داستان های سریالی و تک پارتی Doom
داستان های تک پارتی
تمرین های یک پیانیست آماتور
#علم_طعنه_زدن
دل نوشته و اعترافات یک خرده جنایتکار
چالش نویسندگی D:
مطالب انتشار شده در وبلاگ
سلام
اومدم با یه افسانه ی یونان باستان دیگه

امروز یا شب میخوام درباره ایزد اریس بگم
نام= اِریس ( آرس )
پدر= زئوس
مادر= هیرا
مقام= ایزد جنگ
محل زندگی= اولیمپوس
پایتخت= نامشخص ( بیشتر درحال لشکر کشی به جای مختلف به خاطر همین محل مشخصی نداشت)
قدرت= تجربیات زیاد در جنگ، استفاده از صلاحات جنگی مانند: شمشیر، پُتک و... فرماندهی جنگ
برادران و خواهران= هیفاستوس، آتنا، آپولو، آرتمیس، هرمیس و...
همسران= آفرودیت ( زیاد هست، این بیشتر معروفه )
فرزندان= اِروس ( فقط اینو میشناختم )
امیدوارم راضی بده باشین
بگین دیگه درباره چی بزارم
دوستون دارم و لطفا کامنت بزارین و از Doom عزیز هم حمایت کنین اون لیاقتش رو داره
تا پستی دیگر...
«خـــدانـــگـــهــــدار...»
سلام
من سوپرنچرال هستم
اومدم دربارهی خدایان یونان باستان صحبت کنم
یه توضیحاتی دربارش میدم و میرم سر اصل مطلب
داخل هر سرزمینی افسانه هایی وجود داشته که یکی از معروف ترین
آنها خدایان یونان باستان هست که مورد استقبال همه قرار گرفته و
محبوبیت زیادی دارد.
چون مطالب پیدایشـشون زیاده میزارم واسه بعدا... خدایان یونانی زیاد
هست اما 12 تای آنها قدرتمندتر و شناخته شده تر بودند مانند: زِئوس،
هیرا، پوزیدون، هِیدیس، آتنا، هِرمیس، اِریس، آپولو، آفَرودیت، دِمیتر،
هیفاستون، آرتمیس هستند (البته این ها رو با تلفظ فارسی نوشتم
وگرنه اصلش چیز دیگه ایه) که زئوس، پوزیدون، هیدیس خدایان اصلی
هستند زئوس پادشاه خدایان (یعنی رهبر و رئیس ـشون هست)
پوزیدون خدای اقیانوس ها و هیدیس خدای دنیای مردگان، البته بازم
اطلاعات هست که تا پنچاه سال طول میکشه...

من امروز میخوام یکم درباره الهه آتنا توضیح بدم
نام= آتنا
پدر= زئوس
مادر= اسمش یادم نیست
مقام= الههی دانش، جنگ، بافندگی، ساخت ساز و...
محل زندگی= اولیمپوس
پایخت= آتن
قدرت= دانش بسیار بالا، استقامت و هنر های رزمی و مبارزاتی،
نقشهکشی و...
برادران و خواهران= هرمیس، آپولو، آرتمیس، اریس، هیفاستوس و...
چند وقت وقت دیگه دربارهی خدای دیگه مطلب میزارم.
امیدوارم لذت برده باشید.
کامنت بزارید و لطفا Doom جون هم حمایت کنین.
تا پستی دیگر...
«خـــدانـــگـــهـــدار...»

متوجه شدم که کریس خیلی ناراحت شده پس هیچ سئوالی درباره خانوادش نکردم، سعی کردم که یک جوری وضعیت رو عوض کنم که متوجه کتابها و رمان هایی که همه شون ژانر ماوراءطبیعیه بود شدم و
_پرسیدم:«به ماوراءطبیعیه باور داری؟» کریس:«مــعــلــومــه، از نظرم که وجود دارن» نمیدونم چی شد ولی خیلی هیجان زده شد و کنارم اومد و با ذوق و اشتیاق برام شروع هرچیزی که فهمیده بود کرد.
_کریس:«ایدن تو چی؟ تو هم باور داری؟»
کاش میشد بگم باور چیه؟ من خودم جز چیز های فراطبیعی هستم ولی
_گفتم:«آره باورم، مخصوصا گرگینه ها»
بازم نمیدونم اما بعد شنیدن این جمله چشمای کریس برق زد و انگار خیلی خوشحال شد. باورم نمیشد این همون کریس داخل مدرسه هستش که گوشه نشین و ساکت بود، راست میگن زود قضاوت نکنیم. داخل این چند روز هی این اتفاقات تکرار میشد و من اصلا خسته نمیشدم ولی ایتن نظر دیگه ای داشت.
_ایتن:«چرا این چرخه زمانی تموم نمیشه»
برادرم نسبت به من خیلی متعصب به اعتقادات و قوانین قبیله خودش هستش و همیشه سعی میکنه بهترین باشه ولی من برعکسـش من به همهی اعتقادات و قوانین و عواطف رو احترام میزارم و برام مهم نیست بهترین باشم یا بدترین فقط خودم باشم مهم هستش. باز هم بیانکا به ایتن گفته برن بیرون و ایتن هم دلش نمیخواد بره بیرون که یه ایده شرورانه به ذهنش میزنه.
