.𝖄𝖔𝖚 𝖈𝖔𝖚𝖑𝖉 𝖉𝖔 𝖆𝖓𝖞𝖙𝖍𝖎𝖓𝖌, 𝖎𝖋 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖞𝖔𝖚 𝖉𝖆𝖗𝖊𝖉

پورتال ها

روی هر پورتالی کلیک کنید به اون بخش وارد می شید و کافیه برید پایین صفحه تا پست های مرتبط رو ببینید. ^0^ باقی موضوعات در بخش منوی وب قرار داره. (برای بهترین نما، گوشی/تبلت رو افقی بگیرید. ^^)

horse

اطلس🌎𝓓𝓸𝓸𝓶𝓵𝓪𝓷𝓭💎

داستان های سریالی و تک پارتی Doom

ستاره ها

داستان های تک پارتی

پیانو

تمرین های یک پیانیست آماتور

یه علم ناشناخته :)

#علم_طعنه_زدن

محفل من های قاتل

دل نوشته و اعترافات یک خرده جنایتکار

چالشی برای قلم های خوش تراش

چالش نویسندگی D:

نوشته‌ها

مطالب انتشار شده در وبلاگ

چالش نقره‌ای قتلگاه و خرده‌حساب‌های بی سر و ته. ☕💙

نت‌های موسیقی در سرسرای تاریک قلعه طنین می‌انداخت، یکی پس از دیگری، با لطافت و وسواسی خاص دیوارها را لمس می‌کرد و بازتاب می‌شد تا همه‌ی صداها درست در مرکز سالن بزرگ متمرکز شوند؛ روی دو صندلی از جنس نقره که با حلقه‌های الماس‌نگون به زمین زنجیر شده بودند. بدون اینکه نیازی به متقاعد شدن داشته باشی و حتی بی‌آنکه من از تو بخواهم روی صندلی مقابلم نشسته بودی و از گوشه‌ی چشم نوازنده را تماشا می‌کردی. حضور من و تو، دو نیمه‌ی یک روح، در مکانی مخوف، ناله‌ی زمین خشک و گریه‌ی آسمان بارانی را برمی‌انگیخت. آواهایی از طبیعت دوردست محفل خواهرانه‌مان که انگار به همراهی نوای پیانو می‌پرداخت.

کلاویه‌های نو زیر انگشت‌های خسته‌ و کشیده‌ی پسر، سرد به نظر می‌رسید و چوب سیاه زیر نور کم‌فروغ ماه که از دریچه‌هایی شیشه‌ای و درخشان به داخل راه می‌یافت برق می‌زد. مرد جوان لبخندی به شدت محو و به یقین شوم به لب داشت و ظاهرا دلش نمی‌خواست هیچ‌وقت دست از نواختن بردارد. سیاه و سفید از جلوی چشم‌های نافذ و تیره‌رنگش می‌گذشت و همینطور سریع و سریع‌تر می‌نواخت تا به اوج آهنگ برسد. از آنجا به بعد، نبرد صداها بالا گرفت، غژغژ پدال و ضربه‌های قطرات باران روی شیشه‌های اطرافمان محو شدند و دیگر چیزی نماند جز رقص اغواگر نت‌های موسیقی، نسخه‌ای احساسی از واژه‌های باصداقت و حقیقت‌طلب، ادا شده در زبانی که هر نیمچه‌انسانی درکش می‌کرد.

«نسخه‌ی تیره و تار قلعه‌ی هاول؟» خندیدم. از انتخاب دانته خوشم آمده بود. «البته برای چنین مناسبتی چندان هم نامناسب نیست... ولی امیدوار بودم یه چیز "شاد" آماده کرده باشی.»

