داستان های سریالی و تک پارتی Doom
داستان های تک پارتی
تمرین های یک پیانیست آماتور
#علم_طعنه_زدن
دل نوشته و اعترافات یک خرده جنایتکار
چالش نویسندگی D:
مطالب انتشار شده در وبلاگ

🫀داستان تک پارتی~کمی خون/کلمات ناهنجار آلود! ^0^🫀
سال اول کالج با گابریل آشنا شدم، در سالن کلاس فرهنگ و هنر. اولین روز
مدرسه بود، یکدیگر را نمی شناختیم، اما فقط دو نیمکت مخصوص چپ دست ها
گوشۀ کلاس قرار داشت و هردویمان دست چپ بودیم. گاهی اوقات اتفاقی به همین
سادگی می تواند به آشنایی و دوستی ختم شود.
وقتی فهمیدم او هم مثل من با دوچرخه به مدرسه می آید و از همان جاده می گذرد،
گیب و من خیلی زود به هم نزدیک شدیم. هرگاه مدل نیمه برهنه ای به کلاس
پا می گذاشت تا برای طراحی هایمان ژست بگیرد، هر دو با خجالت سرمان را
می دزدیدیم. هر روز عصر، جفتمان به کافۀ کوچکی که دو خیابان با خوابگاه فاصله
داشت پناه می بردیم. گیب عاشق تماشای مردم بود، آنقدر به خیابان در حال تاریک
شدن چشم می دوخت که بخار لیوانش ته می کشید و چراغ های کافه را خاموش
می کردند. من جرعه جرعه قهوه می نوشیدم و توی دفترم طرح می کشیدم.
وقتی یک سال گذشت و دیگر حس پسربچه هایی را که در دنیایی بزرگ گم
شده اند نداشتیم، از خوابگاه بیرون آمدیم و با هم آپارتمانی اجاره کردیم. گیب
اتاق خواب بی نهایت کوچک با فرش پاره پوره اش را برگزید، من روی مبل می خوابیدم،
و میز آشپزخانه مختص نقاشی کردن بود. صاحب خانه مان پیرزنی بی اعصاب بود،
و اگر هیچ وقت اتفاقی ترسناک یا غیرعادی نمی افتاد، مطمئنم پول رهن خانه را
برای رنگ کردن چوب کنار می گذاشت.
حالا که به وقایع گذشته می اندیشم، پیش از اینکه متوجه چیز غیرطبیعی دربارۀ
گابریل شوم، به مدت درخور توجهی دوستش بودم.
وقتی هم روحم خبردار شد، کاملا تصادفی اتفاق افتاد. یادم می آید صبح سرد
یک دوشنبۀ زمستانی بود. تازه از خواب بیدار شده بودم، بی حال و نیمه هوشیار تا
دستشویی قدم زدم و بدون فکر در را گشودم. به چیزی برخورد و بعد کامل باز شد.
فریاد تقریبا خفه شدۀ گیب را شنیدم. به محض اینکه فهمیدم دستشویی اشغال
شده است، زیرلب عذرخواهی کردم و خواستم در را ببندم که نگاهم لحظه ای
به آینه افتاد.
هر جور شده، از جایی که من ایستاده بودم، باید می توانستم شخصی را که
پشت در است ببینم. ولی تمام چیزی که داخل آینه می دیدم کاشی های سفید
دیوار و حوله هایمان کنار روشویی بود.
محتاطانه صدا زدم: «گیب؟»
جوابی نگرفتم. منطق مغزم به این نتیجه رسید که صدایش را در توهماتم شنیده ام،
پس دوباره در را هل دادم. چیزی پشت در تکان خورد، و کامل باز شد.
لرزه ای به اندامم افتاد.
گابریل مقابل آینه ایستاده بود و مسواک به دست داشت. نگاهش مستقیم به جلو
بود، و زیر کف حاصل از خمیر دندان، می توانستم ببینم که لب هایش را روی هم
می فشارد.
