داستان های سریالی و تک پارتی Doom
داستان های تک پارتی
تمرین های یک پیانیست آماتور
#علم_طعنه_زدن
دل نوشته و اعترافات یک خرده جنایتکار
چالش نویسندگی D:
مطالب انتشار شده در وبلاگ

فقط... اومدم چند کلام حرف بزنم.
این پست کمی Random هست "----" طعنه + سخن بزرگان + و
پارازیت افکارم داخلش به چشم می خوره! 0-----0
گوش فرا دهید فرزندان. 0-0🔮
๑•ิ.•ั๑
بعضی وقت ها وقتی چشم هام رو می بندم، نمی تونم ببینم. ---.---
๑•ิ.•ั๑
فقط دو چیز بی نهایت ان: هستی و نادانی انسان. و در مورد اولی مطمئن
نیستم.
- Albert Einstein
๑•ิ.•ั๑
اگه کفش سیندرلا دقیقا اندازه ش می شد، پس چطور از پاش در اومد و
جا موند؟ ،-،
๑•ิ.•ั๑
عاقل بودن خیلی ساده ست! فقط به یه حرف احمقانه فکر کن و اون رو
به زبون نیار.
๑•ิ.•ั๑
بزرگ ترین ترسم از زامبی شدن مربوط به میزان راه رفتنیه که مجبور می شم
روزانه انجام بدم!
๑•ิ.•ั๑
یه وقتایی توی خیابون هم کلاسی هام رو می بینم که دست در دست هم
می رن سمت خونه هاشون... بعد سرم رو بر می گردونم نگاه می کنم
به دستم... که تو دست یه کتاب یا ساندویچ نصفه خورده شده ست.
๑•ิ.•ั๑
جدیت، نادونی ایه که تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده.
- P. J. O’Rourke.
๑•ิ.•ั๑
این هفته رو با یه جعبۀ غول آسا پر از صبر شروع کردم! و الان... جعبه خالیه.
๑•ิ.•ั๑
- تق تق.
- کیه؟
- یه مداد شکسته.
- کدوم مداد شکسته؟
- ... مهم نیست، بی فایده ست.
๑•ิ.•ั๑
من هر روز فقط یه نفر رو می تونم خوشحال نگه دارم. امروز روز تو نیست...
فردا هم... احتمالا نه.
๑•ิ.•ั๑
همیشه خودت رو یکم نادون جلوه بده تا اگر ناخودآگاه حماقتی ازت سر زد
شرمنده نشی.
- Mark Hoppus
๑•ิ.•ั๑
بعضی وقت ها به گفت و گوی غریبه ها گوش می دم و توی ذهنم در مورد
موضوع بحثشون اظهار نظر می کنم.
๑•ิ.•ั๑
اگه سکوتم رو نمی فهمی انتظار ندارم بتونی کلماتم رو درک کنی.
๑•ิ.•ั๑
اگه محشر بودن جرم بود، تو صالح ترین شهرنشین می بودی و من تا الان
اعدام شده بودم. D:
๑•ิ.•ั๑
سرعت حرکت نور از انتقال صوت بیشتره، برای همینه که بعضی ها باهوش
به نظر می رسن تا وقتی که حرف زدنشون رو می شنوی.
- Alan Dundes
๑•ิ.•ั๑
واقعا درسته که می گن هیچی غیرممکن نیست. آدمایی رو می شناسم که
هر روز هیچی رو انجام می دن.
๑•ิ.•ั๑
یه بار یکی از اعضای فامیل بد اشتباهی مرتکب شد و من رو بزرگ تر از سنم
دونست. سر جشن عروسی یکی از فامیل های دور، سقلمه ای بهم زد
و گفت: «ایشالله دفعۀ بعد نوبت توئه.»
منم برای جبران، سر مراسم ختمی که یه سال بعد بهش دعوت شدیم،
بهش سقلمه زدم. «انشالله دفعۀ بعد نوبت شماست.»
๑•ิ.•ั๑
من مسئولیت چیزی که گفتم رو به عهده می گیرم، نه چیزی که تو از حرفم
برداشت کردی.
๑•ิ.•ั๑
هر چقدر هم که باهوش باشی، هیچ وقت نمی تونی به یه نادون بقبولونی که
نادونه. به خاطر همین نمیشه به نادون ها چیزی یاد داد.
๑•ิ.•ั๑
از بزرگ ترین مشکلات جامعۀ امروزی؟
همه مغز ندارن، ولی همه زبون دارن.
๑•ิ.•ั๑
فقط نادون ها اعتماد به نفس رو با غرور اشتباه می گیرن.
๑•ิ.•ั๑
هیچ وقت با آدم های نادون بحث نکن. تو رو تا سطح خودشون پایین می کشن
و بعد به خاطر تجربۀ بیشتری که توی اون سطح دارن شکستت می دن.
- Mark Twain
๑•ิ.•ั๑

🔥⭐ چالش Dialogue Prompt~1 ⭐🔥
اگه به گناهانت ادامه بدی، عاقبتی جز رویارویی با شعله های داغ نخواهی داشت.
آخرش تک و تنها می مونی و تنها هم نشینت خود شیطانه!
بسوزونینش!
موجود جهنمی!
برو به جهنم.
......................................................
متاسفانه... شیطان خیلی وقته ورودم رو قدغن کرده.
......................................................
