.𝖄𝖔𝖚 𝖈𝖔𝖚𝖑𝖉 𝖉𝖔 𝖆𝖓𝖞𝖙𝖍𝖎𝖓𝖌, 𝖎𝖋 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖞𝖔𝖚 𝖉𝖆𝖗𝖊𝖉

پورتال ها

روی هر پورتالی کلیک کنید به اون بخش وارد می شید و کافیه برید پایین صفحه تا پست های مرتبط رو ببینید. ^0^ باقی موضوعات در بخش منوی وب قرار داره. (برای بهترین نما، گوشی/تبلت رو افقی بگیرید. ^^)

horse

اطلس🌎𝓓𝓸𝓸𝓶𝓵𝓪𝓷𝓭💎

داستان های سریالی و تک پارتی Doom

ستاره ها

داستان های تک پارتی

پیانو

تمرین های یک پیانیست آماتور

یه علم ناشناخته :)

#علم_طعنه_زدن

محفل من های قاتل

دل نوشته و اعترافات یک خرده جنایتکار

چالشی برای قلم های خوش تراش

چالش نویسندگی D:

نوشته‌ها

مطالب انتشار شده در وبلاگ

اتاق 333~فقط سه تا، نه بیشتر!

🚢🪞داستان تک پارتی~نسخۀ متفاوت انعکاس شیاد^0^🪞🚢

باد و بوران تازه شدت گرفته بود که تاکسی دربست آدام تامپسون مقابل

ساختمان آجری و گوتیک هتلی در حومۀ شهر آستین توقف کرد. به کل از

محوطۀ پایین شهر خارج شده بودند و تا دوردست ها، تنها چیزی که آسمان

یکدست را خدشه دار می کرد، همین ساختمان بیست طبقه بود. انگار با محیط

اطرافش سازگاری نداشت: یادگاری از محوطۀ قدیمی تر پایین شهر که با گذر

زمان اجازۀ یکی شدن با طبیعت را به دست آورده بود. این هتل تنها بازماندۀ

تمدنی دیرینه به حساب می آمد.

سایبانی فلزی و نو روی درب ورودی هتل نان موریتور سایه می انداخت که

برخلاف ظاهر باکلاس ساختمان، خیلی عادی بود. طولی نکشید که آسفالت با

خرده سنگ جایگزین شد و اتومبیل اعتراض کنان بالا و پایین پرید. در نهایت مقابل

ورودی ایستادند.

راننده گفت: «مقصدتون، آقا.»

برف پاک کن ماشین همزمان با ریتم آهنگی که از رادیو پخش می شد روی

شیشه جلو و عقب می رفت. آدام حدس می زد نسخۀ اسپانیایی آهنگ هتل

کالیفرنیا باشد. انتخاب آدام نبود، اما وقتی در ابتدای سفر نیم ساعته شان،

راننده از او سلیقۀ موسیقیایی اش را پرسید فقط شانه بالا انداخت. اهمیتی

نداشت. فعلا اولین روز کنفرانس بود، ولی آدام می دانست دارد گند می زند. کل

روز را به شرکت در هیئت نویسندگان مورد علاقه اش گذراند، احاطه شده با مدیر

برنامه ها، نماینده ها و سازندگان فیلم، مردمی که به قصد ملاقات و ایجاد شبکۀ

ارتباطی با آنها به آستین آمده بود، ولی هرگز جرئت نکرد خودش را معرفی کند و

چیزی بگوید. حالا هم که بعد از یک ساعت تنهایی پرسه زدن در کنفرانس، با

جیبی پر از کارت های کسب و کار، داخل تاکسی نشسته بود. حتی یکی شان را

هم به کسی نداده بود.

کارتی را از جیبش درآورد. نامش را با فونت طلایی و برجسته نوشته بودند:

آدام تامپسون - فیلم نامه نویس و مترجم. ده دلار دیگر هم بابت چاپ صد

کارت اضافه داده بود که همه شان مرتب درون چمدانش در صندوق عقب ماشین

جا داشتند.

درحالیکه ذهنش اتفاقات آن روز را مثل تافی با طعم نمک دریا می جوید و هضم

می کرد، آه عمیقی کشید. «خیر سرت به مسابقۀ نیمه نهایی رسیدی، به

بهترین ملاقات ها و قرارگاه ها دعوتت کردن. با این حال نمی تونی اونقدر جرئت

داشته باشی که خودت رو به یه نفر معرفی کنی. نه حتی یه نفر. حیف زمان و

پولی که صرف این سفر شد. تو نه مترجمی نه فیلم نامه نویس. تو یه مرد سی

و هشت ساله ای که توی یه شرکت اتومبیل رانی زیر نظر گمرک کار می کنه. تو

اینو می دونی، اونا هم می دونن. اینکه خیال کردی به چنین جایی تعلق داری

واقعا...»

شترق!

آدام به کش لاستیکی دور مچش نگاه کرد، مکانیزمی که برای کنار آمدن با یک

زندگی تلخ به کار می برد تا خودش را منجلاب افکار منفی بیرون بکشد و به زمان

حال بازگرداند. روی قسمت داخلی مچش ردی قرمز به جا ماند که از خودش گرما

ساطع می کرد. دست نوشتی با جوهر آبی رنگ روی سطح داخلی کش به

چشم می خورد: STFU Anton.

راننده تکرار کرد: «آقا؟ به مقصد رسیدیم.»

«اوه، ممنون.» آدام جلوی خودش را گرفت که مبادا عذرخواهی کند. انگشت

شستش را روی مچش مالید و آستینش را سر جایش برگرداند.

در اتومبیل را که باز کرد باد تند و تیزی به صورتش حمله ور شد. خرده سنگ ها

زیر کفش های چرمی و قهوه ای اش نرم به نظر می رسید، کفش های

"بزرگسالانه"اش؛ یا حداقل همسرش دوست داشت اینطور صدایشان بزند.

قبل سفر این کفش ها را برایش خرید. گفته بود: «نمی تونی که با اون کفش

تنیس پاره پوره روی فرش قرمز پا بذاری! آبروی خودت رو می بری، ولی مهم تر از

اون... آبروی من رو می بری.» این جمله با خنده ای شیطنت آمیز همراه شد،

یک شوخی سالم. اما امشب، حتی اگر کفش دلقک ها را هم به پا می کرد

فرقی به حالش نداشت. می دانست به اینجا تعلق ندارد.

کم و بیش تصمیم گرفت تازیانۀ کشی جدیدی نثار دستش کند، ولی نظرش

عوض شد. این موضوع به افکار منفی ربطی نداشت، واقعا احساس تعلق نمی کرد.