آخرین نت‌ها را بدون هیچ نشانی از تردید یا عجله نواخت و بعد برگشت تا به من و تو نگاهی بیندازد. لحظه‌ای مکث کرد، سپس آهی کشید و شروع کرد به نواختن آهنگ تولد، هرچند نت‌هایش بم بود و سرعتش کند، طوری که انگار چکش روی سیم‌ها می‌غلتید و درست ضربه نمی‌زد. نتیجه‌ی کار نوایی تقریبا ممتد و غمناک از آب درآمد، که دوباره آه دانته را درآورد. «اینکه من بتونم آهنگ "شاد" بزنم در بهترین حالت... غیرمحتمله.»

«بله بله، قابل‌درکه.» نیشخندی زدم و رو به تو برگشتم. دستت را گرفتم. انگشت‌هایت را با ذوقی کودکانه فشردم و گفتم: «تولدت مبارک! و البته... ورودت رو به قتلگاه حقیرانه‌م تبریک می‌گم.~ قصد داشتم محفل جدیدی از قاتل‌های کارکرده رو دور هم جمع کنم تا به بهترین نحو... کادوت رو نشونت بدم. هر کسی توی این قتلگاه یکبار فرصت داره تا تلاش کنه تو رو به قتل برسونه. به نظرم دانته گزینه‌ی خوبی برای پیوستن به این مراسمه! اینطور فکر نمی‌کنی؟»

سرم را رو به لوستر پرزرق و برقی که از سقف سرسرا آویزان بود بالا بردم. اگر خوب نگاه می‌کردی، شاید می‌توانستی سایه‌ی کسی را که از زنجیر لوستر آویزان مانده و لابه‌لای کریستال‌های براقش مخفی شده بود ببینی. «نظرت چیه راوی امیدم؟ فکر می‌کنی بهتره شروع دیدنی‌ای برای این چالش رقم بزنیم؟» نیشخندی روی لب‌هایم نقش بست و لوستر، بالای سر جفتمان به خودش لرزید. با یک صدای تق، زنجیر پاره شد و لوستر به همراه صدها گوهر درخشانش روی سرمان سقوط کرد. خنده‌کنان، تو را در آغوش گرفتم تا زیر تک‌حلقه‌ی داخلی لوستر بایستیم و تماشا کنیم که درخشش الماس‌ها چگونه مثل تگرگی از ستارگان سوسوزن اطرافمان پایین می‌ریزد. جلینگ‌جلینگ ملایم برخوردشان با کف سالن به طرز عجیبی گوش‌نواز بود.

شوربختانه، کسی که امیدوار بودم با قطع کردن لوستر، خودش هم پایین بیفتد و دست و پایش (یا ترجیحا گردنش) را بشکند، نیفتاد. آن بالا از زنجیر آویزان بود و لباس‌های قرمزش بدجوری توی چشم می‌زد. نیشخندزنان برایت دست تکان داد. «هنوز زنده‌اید؟ حیف شد. یه تیر و دو نشون بود.»

الماس نسبتا بزرگی را از روی زمین برداشتم و تا سقف بالا انداختم. شوربختانه... باز هم اتفاقی که می‌خواستم نیفتاد و الماس از کنار سرش رد شد.

«خب دیگه بی‌حساب شدیم!» راسکال قهقهه‌زنان از زنجیر تاب خورد و روی پلکان مارپیچ فرود آمد تا از بالای سالن بهمان پوزخند بزند. «فکر کردم فقط قراره سعی کنی نویسنده رو بکشی. اوه! پس ظاهرا قوانین رو درست به من توضیح نداده‌ن. من هم امروز تولدمه و خودم خبر ندارم؟ برای همین برام استثنا قائل می‌شین؟~»

«فکر می‌کنم تا آخر امروز این نویسنده نباشه که می‌میره.» دانته شانه‌ای بالا انداخت و طرفمان قدم زد. خرده‌شیشه‌هایی را که به پایین لباست چسبیده بود به نرمی تکاند و رو به سوهان روح قرمزپوش ادامه داد: «لوستر روش قابل‌اطمینانی نبود.»