روز، یا بهتر بگویم، شبی که برای بار هزارم به این دنیا پا گذاشت، خیلی عادی
شروع شد. البته روزهای عادی او با روزهای عادی انسان ها خیلی فرق
می کند، پس شاید از نظرتان آنقدرها هم عادی نبوده باشد.
روی پشت بام کلبه ای در اعماق جنگل دراز کشیده بود و سیب می خورد.
البته، اگر دقیق تر نگاه می کردی، می فهمیدی چندان هم سیب عادی ای
نیست. شکل بیضی مانندی داشت. پوستش به سرخی آب نبات های گل رزی
بود که شب های نوآ در میدان شهر می فروختند، و همان قدر هم لذیذ به نظر
می آمد. با هر گازی که می زد، پوست سیب را می شکافت و خون از
لایه های زیرین بیرون می زد. لب هایش آغشته به خون و براق شده بود،
درست مثل لب کودکانی که زیر پاهایش آب نبات لیس می زدند.
شب نوآ، شب باشکوهی بود و او می خواست تا جای ممکن هوای خنک و
آرام بخشش را استشمام کند. پس با اینکه از سر و صدای بچه ها خوشش
نمی آمد، اجازه می داد آنجا بمانند و به بازی هایشان برسند.
«بیاین ماه و ستاره بازی کنیم! من ماه می شم.» دختر یکی از
دوشیزگان معبد، آنابلا، دخترک بانمک و پر شور و شوقی بود که به پیروی
از مادرش همیشه لباس سفید می پوشید. بازی هایی که پیشنهاد می داد
بی خطر و معمولی بودند.
پسر کلانتر، در مقابل، دنبال خطر بود. «نه، تکراریه!»
«باغ گل سرخ چطوره؟» گیلبر بیش از آنکه به فکر بازی باشد، به فکر
جوایز بردنش بود و شکم بادکرده اش هنوز هم برای چند آب نبات دیگر جا
داشت.
«نمی تونیم، آب نبات بیشتری می خوایم...»
«می تونیم بازم بگیریم!»
باربارا، دختر شهردار، چوب آب نبات نصفه خورده شده اش را بین
انگشت هایش فشرد و اخم کرد. «فکر نکنم. من که دیگه جا ندارم یکی دیگه
بخورم.»
روی سقف کمی جا به جا شد تا نقطۀ دید بهتری داشته باشد، ولی
کوچک ترین صدایی تولید نکرد. میوۀ ممنوعه را در دستش چرخاند و گاز دیگری
به آن زد.
«ام... خب قبرستان زندگان رو بازی کنیم؟» همۀ بچه ها برگشتند رو به
پسر کوچولویی که برای اولین بار وارد جمعشان شده بود.
دستش به محض رساندن سیب به لب هایش متوقف شد.
آنابلا سرزنش کنان گفت: «بازی های ترسناک نمی کنیم.»
«ترسناک نیست، هیجان انگیزه!»
پسر کلانتر، فکر می کرد نامش جوزف یا چنین چیزی است، نظرش را اعلام
کرد: «من دوست دارم بازی کنیم.»
«اما...»
گیلبر شانه بالا انداخت و آب نباتش را درسته بلعید. «بابام همیشه می گه
بازی های احضار روح توی شب نوآ مقدس محسوب می شن. ما که چیزی
ازش بلد نیستیم.»
باربارا که خوب می دانست چطور باید گروه را به انتخاب یک بازی ترغیب کند،
بلند گفت: «آنابلا بلده. مادرش دوشیزۀ دهکده ست.»
آنابلا دهانش را بست و دیگر اعتراض نکرد. سرش را به نشانۀ تأیید تکان داد.
به توافق رسیده بودند. می خواستند روح احضار کنند. لبخندی روی لب های
سرخش نشست. سیب را از روی شانه اش پرت کرد.
بچه ها صدای برخورد سیب با زمین را نشنیدند.
پسر کوچولو که حتی اسمش را هم به گروه دوستان جدیدش نگفته بود،
کیسه ای از جیبش در آورد و محتویاتش را روی زمین خالی کرد: شمع. «کسی
همراهش گچ داره؟»
باربارا به فکر فرو رفت. «گچ برای چی؟»
«که باهاش روی زمین دایره بکشیم.»
دختر سرش را تکان داد. آخرین آب نبات گیلبر را ازش کش رفت.
گیلبر فریاد کشید: «آب نباتم!»
باربارا خوراکی خوشمزه را به پسر داد تا دایره را رسم کند.
طولی نکشید که دروازه شان را ساختند. دایره ای سرخ روی زمین کشیده شد
که شمع ها را با الگوی نامنظم کوتاه و بلند دور تا دورش چیدند.
جسم فلزی ای همراهشان نداشتند، ولی جوزف موفق شد سه گلولۀ نقره ای
داخل کشوهای زیرزمین خانه شان بیابد. آنابلا سکه ای مسی همراه خود
داشت. هر چهار جسم را داخل دایره گذاشتند. پسر مشعلی با خودش آورده
بود که سرش را آتش زد و با یک قدم فاصله از اولین شمع، منتظر ایستاد.
او از آن بالا، همه چیز را تماشا کرد. برایش عجیب بود که چطور این کودکان
از همه جا بی خبر تا این حد در انجام مراسم تبحر دارند. آنابلا که همیشه
دستکش های سفید به دست داشت، مسئولیت شن پاشی را بر عهده گرفت
تا اگر روحی که احضار کردند دست از پا خطا کرد، بتواند تطهیرش کند. گیلبر
و جوزف دو طرف دایره نشستند و دست هایشان را به حالت احترام روی هم
قرار دادند. پسر مشعل را سمت اولین شمع پایین آورد و باربارا روی دایره
خم شد تا هیچ جزئیاتی از چشمش دور نماند. خبر نداشت همین الان
هم موضوع کوچک، و در عین حال خیلی بزرگی از چشمش دور مانده.