_ایتن:«ایـــدن...؟»
_ایدن:«بله!»
_ایتن:«میگم مگه ما دوقلو های هم سان نیستیم؟»
_ایدن:«هستیم، چطور؟»
_ایتن:«خـــب... من یه فکری دارم؟!»
باورم نمیشد ایتن مجبورم کرد با بیانکا برم بیرون و نقش برادرم رو بازی کنم.
_بیانکا:«ایتن، عزیزم قراره ببرمت به یه پارتی خیلی بترکون. حتما خوشت میاد»
_نمیدونم، اما زیاد بد نبود و به پارتی رفتیم؛ همه چیز خوب بود ولی بیانکا خیلی به من میچسبید و خنده های ناجور میکرد، چند ساعتی گذشت و بیانکا اینقدر چجوری بگم اینقدر رقصیده بود که نمیتونست راه بره و منو چند تایی میدید و فیوز مغزش پریده بود معلوم نبود چی میگه.
_بیانکا:«ایتن گوش کن، تو شاهزادهی منی که با اسب سفید منو به قصر خودت میبری»
_ایدن:«شاهزاده و اسب رو ول کن، چقدر تو سنگینی»
_بیانکا:«اینجوری با یه مادمازل صحبت نمیکنن، جناب سینیور»
فهمیدم ایتن واقعا حق داشته که باهاش بیرون نره؛ آخر سر اینقدر داد و فریاد کرد که چند لات بیسرو پا اومدن و منو هل دادن و بیانکا رو گرفتن و سعی کردن کیف پولش با موبایل و جواهراتش رو بگیرن.
_بیانکا:«شما ها از کجا پیداتون شد؟ نکنه پول میخواین؟من که پول ندارم»
من از کوره در رفتم و جلو چشمای اون لات ها پنجه هام رو نشون دادم و چشمام به رنگ آبی سوزان دراومد و دندون های نیشم بلند شد و یه غرش بلند کردم و یجوری اونها رو ترسوندم.
_بیانکا:«قهرمانم، میدونستم که منو نجات میدی! فقط چرا چشمات مثل لامپ آبیه؟»
_ایدن:«حتما داری توهم میزنی»
_بیانکا:«راست میگی، الان تو رو پنج تایی میبینم»
خوبه که بیانکا حواس نداشت که تبدیل به گرگینه شدم، بیانکا بیهوش شد با سرعت به خونش بردم و از اونجا رفتم. فردا صبحـش همه چیز رو برای ایتن توضیح دادم انگار اصلا خوشحال نشد، منو کوبید به دیوار و چند سانت منو بین زمین و هوا نگه داشت و _گفت:«احمق!، میخوای دردسر درست کنی! اگه کامل به یه گرگینه تبدیل میشدی چی؟ اونا میرفتن به پلیس و شکارچیها گزارش میدادن و ما رو شکار میکردن،یکم بزرگ شو؟!»
نمیتونم ایتن رو سرزنش کنم چون داشت راست میگفت با یه اعصبانیت کوچیک همهمون رو دچار دردسر میکردم. مدرسه رفتم و کریس به من _گفت:«قرارت با بیانکا چطور پیش رفت؟»
واقعا برگام ریخت از کجا فهمید با بیانکا بیرون رفتم نکنه ایتن بهش گفته.
_کریس:«نترس بابا هیچی کس بهم نگفته، معلوم بود»
_ایدن:«چطور؟»
_کریس:«بیانکا اینقدر عذابآوره که خرگوش رو تبدیل به خرس میکنه، درضمن برادرت اصلا شبیه تو نیست، خیلی با هم فرق دارین و این کاملا واضح بود که جاتون رو عوض کردین»
واقعا باید به کریس جایز نوبل تشخیص دوقلوهای همسان رو داد چون تا حالا ندیدم کسی ما رو بشناسه وتشخیص بده، من هم تمام ماجرا به جز تبدیل به گرگینهـم رو گفتم و اون هم هیچ واکنشی نشون نداد انگار براش عادی بود.
_کریس:«اون لاتها رو خود بیانکا استخدام کرده، میخواد خودشو مظلوم و بیدفاع نشون بده که پسرا بیان قهرمان بازی و بهش جذب بشن. از من به تو برادرت نصیحت فردا هم باز هم یه چند تا لات دیگه میان میدزدنش»
با این حرفاش کلا مغزم رگ به رگ شد، دلم میخواست بدونم اون واقعا انسانه یا یه موجود ماوراءطبیعی. طبق گفتهی کریس فرداش واقعا همون جوری یه چند تا لات دیگه باز پیداش شد و برادرم حسابشون رو رسید، تصمیم گرفتم به کریس اعتماد کنم پس میرفتم خونش یا با هم میرفتیم بیرون مثل ساحل، پارک، طبیعت و... و دربارهی چیزایی که علاقه داریم حرف میزدیم، خیلی از این لحظات لذت میبردم.