راسکال با دلخوری ساختگی چهره‌اش را درهم کشید و پله‌ها را دوتا یکی پایین آمد. «جدا؟ پس ساز زدن و تلاش برای درآوردن اشکش با آهنگ‌های غم‌انگیز روش قابل‌اطمینان‌تریه؟»

دانته به خودش زحمت جواب دادن نداد و فقط به تو نگاه کرد. «دوست داری با هم یه بازی کنیم؟»

جعبه‌ی مخملی و سیاه رنگی از جیبش درآورد که تقریبا به اندازه‌ی جعبه‌ی کارت‌های پاسور بود. در جعبه را باز کرد تا کارت‌هایی با نقش و طرح نقره‌ای‌رنگ نشانت بدهد.

کارت‌ها را روی میز کوچکی کنار صندلی‌هایمان چید تا بتوانی تصاویرشان را ببینی. کاغذ‌هایی که در هوا به پرواز درآمده بودند و خرد‌های چوب، یک کمد لباس و عنکبوت‌هایی که روی پارچه‌ها می‌لولیدند، میزی با یک جام نوشیدنی عجیب که داخلش چیزی شبیه به تکه‌ای از استخوان جمجمه شناور بود، تابلو‌های هراسناک نقاشی که انگار چشم‌هایشان حتی روی کارت هم تکان می‌خورد و مکان‌های خوف‌آور دیگری که انگار هر یک کابوسی به خصوص را به تصویر می‌کشیدند. «می‌تونی شانسی بازی رو انتخاب کنی. یا حتی میشه چندتاشون رو با هم ترکیب کرد.» دانته به تو چشمک زد، حرکتی که معمولا فقط وقتی روی مود خیلی خوبی بود می‌توانست انجام دهد.

راسکال چشم‌هایش را در حدقه گرداند. «اتاق فرار؟ حوصله‌سربره.»

«به نظر من که جذابه!» ابروهایم را بالا بردم. «اگر نویسنده دوست داشته باشه می‌تونه امتحان کنه. و تو هم اگر انقدر پافشاری کنی که حوصله‌سربره، می‌تونی بری توی یکی‌شون.» کارت‌ها را برداشتم و با نیتی پلیدانه زیر و رویشان کردم. امیدوار بودم چیزی بیابم که موجب شود رنگ از رخ همواره رنگ‌پریده‌ی راسکال حتی بیشتر بپرد!

راسکال لحظه‌ای مکث کرد. بعد با لبخند گفت: «نه، من اینجا جام راحته.»

دانته صدایی از خودش درآورد که چیزی بین پوزخند و آه محسوب می‌شد. «چه واکنش سرگرم‌کننده‌ای، جناب دراکولا...»

همه‌ی کارت‌ها را جز یکی دست تو دادم تا نگاهی بهشان بیندازی، کارتی را که کش رفته بودم در جیب سوئی‌شرتم سر دادم و در همان حال، قدم‌های شخص دیگری در سرسرای قلعه‌ی تاریک طنین انداخت.

لباس‌های سیاه و نقره‌ای سیلور باعث می‌شد شبیه ملکه‌ای به نظر برسد که این قلعه متعلق به اوست. برایت دست تکان داد و لبخند کوچکی زد. سپس انگشتش را به نشانه‌ی سکوت روی لب‌هایش گذاشت و دستت را گرفت تا تو را به داخل راهرویی تاریک‌تر از سالن ورودی قلعه بکشاند. خبری از دریچه‌های شیشه‌ای یا پنجره نبود، فقط سیاهی مطلقی که با برق زیرکانه‌ی چشم‌های نقره‌ای سیلور شکافته می‌شد. نجواکنان گفت: «دنبالم بیا.» و تو را دنبال خودش کشاند تا سرانجام قیژقیژ باژ شدن دری قدیمی به گوشت خورد و به اتاقی پا گذاشتید که نور مشعل‌های آبی روشن نگهش می‌داشت.

درست وسط اتاق جدید، که شامل مبل‌های بنفش سلطنتی با کوسن‌های نرم و قفسه‌های کتابخانه می‌شد، اریک ایستاده بود و داشت زیرلب با خودش حرف می‌زد. در یک‌سوی اتاق، ماشین‌آلات تیغ‌ و گرزدار و چاقوهایی با اندازه‌های مختلف روی هم تلنبار شده بود، طوری که انگار کسی بی‌دلیل ابزار شکنجه را آنجا رها کرده.