باقی ماندۀ سیب ممنوعه روی زمین غلتید، انگار جان گرفته بود. زیر برگ های
خشک شده پنهان شد و سینه خیر جلوتر رفت تا به اولین شمع حلقۀ دروازه
برسد. درست پیش از روشن شدن اولین شمع، خودش را به داخل حلقه پرت
کرد.
لبخند لب های سرخ بزرگ تر شد.
پسر قصد داشت سراغ شمع دوم برود، اما نیازی نبود. فوران آتش حلقه را
احاطه کرد و تک تک شمع ها از بیخ و بن شعله ور شدند. رودی از پارافین روی
زمین جاری شد و آمیخته با رنگ سرخ میوۀ ممنوعه به کفش بچه ها رسید.
همه شان قدمی عقب رفتند، جز پسر کوچک که با چشم های مشتاق
به تماشای نتیجۀ عملش نشست.
طولی نکشید که بین شعله ها، درخشش قرمزرنگی به چشمش خورد.
لب های سرخ از هم جدا شدند و خندۀ صداداری سر دادند. دو دست در
دو سوی شعله ها آشکار شدند، و بدنی که درست در مرکز آتش شکل
گرفته بود دور خودش نیم چرخی زد. برگ های خشک روی زمین از ترسِ
این موجود فراانسانی از جا پریدند و تغییررنگ دادند. سرخ و خونین،
مثل گلبرگی از آب نبات های رزشکل.
بچه ها با چشم های گشاد شاهد این پدیده بودند. قلب هایشان از هیجان
و شاید هم کمی وحشت در سینه ها می تپید، نوای گوش نوازی که
این روح تازه به زندگی بازگشته را تشویق می کرد.
در نهایت، آتش فرو نشست.
و بچه ها بالاخره هولدر (Hulder) را دیدند. اسم های زیادی داشت، ولی
در دهکده او را با این نام می شناختند. هولدر، که به زبان محلی شان،
به معنی "راز" بود. لباسش پیراهنی کوتاه به رنگ قهوه ای تیره با تورهای
سفید بود. موهای بلند و خاکستری-قهوه ای داشت و چهره ای به فریبندگی
فرشتگان. با آن لبخند سرخ و چشم های سرخ ترش، به نوبت به کودکان نگاه
کرد. دستش را چرخاند و از اعماق شعله ها داسی سیاه و قرمز بیرون کشید
که اسکلتی با تک چشم زردش روی آن نصب شده بود.
باربارا جیغ زد، و آنابلا را از خطر احتمالی ای که ممکن بود در کمینشان باشد
باخبر کرد.
هولدر پلک زد. دانه های شن برای یک روح دست کمی از مگس های مزاحم
نداشتند. آسیب نمی زدند، ولی اعصاب را خرد می کردند. آنابلا درس مادرش را
خوب یاد نگرفته بود، وگرنه می فهمید یک مشت خاک و خل نمی تواند
در مقابل شیاطین کاری از پیش ببرد.
پسر کوچک به هولدر خیره مانده بود. نه با بهت یا وحشت. با بی تفاوتی. شاید
هم... کمی دلخوری که در پس آن موج می زد. می خواست چیزی بگوید ولی
تصمیم گرفت بگذارد کار هولدر تمام شود.
که زیاد هم طول نکشید.
آنابلا اولین نفری بود که سرش از تن جدا شد. هولدر از آتش بیرون آمد.
داسش هوا را شکافت و جیغ دختر دوشیزه را همزمان با گردنش قطع کرد.
باربارا با دست جلوی دهانش را پوشاند و قدمی عقب رفت. خون آنابلا روی
لباس هایش پاشیده بود. دوستش... جلوی چشم هایش مرد.
گیلبر فریادی کشید که زمین زیر پایشان را لرزاند. در حالیکه اشک ترس در
چشم هایش حلقه زده بود، از جایش بلند شد و به سمت درخت ها دوید.
پسر کلانتر دست باربارا را گرفت و او را هم دنبالشان کشاند.
هولدر سرگرم لذت بردن از قتلش بود. روی زمین نشست و میوۀ سیب مانند
و سفیدی را از سبدی که کنار داس شناور بود بیرون آورد. میوه را در خون آنابلا
فرو کرد و وقتی به سرخی دلخواه رسید، دندان هایش را با خرسندی در
گوشت سیب فرو کرد.
پسر کوچک سر جایش ماند، دست به سینه و اخمالو. «نمی خوای بری
دنبالشون؟» صدایش فرق کرده بود. دیگر نمی شد جنسیتش را تشخیص داد،
جه برسد به سنش.
هولدر سرش را بالا آورد و لب هایش را لیسید. «بذار به کارم برسم.»
اخم پسر عمیق تر شد. «اگه نری دنبالشون برامون بد میشه.» گوش شنوایی
در کار نبود. دوباره گفت، این بار با لحنی جدی تر: «اِستری (Estry)، برو
بگیرشون.»
هولدر به خودش لرزید. نگاه ناخوشایندی تحویل پسر داد که می گفت دوست
دارد سر از تن او هم جدا کند. روی پاهایش ایستاد و داسش را بلند کرد.