قبل از اینکه داستان را شروع کنم، بگذارید یک سئوال از شما بپرسم؛ آیا به
اتفافات فراطبیعی باور دارید؟ اکثر مردم جواب مثبت به این سئوال میدهند و بقیه
مردم جواب منفی میدهند ولی خیلی از مردم هیچ جواب درس و حسابی برای
این سئوال ندارند و همیشه در مرز این موضوعات بودند. پرسیدن این سئوال فقط
برای آگاهی از نظرات شما است.
اسم من ایدِنه و اسم برادر دوقلوم ایتِنه، ممکنه یک بار من داستان را توضیح بدم
یا برادرم توضیح بده. ممکنه من و برادرم، دوقلو های همسان باشیم ولی
اخلاقیات و نظراتمون فرق داره، داخل مسیر داستانمون شخصیت های زیادی
رفت و آمد میکند و همه این ها درگیر مشکلات ما میشوند.
من و برادرم به دبیرستان رفتیم و وقتی وارد شدیم خیلی از بچه های دبیرستان
ما را مات و مهبوت نگاه میکردند، امیدوارم این جملهای که استفاده میکنم خیلی
مغرورانه نباشه، چون من و ایتِن از نظرت بقیه خیلی خوش هیکل و خوش تیپ
بودیم. حق هم داشتن کدوم آدم رو دیدین که با تیشرت سفید و با شلوار و ژاکت
چرم پوشیده و بدن سیکس پکی با مو های بلوند دارن رو نادیده گرفت. وارد
کلاس جدیدمون شدیم، کلاس زیست شناسی بود، باورم نمیشه این نکته مهم
رو یادم رفت بگم من و برادرم یک راز مهم داریم ما گرگینه هستیم. میدونم،
میدونم حتما میگین گرگینه ها داخل دنیای آدمها چیکار میکنن، خب ما هم
انتخابات خودمون رو داریم و من و ایتِن تصمیم گرفتیم درس بخونیم؛ کاش میشد
توضیح زیاد بدم ولی وقت زیاده، بهتره برگردیم سر اصل مطلب. وقتی وارد کلاس
شدیم بازم همه به ما چشم دوخته بودن، جلو ما یک دختر با موهای بلند بلوند
نشسته بود درحال رژ لب کشیدن بود که ما رو دید برق از مغزش بیرون پرید و
یه پسر که اونم خوش تیپ بود بهش گفت بره ته کلاس بشینه و برادرم ایتن رو
گفت بیاد پیشش بشینه و من هم رفتم ته کلاس و اونجا یه پسر مو سیاه بود
که به بیرون زل زده بود و وقتی بغلش نشستم با من سلام و احوال پرسی کرد.
برای دقایق اول مدرسه بد نبود، زمان به سرعت گذشت و زنگ تفریح خورد و من
و برادرم دنبال یه میز برای خوردن غذا میگشتیم که نظرم به اون پسر که داخل
کلاس زیست شناسی بغل دستیم بود جلب شد، روی یه میز خالی نشسته
بود و تو افکار خودش غرق شده بود؛ رفتیم اونجا نشستیم ناگهان اون دختر مو
بلند رنگ بلوند آمد پیش ما نشست و صاف به ایتن زل زده بود. اصلا حس خوبی
نسبط به اون نداشتم و دلم هم نمیخواست به اون نگاه کنم، بعد دختر مو بلند
رنگ بلوند به پسره نگاه کرد و گفت:
_«بهتره از اینجا گم بشی دیگه اینجا مال منه»
جالب اینجاست پسره بهش اهمیت نمیده و با غذاش بازی میکنه و میگه:
_«همیشه پای یه پسر خوش تیپ وسط باشه بقیه رو فراموش میکنی بیانکا»
معلوم شد اسم دختر مو بلند رنگ بلوند بیانکا بود.

سلام اسمم سوپرنچرال هست⚜️. میتونین منو نچرال صدا کنین✌
از Doom عزیز هم ممنونم که قبول کرد نویسنده بشم من نویسنده
جدید هستم🖐
14 سالمه و علاقه به انیمشن و فیلم و کتاب دارم
و داستان نوشتن هم دوست دارم
یکی از داستانایی که خیلی روش کار کردم رو میخوام معرفی کنم:
نام= مسیر ماوراءطبیعی)(The supernatural path)
ژانر= ماوراءطبیعی، عاشقانه، درام، اکشن، کمدی
درجه سنی= افراد بالای +15 سال
خلاصه داستان= داستان درباره ی دو برادر گرگینه به اسم ایدِن و ایتِن
لاکراسی هست که به دبیرستان میرن و اتفاقاتی میوفته که باید از قبیله
خود محافظت کنند که باعث میشه دوستان جدیدش وارد ماجرا شوند...
اگه میخواین بنویسم تو کامنتا بنویسین و از Doom عزیز هم حمایت کنید
👍
عاشقتونم، مرسی💓