نگاهی به آینه انداختم. انعکاسی که می دیدم دستشویی و حمام را خالی نشان
می داد.
نگاهم را روی هم اتاقی ام برگرداندم.
گیب نفسش را بیرون داد، خم شد و کف دهانش را شست.
با صدایی آرام گفت: «جوری رفتار کن که انگار همه چیز عادیه.» سرش را چرخاند
و از جا پریدم. طوری به من زل زد که انگار هرگز قصد نداشت نگاهش را از رویم بردارد.
گفت: «لطفا، بهتره دربارۀ این موضوع حرف نزنیم.»
دستگیره را محکم گرفتم.
«باشه؟»
آب دهانم را به سختی قورت دادم. سرم خود به خود تکان خورد.
گیب لبخند زد، اما به وضوح مشخص بود زورکی است.
چند قدم عقب رفتم و در را باملایمت بستم. بعد چهارزانو روی مبل نشستم و به زمین
خیره ماندم. سه دقیقه بعد، گیب وارد پذیرایی شد.
گفت: «حالا می تونی بری دستشویی.»
این بار لبخندش واقعی بود. انگار همه چیز خوب است.
«لئو؟»
سرم را بالا آوردم. حسی شبیه ترحم چشم هایش را پر کرد.
«انگار روح دیدی. حالت خوبه؟»
با پتویم ور رفتم تا عرق سرد روی دست هایم را خشک کنم. سپس سر تکان دادم
و قانع کننده ترین لحنم را به کار گرفتم. «آره.» صدایم نجواگونه بود. «آره، همه چی
خوبه.»
==========
گیب هیچ وقت راجع به اتفاق آن روز حرف نزد. به بهترین نحو ممکن وانمود می کردم
چیز غیرعادی ای ندیده ام، ولی هر دفعه کنار هم قدم می زدیم، چشمم خود به خود
شیشۀ اتومبیل ها و ویترین مغازه ها را از نظر می گذراند. وقتی فقط انعکاس خودم
را می دیدم، سرما به وجودم رخنه می کرد. هیچ آینه یا سطح شفافی نمی توانست
تصویر هم اتاقی ام را نشانم دهد. نه حتی چاله های آب روی زمین پس از باران سرد
زمستانی.
یک روز بعدازظهر گفتم: «کاش بهم می گفتی چطور.» پشت میز کافۀ همیشگی
نشسته بودیم.
شانه های گیب کمی پایین افتاد و نگاهش را از خیابان گرفت.
«نمی دونم دربارۀ چی حرف می زنی.»
«می دونم که می دونی. اون روز صبح، وقتی توی آینه نگاه کردم...»
مچم را بیش از حد سریع چرخاندم و خطی حاکی از بی دقتی روی کاغذ خاکستری
دفتر طراحی ام به جا گذاشتم. نوک مدادم شکست. گیب جیبش را زیر و رو کرد و
چاقوی جیبی اش را دستم داد. به کمک تیغۀ نازک و رنگین کمانی اش، به تدریج
نوک مدادم را تیز کردم. گرافیت نرم رفته رفته نمایان شد.
وقتی سکوت تا حد غیر قابل تحملی کش آمد، گیب سرانجام آه کوچکی کشید.
«من با اکثریت فرقی ندارم، لئو. مثل چشم آبی و قهوه ای داشتن می مونه. در
هر صورت، می تونی به عنوان یه شخص کاملا معمولی زندگی کنی.»
«اما...»
گیب لبخند کوچکی تحویلم داد.
«میشه طوری رفتار کنیم که انگار همه چی عادیه؟ می دونم خودخواهانه ست
ولی... ولی خوشحالم می کنه.»
می خواستم اعتراض کنم، اما گیب طوری از جایش بلند شد که انگار گفت و گویمان
به پایان رسیده است. باتردید برخاستم و در سکوت به خانه برگشتیم.