سیلور ناگهان ایستاد و اریک که تازه متوجه حضورتان شده بود، سرش را سریع طرفتان چرخاند. چشم‌هایش ابتدا کمی گشاد شد ولی به سرعت به حالت عادی برگشت. «شما اینجا چی کار می‌کنید؟»

«این اتاق رو من رزرو کرده‌م، جناب.» سیلور به لوازم نوک‌تیز روی زمین چشم دوخت. «و نمی‌ذارم اونا رو نزدیک نویسنده بیاری.»

اریک چندبار پلک زد و به سلاح‌های دور و برش خیره شد. زیرلب گفت: «اینا واسه نویسنده نبودن... حداقل بیشترشون.»

سیلور به تو نگاه کرد، طوری که انگار می‌خواست بداند تو در این باره چه حسی داری. با خونسردی از تو پرسید: «به نظرت بهش مشت بزنم یا ارزشش رو نداره؟»

اریک غرولندی کرد و دست‌هایش را به نشانه‌ی تسلیمی تظاهری بالا برد. «اصلا من می‌رم تا شما خانم‌ها به کارتون برسید.» سپس بدون اینکه وسایل شکنجه‌اش را کامل جمع کند، فقط چندتایشان را در آغوشش گرفت و از اتاق بیرون رفت.

سیلور تو را کنار خودش روی مبل نشاند تا جعبه‌ی کادوپیچ شده‌ای را مقابلت بگذارد. لبخند زد و اشاره کرد که جعبه را باز کنی. کادوی سیلور جعبه‌ای موسیقی بود که به جای کوک شدن، کافی بود شیشه‌ی بلورینش را لمس کنی، سپس مجسمه‌ی دختری که روی هلال ماه نشسته بود به حرکت درمی‌آمد و چنگی را که در دستانش داشت با موسیقی ملایم و آرام‌بخشی می‌نواخت.

«دوست داشتم چیزی باشه که با دیدنش یاد من بیفتی.» سیلور خنده‌ی کوچک و نرمی سر داد و بعد قطره‌های خون شروع به پایین چکیدن از هلال ماه کردند. «قشنگه، نه؟» لحظه‌ای با حسرت به جعبه‌ی موسیقی چشم دوخت و سپس نگاهش را دزدید. «دوست داری با هم چای بنوشیم؟»

سینی‌ای حاوی‌ فنجان‌های اسکلتی‌شکل و یک قوری مشکی‌رنگ روی مبل، درست بین پاهایتان گذاشت. داخل هر دو فنجان چای ریخت و کمی از مال خودش نوشید.

چند دقیقه‌ای کنار هم مشغول نوشیدن چای شدید تا کم‌کم متوجه شدی اتفاق عجیبی درحال رخ دادن است. بدنت احساس سنگینی می‌کرد، سرت گیج می‌رفت و عضلاتت به طرز عجیبی بی‌حس و حال شده بود.

سیلور چایش را تا آخر سر کشید و باز هم به تو لبخند زد، هرچند این‌بار کمی با معذرت. «این فقط بخشی از چالش منه...» سیلور بلند شد و سعی کرد بدون اینکه تلوتلو بخورد، درهای اتاق را باز کند. در راهرویی که تا چند لحظه پیش در تاریکی محض فرو رفته بود، اکنون جوی آب کم‌عمقی روان بود و پیکره‌هایی شبح‌وار درونش می‌پیچیدند. سایه‌ها قطرات آب را روی خودشان سوار کردند و مقابل سیلور بالا و بالاتر رفتند تا در نهایت یک جفت کلپی سیاه و وحشی درحالیکه سم‌هایشان را به آب می‌کوبیدند پدید آمدند.

