داستان های سریالی و تک پارتی Doom
داستان های تک پارتی
تمرین های یک پیانیست آماتور
#علم_طعنه_زدن
دل نوشته و اعترافات یک خرده جنایتکار
چالش نویسندگی D:
مطالب انتشار شده در وبلاگ

آغاز دورۀ جدید چالش های Dialogue Prompt رو اعلام می دارم. ^0^
همونطور که احتمالا می دونید، در این چالش باید یکی از دیالوگ ها رو
انتخاب کنید و توی یه داستان ازش استفاده کنید. *--^
تغییر کمرنگ واژه ها/جمله بندی برای اینکه بیشتر به شخصیت
کاراکترتون بخوره مجازه، ولی مفهوم اصلی دیالوگ باید حفظ بشه. ^^
قسمت های قبلی این چالش نویسندگی رو می تونید اینجا پیدا کنید:



«چطور پرداخت می کنید؟ نقد، کارت، یا خاطره؟»



«من از همه متنفرم!»
«همه جز من.»
«مخصوصا تو!»



«بسیار خوب، پس این سنگ ها رو بردار، به پام ببند و پرتم کن توی دریا!»
«دقیقا چرا باید این کار رو بکنم؟»
«چون می خوای تا کف آب پایین برم دیگه!»



«سرنوشتی بدتر از مرگ در انتظارمونه...»
«کاپ کیک ها سوخته؟!»



«چندتا مأمور برامون باقی مونده؟»
«یکی، خانم.»
«منظورت یکصدتاست؟»
«نه، خانم. فقط یک نفر.»



«حالا می خوای یه قرار ملاقات باهاشون بذاری یا چی؟»
«اوه، البته. یه جایی که کلی شاهد دور و برمون باشه تا به جون هم نیفتید و
یکی تون اون یکی رو نکُشه.»



«لطفا همین الان من رو بُکش. واقعا از نجات دادن جون خودم خسته شده م.»



«من که از چیزی پشیمون نیستم.»
«چون چیزی که باید بابتش پشیمون باشی از حافظه ت پاک شده!»



«چی آرام بخش تر از آتیش زدن ساختمون هاست؟»
«خیلی چیزها!»



«تمومش کن!»
«چی رو؟»
«همین کاری رو که وقتی خوشحالی با صورتت می کنی. داره حالم رو به هم می زنه.»



«آه! چه خوشگل. چه جذاب!»
«به احتمال بسیار زیاد تسخیرشده ست و همه مون قراره بمیریم.»




این شما و این، چالش دیالوگ پارت سوم ^0^
این آخرین پارت این دوره از چالش هست ^---^
(آخرین برای این دوره @-@ این چالش ها سریالی ان و دوباره بهشون
بر می گردیم ^0^)
بعد از این پارت می ریم سراغ چالش های Story Prompt *---*
که به وقتش توضیح خواهم داد :)



«استدعا دارم اجازه بدی در این لحظات سخت زندگی که ناچاری به
حماقت های گذشته ت بیاندیشی، کنارت باشم.»
«... الان داری سعی می کنی دلداریم بدی، مثلا؟»



«نظرت چیه؟»
«مزۀ جوراب نشسته و تصمیمات احمقانه می ده.»
«دقیقا خودشه!»



«یادداشتم به دستت رسید؟»
«معلومه! وقتی خواب بودم چسبوندیش رو پیشونیم!»



«پس شما... انسانین؟ یعنی... واقعا صد در صد انسان؟! چیزای وحشتناکی
راجع بهتون شنیده م...»



«اوه، اینا رو می گی؟ از احساسات خوشم نمیاد، خیلی کثیف کاری دارن.»
«آم... فکر کنم احساسات رو با رنگ نقاشی اشتباه گرفتی...»



«میشه ساکت شی؟»
«من که هیچی نگفتم!»
«خب انقدر بلند فکر نکن!»



«بسیار خوب. من خون مرغ، نمک، پنج تا شمع، موی دم گربه و یه لیوان
لیموناد خنک لازم دارم.»
«لیموناد؟ برای طلسم؟»
«نه، اون برای خودمه که بابت ایجاد یه حفرۀ بین کهکشانی و به هم ریختن
قوانین فیزیک در جهان کمتر غصه بخورم.»



«چرا همه فکر می کنن من سیاست مدار خوبی ام؟ جنگ جهانی ای رو که
راه انداختم یادتون نیست؟ اون یکی جنگ جهانی چطور؟؟»



«چطوریه که هر سال همین موقع توی همین دردسر می افتیم؟»
«یازده سال از دوستی مون می گذره و من هنوز نفهمیده م.»



«اگه فقط یه بار... یه بار دیگه چنین حماقتی کنی از همین پنجره پرتت می کنم
پا... داری چی کار می کنی؟»
«دارم می بینم فاصله تا زمین چقدره... ارزشش رو داره یا نه...»



«چی شده؟ به چی می خندی؟»
«به اینکه یه نفر خودش رو جای من جا زده، تاج من روی سرشه و نشسته
روی تخت پادشاهی... فقط داشتم فکر می کردم چقدر طول می کشه تا
از کارش پشیمون بشه.»




خوش آمدید به چالش دیالوگ، بخش دوم :)
دیالوگ های بعدی رو آورده م ::)
بیشترشون رو از داستان هایی که قبلا نوشته بودم استخراج کردم.
چون به نظرم جالب هستن. ^0^
ولی خودم اونا رو نمی نویسم @---@ ...
*تفکر...* نمی دونم کدوم رو انتخاب کنم :/



«خودت گفتی مشکل رو حل کنم.»
«نگفتم کل شهر رو با خاک یکسان کنی!»
«خب باید دقیق تر خواسته ت رو بیان می کردی!»



