داستان های سریالی و تک پارتی Doom
داستان های تک پارتی
تمرین های یک پیانیست آماتور
#علم_طعنه_زدن
دل نوشته و اعترافات یک خرده جنایتکار
چالش نویسندگی D:
مطالب انتشار شده در وبلاگ

دوست ندارم مدت زیادی از هم دور بمانیم.
پدر و مادرم سعی دارند بیماری اش را برایم توضیح دهند. می گویند من شانس آورده ام
که هورمون ها و ناقل های عصبی مغزم مثل روخانه ای روان جاری می شوند و پیام ها را
بی کم و کاست منتقل می کنند. وقتی بهشان غر می زنم که بدون داشتن یک برادر
کوچک تر، حوصله ام بدجوری سر می رود، با تکنیکی زیرکانه برای فعال سازی حس همدردی
و عذاب وجدانم به این نکته اشاره می کنند که تنها بودن در اتاق های بی روح تیمارستان
حتما سخت تر است.
مدام به آن ها التماس می کنم فرصت دیگری به او بدهند. البته، آن اوایل به حرفم گوش
می دادند. جیمی چند بار به خانه برگشت، هر دفعه برای مدت کوتاه تری پیشم ماند.
هیچ چیز تغییر نمی کرد و آن چرخۀ شوم از سر گرفته می شد. جسد گربه های همسایه
با چشم های بیرون زده سر از جعبۀ اسباب بازی هایش درمی آورد، تیغ های ریش تراش
بابا پایین سرسرۀ پارک نزدیک خانه مان قرار می گرفت، قرص های ویتامین مامان با
قرص های شویندۀ ماشین ظرفشویی جایگزین می شد. حال دیگر هر دو نسبت به قضیۀ
"یک فرصت دیگر" مردد شده اند. می گویند بیماری اش باعث می شود بی گناه جلوه
کند و راحت از پس معمولی نشان دادن خودش بربیاید، به همین شیوه پزشک ها را گول
می زند که خیال کنند آمادۀ بازگشت به زندگی کنار خانواده اش است؛ او می تواند
برای اطرافیانش خطرناک باشد و سر رفتن حوصله ام ارزش به خطر افتادنم را ندارد.
دوست ندارم مدت زیادی از هم دور بمانیم. چون آن وقت مجبور می شوم تا زمانی که
دوباره به خانه باز گردد دست از پا خطا نکنم.