داستان های سریالی و تک پارتی Doom
داستان های تک پارتی
تمرین های یک پیانیست آماتور
#علم_طعنه_زدن
دل نوشته و اعترافات یک خرده جنایتکار
چالش نویسندگی D:
مطالب انتشار شده در وبلاگ

[دربارۀ نحوۀ نوشتن این داستان]
من از اون (نیمچه) نویسنده هایی ام که داستان هاش بر پایۀ کاراکترها
بنا میشه. به عبارتی من اول کاراکتر می سازم، بعد می ندازمشون به
جون هم و می بینم چه ماجرایی رو رقم می زنن! گاهی اوقات اول و آخر
داستان یا ماجرای کلی ش رو هم توی ذهنم دارم، ولی به طور کلی
کاراکترها افسار داستان رو در دست دارن، نه من.
برگه های چک نویس متعدد و برنامه های یادداشت برداری گوشی م
خیلی کمک کننده ن. گاهی ایده ای به ذهنم می رسه که به نظرم برای
نوشتن خوبه، پس یادداشتش می کنم. گاهی هم داستانی به نظرم...
زیاد جالب نیست... ولی در حد چند خط می نویسمش و سعی می کنم
یه اتفاق هیجان انگیز توش رخ بده.
بیشتر یادداشت هام رو پاک نکرده م، برای همین می تونم بهتون بگم
چیزی که دربارۀ شروع داستان شعبده باز نوشتم چی بود:
شعبده باز سیرک سیاه و بنفش.
برای نوشتن داستان های سریالی، معمولا نقاط اصلی ماجرای داستان
رو به مرور مشخص می کنم. ولی برای تک پارتی ها، فقط می نویسم...
بعضی وقت ها به شدت طاقت فرساست و با سرعت کند و سرسام آوری
پیش می ره، گاهی اوقات هم خیلی راحت و روون.
وقتی کارم تموم میشه، همیشه سعی می کنم یکی دو روز بعد با ذهن باز
از اول بخونمش و مطمئن شم نمی تونم از اینی که هست بهترش کنم.
من خودم رو نویسندۀ قابلی نمی دونم، فقط می دونم که می نویسم،
و دوست دارم توش بهتر شم.
[دربارۀ گذرگاه لارو]
بشنویم از برایانا هرینگ:
من همیشه توی ذهنم هرینگ صداش می زدم.
شاید به خاطر اینکه من نوشتن داستان رو از فصل 2 شروع کردم، و توی
فصل دوم همه "خانم هرینگ" صداش می زنن. ولی دوست داشتم کم کم
به صدا زدن اسم کوچیکش عادت کنن. و یه جورایی خودم رو هم به
"برایانا" گفتن عادت دادم. وقتی شروع کردم به نوشتن فامیلیش اصلا
هرینگ نبود! لانکاستر بود. ولی بعد عوضش کردم چون دلم نمی خواست
مثل مرگ حتمی که اسم بعضی کاراکترها به هم شبیه در اومد اسم ها
به هم نزدیک باشه. (مثلا خیلی هاشون با الف شروع می شدن امیلی-
اریک-الکس-.../ جک و اریک یکم مشابه اند./ جریکو و جان و جک همه با
"ج" شروع می شن!/ و راسکال و باسیلیسک جفتشون "س" و "ک"
دارن. @--@) وقتی اسم لوتر به ذهنم رسید، به قدری عاشقش شدم
که بلافاصله فهمیدم باید لانکاستر رو حذف کنم. چون اون هم با "ل"
شروع و با "تِر" تموم می شد.
توی اولین نوشته هام، برایانا قرار بود خیلی بزرگسال تر از چیزی باشه
که الان تصورش می کنم، چون محرک اصلی داستان بازنشستگی ش بود.
بشنویم از الکساندر چیس:
اگر از کاراکترش خوشتون اومد باید ممنون دوتا اتفاق باشید.
اولیش روزی بود که ساعت 7 صبح داشتم حضوری می رفتم مدرسه.
بخش زیادی از داستان شعبده باز رو چک نویس کرده بودم و برای همین
خیلی بهش فکر می کردم. همینطور که داشتم قدم می زدم، ماجراش
توی ذهنم مرور می شد که ناگهان ایده ش از ناکجا افتاد توی سرم.
حتی توی ماجرای چک نویسم، نیکس یه برادر کوچیکتر از دست رفته
داشت. اسمش روی در اتاق کالیبان حک شده بود و شیطان قهرمانمون
وقتی دربارۀ گل های عقرب به برایانا می گفت بهش اشاره می کرد. قرار
بود بگه پژوهشگرها ویو رو برده ن، روش آزمایش کرده ن، و کشتنش.
