.𝖄𝖔𝖚 𝖈𝖔𝖚𝖑𝖉 𝖉𝖔 𝖆𝖓𝖞𝖙𝖍𝖎𝖓𝖌, 𝖎𝖋 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖞𝖔𝖚 𝖉𝖆𝖗𝖊𝖉

پورتال ها

روی هر پورتالی کلیک کنید به اون بخش وارد می شید و کافیه برید پایین صفحه تا پست های مرتبط رو ببینید. ^0^ باقی موضوعات در بخش منوی وب قرار داره. (برای بهترین نما، گوشی/تبلت رو افقی بگیرید. ^^)

horse

اطلس🌎𝓓𝓸𝓸𝓶𝓵𝓪𝓷𝓭💎

داستان های سریالی و تک پارتی Doom

ستاره ها

داستان های تک پارتی

پیانو

تمرین های یک پیانیست آماتور

یه علم ناشناخته :)

#علم_طعنه_زدن

محفل من های قاتل

دل نوشته و اعترافات یک خرده جنایتکار

چالشی برای قلم های خوش تراش

چالش نویسندگی D:

نوشته‌ها

مطالب انتشار شده در وبلاگ

ØɆ₦Đ💀 I₦

سلام، حالتون چطوره؟ ^^

چیزی تا هالووین نمونده، بگین ببینم حس و حال کمی ترس دارین؟ *-*

این شما و این داستان ترسناکی که به مناسبت هالووین و مسابقۀ

ویژۀ سه دروازه نوشتمش. *------*

ماجرای این داستان رو از قبل توی ذهنم داشتم، به مرگ حتمی

مربوطه. البته با تغییرات بسیار نوشتمش و اینطوری شد... ؛-؛

پس اصولا دیگه اونقدرا هم به داستانی که در تخیل ذهن من

می نوشتم ربط نداره. 0-0

+ این داستان خیلی طولانیه. ولی امیدوارم بخونینش و نظرتون رو بهم

بگین. انقدر سریع تایپش کردم که به سختی روی جمله بندی هام فکر

کردم. برای همین احتمالا مشکلات زیادی داره. ؛--؛ ولی امیدوارم

از داستانش لذت ببرین ^^🍭

+ گیف و پوستری که در ادامه مطلبه ساخت خودمه ^^🍭

🎃🎃🎃

مقدمۀ داستان

بگذارید قبل از هر چیز ذکر کنم: وقتی این اتفاقات می افتاد، کاملا

سالم بودم.

به چیزی اعتیاد نداشتم، توسط کامپیوتر مکیده نشده بودم،

نه هیولاهای خیالی داشتم، نه زمینۀ توهم زدن. پرونده ام پاک پاک

بود: یک نوجوان عادی پانزده ساله که قرار بود آرام آرام حالش از

زندگی اش به هم بخورد. و شاید هم روزانه با موج ملایمی

از افسردگی دست و پنجه نرم می کرد. توجه کنید که نگفتم عادی

بودم. فقط... سالم. مشکل روانی نداشتم.

ولی برادرم سالم نبود.

یعنی... اوایل بود. ولی بعد دیگر نبود.

یک هفته. فقط یک هفته اردوی تابستانی عوضش کرد. انقدر سریع

که حس می کردم پلک زده ام و دیدم از این رو به آن رو شده است.

کم پیدا بود و زود به زود غیبش می زد. شوخی های بردار بزرگانه ترش

را گذاشته بود کنار و تا مجبور نمی شد حتی یک کلمه هم با کسی

صحبت نمی کرد. نمرات ماهانه اش از بیست های همیشگی

به چهارده و پانزده تنزل پیدا کردند. طوری شد که دیگر کسی

نبوغ گذشته و شاگرد اول بودنش را در تمامی مقاطع تحصیلی باور

نمی کرد.

هزاران بار، مستقیم و غیرمستقیم، ازش پرسیدم چه شده، ولی

هر دفعه طوری ماهرانه مسیر گفت و گو را می پیچاند که تازه بعد از

چند دقیقه حرف زدن می فهمیدم موضوع بحث به کل عوض شده است

و داریم راجع به من صحبت می کنیم... نه او.

گاهی اوقات خود قدیمی اش را نشان می داد، با من وقت

می گذراند، لبخندهای کمرنگی می زد که تا حدودی طبیعی بودند.

ولی باز هم... چیزی توی ذهنش بود... یک خاطرۀ بد... که قبلا وجود

نداشت. می توانستم حسش کنم.