سیلور که خودش هم به وضوح تحت تاثیر سم داخل چای قرار گرفته بود، بازویت را گرفت و کمک کرد روی یکی از اسب‌ها بنشینی، و خودش هم به زحمت روی دیگری نشست. اثرات زهر داشت خودش را با حس سرخوشی و آزادی عجیبی بروز می‌داد که موجب شد سیلور نیشخند بزرگی تحویلت بدهد. «فقط خیلی محکم بچسب به گردنش.»

و بعد، ناگهان، با سرعت باورنکردنی در راهروهای خیس یورتمه می‌رفتید. سیلور تمام مدت می‌خندید و صدای خنده‌های گوش‌نوازش اطرافتان منعکس می‌شد.

کلپی‌ها وحشیانه و با سرعتی غیرقابل‌کنترل شما را جلو بردند و سرانجام به خاطر آثار زهر، چاره‌ای نداشتید جز آنکه برای رهایی یافتن از این سواری ابدی، پایین بپرید و داخل آب بیفتید. لحظه‌ای حس کردی گودال آب از آنچه انتظارش را داشتی عمیق‌تر است و تو را تا ته می‌بلعد. حس کردی پایین و پایین‌تر می‌روی، تا جایی که انگار مثل سنگ در اقیانوس افتاده بودی... و از همانجا صداهایی به گوشت رسید.

«هی ویو! قبول نیست! نباید از جادو استفاده کنی.» صدای کودکانه‌ی پسر نوجوانی بود که انگار تصویرش مقابل چشم‌هایت در اعماق آب نقش بست.

الکساندر چیس با اینکه دیده نمی‌شد اما خنده‌اش به حباب‌های اطرافت افزود. «ولی کالیبان هم همین کار رو کرد و تو چیزی بهش نگفتی. به علاوه، من اینطوری شانس پیروزی خودم رو کم می‌کنم.»

«اون فرق داشت! می‌خواست وام بگیره! این توی قوانین مونوپولی هست.... ببین.» لوتر دفترچه‌ی راهنمای بازی را بالا گرفت. «و... واقعا چطور برداشتن پول از بانک به کاهش شانس پیروزی‌ت ختم میشه؟»

«مگه هر کی آخرش پول خرج‌نکرده‌ی بیشتری داشته باشه نمی‌بازه؟»

«چی؟! معلومه که نه. کلا بازی رو اشتباه متوجه شدی...»

قبل از اینکه بتوانی چیز دیگری بشنوی، سیلور دستش را داخل آب فرو برد و تو را بیرون کشید. هر دو نفس‌نفس‌زنان داخل آشپزخانه‌ای دراز کشیده بودید. ظاهرا آب نه تنها عمیق‌تر از آنچه که به نظر می‌رسید بود، بلکه جریان هم داشت و توانست شما را تا آنجا بیاورد.

سیلور که لباس‌های خیس آبش را می‌چلاند نفس عمیقی کشید. «زود باش بیا. باید یه چیزی بخوری تا اثر زهر از بین بره.»

«ولی من فکر کردم چالش اینه که نویسنده رو بکشیم.»

وقتی سرت را بالا آوردی، دارگان را دیدی که با بر زدن یک دسته کارت (که‌ همه‌شان بدون استثنا سرباز، بیبی یا شاه بودند اما با خال‌هایی بسیار متنوع‌تر از کارت‌های معمولی)، خودش را سرگرم می‌کند.

سیلور سرش را تکان داد و کمک کرد بلند شوی. «روز تولد روز خوبی برای مردن نیست.»

دارگان بلند خندید و کارت‌ها را از روی شانه‌اش به کناری انداخت. «خب اینطوری که دیگه کیف نداره، داره؟» دستی سمت کمرش برد و در یک چشم برهم زدن، داشتی به انتهای تفنگی خیره نگاه می‌کردی که روی صورتت قفل شده بود. دارگان با لحنی شیطنت‌آمیز گفت: «وصیت؟»

سیلور بی‌تفاوت داخل آشپزخانه قدم زد و کمی کیک شکلاتی و آب‌نبات یافت تا برایت بیاورد.