ولی یه سؤالی توی ذهنم ایجاد شد: اگه واقعا نمرده باشه چی؟
دومین اتفاقی که باعث به وجود اومدن الکس شد، جلد سوم داستان
کاراوال بود که تصمیم گرفتم برای چندمین بار بخونمش و مثل همیشه
جرقۀ نوشتن کاراکتر شعبده باز خودم رو زد، با این تفاوت که این بار لنگ
کاراکتر هم بودم، و ایده ش رو روی هوا قاپیدم.😅
به علاوه، من همیشه به افسانه ها و نژادهای موجودات تخیلی مختلف
علاقه مند بوده م. گذرگاه لارو از اول هم قرار بود انواع و اقسام کاراکترهای
حیرت انگیز رو توش داشته باشه. از جمله شیرین ترین خون آشامی که
تا به حال باهاش آشنا شده م و یه شیطان نیمچه قهرمان.
حس می کنم در ادبیات مدرن اونطوری که باید فری ها رو توصیف نمی کنن.
تصویری که ازشون توی ذهن میارن موجودی بیش از حد ریزه میزه، خوش خنده،
موذی، درخشان و خوشگله.
اگه قرار بود من فری توی داستانم داشته باشم، صد در صد باید به یه
ارباب خبیث جادوی سیاه تبدیل می شد. D:
وقتی ایدۀ نوشتن ویو (که بعدها الکس صداش زدم، به یاد الکس مرگ
حتمی که یک شکست به تمام معنا شد...) رو داشتم، می دونستم
چک نویسی که تا اون موقع نوشته بودم کافی نیست. حتما باید پارت های
بیشتری بهش اضافه می کردم. (فصل 1 و 3)
خوشبختانه شخصیت ویو به نظرم اونقدر هیجان انگیز و جالب شد که
بخوام داستانش رو توی وبم بذارم.
بشنویم از کالیبان:
توی کارهای شکسپیر، کالیبان یه موجود هیولاوار یا چنین چیزی هست.
؛---؛ ... مطمئن نیستم چون شکسپیر نمی خونم. "--" ولی یکی از
دوست هام پیشنهاد اسمش رو داد و من خیلی خوشم اومد. *--*
اولین برخورد برایانا هرینگ با کالیبان به قدری خبر از دردسر می داد که
فکر می کردم خواننده در اولین نگاه ازش متنفر بشه؛ که البته نگران کننده
بود، چون می خواستم قهرمان فصل 2 باشه و می ترسیدم به خاطر
رفتارش بخشیده نشه. معرفی کالیبان یه ماجراجویی به تمام عیار بود،
چون داستان تازه از الکس کشیده بود کنار و من می خواستم کاراکتر
درجه دومی رو قهرمان کنم که اونقدرها هم محبوب نبود.
بهترین کاری که می تونستم انجام بدم این بود که یکم رمز و راز به شخصیتش
ببخشم و امیدوار باشم بابت آتیش زدن اتاق زیرشیروونی بخشیده بشه.
و...
نفس راحتی می کشد* خیلی خوشحالم که یه جورایی کار کرد، چون
من واقعا کالیبان رو دوست دارم!
بشنویم از پورل:
شیءی که اول قرار بود حضورش رو مشخص کنه، یه ربان قرمز بود. هر جا
می رفت با خودش می بردش تا بقیه بدونن اونجاست، و فقط از طریق
پیام هایی روی پنجره های خاک گرفته و آینه ها با دیگران ارتباط برقرار
می کرد.
به طرز غیرمعقولی غیرواقع بینانه بود، پس به جاش ابزار نوشتار واقعی
بهش دادم. راستش یادم نیست توی داستان به این موضوع اشاره کردم
یا نه... ولی تخته سیاهش رو خانم مورگان بهش داده.
بشنویم از توپز بروک:
خب به این می گن کاراکتر باحال.
ماجراش چیه؟ در اولین نگاه فقط یه کاراکتره که داره توی داستان نقشش رو
ایفا می کنه، ولی وقتی دقیق تر نگاه می کنی، یه جورایی به نظر می رسه
داستان زندگی ش از کل ماجرای گذرگاه لارو پیچ در پیچ تره...
به هر حال.
توپز قرار بود یه ابزار داستانی باشه. به کسی نیاز داشتم که راجع به
اسکارلت فانتزیا تحقیق کنه، و یه روزنامه نگار همیشه مفیده چون چشم
و گوشش بازه و اخبار زود به دستش می رسه. وقتی توی فصل 1
می نوشتمش، به هیچ وجه انتظار نداشتم توی فصل 3 تفنگ به دست
ظاهر بشه.
راستی، توپز چی رو مخفی می کنه؟
اگر الکس معمای فراطبیعی گذرگاه لارو باشه، توپز نسخۀ دختر و انسان
اون معماست. مسلما تاریخچه ای داره، ولی اینکه آیا می تونید بهش
پی ببرید یا نه، سؤالیه که نمی تونم بهش پاسخ بدم.