«بارون به این شدیدی از کجا اومد؟» راننده چمدان آدام را زیر سایبان زمین

گذاشت. «تگزاس معمولا گرم تره.»

آدام جواب داد: «شاید من با خودم آورده باشمش.» خندۀ مصنوعی کرد.

«می تونی با رانندۀ تاکسی راجع به آب و هوا گپ بزنی ولی نمی تونی تو یه

مهمونی به این بزرگی که پر از پیشه گرای حرفه ایه سرت رو بالا نگه داری و

خودت رو معرفی کنی...»

شترق!

کافیه، بس کن.

این یکی ضربه واقعا درد داشت. آدام چهره اش را درهم کشید. راننده متوجه

شد، اما فقط شانه بالا انداخت. انگار می گفت: «تو عجیبی، ولی کی نیست؟»

مشتاق بود زودتر به مناطق پایین شهر برگردد، جایی که شب جمعه چنین

ساعتی، سه برابر پول گیرش می آمد.

راننده گفت: «تا بعد، رفیق.» بعد شیشۀ پنجره را بالا داد و دنده عقب رفت. رادیو

دوباره روشن شد و راننده با اوج آهنگ هتل کالیفرنیا هم خوانی کرد. آدام که

داشت از درب چرخان هتل می گذشت، هنوز می توانست صدای آوازش را بشنود.

آدام در ابتدا اصلا قصد نداشت در این کنفرانس شرکت کند تا وقتی به او زنگ

بزنند و خبر بدهند فیلم نامه اش به مرحلۀ نیمه نهایی رسیده است. اما بعد که

فهمید چه کسانی در این مراسم حضور دارند و مسئله را با همسر و گروه

نویسندگانش در میان گذاشت، متقاعدش کردند شانس در خانه اش را زده و

نباید این فرصت را از دست بدهد. هر چه نباشد، خیلی از فیلم نامه نویس ها در

چنین مجالسی مدیر برنامه پیدا می کردند.

آنقدر دیر ثبت نام کرد که همۀ هتل های پایین شهر به کل پر شدند. با توجه به

بودجه ای که داشت، فقط می توانست در هتل نان موریتور ساکن شود، که به طرز

عجیبی، برخلاف قدمتش، هیچ نظری از آن ثبت نشده بود. ولی قبل از اینکه بتواند

در این باره تحقیق کند، اخطاری روی مانیتورش ظاهر شد که فقط یک اتاق

رزرونشده با این قیمت موجود است پس باید همین الان رزرو کند. همین کار را

کرد، و حالا هم که اینجا بود.

ورودی هتل با لوستر کریستال عظیمی روشن شده بود. لامپ های کوچک مثل

شعلۀ شمع چشمک می زد؛ از نظر آدام بیشتر به نظر می رسید قدیمی اند و

چیزی به سوختنشان نمانده، تا اینکه از عمد چشمک زن طراحی شده باشند.

هر چه آدام جلوتر می رفت، روکوب چوبی دیوارها که از زمین تا سقف کشیده

شده بود بیشتر به حس تیره و شومش قوا می بخشید. سالن ورودی هم خیلی

بزرگ به نظر می آمد و هم کلاستروفوبیای آدام را بر می انگیخت. درحالیکه کیف هایش

را تا پیشخوان می برد، کفش های بزرگسالانه اش روی کاشی های شطرنجی

سیاه و سفید جیرجیر صدا می داد.

پردۀ خاموشی سیاهی آن طرف شیشه، دفتر کار هتل را از سرسرا جدا می کرد.

تابلوی پرینت شده ای بین پرده و شیشه چسبانده بودند:

"8 دقیقۀ دیگر برمی گردیم."

دست نوشتی روی میز می گفت: "برای دریافت خدمات زنگ را به صدا درآورید.".

سیم باریکی از گوشۀ پیشخوان تا لبۀ پنجرۀ شیشه بالا می رفت و به دکمۀ

قرمزرنگی ختم می شد. آدام فشارش داد. داخل دفتر، زنگی به صدا درآمد.

صدایش مثل کسی بود که سعی دارد گلویش را صاف کند اما موفق نمی شود.

«سلام؟» صدا از اسپیکر کوچکی که روی میز تعبیه شده بود بیرون آمد و زهرۀ

آدام را ترکاند.

«بله، سلام، آم، آدام تامپسون هستم، رزرو کرده بودم.»

«یک لحظه.» اسپیکر پیش از سکوت موقتش، جیغ ریزی سر داد.

روی دیوار کنار پیشخوان فرشینۀ بزرگ و ابریشمی آویزان بود که نمای خارجی

هتل را نشان می داد، فقط به جای سایبان فلزی، یک پل متحرک به تصویر

کشیده شده بود. ده ها کماندار در ردیف های منظم روی دیوار پایینی ایستاده بودند

و تیرهای آتشینشان را به شوالیه های دشمن پرتاب می کردند. هر شخص با

جزئیات دقیق، از جمله چهره و حالت صورت، رسم شده بود. مخصوصا آنهایی که

گرفتار گرز و تیغ سپر دور ساختمان شده بودند. آدام دقیق تر نگاه کرد و متوجه

بچه جن ها و شیاطین شاخ داری شد که شلاق به دست پشت کماندارها

استقرار یافته بودند. سربازان سپاه مقابل، اما، همه انسان بودند.

لوحۀ کوچکی زیر فرشینه نصب شده بود: محاصرۀ نهایی دژ نان موریتور

«اولین اقامتتونه؟» صدای اسپیکر ترق تروق کنان بازگشت.

آدام از فرشینه رو برگرداند و سر تکان داد. «بله، اولین اقامت توی اینجا. اولین

سفر به آستین. اومدم اینجا که...»

صدا پرید وسط حرفش: «آنتون کیه؟»

آدام یکه خورد و به اسپیکر زل زد. «ببخشید؟»

«روی مچت. آنتون کیه؟»

آدام اول به کش دور مچش چشم دوخت و بعد به پردۀ سیاه پشت شیشه. هیچ

نوری از آن نمی گذشت، طوری که انگار تمام چراغ های دفتر هم خاموش بود.

با نگاهش دنبال دوربین گشت، مطمئن بود دارند تماشایش می کنند ولی

نمی دانست چطور.

مضطربانه خندید و آستینش را تا روی مچش پایین کشید.

«آنتون، آهان. تکنیکیه که روان پزشکم بهم یاد داده تا با مسائل اضطرابم کنار بیام.

اگه به نکوهشگر درونی ت اسم بدی، بهتر می تونی دستش رو بخونی و نذاری

از دور خارجت کنه. خواستم یه اسم انگلیسی و معنادار واسه ش بذارم. آنتون

مخففه. Anxiety, negative thoughts, overthinking, ‘n so forth.»