==========
سه شنبۀ هفتۀ بعد، سه تا از ساختمان های خوابگاه به علت گزارش خطر بمب گذاری
تخلیه شد. یکی شان جایی بود که کلاس فرهنگ و هنرمان قرار داشت، پس
خوشبختی در خانه مان را زد. من و گیب آن روز تعطیل بودیم. پیشنهاد دادم برای
ناهار همبرگر بخوریم. درحالیکه پشت میز از مد افتادۀ رستوران نشسته بودیم و
موسیقی راک از اسپیکرهای بالای سرمان پخش می شد، ظرف سیب زمینی
سرخ شده با چاشنی سیرم را سمت او هل دادم.
«همم؟»
«باید امتحانش کنی. خیلی خوبه.»
گیب جور عجیبی بهم زل زد.
پرسیدم: «چیه؟»
به پشتی سرخ و براق صندلی اش تکیه داد، عینکش را روی صورتش بالا برد و
دست به سینه شد.
«لئو، چرا بهم اعتماد نداری؟»
حس کردم گونه هایم گر می گیرند.
«م... منظورت چیه؟»
«خودت رو به اون راه نزن. واقعا فکر کردی متوجه گردنبندت نمی شم؟ تا یه هفته
پیش از زیورآلات خوشت نمی اومد.»
دستم بی اجازه سمت گردنم رفت. یقۀ تی شرتم از حد انتظارم پایین تر می آمد.
صلیب ریز و نقره ای درست بالای پارچه آویزان بود.
«فکر کردی من چی ام، لئو؟»
«من، آم...»
«یکم خنده داره،» گیب با غصه لبخند زد. «که به افسانه ها باور داری. تو دانش آموز
کالجی، و فکر می کنی هم اتاقی ت ممکنه یه...»
«ای... اینطور نیست.»
گیب دست دراز کرد، سیب زمینی آغشته به سس سیر برداشت و آن را خورد.
بخشی از من، در اعماق وجودم، از شدت هیجان و ترس به خودش پیچید.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
گیب گفت: «دوست ندارم ناامیدت کنم. ولی خون آشام ها وجود خارجی ندارن.»
برای مخفی کردن خجالتم سریع گفتم: «پس باید بهم بگی چرا.»
«چرا چی؟»
«چرا... انعکاس نداری.»
گیب مردم اطرافمان را از نظر گذراند. واضح بود نمی خواهد به حرف بیاید، مخصوصا
سر ناهار در رستورانی شلوغ، اما این بار قرار نبود بگذارم از زیرش در برود. احتمالا
متوجه این موضوع شد، چون با بی میلی آه کشید.
پرسید: «تا حالا نسخۀ دیزنی پیتر پن رو دیدی؟»
«همین دو دقیقه پیش سر باور داشتن به افسانه ها مسخره م کردی.»
«می خوام یه مثال برات بزنم. دیدی سایۀ پیتر پن چطور ازش فرار می کنه، طوری
که انگار خودش جون داره؟»
«تو انعکاست رو از دست دادی؟»
عبوسانه سر تکان داد.
گفت: «نمی دونم می تونه برای همه اتفاق بیفته یا نه. تا حالا کسی رو بدون انعکاس
ندیده م. اما شاید...»
«شاید چی؟»
گیب دوباره به صندلی اش تکیه داد و نگاهش را دزدید. منتظر تماشایش کردم، تا اینکه
مرددانه به جلو خم شد و با صدایی آرام ادامه داد: «شاید من اونقدرها هم خاص
نباشم، لئو. تا حالا درباره ش فکر کردی؟ شاید همۀ انعکاس ها موجوداتی ان که برای
خودشون جون دارن، و فقط هنوز از آینه بیرون نیومده ن.»
مرز باریکی بین خجالتی و وحشت زده بودن هست. گیب خجالتی بود، ولی هرگز
ندیده بودم از چیزی بترسد. در آن لحظه، برای اولین بار، ترس را در چشم هایش دیدم.
دلواپسی اش مرا هم نگران کرد.
نفس کوتاهی کشید. وقتی دومرتبه دهانش را گشود، واژه ها سریع تر بیرون آمدند،
یکی پس از دیگری.