بشنویم از احساسات Doom:
بچه های گذرگاه چند وقت پیش توی ذهنم شکل گرفتن، وقتی بعضی از
پراسترس ترین روزهای زندگی م رو سپری می کردم.
من عادت دارم دردسرها و دل مشغولی هام رو به مردم تخیلی با چهره ها
و اسم های مختلف تبدیل کنم. شاید چون اینطوری راحت تر می تونم
بهشون گوش کنم و ماهیتشون رو بشناسم، یا شاید هم فقط سعی
دارم مشکلاتم رو از خودم جدا کنم.
غم عمیق و بی صدایی که روی سینه م سنگینی می کرد، تمایل غیر
قابل کنترلم برای تبدیل غصه به خشم، وزوز مضطرب و مداوم توی گوش هام
که دست از سرم بر نمی داشت، کابوس هایی که هر شب تکرار می شدن،
ترس آسیب رسوندن به بقیه، آرزوی اینکه فقط یه روز می تونستم نسبت
به همۀ این چیزها بی تفاوت باشم، همه و همه به شکل موجودات
مختلفی در اومدن.
و اون ها شدن بچه های گذرگاه لارو.
وقتی این کاراکترهای تخیلی واقعی تر شدن و رفته رفته داستانی بین
خودشون شکل دادن، تصمیم گرفتم بنویسمش چون فکر کردم ذهنم رو
مشغول نگه می داره و شاید داستان فانتزی خوبی ازش دربیاد.
و شاید، فقط شاید کاریکاتورهای مشکلاتم بتونن مایۀ تسلی بعضی ها بشن.
اگر داستانم رو خوندین و مفهوم عمیق تری حس کردین، اگر به چشم
چیزی بیشتر از کاراکترهای یه داستان به بچه های گذرگاه لارو نگاه می کنید،
یا حتی انعکاس کمرنگی از خودتون رو توی چهره و صداشون می بینید،
تنها نیستید.
این صداها بیشتر از اونچه که حاضرم بهش اعتراف کنم حالم رو خوب
کرده ن. بهم نشون دادن که من هم تنها نیستم.
بسیار خوب، بیش از حد حرف های احساسی زدم. کافیه.
در آخر به بعضی سؤالات احتمالی شما پاسخ می دم:
قضیۀ دنیاهایی که هر کدوم از بچه های گذرگاه لارو توش زندگی
می کنن چیه؟
راستش من زیاد درباره شون فکر نکرده م و یه جورایی حس می کنم این
جهان ها فراتر از درک انسان باشند.
هرچند تصویر دنیای آنابل، پورل و لوتر توی ذهنم تا حدودی شبیه به دنیای
خودمونه. جزئیات تقریبا نامحسوسی در این باره توی پارت سوم فصل 3
(فانتزیا) گذاشته م، اونجایی که آنابل از نیکس می پرسه چطور اتوبوس
دوطبقه رو ظاهر کرده. آنابل از کجا باید بدونه اتوبوس چیه، اگه توی دنیای
خودشون اتوبوس ندارن؟
تجربۀ الکس از نمایش فرار بلاژیوی برایانا چیه؟
توی داستان هیچ وقت نتونستم کامل این بخش رو توضیح بدم، ولی
نمایش فرار از بلاژیو اولین باری بود که الکس در گونۀ آدمیزاد زیبایی دید،
و برایانا اولین انسانی بود که الکس واقعا تحسینش می کرد. تا اون موقع،
زندگی ش رو مخفیانه گذرونده بود، در حال فرار از شکارچی هاش،
سرشار از حس ترس و ترحم به خود.
از یک طرف، نمایش برایانا به حدی تأثیرگذار و زیبا بود که جادوی الکس رو
بیدار کرد. وقتی ویو فقط به کمک ذهنش تونست فواره ها رو بنفش کنه،
متوجه شد می تونه چیزی فراتر و قدرتمندتر از اونی که بود بشه، و
دلیلی پیدا کرد که خودش رو قاطی انسان ها بکنه.
از طرف دیگه، این جاه طلبی با حس کلی تلخ و شیرینی که نسبت به
آدم ها داشت و قدرتی که تازه به چنگ آورده بود، تلفیق شد و الکس کم کم
فکر کرد هر کاری دلش بخواد می تونه انجام بده.
فکر می کنم الکس و برایانا با این ماجرا دینامیک خیلی جالبی رو بینشون
ایجاد کردن. تمام امید و خواستۀ برایانا این بود که بتونه با اجراهاش الهام بخش
دیگران باشه، با این حال سهوا باعث به وجود اومدن یه هیولا شد.
و تمام! اگر سؤالی داشتین می تونید ازم بپرسید. ^^