(اضطراب، افکار منفی، بیش از حد فکر کردن، و از این قبیل.)

صدا گفت: «And so forth؟ اینکه اولش A داره.»

آدام تصحیح کرد: «n so forth. میشه A-N-T-O-N. آنتون.»

خط مدتی آزاد ماند و سر و صدایش ورودی را پر کرد. لحظۀ طولانی و ناجوری

گذشت تا دوباره به حرف بیاید.

«چقدر طول کشید تا به ذهنت برسه؟»

آدام نقطه ای روی گردنش را خاراند و با یقه اش که ناگهان زیادی تنگ و خارش آور

شده بود ور رفت.

بالاخره پاسخ داد: «شاید... تقریبا سه ساعت.» کش را لای انگشتانش فشرد.

کشویی به طور خودکار از دریچۀ جلوی میز بیرون زد، مثل دستگاه پرداخت وجه

توی ایستگاه مترو. داخلش کلیدی قرار داشت که به زنجیری بیضی شکل و

برنجی متصل بود. عدد 333 داخل دایره ای زیر طرح برجستۀ هتل حک شده بود.

اسپیکر خش خش کنان گفت: «اتاقتون اتاق شمارۀ 333ئه، آقای تامپسون. لازمه

کسی رو بفرستیم که چمدون هاتون رو براتون بیاره؟»

«نه، ممنونم. فقط همین یه چمدون رو دارم، پس مشکلی برام پیش نمیاد.» آدام

دستش را درون شکاف ریز کشو فرو برد، کلید را برداشت، و وقتی کشوی آهنی

با صدای تلق بلندی بسته شد، از جا پرید.

صدا افزود: «آسانسور و راه پله انتهای سالن سمت چپ هستن. از اقامتتون لذت

ببرید، آقای تامپسون.»

آدام گفت: «ممنون.» اما متوجه شد دیگر فقط با خودش می تواند حرف بزند.

آسانسور و راه پله انتهای سالن سمت چپ هستن. آدام تعجب کرد که صدا

هردو مورد را ذکر کرده است. ممکن بود حالا که به مشکل اضطراب خود اعتراف

کرده، حدس زده باشند از آسانسور هم می ترسد؟

وقتی آدام دکمه را فشرد، جیغ قطعات فلزی در اعماق گودال آسانسور برخاست.

حین انتظار برای پایین آمدن آسانسور، آدام از گوشۀ چشم به تصویر راه پلۀ درج

شده روی در نگاهی انداخت. اتاقک آسانسور کوچک تر از حد انتظار بود، شاید

اندازۀ سه یا چهار نفر جا داشت. زیاد بزرگ تر از یک تابوت به نظر نمی رسید.

ذهنش ده ها سناریوی "اگر... شود، چه؟" ساخت و ضربان قلبش تند شد. اگر

آسانسور گیر کند، چه؟ اگر برق قطع شود؟ اگر بین طبقات از حرکت بایستد؟

اگر...

انگشتش زیر کش پلاستیکی خزید، ولی آن را نکشید.

زیرلب به خودش گفت: «سوار شو.»

تا طبقۀ چهارم سواری پردست اندازی را از سر گذراند، ولی حادثه ای پیش نیامد.

لحظه ای که آسانسور به مقصد رسید، درها به همان سرعتی که آدام امیدوار

بود باز نشد و تقریبا واکنش وحشتناکی را برانگیخت، اما خوشبختانه درها باز

شدند و توانست پا به راهروی جدید بگذارد.

درست مثل سالن ورودی، راهرو با دیوارکوب آبنوس و شمع های سوسوزن در

فاصلۀ بین اتاق ها تزئین شده بود. سالن تنگ تر از آسانسور به نظر می آمد،

انگار دیوارها با فوم عایق صدا پوشانده شده بود و هر صدایی را درون اتاق ها

خفه می کرد، چون حتی با اینکه چراغ زیر درها روشن بود، آدام صدایی نمی شنید.

ظاهرا شمارۀ پلاک اتاق 333 افتاده بود. به جایش، دایره ای رنگ پریده، احاطه شده

با حلقه های رنگارنگ، به چشم می خورد. اطراف لبۀ دایره، آثار کلیدها و چاقوها

کار دست دزدهایی را نشان می داد که به دلایلی نامعلوم سعی کرده بودند

پلاک را جدا کنند. آدام نمی دانست چرا کسی باید پلاک اتاق یک هتل را بدزدد،

ولی حدس می زد هتل از تعویض آن خسته شده و در نهایت عدد 333 را با

خودکار روی در نوشته است.

آدام در را گشود و فرشی به رنگ سبز نعنایی به او خوشامد گفت. دو دیوارکوب

هرمی دیوارهای قرمز توت فرنگی را روشن می کرد. یک کمد و میز تحریری کوچک

با صندلی چوبی تنها وسایلی بود که کنار تخت قرار داشت. روتختی گل گلی از

شیک بودن تخت بزرگ به طرز قابل توجهی کم می کرد. به نظر می رسید اتاق

به تصرف دهه شصتی ها درآمده و آنها سعی داشته اند آثار به جا مانده را با

چند ده هفتادی پاک کنند.

آدام گوشۀ تخت نشست و کفش هایش را درآورد. بعد از یک روز طولانی پاهایش

درد می کرد. صبح زود به شهر رسیده و مستقیم به کنفرانس رفته بود. از طرف

دیگر، کنفرانس تا سه روز دیگر ادامه داشت، پس هنوز فرصتی بود که بخت

شومش را تغییر دهد.

تابلوی نقاشی از چهار کشتی گالئونی در اعماق موج های سهمگین روی دیوار

رو به روی تخت آویزان بود. درست مثل فرشینۀ سالن ورودی، جزئیات بسیار

دقیق تر از چیزی بود که آدام انتظار داشت توی یک هتل ببیند. کف روی سر

امواج و رگ های تپنده در ساعد ملوان هایی که سکان را مهار می کردند تا

کشتی در مسیر ثابتی بماند. اگر به خاطر بافت ضربه های قلم مو نبود، می شد

تابلو را با عکس اشتباه گرفت.

آدام پیراهن و شلوارش را داخل کمد گذاشت و شیر آب را برای یک دوش آب گرم

باز کرد تا شکست امروز را بشوید و ببرد. به امید اینکه فردا شروعی تمیز و تازه

باشد.

وقتی با حوله از حمام خارج شد، تلفنش روی تخت لرزید. عکس خندان

همسرش صفحه نمایش را روشن کرد.

تلفن را برداشت و گفت: «سلام عزیزم.» و برای اولین بار از لحظۀ پرواز لبخند زد.