همانطور که تفنگ دارگان رویت قفل بود، سیلور خوراکی‌ها را دستت داد. «بخورشون. حالت بهتر میشه.» و برخاست تا یکبار بزند پس گردن دارگان. «و تو هم نقش قلدربازی‌ت رو بذار کنار، بلوف‌هات کم‌کم داره عذاب‌آور میشه.»

لبخند دارگان خشکید. سرش را کمی به چپ خم کرد. «بلوف؟»

سپس صدای شلیک هوا را شکافت و حس کردی گلوله‌ی داغی با فاصله‌ی یک تار مو از کنار صورتت می‌گذرد.

از آنجا به بعد انقدر سریع اتفاق افتاد که تقریبا نتوانستی ببینی سیلور چطور دارگان را از روی مبل پایین انداخت و تفنگش را قاپید. برق نقره‌ای چشم‌هایش حالا تقریبا خشمگین جلوه‌اش می‌داد، هرچند در صدایش احساسی نمایان نبود. «گفتم بس کن.»

در همان حال بودید که من در آشپزخانه را باز کردم. دنبال جک می‌گشتم چون امیدوار بودم بتواند بهتر از من یک کیک تولد خانگی برایت بپزد، و وقتی پیدایش کردم با هم به آشپزخانه آمدیم تا با صحنه‌ی عجیب گلاویز شدن سیلور و دارگان در یک سو و نشستن تو روی زمین در سوی دیگر روبه‌رو شویم.

ابر فریادی از تعجب برآورد. «چه خبره! توی یه اتاق اریک رو می‌بینی که سعی داره با اره راسکال رو از وسط نصف کنه، توی یه اتاق دیگه مردم دارن با هم کشتی می‌گیرن... دیوونه‌خونه‌ست. 0--0»

جک با چشم‌های گرد به تو زل زد و سریع کنارت آمد. «تو خوبی، نویسنده‌داستان؟» به آب‌نبات‌ها و کیکی که هنوز دست به آن نزده بودی خیره شد. آنگاه برخاست و به غذای روی گاز سر زد، سپس در یخچال را باز کرد تا مواد اولیه‌ی لازم برای کیک تولدت را بیرون بیاورد.

سیلور از روی دارگان بلند شد و اجازه داد روی زمین بنشیند. نه دارگان و نه سیلور عصبانی به نظر نمی‌رسیدند، در واقع داشتند به هم لبخند می‌زدند و دارگان شانه بالا انداخت. «به گمونم وقت نشد به اون بخشی برسیم که من به تو شلیک می‌کنم.»

سیلور موهای دارگان را به هم ریخت. «هیچ‌وقت به اون بخش نمی‌رسه.»

کمی بعد، دانته و اریک هم وارد آشپزخانه شدند تا میز شام را بچینند. دیدن آنها، با لباس‌های رسمی و تیره‌ای که انگار بیشتر مناسب یک قرار ملاقات جدی و پرخطر بود، درحالیکه چنین کار ساده و پیش‌پا‌افتاده‌ای انجام می‌دهند تقریبا خنده‌دار به نظر می‌رسید.

راسکال آخرین نفری بود که سر و کله‌اش پیدا شد. شاد و شنگول، به جای اینکه روی صندلی بنشیند روی میز نشست، که باعث شد کسی نتواند وسایل شام را روی میز بچیند. من گوشش را گرفتم و او را به زور پایین آوردم تا اریک تصمیم نگیرد با یک نگاه همانجا از وسط به دو نیم تقسیمش کند و خون روی میز شام صلح‌آمیزمان بریزد.

باقی شب را در آن هوای آزادی‌بخش با تو بودن گذراندم. به راستی که لذت کامل شدن یک روح از هر لذتی فراتر است.

نصف شب، من و تو سیلور روی پشت‌بام دراز کشیده بودیم و غرق صحبت، ستاره‌ها را تماشا می‌کردیم. سیلور گاهی به آرامی سازدهنی می‌زد، یکبار هم رفت تا کتابی از کتابخانه بیاورد و سه‌تایی به نوبت صفحه‌ای از آن را بلندبلند بخوانیم.