«شاید انعکاس هر کس همیشه داره از سمت مقابل تماشاش می کنه. و وقتی
به قدر کافی آدم وحشتناکی باشی، از دستت خسته می شن و... و اون وقته که
از آینه بیرون می خزن، دست هاشون رو دور گردنت قفل می کنن و انقدر فشار
می دن که تا مرز مرگ بری. و نجواهای کابوس مانندی دم گوشت می خونن که
تا آخر عمر عذابت بده، و بعد برای همیشه می رن. تا ابد.»
با چشم های گشاد به او خیره شدم.
زیرلب گفتم: «این حقیقت نداره، مگه نه؟ واقعا این اتفاق افتاد؟»
گیب چیزی نگفت.
دلم می خواست باور کنم که دارد دروغ می گوید، که همۀ این ماجرا یک شوخی بزرگ
است. ولی گابریل انعکاسی نداشت، و نمی توانستم چیزی را که دیده بودم
انکار کنم.
گیب گلویش را صاف کرد، آرنج هایش را از روی میز برداشت، و با غلاف چاقوی
جیبی اش ور رفت.
«زیادی حرف زدم.»
«چرا... چرا انعکاست فکر می کرد آدم وحشتناکی هستی؟»
«لئو، لطفا. من... من دوست دارم همه چیز عادی بمونه.»
«همه چیز عادی نیست.» لحنم ملتمسانه شد. «چی کار کردی؟»
«نمی خوام درباره ش حرف بزنم.»
«انعکاست بهت چی گفت؟»
«من نمی خوام...»
از جا پریدم. گیب هیچ وقت صدایش را بالا نمی برد. بچه های میز بغلی با کنجکاوی
بهمان چشم دوختند.
گیب نگاهش را زمین انداخت.
«نمی خوام درباره ش حرف بزنم. کاری کردم که بهش افتخار نمی کنم، باشه؟
ولی گذشته ها گذشته. امیدوارم بتونی به چشم آدم کاملا معمولی ای که الان
هستم بهم نگاه کنی.»
==========
آن شب خوابم نمی برد. مدام غلت می زدم. در چرخۀ بی پایانی از کابوس گیر
افتاده بودم که شروع و پایانشان را تشخیص نمی دادم. ذهنم روی حرف های گیب
متمرکز بود و انواع و اقسام فرضیه ها را راجع به کار وحشتناکی که ممکن بود کرده
باشد می ساخت. هربار خودم را بابت افکار مضحکم سرزنش می کردم، اصلا
امکان نداشت انعکاس ها مخلوقاتی دارای احساسات باشند و بتوانند از درون آینه
بیرون بجهند. با این حال نفس هایم هنوز به بوی سیر آغشته بود، چون آنقدر ترسیده
بودم که حاضر نشدم مقابل آینه بایستم و مسواک بزنم. حس می کردم چشم های
داخل آینه همۀ حرکاتم را زیر نظر دارند.
وقتی صدای باز شدن پنجرۀ آشپزخانه به گوشم رسید، حتما از نیمه شب گذشته
بود.
صدای آرام نفس کشیدن. قدم های محتاط روی آجر. کشیده شدن لباس روی زمین،
و پس از مکثی کوتاه، صدای آشنا و دهشتناک بیرون کشیده شدن چاقوی بزرگ
آشپزخانه از بلوک چوبی.
شاید به خاطر باد زمستانی بود که از پنجره به داخل دمید، شاید هم نه، اما حسی
سرد و بدشگون موهای پشت گردنم را سیخ کرد.
بی حرکت روی مبل دراز کشیدم. قدم های ساکت از آشپزخانه خارج شدند و به من
نزدیک تر. وقتی حس کردم به قدر کافی نزدیک شده است، با انفجار ناگهانی
شجاعت در وجودم، چشم هایم را گشودم. نور پراکندۀ چراق برق خیابان چهره ای
غیر قابل تردید را نمایان کرد.
گابریل.