«تازه به هتل رسیده م.»

همسرش پرسید: «کنفرانس امروز چطور بود؟» آدام می توانست هیجان را در

صدایش بشنود و صدای خودش را آماده کرد تا همان قدر سرخوش به نظر برسد.

«آدم مشهوری هم دیدی؟ دربارۀ فیلم نامه ت حرف زدی؟»

پاسخ داد: «نه، اونجوری ها هم مشهور نیستن، البته امروز تونستم چندتا از

نویسنده های پیکسار رو ببینم. فردا بعدازظهر با نویسندۀ "روگ وان" می رم

کنفرانس و بعدش هم با بچه های "بازی تاج و تخت".»

«به به، ببین کی قراره هوای مشترک با نخبه های هالی وود رو تنفس کنه!»

همسرش نخودی خندید. خبر نداشت آدام با هیچ یک از این افراد صحبت نکرده

بود. در واقع با هیچ کس حرف نزد.

تصحیح کرد: «اونا فیلم نامه نویس ان، لوری. اونقدرها هم نخبه و سرشناس

محسوب نمی شن.»

چشم هایش ناخودآگاه به نقاشی روی دیوار کشیده شده بود، به نظر می رسید

هربار که به آن نگاه می کند، جزئیات جدیدی ظاهر می شوند. ملوان های یکی

از گالئون ها، زوبین هایشان را بلند کردند و سمت گردابی درخشان در مرکز

نقاشی انداختند.

«اوه، ساکت. بذار پز شوهرم رو بدم! می دونم رفتن به این سفر چقدر برات

سخت بوده، و بهت افتخار می کنم که حاضر شدی خودت رو توی این موقعیت

قرار بدی.»

آدام آه عمیقش را فرو بلعید.

«بذار این دلخوشی رو داشته باشه. بذار باور کنه با یه شکست خوردۀ تمام و

کمال ازدواج نکرده. بذار باور کنه تمام پس اندازت رو بابت سفری هدر ندادی که

توش قرار نیست حتی صدات دربیاد...»

شترق!

«آدام؟ قطع کردی؟»

گفت: «اینجام. ببخشید، روز سختی داشته م و به خاطر اختلاف ساعت و برنامه های

امشب خسته شده م. فکر کنم بهتره یکم بخوابم.»

«فکر خوبیه. خوب استراحت کن تا فردا بتونی برای خودت یه مدیر برنامه پیدا

کنی، باشه؟»

«مدیر برنامه، آره حتما.»

شترق! دهنت رو ببند، آنتون.

«حتما، عزیزم. اگه خبری شد بهت زنگ می زنم. دوستت دارم.»

«من هم دوستت دارم! فردا برو و بهشون نشون بده فیلم نامۀ واقعی یعنی چی!»

آدام قطع کرد. همانطور حوله پیچ شده، روی تخت به پهلو دراز کشید.

چشم هایش را بست، در افکارش اجازه داد آرام شود و به آرامی درون تخت

فرو برود.

به خودش گفت: «تو نمی تونی اتفاقی رو که امروز افتاد تغییر بدی، فقط می تونی

فردا رو بهتر کنی.»

«شانست توی این کار خیلی زیاده.»

شترق!

صدای توی ذهنش پوزخند زد. «خوب تو هم یه وقت هایی باید دهنت رو ببندی، رفیق.»

آدام چشم هایش را گشود و به میز کوچک کنار تخت خیره ماند. رنگ سیاهی که

به میز زده بودند، کمی ساییده شده بود و قسمتی از چوب زیرش را نشان می داد.

به نظر می رسید چیزی گوشۀ میز نوشته اند. آدام دستش را بالا برد و چراغ خواب

روی میز را روشن کرد تا نگاه دقیق تری بیندازد. جمله ای درون چوب حک شده بود.

فقط سه تا کشتی هست

نوشته کمرنگ بود، شاید حاصل گرافیت مداد، گرچه ممکن بود جوهری باشد که

به مرور زمان محو شده. آدام حین خواندن واژه ها، انگشت شستش را رویشان کشید.

گفت: «عجیبه.» بعد سمت نقاشی دیوار رو به رو چرخید. داخل نقاشی، ملوان ها

محکم به عرشه چسبیده بودند تا امواج خشمگین اقیانوس آنها را با خود نبرد.

سه کشتی. نه چهارتا، ولی آدام قبلا شمرده بودشان.

«این درست نیست.» از روی تخت پایین پرید. «نه. قبلا چهارتا بودن.»

مقابل نقاشی ایستاد، سرش را خم کرد و تصویر را به دقت زیرنظر گرفت.

انگشتش را روی کشتی ها نگه داشت و با صدای بلند شمرد.

«یک. دو. سه.»

لبش را گزید و قسمت بالا، سمت چپ تابلو را، جایی که حاضر بود قسم بخورد

یک کشتی کوچک تر با بادبان های نارنجی دیده است، جست و جو کرد. از این

بابت مطمئن بود چون وقتی وارد اتاق شد، رنگ بادبان ها توجهش را جلب کرد.

ولی حالا آنجا چیزی نبود؛ فقط آب سیاه و چرخان دریا.

شاید این گواهی بر جزئیات ماهرانۀ نقاشی بود که بیننده را به دیدن چیزی

بیشتر از آنچه که در واقع وجود داشت می کشاند. حالا که دوباره به آن نگاه می کرد،

بدون کشتی چهارم در آن قسمت، بوم ناقص به نظر می رسید. تصویر از تعادل

خارج شده بود. شاید این نوعی از آن توهمات نوری بود که با تغییر زاویۀ دید،

تصویر تغییر می کرد؟

آدام به آرامی از یک طرف نقاشی به طرف دیگر حرکت کرد و دنبال تغییر گشت.

هیچ چیز. سه کشتی که گردآب وسط نقاشی به هم نزدیکشان کرده بود و

درست زیر سطح آب، بازوهای سیاهی مثل اختاپوس...

صبر کن، این قبلا آنجا بود؟ دقیق تر نگاه کرد، و بله، جانوری زیر آب بود، سبز و

سیاه با طرحی از مکنده های سفید و قلاب های تیز برای کشیدن ملوان ها به

اعماق آب های تاریک. لرزه ای بر ستون فقراتش افتاد و موهاش گردنش سیخ شد.

آدام گفت: «تو خسته ای، روز سختی داشتی.» به خودش نگاهی انداخت. «و

هنوز لباس تنت نیست.»

از تابلو رو برگرداند (به سرعت سمت نقاشی برگشت، به این امید که مچ

کشتی چهارم را بگیرد، ولی چیزی ندید)؛ بعد سمت حمام رفت تا بساط خوابش را

فراهم کند.