«می دونی... وقتی مرده بودم هیچکس انقدر که تو مزاحمم می شی،
مزاحمم نمی شد.»
پسر شانه بالا انداخت. «وقتی مرده باشی به درد هیچکس نمی خوری.»
هولدر نگاه غضبناک دیگری سمت بیدارکنندۀ همیشگی اش نشانه رفت و بعد
در شعله ها ناپدید شد.
آنابلا، باربارا، گیلبر و جوزف... هیچ یک نتوانستند به خانه بازگردند.
آن شب، آخرین شب نوآی اهالی دهکده بود.

تنها به فکر خط پایان بودن، فرصت زندگی کردن رو از ما می گیره.
فرق رویا و هدف چیه؟
از نظر من...
هدف یه بهونه ست برای زنده موندن.
رویا یه دلیله برای زندگی کردن.
هدف داشتن هنر نیست. هر انسانی هدف داره.
ولی اگر رویایی داری... خاص هستی. خودت رو پیدا کردی.
پس ازش دست نکش :)
هرگز. هرگز. هرگز.
_5xyx.png)

u-u مثلنویسی u-u
(یکی از بدترین نوشته هایم ؛-------؛)
بعد از ظهر است. پنج نفری، روی شاخههای درخت بلوط سالخورده
و گنجینهی خاطراتشان مینشینند. برادر بزرگش، جیمز، مثل همیشه
از همه بالاتر میرود، روی بلندترین شاخه مینشیند و پاهایش را تاب
میدهد. تینا، بهترین دوستش، روی شاخههای پایینی نشسته است.
دوقلوها، تیم و تام، کنارش جا خوش کردهاند و حالا، بیوقفه
سنجابهای نگونبخت را به رگبار بلوط میگیرند. خودش همیشه
پایینتر از بقیه مینشیند، از ارتفاع نمیترسد، نه؛ آنجا مینشیند چون
جایگاهش در گروهشان این چنین است. برادر کوچکتر جیمز بودن هم
موهبت است و هم ذلت. اجازه میدهند توی جمعشان باشد، ولی
همیشه او را سر جایش مینشانند.
«بسیار خوب جان، نوبت توئه! بگو ببینم، جرات یا حقیقت؟» وقتی
پاسخی از برادرش نمیگیرد، به تیم اشارهای میکند تا بلوطی را
مستقیما روی کلهی جان فرود آورد. سپس سوالش را تکرار میکند:
«جرات یا حقیقت، جان؟»
جان از روی کلاه سرش را میمالد. شاید اثر ضربهی بلوط است که روی
انتخابش تاثیر میگذارد، اما میداند "حقیقت" پاسخی حاکی از تسلیم
است. تسلیم شدن در برابر رفتار ظالمانهی جیمز که با پرتاب میوهی
بلوط همراه است. "جرات" جسورانهتر است. درست است که با
جواب دادن تسلیم خواستهی برادرش میشود، ولی حداقل بزدلانه
تصمیم نمیگیرد.
وقتی پاسخش جیمز را به فکر فرو میبرد، مطمئن میشود انتخابش
درست بوده. جیمز فکر میکند و فکر میکند و عاقبت چیزی به ذهنش
میرسد. «فهمیدم. جان باید...» با حالتی نمایشی مکث میکند و
بعد میگوید: «ماری رو که زیر این درخت زندگی میکنه از لونهش
بکشه بیرون.»
جان نفسش را در سینه حبس میکند. تیم و تام دست از شکنجهی
سنجابها بر میدارند و به جیمز زل میزنند. تینا سکوت اختیار
میکند، ولی نگاه ترحمآمیزی سمت جان میاندازد.
برادرش با لبخندی شادان از شاخه پایین میپرد، کنارش فرود میآید
و پیروزمندانه به سوراخ زیر تنهی درخت اشاره میکند. «زود باش. اگه
نتونی انجامش بدی، مجبوریم مجازاتت کنیم.»
این کار غیرممکن است و همه این را میدانند.
جان به اعماق آن سوراخ تنگ و تاریک خیره میشود. از مارها بدش
میآید. نه اینکه بترسد... فقط دوستشان ندارد. آن فلسهای
اژدهامانند و زبانهای از وسط نصفشدهشان لرزه به تنش میاندازد.
حالا که دارد فکرش را میکند... شاید... کمی میترسد.
جیمز همچنان تماشایش میکند و ظاهرا از نبرد احساسات روی
چهرهاش خرسند است.
جان آب دهانش را قورت میدهد و ذرهذره شجاعتش را جمع میکند.
«قبوله.» نگاهش را به برادر مغرورش میدوزد. «انجامش میدم.»
نیش جیمز تا بناگوش باز میشود. «ببینیم و تعریف کنیم، جان. ببینیم و
تعریف کنیم.»
☀️☀️☀️
روزها میگذرد. هر روز، گروه در حقیقت چهارنفرهشان دور درخت بلوط
جمع میشود بلکه بتوانند شاهد تلاشهای سرگرمکنندهی جان برای
بیرون کشیدن مار از لانهاش باشند.
جان هر روز و با هر شکست، برنامهی جدیدی میچیند و راهکار
جدیدی را در پیش میگیرد.