ولی خودش نبود. حتی در نور کم، می توانستم ببینم که همه چیزش اشتباه است.
خبری از کلاه بافتنی همیشه حاضرش نبود، و موهای تیره اش به شکل توده های
ژولیده و شانه نزده دور سرش می پیچید. ژاکت خاکستری و پاره شده ای به تن
داشت که یقه اش را بالا آورده بود. عینکش شیشه های مستطیلی داشت و
دسته های سیم مفتولی، همانی که وقتی سال اولی بود به چشم می زد.
چاقوی آشپزخانه مان را با دست راست گرفته بود.
گیب راست دست متوجه نشد من بیدار هستم. در همان حال که من سر جایم
خشکم زده بود، آرام رو برگرداند و سمت اتاق خواب پشت آپارتمان حرکت کرد.
امیدوار بودم مهمان ناخوانده صدای جدا شدن پتو از بدنم را نشنیده باشد. دستم را
دراز کردم تا گوشی تلفنم را از روی میز بردارم. اما قبل از اینکه بتوانم به پلیس
زنگ بزنم، پیش از آنکه انگشت های لرزانم دور گوشی بپیچد، قدم ها درون اتاق خواب
ناپدید شد.
صدای بعدی که شنیدم جیغ گیب بود.
بدون فکر، پتو را به کناری انداختم، تلوتلوخوران ایستادم و با تمام سرعت طرف اتاق
گابریل دویدم. دستم را محکم روی کلید برق کوبیدم و با صحنه ای از کابوس هایم
مواجه شدم.
خون خیلی زیاد بود. در ابتدا فقط همین را توانستم ببینم. خون روی کاغذدیواری
آبی-نقره ای و روی زیباترین و افتخارآفرین ترین نقاشی های گیب روی مقوای سیاه
پاشیده بود. تخت غرق خون بود.
دستگیره را محکم چسبیدم. موجی از حالت تهوع نزدیک بود مرا به زانو دربیاورد.
هم اتاقی ام، گیبی که می شناختمش، گابریلی که موهایش را مرتب شانه می زد
و عینک دسته شاخی اش را را روی میزش می گذاشت و با بیژامۀ پشمی اش
به خواب می رفت، حالا با لباس پاره پاره به فضای بین تخت و دیوار میخ شده بود.
تیغۀ چاقو یک سانتی متر در سینه اش فرو رفت. غریبه ای که ظاهر دوستم را
داشت، همینطور به دستۀ چاقو فشار می آورد.
نالۀ کش داری از دهان گیب بیرون آمد که ممکن بود اسم من باشد.
غریبه سرش را طرفم چرخاند. جنون در چشم های خونینش برق می زد. نقابی که
به چهره داشت آنقدر آشنا به نظر می رسید که دیدن حالتی جز حالت عادی گیب
روی صورتش حالم را به هم می زد.
با صدای هم اتاقی ام تشر زد: «اگه از جونت سیر نشدی، از جات جنب نخور.»
به او زل زدم، به طرز ترحم برانگیزی حتی قادر نبودم صدایی ایجاد کنم. متجاوز رو
به گیب برگشت و قهقهه زد.
نفس نفس زنان گفت: «بالاخره گرفتمت. می دونستی دارم میام، مگه نه؟ حاضر بودم
همه چیزم رو بدم تا تو و دنیای کوچیکت رو به خاکستر تبدیل کنم. حیف شد که
قراره به این سادگی تموم شه، ولی قابل قبوله.»
دست و پاهای گیب بی اختیار تکان خورد، سعی داشت خودش را رها کند، اما
گیر افتاده بود.
متجاوز با عصبانیت نجوا کرد: «منو ببین، هیولای لعنتی.» تشنج از کلماتش می بارید.
«این قرار بود زندگی من باشه. می شنوی؟ همۀ اینا، قرار بود مال من باشه!»
قرچ بیمارگونۀ استخوان دل و روده ام را به هم گره زد. چاقوی آشپزخانه تا دسته
در گوشت و خون فرو رفت. گیب فریاد کشید، صدایش در کل خانه پیچید.