لباس پوشید، دندان هایش را مسواک زد و درحالیکه به انعکاس خود درون آینه

خیره شده بود، آب سرد را روی صورتش ریخت. چشم هایش از شکست و

سرخوردگی پر بود.

به خودش گفت: «تو این رو به دست آوردی. تو این رو می خوای. فردا قراره با

اعتماد به نفس و محبوب به نظر برسی و یه کاری کنی دهن همۀ مدیر برنامه ها

باز بمونه.»

«این سخنان انگیزشی واقعا جواب می دن؟ گوش کن ببین چی داری می گی،

مسخره ست.»

«بس کن.» انقدر سینک دستشویی را فشرد که دست هایش به لرزه درآمدند.

«فقط بس کن، لطفا.»

آدام به مچ دستش نگاهی انداخت ولی قبل از اینکه بتواند کش را بکشد، چشمش

افتاد به تکه ای از کاغذدیواری که روی خودش پیچ خورده بود.

"او" زیرش نمایان بود.

کش را رها کرد و آن قسمت از کاغذدیواری را کَند.

اونجا

دست خط مشابه، اگر نگوییم یکسان، با نوشتۀ کنار تخت بود. کاغذدیواری را

بیشتر کنار زد و جملۀ کاملی زیرش آشکار شد. سرمای پشت گردنش با خواندن

واژه ها از گوش هایش بیرون زد:

هیچ وقت نباید بیشتر از سه تا باشه

آدام به آینۀ حمام چشم دوخت و انعکاسی از نقاشی روی دیوار را درونش دید.

کشتی چهارم برگشته بود.

بدون اینکه پلک بزند به آینه خیره ماند. چشم هایش روی تصویر قفل شد. چهار

کشتی. چهار کشتی نحس. رنگ بادبان ها طوری که در ابتدا فکر می کرد

نارنجی نبود، آتش گرفته بودند.

«هیچ معلوم هست چه خبر شده؟»

آدام از حمام بیرون آمد و سمت نقاشی دوید. انتظار داشت کشتی چهارم با

امواج سیاه آب جایگزین شده باشد. اما هنوز آنجا بود، بزرگ تر از قبل. یکی از

بازوهای لویاتان ملوانی بدشانس را بر فراز دریا بلند کرد، قلاب ها در گوشتش فرو

رفتند و چهره اش از شدت عذاب درهم پیچید.

فقط سه تا کشتی هست

هیچ وقت نباید بیشتر از سه تا باشه

«چطور ممکنه؟ یکی داره سر به سرم می ذاره؟»

گوشی تلفن را از روی میز برداشت تا با پیشخوان هتل تماس بگیرد. پیغام دیگری

روی پایۀ تلفن یافت.

اونا نمی تونن کمکت کنن

داخل نقاشی، کشتی چهارم با بادبان های شعله ور به سوی کشتی پیچیده شده

در بازوهای لویاتان پیش می رفت. یک دیو دم چنگکی پشت سکان ایستاده بود و

کلاهی دوشاخ و کج به سر داشت. جن ها و حیوانات جهنمی روی عرشه از سر

و کول هم بالا می رفتند.

کف دست هایش را به چشم هایش فشرد. «امکان نداره درحال دیدن چنین

چیزی باشم. اونجا نیست. اونجا نیست. واقعی نیست!»

وقتی تلفن روی میز با صدای همان زنگ پیشخوان به صدا درآمد، نزدیک بود

قلبش از قفسۀ سینه اش بیرون بپرد.

آدام از نقاشی فاصله گرفت، نمی خواست نگاهش را بدزدد که مبادا دوباره تغییر کند.

بدون اینکه به عقب نگاه کند، تلفن را برداشت.

قبل از حرف زدن آب دهانش را قورت داد تا گلویش صاف شود. «بله؟»

«آقای تامپسون، فقط می خواستیم مطمئن بشیم همه چیز توی اتاقتون مطابق

میلتون هست.»

به پایۀ تلفن نگاهی انداخت.

اونا نمی تونن کمکت کن

«آقای تامپسون؟» کارکن هتل دوباره صدا زد. «شما اونجایین؟»

آدام جواب داد: «بله.»

«چیزی هست که لازم داشته باشید؟ شاید یه بالش دیگه، یا حولۀ اضافی؟»

نگاهش را روی نقاشی برگرداند و متوجه شد که به حالت اولش برگشته است.

دوباره سه کشتی بود.

هیچ وقت نباید بیشتر از سه تا باشه

«من، آم، مسئلۀ خاصی درمورد این اتاق هست که لازمه بدونم؟» چشم هایش

یکبار دیگر به هشدار روی گیرندۀ تلفن خیره شد.

صدایی در سرش پیچید، صدایی که دیگر زمزمه ای گوشۀ مغزش نبود. گفت:

«منم پیغام رو خونده م، کودن. نمی تونن بهت کمک کنن.»

آدام کش روی مچش را کشید.

شاید نتوانند کمکم کنند، ولی اگر دربارۀ تاریخچۀ اتاق بهم بگویند شاید...

«متأسفم آقای تامپسون، متوجه منظورتون نمی شم. اتاقتون مشکلی داره؟

خرابکارهای منطقه علاقۀ زیادی به عدد 333 دارن، اما خدمتکارها...»

صدایی که در سرش بود پاسخ داد: «تنها مشکل اینه که این خنگ خدا نمی تونه

کشتی بشمره.» این صدا خیلی بلندتر بود و آدام دیگر نمی توانست صدای

تماس گیرنده را بشنود. «اوناهاش، درس دورۀ ابتدایی. یک، دو، سه، کشتی.

سه کشتی! سه کشتی! سه تا!»

آدام دوباره و دوباره با کش به دست خودش تازیانه زد.

«اتاق مشکلی نداره. من خوبم. ممنون.» گوشی را سر جایش گذاشت.

دل و روده اش به هم گره خورد و تمایل به استفراغ بر او غلبه کرد. اتاق ترسناک

شده بود. دیوارهای قرمز اکنون کمی تیره تر به نظر می رسید، کمتر رنگ توت

فرنگی، بیشتر رنگ خون. درحالیکه قلبش به قفسۀ سینه اش می کوبید، عرق

روی پیشانی اش نشست.

«من استرس دارم. نگران سفرم. و دارم توهم می زنم. فقط باید بخوابم.»

صدا گفت: «هی خنگول،» ولی صدای خودش بود. «چندتا کشتی می بینی؟»

آدام فریاد زد: «خفه شو!»

صدا، آنتون، گفت: «اوه، پس صدام رو می شنوی. می خوای دوباره با کش

پلاستیکی خودت رو تنبیه کنی؟ اگه جرئتش رو داری همین کار رو کن، لعنتی.