چندبار توانست با پیشکش کردن خرگوشهایی که پدرش شکار کرده
بود، کلهی سفیدرنگ مار را از سوراخ بیرون بیاورد، ولی با دیدن آن
خزندهی دلهرهآور، دستپاچه شد و نتوانست غذا را بیشتر سمت
خودش بکشد تا مار را به بیرون هدایت کند. اگر غذایش را دور میکرد،
از دستش عصبانی میشد! جان نمیخواست عصبانیاش کند.
«واقعا یک هفتهست توی همین جرات موندی؟! چرا انقدر مسخرهبازی
در میاری؟ فقط یه ماره. حالا خوب شد یه چیز راحت گفتم.» جیمز
چشمهایش را در حدقه میچرخاند و تیم و تام دوباره طرفش میوه پرت
میکنند. امروز با خودشان سیب آوردهاند. سیبهای درشت و آب داری
که موهای جان را چسبناک کرده و سرش را به درد میآورند. تینا
همچنان ساکت است و با آن چشمهای نافذ خاکستریرنگ، فقط
تماشا میکند.
عزم جان جزم میشود و برای پنجمینبار در آن روز به سوراخ رو
میکند. دیگر راه حلی ندارد. دست بردن در خانهی مار و چسبیدن
دمش هم مسلما سرانجام خوبی به دنبال نخواهد داشت.
بغض گلویش را میفشارد. نمیخواهد شکست بخورد. اگر اعتراف کند
که از پس این کار بر نمیآید، این چرخهی دردناک تمام میشود. هرچند
مجازات بدتری در انتظارش است... ولی عاقبت خلاص میشود.
در همین فکر است که ناگهان صدای فیسفیس مار به گوشش
میرسد.
همهی اعضا همزمان زبان به دهان میگیرند و به مار خیره میمانند.
مار سفید سرش را از لانه بیرون آورده و با چشمهای تمام سیاهش
جان را از نظر میگذراند. زبانش را بیرون میآورد و هیسهیسی
میکند که تا حدودی تهدیدآمیز است.
جیمز و دوستانش قدمی عقب میروند.
جان همانجا مینشیند و به موجود خیره میماند. بدون فکر... دستش
را دراز میکند و باقیماندهی ناهار آن روزش را، که مرغابی پختهشده
است روی زمین میگذارد.
مار تا نیمه از لانه خارج میشود و تکهی بزرگی از گوشت را میبلعد.
جان آسودهخاطر میشود و به برادرش نگاه میکند.
ولی جیمز سرش را تکان میدهد. لب میزند: «همهش!» تیم و تام
نخودی میخندند. یکیشان، جان مطمئن نیست کدام یک، دستش را
عقب میبرد و سیبی را به سمت سر مار نشانه میگیرد.
نفس جان بند میآید. نزدیکترین فرد به مار است و اگر بخواهد
به کسی حمله کند کارش تمام است. این گروه دنبال سرگرمیاند و
کمکم دارد حوصلهشان از این نمایش یکنواخت سر میرود. چارهی
دیگری ندارد... میداند دیوانه به نظر میرسد، ولی...
دهانش را باز میکند. «سلام.»
تیم (یا تام؟) متوقف میشود.
جان ادامه میدهد. «سلام... آ... آقای مار... البته شاید هم خانم
باشید..» مار به او خیره میشود. همه به او خیره میشوند. جان
میداند این سکوت پیش از انفجار از خنده است، پس تندی میگوید:
«ببخشید که یک هفته مزاحمتون شدم. م... مجبور بودم. میشه کمکم
کنید؟» ظاهرا حماقتش به قدری باورنکردنی است که هنوز کسی
نتوانسته تحلیلش کند و به خنده بیفتد. شاید هم به خاطر قیافهی
مار است. خانم/آقای مار سرش را کج میکند، طوری که انگار دارد
راجع به درخواست جان فکر میکند.
چند دقیقه در سکوت و انجماد پنج (اگر مار را هم در نظر بگیریم،
شش)نفریشان میگذرد تا سرانجام...
مار از لانهاش به بیرون میخزد.
جان صحنهی مقابلش را باور نمیکند. مار با آن بدن طویل و پیچدرپیچش
دور او چنبره میزند و به بلعیدن غذایش ادامه میدهد.
تیم و تام، دونصفهی یک سیب، با هم به جیمز نگاه میکنند.
جیمز سرش را کج کرده و مشغول تماشای این پدیدهی عجیب است.
بعد... انگار یکدفعه تصمیمی میگیرد. سیبی را از دست خشکشدهی
دوقلوها میقاپد و طرف مار پرتاب میکند.
جان هرگز در گرفتن توپ خوب نبوده است... و وحشیانه دست هایش را
دور مار حلقه میکند.
ولی سیب به مار نمیرسد.
صدای قرچچچچ آبداری بلند میشود.
همه، جز مار سفید، به تینا زل میزنند که شاد و خندان سیب را
میخورد و چوبش را به کناریمیاندازد. وقتی متوجه نگاه خیرهی جان
میشود، چشمکی به او میزند.
جان مطمئن است در آن لحظه جرقهای سبزرنگ و مردمکهای سیاه و
کشیده در چشمهای دختر میبیند.
تیم و تام نگاهی رد و بدل میکنند.
جیمز اخم میکند. «معلوم هست...؟»
تینا رو به سه پسر بر میگردد و نیشخندی میزند. زبان
شکافیافتهاش در حرکتی سریع و مارمانند از دهانش بیرون میزند و
دومرتبه ناپدید میشود.
