داستان های سریالی و تک پارتی Doom
داستان های تک پارتی
تمرین های یک پیانیست آماتور
#علم_طعنه_زدن
دل نوشته و اعترافات یک خرده جنایتکار
چالش نویسندگی D:
مطالب انتشار شده در وبلاگ

یک داستان سریالی جدید با ژانر اتاق فرار.
منتها این بار به سبک اوپارک! *--*
غرق شدن روش خوبی برای مردن نیست، هست؟ :)
+ با توجه به نزدیک شدن امتحانات خرداد، امکانش هست که پارت های
بعدی این سریال مدت ها بعد منتشر بشن. ،-،

قبلا فکر می کردند یک دانش آموز ضعیف و آرامم که صدایم درنمی آید و
فقط «خرخوانی» می کنم. اما وقتی دیدند جلوی استادی که همه از او
بدشان می آمد ایستاده ام، رفتارشان با من عوض شد. انگار در من
چیزی را می دیدند که در خودشان نمی دیدند. آن چیز چه بود؟ شاید اگر
از آنها می پرسیدم می گفتند «جرئت». من از آنها نپرسیدم. ولی طعم
شیرین جنگیدن و کوتاه نیامدن را هرگز فراموش نکردم. این پاداش سکوت
نکردنم بود، و چقدر هم مزه داد. هرچند که همیشه رگه ای از تلخی
سکوتشان هم در خاطراتم حک شد. سکوتی برآمده از ترسی جمعی.
رمز: چیزی که از حواس پنجگانه قابل اطمینان تره.
(تصمیم گرفتم از این به بعد برای نوشته های توهمی و ماجرای من ها
رمز بذارم و تنها دلیلش هم گلچین کردن مخاطبه؛ با سن نمیشه تفکیک
کرد.)

برای خوندن این پارت، حتما باید مقدمۀ تازه وارد + قوانین و
هشدارهای مربوط به اون رو خونده باشید. ^^

تصمیم گرفتم فعلا پارت یکش رو بذارم. البته بدون بازنویسی... ؛--؛
می دونید، سر نوشتن این داستان زیاد به خودم گیر نمی دم. -.-
برای همین اگر مشکل ادبیاتی داشت حتما بهم بگید! ^^

بارها و بارها توی این سبک داستان نوشته م، با این حال هیچ وقت نمی تونم
از ایدۀ اتاق فرارها دل بکنم. :>
امیدوارم تجربیاتم در این زمینه، توی این داستان سریالی به کار بیاد. ^^

فکر می کنم این داستان، سریال کوتاهی بشه. شاید 4-3 پارتی.
پارت اول در ادامه مطلب. ^-*
_a0ji.png)
🎆🎆🎆
سلام بر همگان. ^^
این شما و این... *--*
هم اکنون پردهبرداری میکنم از...
داستان 🔹💜شعبدهباز💜🔹! *^^^*
🎆🎆🎆
اگر یادتون باشه قبلا قسمتی از پارت یکش رو به صورت داستان
تک پارتی گذاشته بودم، که این پارت شامل اون قسمت و ادامه ش
میشه!
می خواستم تا بعد از اتمام "آدم بدۀ تنبل هم داریم" نذارمش ،--،
ولی تموم کردن آدم بده بعد از امتحانات چند هفته بیشتر زمان نمی بره
،--------،
و این پارت هم دیگه تکمیل شده ست ^0^!
به شخصه کاراکترهای این داستانم رو خیلی دوست دارم. ^--^
بریم ببینیم؟ *---*

سلام ^0^!
خوشبختانه فرصت شد زمان مطالعۀ آزمون زبان رو بذارم برای نوشتن
ادامۀ داستان سه پارتی پسرهای ایستگاه املدام! (کتاب زبان مدرسه م
سفید می باشد و حتی نمی تونم پیداش کنم ؛-؛ پس اگر می خواستم
و نیاز بود هم نمی تونستم مطالعه ای داشته باشم :-:🤷)
این، ادامۀ ماجرا هست. ^---^
قراره پنج پارت داشته باشه :)

سلام، حالتون چطوره؟ ^0^🍭
این داستان جدیدم هست که داخل تخیل ذهن من هم گذاشتمش.
^-^ نسبتا کوتاهه و فقط سه پارت داره.
شاید بتونه کمی دلهره آور تلقی بشه...
ولی محدودیت سنی نداره. ^^
بذارین بهتون بگم چرا نباید از غریبه ها خوراکی قبول کنین! حتی اگر
آرتمیس ... @-@ ... آم چیزه، اسمارتیس بهتون تعارف کردن! @--@
(در جریانم که درستش اسمارتیز هست، ولی... XD)
بروید ادامه ^0^!