چند ماه گذشت و طی این مدت... کارهایی کرد که... مرا ترساند.

نمی گویم چه کارهایی... قول داده ام نگویم. فقط... کارهای بد.

غیرانسانی. چیزهایی که با عقل سالم هیچ آدمی خوب تلقی

نمی شود. از شدت نگرانی به مدرسه اش زنگ زدم. پرسیدم قضیۀ

اردوی تابستانی چه بوده و بچه ها را کجا برده اند...

«عذر می خوام جناب، فکر می کنم اشتباهی شده. مدرسه به کل

تعطیله و فقط پرسنل محض آماده سازی برنامه های بازگشایی اینجا

حضور دارن. ما اردوگاه تابستونی ای برگزار نکردیم.»

به نقطه ای روی دیوار خیره شدم. به تنگ آمده بودم. برادرم دروغگو

نبود. قبل از این ماجراها که نبوده، حالا هم نباید باشد.

به ساعت نگاه کردم. احتمالا الان کلاس داشت. گوشی ام را بیرون

کشیدم و پیامی برایش تایپ کردم.

14:27: سلام. تو اونجایی؟ می تونی چت کنی؟

طولی نکشید که جوابم را داد.

14:28: سلام. آره بابا. این معلمه که چرت و پرت می گه. حواسشم

کلا پرته. نمی فهمه.

14:28: چرا دروغکی گفتی می ری اردو؟ کجا بودی؟

جواب نداد. منتظر ماندم ولی حتی تایپ هم نمی کرد.

14:30: اگه بهم نگی به مامان و بابا می گم اردویی در کار نبوده.

14:31: صبر کن وقتی اومدم خونه بهت می گم.

14:31: همین الان بگو.

پاسخی نگرفتم.

14:33: گفتم بگو.

14:34: با توئم!

14:34: پیام هام رو نادیده نگیر. می رم می گما!

14:37: تو اونجایی؟

14:39: اگه تا یه دقیقه دیگه جواب ندی بهشون می گم.

14:40: آروم باش. معلم صدام زد. الان جواب می دم.

14:40: منتظرم.

14:44: هالووین نزدیکه، یکی از رفقام توی سایتش پست گذاشته

بود راجع به یه بازی اتاق فرار، قرار شد با چندتا از بچه ها بریم

ببینیمش. جلوی مامان بابا نگفتم چون می دونستم نمی ذارن برم.

14:44: کدوم اتاق فرار؟

14:44: چه فرقی می کنه؟

14:45: آدرس سایت دوستت رو بده.

14:45: برای چی می خوای؟

14:45: که مطمئن شم دروغ نمی گی.

14:47: بهت می دم، ولی قول می دی نری اونجا؟

14:47: کجا؟

14:47: اتاق فراره.

14:47: چرا نرم؟

14:48: چون غیرطبیعیه. بی پایانه. برای هر آدمی زیادیه. لطفا بهم

اعتماد کن، باشه؟

کمی فکر کردم. شاید فقط... ترسیده بود؟ حتما چیز ترسناکی دیده و

عوض شده. حتما همینطور است. ولی... چند ماه؟

و آن رفتارهای غیر قابل بخشش... همان هایی که هنوز کابوسشان را

می بینم...

14:49: باشه. نمی رم. آدرسش رو بده.

صد در صد قرار بود بروم.

💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 یکشنبه دوم آبان ۱۴۰۰ - 16:57
کدهای وبلاگ

کد بستن راست کلیک

ابزار وبمستر

ابزار امتیاز دهی

ابزار وبلاگ

ابزار رایگان وبلاگ

ابزار وبمستر

فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
پیج رنک سایت doom.blogfa.com/

پیج رنک

پیج رنک گوگل

قالب وبلاگ

بیوگرافی

سلام، به هرج و مرج ذهن من خوش اومدی ^-^
تصمیم دارم هر چیزی که به ذهنم می رسه بنویسم. چه خوب، چه بد. چه قرار باشه ادامه ش بدم، چه نه.
چون مغزم هر روز داستان های جدیدی می سازه، و دوست ندارم از یاد ببرمشون.
هر چیزی ممکنه اینجا پیدا کنی، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد ممکنه تو داستان های من یافت بشه.
ژانرهاش هم حساب کتاب نداره. هرچند معمولا فانتزی و علمی تخیلی می نویسم.
نوشته‌های پیشین
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نویسندگان
پیوندها