بعد، تنها با یک سرفۀ کوچک، بدنش شل شد.
غریبۀ راست دست از لای دندان هایش غرید: «بمیر، حرومزاده. برگرد به جهنمی که
بهش تعلق داری.»
جوابی نگرفت. همه چیز ساکت ماند.
متجاوز آرام سمت من چرخید. لب هایش لرزید و به شکل لبخند کمرنگی درآمد.
نجوا کرد: «اوه، سلام. تو باید هم اتاقی م باشی.»
قدمی عقب رفتم. اتاق دور سرم می چرخید.
گفت: «نترس. اومده م تا تو رو از شر این هیولا خلاص کنم. دربارۀ من بهت گفته؟
به قدر کافی از شکنجه کردنم لذت برده؟ اصلا می دونستی من وجود دارم؟»
پشت سرش، لا به لای پتوی خون آلود، به گمانم دست گیب تکان خورد. چشم هایم
گرد شد.
«چی شده، جونم؟»
قبل از اینکه بتوانم چیزی بگویم، گیب - گیب واقعی - خودش را بالا کشید، چاقوی
جیبی اش را از زیر بالشت بیرون آورد و تیغۀ درخشانش را درون گردن همزادش
فرو برد.
لبخند روی لب هایش خشک شد. خون از زخمش بیرون زد. آدرنالین جنون به سرعت
خون غریبه را روی فرش خاک خورده خالی کرد. در عرض کمتر از یک دقیقه، چیزی
جز جنازۀ رنگ پریده اش روی زمین باقی نماند.
گیب تلوتلوخوران روی تخت نشست. چشم هایش در حدقه برگشت. با حرکاتی
شبیه عروسک خیمه شب بازی جلو رفتم، با گوش هایی که سوت می کشید و
روده ای که درهم گره خورده بود، و دست هایم را روی بیژامۀ خونینش گذاشتم.
بریده بریده نفس کشیدم. «گیب.» بدن بی جانش را در آغوشم بلند کردم.
«گابریل، با من بمون.»
سرش غلت خورد. با وجود هرج و مرج ذهنم، به قدری هوشیار بودم که از ترس
خونریزی بیشتر چاقوی آشپزخانه را از سینه اش بیرون نکشم. پتو را از تخت کندم
و محکم دور زخمش پیچیدم.
زیرلب گفتم: «اوه، خدا.» در آپارتمان را باز کردم و گابریل را از پله ها پایین بردم.
«اوه خدا، چرا این بلا داره سرم میاد...»
سعی کردم به اینکه بدنش چقدر سرد شده دقت نکنم. سعی کردم به حجم عظیم
خونی که پشت سرمان روی پله ها کشیده می شد محل نگذارم.
مهم تر از همه، سعی کردم به چاقویی که از گوشتش بیرون زده بود نگاه نکنم؛
کمی به چپ مایل بود و از فاصلۀ بین دنده ها سینه اش را می شکافت.
از رانندگی تا بیمارستان جز یک تصویر محو چیزی در ذهنم نیست. هیچ اتومبیلی
توی جاده نبود. به محض اینکه به بیمارستان رسیدیم، مردم شروع کردند به داد و
فریاد، کادر پزشکی بلافاصله مشغول شد. یک نفر بدن گیب را از آغوشم بیرون کشید.
در اتاق انتظار نشستم و به لکه های سرخ روی کفش هایم چشم دوختم.
ساعت ها بعد، در اعماق آن شب تاریک و شوم، درهای انتهای راهرو باز شد و
مرد یونیفورم پوشی طرفم قدم زد.
«شما همراه مرد جوانی هستین که ساعت یک و بیست دقیقه وارد شد؟»
با صدای گرفته پاسخ دادم: «وارد نشد. زنده ست؟»
گفت: «در حال حاضر دکترها دارن روش کار می کنن. می خواستم یه سؤالی ازتون
بپرسم.»
«روش کار می کنن، یعنی می تونه نجات پیدا کنه.»