بکن و ببین چه اتفاقی می افته.»

آدام انگشتش را زیر کش فرو برد.

«انجامش بده! خودم می خوام بکنی.»

کش را بیشتر از قبل کشید.

«انجامش بده!»

کش رو رها کرد. شترق!

آدام از شدت درد فریاد زد، آنتون در ذهنش خندید.

«این کارت به من آسیبی نمی زنه، نادون. دردش رو فقط تو حس می کنی.»

آدام گفت: «باعث میشه ساکت بشی. یادم می ندازه به حرف هات گوش ندم.»

«الان بهتره به حرفم گوش کنی، چون داره میاد. ببین.»

آدام سمت نقاشی چرخید، کشتی چهارم برگشته بود. گالئون ها به هم خوردند

و اجنه به عرشۀ کشتی دیگر هجوم بردند تا تکه های گوشت را از ملوان های

وحشت زده جدا کنند. خون از عرشه به درون دریا سرازیر شد و آب را به سرخ

آغشته کرد. در بالاترین قسمت تابلو، پنجمین کشتی ظاهر شد. یک کشتی

جنگی، که تمام بادبان های شعله ورش می درخشید. توپ هایش را به گالئون

درحال غرق شدن شلیک کرد. لویاتان کامل ظاهر شده بود و همچنان بازوهایش را

دور سومین کشتی می پیچید، تخته های چوبی بدنه را در چنگال نیرومند خود

خرد می کرد و با ردیفی از دندان های دایره ای، ملوانی را درسته می بلعید.

«چی داره میاد؟»

«به زودی می فهمی.»

آدام روی تخت نشست، چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید. باید روی

نفس کشیدن تمرکز می کرد. دم. بازدم. این واقعی نیست. دم. بازدم. این واقعی

نیست. دم. بازدم.

«به نقاشی نگاه کن.»

نه.

نفس بکش. داخل. خارج. این واقعی نیست. آرام باش. خونسرد.

«باید به نقاشی نگاه کنی. نگاه کن!»

آدام بعد از آخرین بازدم، احساس آرامش کرد و چشم هایش را باز گشود. وقتی

سرش را سمت نقاشی برگرداند، بازوهای لویاتان دیگر توسط بوم محدود نمی شد.

از تصویر بیرون زده بود، و طوری روی دیوار می پیچید که قلاب هایش بتوانند قاب

چوبی تابلو را خرد کنند. هنوز می توانست ضربات قلم مو را روی بازوهای سه بعدی

تشخیص دهد. آب به لبه های قاب کوبید و کمی از آن روی میز چکید.

آدام فریاد زد و طرف در دوید. دستگیره را چسبید و سعی کرد آن را بچرخاند.

نتوانست. محکم تکانش داد ولی دستگیره از جایش جنب نخورد. مشتش را به

در کوبید و کمک خواست.

«کمکم کنید! لطفا، یکی کمکم کنه!»

پشت سرش، امواج دریا از نقاشی بیرون زد و فرش خیس شد. بوی کف دریا و

نمک فضای اتاق را پر کرد.

«هیچکس برای کمک نمیاد. برو جلوی آینه.»

آدام دیوانه وار دستگیره را تکان داد، پایش را روی دیوار گذاشت و با تمام توان در را

کشید. کاری از پیش نبرد. فریاد زد: «خدایا کمک کن. اینجا گیر افتاده م!»

بازوهای بیشتری از نقاشی بیرون آمد و صدای خش خش از دیوار پشت سرش

برخاست.

«آینه. حالا!»

آدام تسلیم شد، سمت دستشویی دوید و در را پشت سرش بست. به در تکیه داد

و به انعکاسش درون آینه نگاه کرد. انعکاسی که به او زل زده بود، بازتاب او بود،

ولی نه خودش. سردی خاصی درون چشم ها و پوزخندی روی لب هایش بود.

آنتون.

صدایی که همزمان آدام بود و نبود گفت: «باید با هم کار کنیم.»

آدام از انعکاسش پرسید: «چه اتفاقی داره می افته؟»

«خب، قبل از هر چیز، اشتباه بزرگی مرتکب شدی که اینجا برامون اتاق رزرو

کردی.»

«دقیقه آخری شد. اتاق دیگه ای نداشتن که بتونم هزینه ش...»

آنتون دستش را از آینه بیرون آورد و به صورت آدام سیلی زد. «ای خاک بر سرت!

به خدا قسم یه بار دیگه غر بزنی و نق نق ت رو بشنوم، یه جوری کله ت رو به

این آینه می کوبم که چیزی جز بقایای خیس و چسبناک مغزت ازش باقی نمونه.

حالا تمرکز کن.»

آدام سر تکان داد و صورتش را مالید. «ببخشید.»

آنتون توضیح داد: «هتل نان موریتور تاریخچۀ درازی داره. اتفاق های عجیبی

اینجا می افتن. اتفاق های شوم. اتفاق های شیطانی. این مکان بیشتر از هر

ساختمون دیگه ای توی جهان آمار خودکشی و مرگ به دلایل طبیعی داره. اون

فرشینۀ طبقۀ پایین؟ یه نسخۀ هنری از هتل نبود. خود هتل بود. توی زمان های

مختلف وجود داره. همیشه به عنوان دروازه ای بین دنیای ما و یه بعد تاریک تر

عمل می کنه.»

آدام نمی توانست کلماتی را که از دهان خودش بیرون می آمدند باور کند. «این

دیوونگیه. چنین چیزی خارج از فیلم ها و کتاب ها محاله.»

آنتون گفت: «داره اتفاق می افته. اگه حرفم رو باور نمی کنی، دوباره به نقاشی

نگاه کن.»

آدام قفل در را باز کرد و به سرعت به نقاشی سرک کشید. ناوگانی از کشتی های

جنگی از بالای تصویر اضافه شدند. درحالیکه لویاتان اجساد ملوان های مرده را

زیر آب می برد، سه کشتی اصلی به کل نابود شدند.

«پیغام ها هشدار بودن. فقط سه تا کشتی هست/هیچ وقت نباید بیشتر از سه تا

باشه. اگه بتونی ببینی شون، اون وقت بهشون این قدرت رو می دی که وجود

داشته باشن. بهشون این قدرت رو می دی که از دروازه عبور کنن. اونا می دونن

می تونی ببینی شون، آدام، و دارن میان سراغت.»

گرومپ بلندی از آن سوی دیوار پشت نقاشی بلند شد، طوری که انگار یک توپ

بولینگ را به دیوار کوبیده اند. گرومپ بعدی وسیلۀ سنگینی را از روی میز پایین

انداخت.