...

ببخشید انقدر دیر شد. ؛--؛ نتونستم زودتر تمومش کنم.

تولدت مبارک خواهرکم. *--*🫂🤍💙

برچسب‌ها: Soul Sister, Birthday
💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 پنجشنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۲ - 21:0

💙Protecting your dreams is the same as protecting your heart💙

Music

I like to think about how we all look from afar

People driving fancy cars look like beetles to the stars

The missiles and the bombs sound like symphonies gone wrong

And if there is a God, they'll know why it's so hard

To be human

💎💎💎

I want to survive this world that keeps trying to destroy me.

💎💎💎

That was what magic did. It revealed the heart of who you'd been before life took away your belief in the possible. It gave back the world all lonely children longed for.

💎💎💎

I let you die. To save myself, I let you die.

That is the danger in keeping company with survivors.

💎💎💎

There were always excuses for why girls died.

💎💎💎

And maybe he wanted her to be the kind of girl who dressed as Queen Mab, who loved words and had stars in her blood.

💎💎💎

He needed her and she needed him. That was how most disasters began.

💎💎💎

Not every flower belongs in every garden.

💎💎💎

You couldn’t keep sidling up to death and dipping your toe in. Eventually it grabbed your ankle and tried to pull you under.

💎💎💎

A lie isn't a lie until someone believes it. It doesn't matter how charming you are if there's no one to charm.

💎💎💎

Only two things kept you safe here: Money and power.

💎💎💎

If you were going to hell together, murder seemed like a good place to start.

💎💎💎

With each life I took, I soon saw a new temple raised to my glory - built by boys who never stopped to wonder at the power they claimed, only took it as their due. They toy with magic while I fashion immortality

💎💎💎

The only good thing that comes from having reached rock bottom is that the only way you have to go now is UP. :)

💎💎💎

WELCOME, TO THE 19TH YEAR OF YOUR LIFE

برچسب‌ها: من, Birthday
💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 پنجشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۱ - 0:0

آدم ترسو، هزاربار می میرد.

یک منِ از دست رفتۀ دیگر...

ممکن است بتوان جایگزینی برایش یافت؟

شاید قرار دادن من ها در چنین موقعیتی تصمیم درستی نباشد.

شاید مسئله پیچیده تر از این حرف هاست و نه فقط یک چالش ساده.

من تا به حال در محیطی که صرفا با هدف ترساندنم ساخته شده، نبوده ام.

واکنشم چه می تواند باشد؟ :)

فقط شور و هیجانش را حس می کنم یا ترس نیز در اعماق وجودم زوزه

می کشد؟ قرار است نفسم بند بیاید؟ بدوم؟ بخزم؟ گوش هایم را بگیرم

و چشم هایم را ببندم؟

اگر زیر زمین، در تاریکی، محیطی بسته و با صداهای دلهره آور اطرافم

تنها شوم، اگر کسی مقابل چشمانم کارهایی بکند که نباید، لبخند

دندان نمایی روی لب هایم می نشیند یا اشک در چشم هایم حلقه

می زند؟

هی، ارباب وحشت، فکر می کنی بتوانی جیغ زدن را یادم دهی و اولین

شنوندۀ جیغ بنفشم باشی؟ :>

پس بگرد تا بگردیم.🤝

برچسب‌ها: من, Birthday, خاطره
💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 جمعه ششم اسفند ۱۴۰۰ - 17:19

💙In a world so full of madness, you create an even madder world to live in💙

Music

Children waiting for the day they feel good

 Happy Birthday, Happy Birthday

Made to feel the way that every child should

...Sit and listen, sit and listen

💎💎💎

,You could rattle the stars," she whispered. "You could do anything"

if only you dared. And deep down, you know it, too. That’s what scares

".you most

💎💎💎

Libraries were full of ideas—perhaps the most dangerous and powerful"

