ناامیدت کردم، دیده بان چشم عقابی.
دوستدار تو، رکس.
تاول ها روی دست هایم ترکید و قطرات خون روی دستۀ بیل سر خورد. با این حال
به کندن ادامه دادم. مهتاب نقره ای و صدای جیرجیرک ها و نسیم خنک پاییزی که
لای مزرعۀ ذرت می پیچید نجواهای بی معنی درون ذهنم می انداخت که بهشان
توجه نمی کردم.
آنقدر با بیل و دست هایم خاک را کنار زدم که انگشت هایم زخم شد و اولین
پرتوهای آفتاب افق را روشن کرد. آنگاه بیشتر و بیشتر کندم تا اینکه آگوست را دیدم
که همراه ابل ریش سفید از درب پشتی خانه شان بیرون می آید. درست همان
لحظه، نوک بیل به چیز نرمی خورد و رشته ای موی قرمز خاک خورده از خاک
بیرون زد.
آگوست مرا دید و طوری چشم هایش را مالید که انگار از اعماق کابوس هایی
بیرون آمده ام که روح ویوی در وجودش انداخته. ابل ریش سفید هم نگاه پسرش
را دنبال کرد و به من چشم دوخت.
فریاد زد: «هی دختر، توی مزرعۀ من چی کار می کنی؟» و دوان دوان سمتم آمد.
آرام آرام خم شدم و روی زمین نشستم. به رشته های موی قرمز آتشین دست کشیدم.
آغشته به خاک و خون. ولی موی واقعی آدمیزاد.
چشم های ابل ریش سفید گرد شد. پشت سرش، آگوست به خودش لرزید.
رنگ لحظه به لحظه بیشتر از رخش می پرید.
«مارینا، صبر کن...»
بیل را روی چمن زردرنگ انداختم. نور آفتاب، سایه ای را که روی مزرعه افتاده بود
تا بیرون حصارها تعقیب کرد و گنجشک ها چهچه صبحگاهی شان را سر دادند.
«تموم شد.» صدایم گرفته بود. «سر آگوستوس شجاع، خودت رو تسلیم کن.»

🍄داستان کوتاه~مربوط به داستان "خوابیدن درد داره؟"🍄
یک شب تلوتلوخوران به خانه بازمی گردد. دیروقت است. بدنش می لرزد و
صورتش گل انداخته. چشم هایش حتی نمی توانند روی صورتم تمرکز کنند؛
مثل اعداد یک دستگاه سکه ای درون حدقه های جمجمه اش می چرخند.
چیز کوچک و گردی را در مشتش می فشارد که در اولین نگاه به نظر می رسد
سکه ای سیاه رنگ است. بی مقدمه پخش زمین می شود و چشم هایش
طوری که انگار لب مرز مرگ است بسته می شوند.
از او می پرسم: «حالت خوبه؟»
در جواب خروپف می کند.
==========
صدای خنده اش مرا از خواب می پراند.
فکر نکنم چیزی در زندگی روزمره مان ارزش این قهقهه ها را داشته باشد.
یک ربع از ساعت دوی صبح می گذرد و تلویزیون برنامۀ جالبی پخش
نمی کند. اما صدای خنده اش درون راهروها طنین می اندازد و نشنیده
گرفتنش غیرممکن است.
برق اتاقش روشن است. به دیوار خیره شده، به هیچ چیز، و چشم هایش
هنوز بسته اند. با این حال هرازچندگاهی سکسکه می کند و لب هایش
از هم باز می شوند تا موج جدیدی از خنده بیرون بریزد. سپس دوباره سکوت
می کند. انگشت هایش روی چیزی کشیده می شوند. سکه نیست، گویا
دکمۀ سیاه رنگ یک لباس است. فکر نکنم به هیچ یک از لباس های خودش
تعلق داشته باشد.
دستی روی پیشانی اش می گذارم و نفسم بند می آید. به داغی آب جوش
است.
از او می پرسم: «حالت خوبه؟»
در جواب قهقهه می زند.
==========
تبش تا روز بعد ادامه می یابد، ولی حداقل دست از خندیدن برداشته.
برایش سوپ مرغ می پزم. با طمع کاسه را سر می کشد، مثل سگی که
داشته از تشنگی می مرده و حالا به آب دسترسی دارد.
از او می پرسم: «حالت خوبه؟»
فقط صدای قورت دادنش به استقبالم می آید. کاسه را به من پس می دهد
و متوجه می شوم رنگ پوستش به خاکستری می زند، قسمت هایی از آن
چاک چاک شده اند و زخم های آغشته به خون روی بدنش دهان باز کرده.
نقطه های سیاه رنگی هم روی پوستش به چشم می خورد، تقریبا شبیه
آبله مرغان اما نه دقیقا. از نزدیک که نگاه می کنم، می بینم قارچ های ریزی
از درون جوش ها بیرون خزیده اند.
دکمه را هنوز بین انگشت هایش می فشارد، مثل یک انگشتر عجیب.
دوباره می پرسم: «حالت خوبه؟»
در جواب آرام سر تکان می دهد. من یکی که باورش نمی کنم.
«زنگ می زنم دکتر.»
==========
سر و کلۀ دکتر بیست دقیقه بعد پیدا می شود. مردی لاغر و کچل که انگار
وزن دنیا را روی شانه هایش حمل می کند و فرای طبیعت، چیزهایی را
که هیچ آدمیزادی نباید به عمرش تجربه می کرده، به چشم دیده است.
برای تأیید توضیحاتم عبوسانه سر تکان می دهد؛ کیفش را چنان محکم
در دست نگه داشته که انگشت هایش سفید شده اند.
«بیمار رو بهم نشون بدید.»
در را برایش باز می کنم و او با سکوتی سایه وار به داخل اتاق می خرامد.
با نفس حبس شده منتظر می مانم، با این امید که حال دختر کوچولوی من
زود خوب بشود.
می شنوم که می پرسد: «حالت خوبه؟»
در جواب زمزمه ای کم و بیش نامفهوم به گوش می رسد: «مینو گیبرید.»
حروف واژه ها طوری درهم می لولند که انگار دخترم انرژی کافی برای ادا
کردنشان را ندارد. گوشم را به در می چسبانم و عاجزانه می کوشم چیزی
بشنوم بلکه خبری دستگیرم شود.
اما در عوض، جیغی گوش کرکن هوا را می شکافد.
وحشت زده دستگیره را می چرخانم. قفل است.
فریاد می زنم: «حالتون خوبه؟»
قرچ. گرومپ.
در جا خشکم می زند.
قرچچچ. گرومپ.
چوب ناگهان منفجر می شود و خرده های نوک تیز همچون قطرات باران
همه جا می پاشند. چهار دست خاکستری و آغشته به قارچ سمت صورتم
دراز می شوند. به سرعت عقبم می پرم. خون در رگ هایم منجمد می شود.
آنگاه، از سوی دیگر درب نابودشده، بالاخره جوابم را می دهد.
«خوبم.»