آدام در را گشود. توپ بولینگ نه. گلوله توپ.

آنتون همراه آدام از داخل آینه تماشا کرد.

گفت: «دارن میان بیرون. بذار کمکت کنم.»

آدام پرسید: «چطوری؟»

«باید واسه ت هجی ش کنم؟» آنتون به چشم های آدام خیره شد. «باشه. تو

ضعیفی. رفیق، تو حتی نمی تونی دهن من رو ببندی و من شیطان درونت ام.

فکر می کنی در برابر یه ارتش واقعی از دم شاخدارهای شیطون با نفس های

آتشین دووم میاری؟»

آدام دهانش را گشود تا چیزی بگوید ولی ساکت ماند.

آنتون ادامه داد: «پس دوتا راه بیشتر نداری. یا صبر می کنی بیان بیرون و می بینی

اون کش لاستیکی مسخره ت روشون چه تأثیری داره؛ یا اینکه کنترل رو می دی

دست من.»

«کنترل رو بدم دستت؟»

«آره. اینطوری می تونم ازت محافظت کنم، از ما. کاری که همیشه می کنم.»

آدام گفت: «تو ازم محافظت نمی کنی، بهم حمله می کنی. بهم می گی هر

کاری که می کنم اشتباهه.»

«تا بهتر بشی، تا بهتر بشیم! برای همینه که وجود دارم!»

صدای بلند برخورد اجسام سنگین به هم مسابقۀ خیره شدن آدام و آنتون را به

پایان رساند. آدام به داخل اتاق نگاهی انداخت و زوبینی را دید که بالای تخت،

توی دیوار فرو رفته است. طنابی به انتهای نیزه بسته شده بود و به یکی از

کشتی های جنگی ختم می شد. بازوی لویاتان دور کمد پیچید و روی زمین

سمت در حمام خزید.

آدام در را محکم بست، قفل کرد و درحالیکه از شدت ترس می لرزید روی

زانوهایش خم شد. اشک در چشم هایش حلقه زد. گریه و التماس می کرد که

همه چیز تمام شود.

«چرا این بلا داره سرم میاد؟ من هیچکدوم اینا رو نمی خواستم!»

آن سوی در، کمد ترک خورد و ترکید، چراکه چیزی بسیار سنگین تر رویش فرود

آمد. صدای جیغ بلندتر شد، زمزمه ها و غرش های ریز موجودات جهنمی.

آنتون گفت: «آدام، وقت نداریم. اونا اینجان چون تو زیادی ضعیفی و نمی تونی

جلوشون رو بگیری. اونا این رو می دونن. من این رو می دونم. و تو هم می دونی.

مگه نه؟»

آدام وسط گریه هایش سر تکان داد.

«بگو که ضعیفی.»

آدام با پشت دست صورتش را پاک کرد. «من ضعیفم.»

«من می تونم ازت محافظت کنم. از جفتمون.» آنتون گونۀ آدام را نوازش کرد.

«این تمام چیزیه که همیشه خواسته م. فقط کنترل رو بده به من، و همۀ اینا از

بین می رن.»

آدام بلند فین فین کرد و پرسید: «باید چی کار کنم؟»

آنتون نجواکنان گفت: «چشم هات رو ببند و همینطور که به صدای من گوش می دی

روی نفس کشیدن تمرکز کن. مثل یه تمرین مدیتیشن در نظر بگیرش، از اینجور

تمرین ها خوشت میاد. تصور کن توی یه ماشینی.»

آدام طبق دستور عمل کرد. تصویر اولین ماشینش، فورد تاروس مدل 1993 در

ذهنش نقش بست.

آنتون ادامه داد: «تو پشت فرمون نشستی. ماشین داره حرکت می کنه. حالا

تصور کن که داری ماشین رو خاموش می کنی.»

آدام در ذهنش دست دراز کرد و سوئیچ را به سمت چپ چرخاند. ماشین ذهنش

خاموش شد، درست مثل ماشین فورد قدیمی اش به پت پت افتاد.

«حالا به راست نگاه کن، صندلی مسافر. من اونجا نشسته م. می خوام سوئیچ رو

بدی بهم و بگی: "نوبت توئه که رانندگی کنی."»

آدم تصور کرد که همین کار را می کند و سوئیچ را به آنتون داد. آنتون انگشت هایش

را دور کلیدها قفل کرد و آدام گفت: «نوبت توئه که رانندگی کنی.» هر واژه را

همزمان با بازدم تلفظ کرد.

«همینجوری نفس بکش، و جمله رو تکرار کن. روی نفس کشیدن تمرکز کن.»

آدام روی نفس هایش تمرکز کرد و هجوم هوا را هنگام ورود و خروج از سوراخ های

بینی اش احساس کرد. پی در پی به جمله اندیشید و کم کم حس کرد موجی از

سرخوشی وجودش را فرا می گیرد. تقریبا طوری که انگار در یک فضای خالی و

وسیع شناور است. سر و صدای اتاق پشت سرش محو شد. سردی کاشی های

حمام زیر پاهایش از بین رفت.

وقتی چشم هایش را باز کرد، دیگر داخل حمام نبود.

آدام داخل یک اتاق سفید بود، ولی واقعا نمی شد به آن اتاق گفت. فضایی

خالی از سفیدی بی نهایت اطرافش بود که تا ابد به هر طرف کشیده می شد.

درست مقابلش، چیزی شبیه یک پنجرۀ کوچک قرار داشت. از آن سوی پنجره،

حمام اتاق هتلش را دید، درست همانطور که قبل از بستن چشم هایش آن را

دیده بود.

از چشم هایش نگاه می کرد، اما آنها دیگر چشم های او نبودند. وقتی برخاست

و توی آینه نگاه کرد، تصویر پنجره جا به جا شد.

«منظره از صندلی عقب چطوره؟» آنتون پوزخندزنان به نگاه متعجبش لبخند زد.

آدام سعی کرد جیغ بکشد، ولی صدایی از دهانش خارج نشد.

آنتون گفت: «من هم وقتی اولین بار سر از اون تو درآوردم نمی دونستم چطور

باید حرف بزنم. امکان نداره بهت راهنمایی کنم.»

آنتون درِ حمام را گشود. به جای صحنۀ قتل عامی که آدام انتظار داشت ببیند،

اتاق هتلش را در صلح کامل دید. نه کمد متلاشی شده ای بود، نه تشکی که

که توسط چنگال شیاطین پاره شده باشد، نه نیزه و نه هیولایی.

و توی نقاشی؟ فقط سه کشتی.