مرد لب هایش را روی هم فشرد.
تشر زدم: «گیب زنده ست یا نه؟!»
«زنده ست.»
انقباض شانه هایم کم شد. نفسم را بیرون دادم و روی صندلی نشستم.
مرد گفت: «در واقع... در واقع سؤالم به همین مربوط میشه.»
«به چی؟»
«به زنده موندن دوستتون. متوجه مسئلۀ... غیرعادی درباره ش شدین؟»
نگاهم را دزدیدم. مرد این پا و آن پا کرد. وقتی دوباره به او نگاه کردم، عصبی به
نظر می رسید، انگار انتظار داشت جواب ترسناکی بشنود.
گفتم: «مسئلۀ غیرعادی وجود نداره. جوری رفتار کن که انگار همه چی عادیه.»
==========
وقتی بالاخره اجازه دادند گیب را ببینم، به قدری انرژی داشت که بتواند بنشیند و
نقاشی کردن را از سر بگیرد. مدت طولانی، فقط طراحی اش را تماشا کردم.
گفتم: «متأسفم که نتونستم کاری بکنم. من خیلی... خیلی ترسیده بودم.»
گیب متوقف شد. وقتی عینکش را روی صورتش تنظیم می کرد، مدادش روی کاغذ
شناور ماند.
جواب داد: «اشکالی نداره. تقصیر تو نبود.»
«حرفش رو باور می کنی؟ فکر می کنی هیولایی؟»
گیب نگاهش را دزدید. سکوت به قدر کافی بینمان کش آمد که بتواند به طراحی اش
ادامه دهد. چهره ها روی کاغذ شکل گرفتند، غریبه هایی از دنیای تخیل.
گفتم: «دکترها یه چیزی بهم گفتن. پرسیدن مسئلۀ غیرعادی درباره ت هست یا نه.
اول فکر کردم راجع به انعکاست حرف می زنن، ولی یه چیز دیگه هم هست،
مگه نه؟»
بدن گیب منقبض شد. ساکت ماند.
«بهم گفتن چطور از مرگ نجات پیدا کردی. قلبت سمت راست بدنته.»
«لئو...»
حرفش را بریدم: «تو همونی، نه؟ تو اونی هستی که از آینه بیرون اومده.»
تقریبا سردتر شدن هوای اتاق را احساس می کردم. چشم های گیب تیره بود،
نگاهش مبهم.
سرانجام، با صدایی آرام به حرف آمد.
«اون آدم وحشتناکی بود.»
سر تکان دادم. وقتی به آپارتمانمان بازگشتم تا کیسۀ زباله را دور جنازه بپیچم،
زخم های قدیمی دور گردنش را دیدم. سایه های زیر چشمش در پی خشمی
فراطبیعی ایجاد شده بود.
گیب زیرلب گفت: «همۀ اطرافیانش رو بدبخت کرد. بدبخت، یا مرده. روانی بود.
باید اولین باری که فرصتش پیش اومد می کشتمش.»
گفتم: «حالا دیگه رفته.»
سر تکان داد.
«من کشتمش.» نفس لرزانی کشید. «من یه نفر رو کشتم، لئو. چی کار... چی کار
باید بکنم؟»
سعی کردم به عنوان کسی که جنازه ای توی خانه اش در حال پوسیدن است،
لحنم اطمینان بخش باشد. «حلش می کنیم.»
گیب لبخند کمرنگی بهم زد.
تکرار کرد: «حلش می کنیم.»
«آره.»
خندۀ کوچکی سر داد و تمام بدنش تکان خورد. بلافاصله دست به کار شدم تا
کمک کنم روی بالشت نرم دراز بکشد.
آرام گفت: «من اومدم بیرون چون می خواستم با انسان هایی مثل تو ملاقات کنم.
انسان هایی که لیاقت آشنایی با نیمۀ بهترم رو داشته باشن.»
بیرون بیمارستان، در دوردست، صدای آژیر پلیس مه صبحگاهی را شکافت.