تیم و تام فریادی میکشند و عقب میروند. یکیشان سیبی سمت
تینا میاندازد که با نهایت ولع خورده میشود.
«خوش..مزه..سسسسس!» تینا برای اولینبار طی چند سال به حرف
میآید و لبهایش را میلیسد. چشمهایش تغییر شکل میدهد و
دهشت را به دل بینندگانش میانداز.
تیم و تام بلافاصله فرار را بر قرار ترجیح میدهند. جیمز فقط عقب
میرود.
تینا هیسهیس خشمگینی میکند. مار سفید سرش را بالا میآورد.
یعنی توهم جان است... یا واقعا سر تکان میدهد؟!
جیمز فقط زمانی عقبنشینی را میپذیرد که مار تا نیمهی پایش بالا
میآید. فریادکشان به طرف خانه میدود و جان را به حال خود رها
میکند.
تینا با لبخند به پسر کوچک مقابلش مینگرد. دستش را دراز میکند
و مار سفید عاشقانه دورش حلقه میزند. «سسسسسسلام، جان
جوانننن.»
جان با چشمهای گرد تکرار میکند: «س... سلام... ت.... تینا؟»
تینا دست نوازشی بر سر مار میکشد. «تتتتینا نهههه. تامارا
صصصصصصدام کن.» بعد از این معرفی، دستش را دراز میکند تا کمک
کند جان روی پاهایش بایستد.

رفتن به ادامه مطلب به این معناست که قوانین خوندن کریپی پستا رو
دیدین و باهاشون موافقت کردین. ^-^
اگر نخوندین، اینجا هستن: کلیک کنید.
یادداشت: ترجمه با تغییرات جزئی صورت گرفته ؛-----؛ ...
چیزی حذف نشده، ولی کلمات رکیک جایگزین شده ن ؛-؛
+ نام یک نوشیدنی الکلی ذکر شده. x---x

کریپی پستا از ترکیب کلمۀ کریپی (Creepy) به معنی دلهره آور و
کپی پستا (Copy+Paste = Copypasta) که ترکیب عمل کپی و پیست
در دنیای دیجیتال هست به وجود اومده. ^^ و سال هاست که
طرفداران نسبتا زیادی از سرتاسر دنیا داره.
به این صورت که... افراد در جای جای نت، تصاویر ترسناکی رو که
می دیدن (چه واقعی، و چه ساختگی 0-0)، نشر می دادن (کپی،
پیست می کردن) و از بقیه می خواستن برای اون عکس ها داستان
بنویسن!
خلاقیت و همکاری جهانی طرفداران داستان های ترسناک در این زمینه
به قدری زیاد بود @---@ ... که تا الان صدها کاراکتر و موجود تخیلی
ساخته ن و برای هر کدومشون چندین داستان وجود داره!
شگفت انگیز نیست؟ اینکه همه دست به دست هم می دن و سعی
می کنن شب ها همدیگه رو بیدار نگه دارن؟ XD
# آنان همان هالووین بترکانان محل هستند. *--*
در هر صورت... داستان های کریپی پستا خیلی زیادن @------@ ولی
بعضی هاشون خیلی معروف شده ن.
شاید اسم این کاراکترها رو شنیده باشین! Jeff the Killer (جف قاتل)،
Ben Drowned (بن غرق شده ؛-؛)، Eyeless Jack (جک بی چشم)،
Puppeteer (عروسک گردان. یادتونه آهنگش رو برای چالش نویسندگی
گذاشتم؟ :) داستان براش نوشته م ^0^)، Slenderman
(به فارسی... واقعا نمیشه @--@ مرد باریک اندام؟ :|)، Ticci-Tobby
(تیکی--> به خاطر تیک زدنشه ؛-؛) و صدها کاراکتر دیگه...
که هر کدوم داستان های دلهره آور، عجیب، و گاهی ناراحت کنندۀ
خودشون رو دارن. ؛-----؛ ریشۀ بعضی کریپی پستاها اتفاقاتی هست
که در دنیای اطرافمون رخ داده... یا هنوزم می ده x------x این باعث
میشه برخی شون بیش از بقیه ترسناک باشن!
واقعیت و تخیل با چاشنی وحشت در هم آمیخته می شن...
خوش اومدین به دنیای 𝓒𝓻𝓮𝓮𝓹𝔂𝓹𝓪𝓼𝓽𝓪 :)

خوندن این بخش از وب یکسری قانون داره، دوستان.
لطفا بهشون توجه کنین ^----^:
🕷: این موضوع وب به هیچ وجه مناسب کودکان نیست! اگر زیر
ده سال دارین پیشنهاد می کنم این داستان ها رو نخونید. اگر هم
نوجوانی هستین که علاقۀ چندانی به داستان های ترسناک نداره...
بهتره این بخش وب رو نخونید. من تمام مطالب Creepypasta رو در
ادامه مطلب ها می ذارم! و در صفحۀ اصلی یک پوستر مشخص قرار
می دم که همه اطلاع داشته باشن این مطلب مربوط به
کریپی پستاست! اگر دوستشون ندارین/به سن مناسبی نرسیدین،
نرین ادامه مطلب!
💀: کپی از هر مطلبی... تکرار می کنم هر مطلبی که در این بخش
وب قرار داده میشه صد در صد ممنوعه. چون من یا خودم مطالب رو
از انگلیسی ترجمه می کنم، یا داستان های نوشتۀ خودم رو
می ذارم... و روی هم رفته زمان و زحمت زیادی می بره.