".of all weapons

💎💎💎

".We all bear scars,... Mine just happen to be more visible than most"

💎💎💎

Why does it matter so much? It makes no difference if my name's"

Nadia or Liana or Freak, because I'd still beat you, no matter what you

".call me. If you insist on refering to me as something, just call me Doom

💎💎💎

.How long was I asleep?" she whispered. He didn't respond"

How long was I asleep?" she asked again, and noticed a hint of red in"

.his cheeks

"?You were asleep, too"

".Until you began drooling on my shoulder"

💎💎💎

".Names are not important. It's what lies inside of you that matters"

💎💎💎

Still, the image haunted his dreams throughout the night: a lovely girl"

".gazing at the stars, and the stars who gazed back

💎💎💎

Sometimes, the wicked will tell us things just to confuse us–to haunt our"

".thoughts long after we've faced them

💎💎💎

I like music," she said slowly, "because when I hear it, I . . . I lose"

myself within myself, if that makes any sense. I become empty and full

all at once, and I can feel the whole earth roiling around me. When

".I play. I'm not . . . for once, I'm not destroying, I'm creating

💎💎💎

".She moaned into her pillow. "Go away. I feel like dying

.No fair maiden should die alone," he said, putting a hand on hers"

"?Shall I read to you in your final moments? What story would you like"

She snatched her hand back. "How about the story of the idiotic prince

"?who won't leave the assassin alone

I love that story! It has such a happy ending, too—why, the assassin"

was really feigning her illness in order to get the prince's attention! Who

would have guessed it? Such a clever girl. And the bedroom scene is so

"!lovely—it's worth reading through all of their ceaseless banter

💎💎💎

Of course." He picked up the brown bag of candy on the table. "What's"

your . . ." He trailed off as he weighed the bag in his hands. "Didn't I give

"?you three pounds of candy

.She smiled impishly

"!You ate half the bag"

"?Was I supposed to save it"

"!I would have liked some"

".You never told me that"

"!Because I didn't expect you to consume all of it before breakfast"

She snatched the bag from him and put it on the table. "Well, that just

"?shows poor judgement on your part, doesn't it

💎💎💎

I shall name you Elentiya." She kissed the assassin's brow. "I give you"

this name to use with honor, to use when other names grow too heavy. I

".'name you Elentiya, 'Spirit That Could Not Be Broken

💎💎💎

With each day he felt the barriers melting. He let them melt. Because of

her genuine laugh, because he caught her one afternoon sleeping with

.her face in the middle of a book, because he knew that she would win

💎💎💎

".As my friend, you should either bring me along, or keep me company"

.Friend?" he asked"

She blushed. "Well, 'scowling escort' is a better description. Or 'reluctant

".acquaintance', if you prefer

💎💎💎

...In a world so full of darkness

(: .be the light that slithers through the window...

WELCOME, TO THE 18TH YEAR OF YOUR LIFE

برچسب‌ها: من, Birthday
💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 چهارشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۰ - 0:0
کدهای وبلاگ

کد بستن راست کلیک

ابزار وبمستر

ابزار امتیاز دهی

ابزار وبلاگ

ابزار رایگان وبلاگ

ابزار وبمستر

فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
پیج رنک سایت doom.blogfa.com/

پیج رنک

پیج رنک گوگل

قالب وبلاگ

بیوگرافی

سلام، به هرج و مرج ذهن من خوش اومدی ^-^
تصمیم دارم هر چیزی که به ذهنم می رسه بنویسم. چه خوب، چه بد. چه قرار باشه ادامه ش بدم، چه نه.
چون مغزم هر روز داستان های جدیدی می سازه، و دوست ندارم از یاد ببرمشون.
هر چیزی ممکنه اینجا پیدا کنی، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد ممکنه تو داستان های من یافت بشه.
ژانرهاش هم حساب کتاب نداره. هرچند معمولا فانتزی و علمی تخیلی می نویسم.
نوشته‌های پیشین
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نویسندگان
پیوندها