«خیلی طول کشید بفهمم چطور باید پیشنهاداتی رو توی مغزت بکارم و کاری

کنم چیزهایی رو ببینی که اونجا نیستن.» آنتون سمت نقاشی قدم زد و انگشت هایش

را روی تابلو کشید. «گفتم که فقط سه تا کشتی هست.»

جایی در پس زمینۀ ذهن آنتون، آدام بی صدا جیغ زد و مشت هایش را به پنجره کوبید.

خاطرات سرازیر شدند، خاطراتی که در بخشی از ذهنش مسدود شده بود.

وقتی بعد از تماس تلفنی با همسرش چشم هایش را بست، خودش را دید که

از جایش بلند شده و روی میزو پایۀ تلفن پیام می نویسد، حتی کاغذدیواری را

کنار می زند و پشتش پیغامی مخفی می کند.

او همۀ این کارها را کرده بود. نه آدام، بلکه آنتون.

«فقط حدود پنج دقیقه طول کشید. طولانی ترین زمانی که وقتی کامل خواب

نبودی کنترل رو به دست گرفتم. تمرکز زیادی لازم بود تا همه چیز رو از اون

قسمت مغز که مال تو بود مخفی نگه دارم. خوشبختانه چیزی که راجع به هتل

گفتم حقیقت داره. اینجا مکان نفرین شده ایه. یه جور نفرین خاص که من می

تونستم ازش تغذیه کنم و قوی تر بشم. احتمالا به خاطر همینه که فریب دادنت

واسه رزرو کردن اینجا کار راحتی بود.»

خاطرۀ دیگری از وب سایت رزرو هتل برگشت. آدام خودش را دید که بین هتل های

خالی در مرکز شهر، آنهایی که در محدودۀ قیمتی دلخواهش بودند، می گردد.

به جست و جو ادامه داد تا سرانجام نشانگر کامپیوتر روی هتل نان موریتور

ایستاد. هیچ هشداری وجود نداشت که بگوید تنها یک اتاق خالی باقی مانده.

آنتون همه چیز را تنظیم کرده بود.

آنتون گفت: «با اینکه خیلی دلم می خواد، نمی تونم بگم تمام و کمالش کار من

بوده.» کمد را باز کرد و لباس های جدیدی بیرون آورد.

آدام دوباره و دوباره به پنجره مشت کوبید، جیغ کشید بدون آنکه بتواند صدایی

تولید کند. مشت هایش حتی به پنجره برخورد هم نمی کرد. او توسط نیستی

بی نهایت احاطه شده بود. فقط هیچ چیز بی حد و مرز می شنید. بخشی از

هوشیاری اش که هنوز تحت کنترلش بود، به اعماق جنون سقوط کرده و دیگر

قادر به درک واقعیت نبود.

آنتون با لباس های جدیدی که به تن داشت روی تخت نشست تا کفش بپوشد.

«تو به اینا می گی کفش های بزرگسالانه؟ یا خدا، مرد، زیادی ترحم برانگیزی.»

بلند شد، قبل از خروج از اتاق مقابل آینه ایستاد و انعکاسش را با اسلحه های

انگشتی تیرباران کرد.

ساعت موبایلش را چک کرد. هنوز یازده هم نشده بود. جشن شب افتتاحیه که

آدام در آن شرکت کرده بود تا ساعت دوی بامداد طول کشید، اما آنتون کاملا

مطمئن بود با جذابیت و اعتماد به نفسی که دارد زودتر از این ها به نتیجه خواهد

رسید و حتی راهش را به رویدادهای بعد از جشن باز خواهد کرد. درحالیکه در

راهرو قدم می زد و از جلوی آسانسور رد می شد، تاکسی گرفت.

«اوه، من با تو توی اون تلۀ مرگ بودم، آدام. آسانسور لعنتی. امکان نداره تا عمر

دارم سوار چنین ارابۀ مرگی بشم.»

آدام که در ذهن خود محبوس شده بود، خودش را به شکل جنین روی زمین جمع

کرد بارها و بارها فریاد زد، ولی صدایی از او درنیامد.

آنتون از پله ها پایین آمد و درحالیکه از درب گردان می گذشت، رو به پنجرۀ

پیشخوان هتل سر تکان داد. محض تفریح، دوبار از درب گردان عبور کرد.

صدای دینگ از موبایلش برخاست و اعلام کرد که راننده اش لوسیانا پنج دقیقه با

او فاصله دارد. آنتون روی عکس کلیک و آن را بزرگ کرد. لوسیانا یک دختر

اسپانیایی جذاب بود که احتمالا حدود بیست سال سن داشت.

«شرط می بندم با یکم چرب زبونی می تونم...»

«نکن.»

این فقط یک کلمه بود، ولی بلند و واضح ادا شد.

آدام از گوشۀ ذهن مشترکشان، نگاهش را به انعکاس آنتون روی صفحه نمایش

موبایل دوخت.

آنتون که یقه اش را بالا می کشید تا باران توی لباسش نریزد، با لبخند گفت:

«زود یاد می گیری. نگران نباش، امشب قصد ندارم کاری جز رفتن به مهمونی

آدم معروف ها انجام بدم.»

ماشین زیر سایبان ایستاد و آنتون درحالیکه برای راننده دست تکان می داد،

تلفنش را بالا برد. لوسیانا لبخند زد و موهای بلند قهوه ای اش را پشت گوشش برد.

آنتون درحال نشستن توی ماشین به اسپانیایی گفت: «!Hola señorita»

در را بست و ماشین سمت شهر راه افتاد.

آدام از زندان درون ذهنش به تماشای هتل نان موریتور نشست که پشت

سرشان در مه و باران ناپدید می شد. فریاد زد اما کسی صدایش را نشنید.

نه حتی خودش.

💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 پنجشنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۱ - 22:10
کدهای وبلاگ

کد بستن راست کلیک

ابزار وبمستر

ابزار امتیاز دهی

ابزار وبلاگ

ابزار رایگان وبلاگ

ابزار وبمستر

فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
پیج رنک سایت doom.blogfa.com/

پیج رنک

پیج رنک گوگل

قالب وبلاگ

بیوگرافی

سلام، به هرج و مرج ذهن من خوش اومدی ^-^
تصمیم دارم هر چیزی که به ذهنم می رسه بنویسم. چه خوب، چه بد. چه قرار باشه ادامه ش بدم، چه نه.
چون مغزم هر روز داستان های جدیدی می سازه، و دوست ندارم از یاد ببرمشون.
هر چیزی ممکنه اینجا پیدا کنی، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد ممکنه تو داستان های من یافت بشه.
ژانرهاش هم حساب کتاب نداره. هرچند معمولا فانتزی و علمی تخیلی می نویسم.
نوشته‌های پیشین
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نویسندگان
پیوندها