🦇: کریپی پستای اصیل، ترسناک و کاراکترهاش خطرناک اند @--@...
ولی این بخش از وب شامل فن فیک های نوشتۀ من هم میشه ^-^،
که کاراکترهای کریپی پستا در دنیایی موازی و بسیار بسیار کمتر
خشن هستند. @-----@ از کار فن هایی که با مطالبشون کلا
شخصیت کاراکترها رو می برن زیر سوال استقبال نمی کنم ---.---
ولی فن فیک های من در عین حال که حقیقت کمرنگ شدۀ
کاراکترهان، برای کم کردن میزان ترس افراد از اون ها طراحی و در
وب منتشر خواهند شد. اگر احیانا داستانی باعث شد شب خوابتون
نبره (که بعید می دونم اینطور شه ولی با روحیات همۀ خواننده ها
آشنایی ندارم @--@) می تونید خوندن فن فیک هام رو امتحان کنید...
احتمالا ترستون از بین می ره. ^----^
پست رو با یک عکس دسته جمعی کریپی پستایی به مناسبت
هالووین تموم می کنم *-*:


🎃سلام دوستان ^^🎃
به مناسبت هالووین براتون یک داستان مهیج آوردم که با انتخاب های
خودتون می تونید پایانش رو رقم بزنید. *-*
هالووین آمد با ترانه، با ترس های فراوان،
می زند بر بام دنیا، یادم آرد We're in Iran .__.
♡Doom XD -
برای هر تیکه از داستان دو گزینه وجود داره. شما بعد از خوندن،
یک گزینه رو انتخاب و روش کلیک می کنید و ادامۀ داستان رو
می خونید تا به آخرش برسید! ^^
داستان 11 پایان مختلف داره! پس در هر قسمت با دقت انتخاب کنید!
آیا می توانید زنده بمانید؟ :)
اگر تونستین آبنبات هدیه می گیرین! ^^🍬
اگر نه هم که... :::)🔪
(چه کنم، رگ قاتلی در این روز عزیز بالا می زند... ^0^)
آماده ای؟ :>

شروع داستان:
تو و دوستانت تصمیم گرفته بودین شب هالووین امسال یه ماجراجویی
کوچیک داشته باشین، برای همین، هوا که تاریک شد، به اعماق
جنگل وسیعی که نزدیک شهرتون قرار داشت رفتین. چیزی نگذشت
که به خودت اومدی و دیدی حسابی از دوستات عقب موندی! تا چشم
کار می کرد خبری ازشون نبود. تک و تنها وسط جنگل وایساده بودی.
نور ماه کامل از بین شاخ و برگ درختان به سختی راهت رو روشن
می کرد... انگار لحظه به لحظه ضعیف تر می شد. متوجه شدی دمای
هوا هم تغییر غیرعادی ای کرده و مدام داره کمتر میشه! تلفن همراه
وفادارت هم که مثل همیشه در بدترین موقعیت ممکن شارژ تموم کرد!
چند دقیقه ای اسم دوستانت رو صدا زدی ولی هیچکس جوابت رو نداد.
ظاهرا گم شدی. به قدم زدن در مسیر مستقیم، روی جاده ای که از
سنگ و گیاهان ساخته شده ادامه می دی. سرانجام به یه دوراهی
می رسی. دو جادۀ سنگی که یکی شون از تپه بالا می ره و دیگری
دورش می پیچه... انگار شیب پایین رویی داره.

پ.ن: این داستان به موضوع جدیدی که شاید به وب اضافه کنم
مربوطه ^0^ (مخصوصا کاراکترهایی که داخلش می بینین :) )
حتما اگر خوندینش نظرتون رو در موردشون بگین. *-------*
و... چندتا سوال ؛-؛ :
1. کاراکترهاش رو شناختین؟ :)
2. دوست دارین بدونین کی بودن؟ + داستان های ترسناک این
کاراکترها رو براتون ترجمه کنم؟ (اگر ترجمه م به لطف خدا خوب از آب
در بیاد ممکنه شب خوابتون نبره... 0----0)
3. تصمیم دارم موضوع داستان ترسناک رو به وب اضافه کنم،
به نظرتون فکر خوبیه؟ ؛----؛
4. به شخصه عاشق چنین داستان های انتخابی ای هستم *-*
شما چطور؟ :) یه بخش چالش شبیه سازی به وب اضافه کنم؟ ^0^
پ.ن: این پست حدود یک ماه پیش از هالووین نوشته و ثبت شده؛
(بل،بلی. حس کردم مهم است و لازم است بدانید. @----@🍭)

بوممممم
من دختر پرتقالیمممم
اومدم داستانی که سر کلاس نوشتم براتون بزارم^^
نازل شید ادامه

سلام سلام صد تا سلامممم
من دختر پرتقالیم^^
۱۲ سالمه
کرم کتابم
نویسندگی رو میدوستم😍
انیمیشن لاورم
و انیمیشن مورد علاقم آبشار جاذبس
کتابای مورد علاقم دختر پرتقالی و جنایت و مکافات و دختری که ماه را نوشیدن🔮
مرسی از Doom که منو نویسنده نمود^^
گودبای گوگولیا^^

سلام، حالتون چطوره؟ ^^
چیزی تا هالووین نمونده، بگین ببینم حس و حال کمی ترس دارین؟ *-*
این شما و این داستان ترسناکی که به مناسبت هالووین و مسابقۀ
ویژۀ سه دروازه نوشتمش. *------*
ماجرای این داستان رو از قبل توی ذهنم داشتم، به مرگ حتمی
مربوطه. البته با تغییرات بسیار نوشتمش و اینطوری شد... ؛-؛
پس اصولا دیگه اونقدرا هم به داستانی که در تخیل ذهن من
می نوشتم ربط نداره. 0-0
+ این داستان خیلی طولانیه. ولی امیدوارم بخونینش و نظرتون رو بهم
بگین. انقدر سریع تایپش کردم که به سختی روی جمله بندی هام فکر
کردم. برای همین احتمالا مشکلات زیادی داره. ؛--؛ ولی امیدوارم
از داستانش لذت ببرین ^^🍭
+ گیف و پوستری که در ادامه مطلبه ساخت خودمه ^^🍭
🎃🎃🎃
مقدمۀ داستان
بگذارید قبل از هر چیز ذکر کنم: وقتی این اتفاقات می افتاد، کاملا
سالم بودم.