«من خوبم.»
«مطمئنی؟ چون به نظر میاد چیزی تا غش کردنت نمونده.»
«اوه... آره... شاید لازم باشه... منو بگیری...»



«تو خواهرم رو کشتی!»
«نه، نکشتم.»
«چرا، کشتی!»
«نه.»
«درست جلوی چشم های من کشتیش! چرا می گی نکشتیش؟!»
«چون داری با خواهرت حرف می زنی. همین الان.»



«می کشمت.»
«اگه می خوای تهدیدآمیز به نظر برسی مستقیم سراغ مرگ نرو. دقیق توصیف
کن که چه جوری می خوای شکنجه م کنی و چطور هر چیزی رو که برام
عزیزه زیر پات له خواهی کرد.»



«شما بهش می گین قتل، من بهش می گم پیش غذای گفت و گو
با نادان های بی خرد.»



«تا حالا این ضرب المثل رو شنیدی که در مورد بخیه ست؟ می گه: "بهم
خیانت کن، و چیزی ازت باقی نمی مونه که بخوان بخیه ش بزنن."»



«می دونی چقدررررررررررر دوستت دارم؟~»
«ای بابا، این دفعه دیگه می خوای کی رو بکشم؟»



«حکمت پنهانی پشت تک تک اتفاقات زندگی هست که فقط خداوند متعال
ازش باخبره.»
«موقع پایین رفتن از پله ها پاش پیچ خورد، افتاد و گردنش رو شکست.
اینم حکمت داره؟»
«اوه نه، اون کار من بود.»



«فقط چون به یه زبان دیگه حرف می زنی دلیل نمیشه نفهمم داری نفرینم
می کنی و به دودمانم لعنت می فرستی.»



«تو اینجا چی کار می کنی؟!»
«آها... خب... در این موقعیت اجازه نداری چنین سوالی بپرسی.»



«میشه لطفا یکی خورشید رو خاموش کنه؟»



_eybv.png)
Doomland تقدیم می کند... ؛-؛ XD
تصمیم گرفتم چند نوع جدید چالش نویسندگی رو شروع کنم.
از جمله Dialogue Prompt، به این صورت که...
از روی دیالوگ داستان می نویسیم. ^0^
شما باید داستانی بنویسید که این دیالوگ ها داخلش به کار بره :)
(البته نیاز نیست دقیقا خودش باشه ؛-؛
با توجه به شخصیت پردازی تون می تونین تغییرش بدین.)
این چالش چندین بخش داره، هر دفعه با دیالوگ های متنوع که از
بینشون انتخاب کنید و بنویسید! ^^
بعضی هاشون کوتاه اند و می تونید از کلماتشون برداشت های
مختلفی بکنید. بعضی هاشون هم بلندترن و کمک می کنن به ماجرای
کلی داستان جهت داده باشین و بیشتر روی جزئیاتش وقت بذارین.
خودم شرکت کنندۀ اصلی این چالش ها خواهم بود. @--@
می خوام مجبور بشم بنویسم ؛-----؛💔
+ طراحی بیشتر دیالوگ ها کار من نیست و فقط ترجمه شون کرده م.
++ حس می کنم این چندتای اول می تونن توی یه داستان استفاده
بشن. @------@



«سلام من رو به شیطان برسون!»
«باشه.»
«و بهش یادآوری کن هنوز بابت فداکاری دفعۀ آخر بهم بدهکاره!»



«مردن خودش به اندازۀ کافی بد نبود؟! حالا باید بابت سفرم به آخرت هزینه
هم بپردازم؟!»



«می دونی... وقتی مرده بودم هیچ کس انقدر که تو مزاحمم
می شی، مزاحمم نمی شد.»



«داستانش طولانیه.»
«من یازده ماهه که فکر می کنم تو مُردی! وقت دارم.»



«این سومین بار توی این هفته ست که منو می دزدن! دیگه داره تکراری
میشه.»



«زمان بندی درست کلید این معموریته.»
«و کسی داره اینو می گه که همیشه دیر می کنه.»



«ما رو آوردی اینجا که بمیریم؟!»
«طبیعتا.»
«... نمی تونم تشخیص بدم داری شوخی می کنی یا نه!»



«اوه نه... چ... چرا دسته گل دستته؟ این بار چه دسته گلی آب دادی؟»



«تو اینجا چی کار می کنی؟ یه کشور برای اداره کردن نداری؟»
«شخص مورد علاقه م توی بیمارستانه. کشور می تونه صبر کنه.»
«... فکر... نکنم... کشور معنای صبر رو درک کنه...»
«من کشور رو اداره می کنم، پس می کنه!»



«نمی خوای کاری بکنی؟»
«من پول می گیرم تا ازت در مقابل حملات خارجی دفاع کنم، نه در برابر
حماقت های خودت.»
«... تو بدترین بادیگاردی هستی که به عمرم دیده م!»



«بچه ها... فکر کنم سر از سیارۀ اشتباهی درآوردیم.»
«چی؟ چرا؟ به نظر کوهستانی میاد... همونطور که مرکز گفت.»
«چون می تونم نفس بکشم.»
«چی؟! چرا کلاهت رو درآوردی؟!»
«خارش آور بود.»
«نمی گی خطرناکه؟! ممکن بود بمیری!»
«گزارش می گفت هوای سیارۀ مقصد غیر قابل تنفسه، ولی به احتمال زیاد
مسموم نیست.»
«تاکید روی به احتمال زیاده!»
«الان مسئله این نیست. محض رضای خدا... مسئله اینه: از اونجایی که
نمرده م و خیلی راحت دارم نفس می کشم... ما روی سیارۀ اشتباهی
هستیم!»