به چیزی اعتیاد نداشتم، توسط کامپیوتر مکیده نشده بودم،
نه هیولاهای خیالی داشتم، نه زمینۀ توهم زدن. پرونده ام پاک پاک
بود: یک نوجوان عادی پانزده ساله که قرار بود آرام آرام حالش از
زندگی اش به هم بخورد. و شاید هم روزانه با موج ملایمی
از افسردگی دست و پنجه نرم می کرد. توجه کنید که نگفتم عادی
بودم. فقط... سالم. مشکل روانی نداشتم.
ولی برادرم سالم نبود.
یعنی... اوایل بود. ولی بعد دیگر نبود.
یک هفته. فقط یک هفته اردوی تابستانی عوضش کرد. انقدر سریع
که حس می کردم پلک زده ام و دیدم از این رو به آن رو شده است.
کم پیدا بود و زود به زود غیبش می زد. شوخی های بردار بزرگانه ترش
را گذاشته بود کنار و تا مجبور نمی شد حتی یک کلمه هم با کسی
صحبت نمی کرد. نمرات ماهانه اش از بیست های همیشگی
به چهارده و پانزده تنزل پیدا کردند. طوری شد که دیگر کسی
نبوغ گذشته و شاگرد اول بودنش را در تمامی مقاطع تحصیلی باور
نمی کرد.
هزاران بار، مستقیم و غیرمستقیم، ازش پرسیدم چه شده، ولی
هر دفعه طوری ماهرانه مسیر گفت و گو را می پیچاند که تازه بعد از
چند دقیقه حرف زدن می فهمیدم موضوع بحث به کل عوض شده است
و داریم راجع به من صحبت می کنیم... نه او.
گاهی اوقات خود قدیمی اش را نشان می داد، با من وقت
می گذراند، لبخندهای کمرنگی می زد که تا حدودی طبیعی بودند.
ولی باز هم... چیزی توی ذهنش بود... یک خاطرۀ بد... که قبلا وجود
نداشت. می توانستم حسش کنم.
چند ماه گذشت و طی این مدت... کارهایی کرد که... مرا ترساند.
نمی گویم چه کارهایی... قول داده ام نگویم. فقط... کارهای بد.
غیرانسانی. چیزهایی که با عقل سالم هیچ آدمی خوب تلقی
نمی شود. از شدت نگرانی به مدرسه اش زنگ زدم. پرسیدم قضیۀ
اردوی تابستانی چه بوده و بچه ها را کجا برده اند...
«عذر می خوام جناب، فکر می کنم اشتباهی شده. مدرسه به کل
تعطیله و فقط پرسنل محض آماده سازی برنامه های بازگشایی اینجا
حضور دارن. ما اردوگاه تابستونی ای برگزار نکردیم.»
به نقطه ای روی دیوار خیره شدم. به تنگ آمده بودم. برادرم دروغگو
نبود. قبل از این ماجراها که نبوده، حالا هم نباید باشد.
به ساعت نگاه کردم. احتمالا الان کلاس داشت. گوشی ام را بیرون
کشیدم و پیامی برایش تایپ کردم.
14:27: سلام. تو اونجایی؟ می تونی چت کنی؟
طولی نکشید که جوابم را داد.
14:28: سلام. آره بابا. این معلمه که چرت و پرت می گه. حواسشم
کلا پرته. نمی فهمه.
14:28: چرا دروغکی گفتی می ری اردو؟ کجا بودی؟
جواب نداد. منتظر ماندم ولی حتی تایپ هم نمی کرد.
14:30: اگه بهم نگی به مامان و بابا می گم اردویی در کار نبوده.
14:31: صبر کن وقتی اومدم خونه بهت می گم.
14:31: همین الان بگو.
پاسخی نگرفتم.
14:33: گفتم بگو.
14:34: با توئم!
14:34: پیام هام رو نادیده نگیر. می رم می گما!
14:37: تو اونجایی؟
14:39: اگه تا یه دقیقه دیگه جواب ندی بهشون می گم.
14:40: آروم باش. معلم صدام زد. الان جواب می دم.
14:40: منتظرم.
14:44: هالووین نزدیکه، یکی از رفقام توی سایتش پست گذاشته
بود راجع به یه بازی اتاق فرار، قرار شد با چندتا از بچه ها بریم
ببینیمش. جلوی مامان بابا نگفتم چون می دونستم نمی ذارن برم.
14:44: کدوم اتاق فرار؟
14:44: چه فرقی می کنه؟
14:45: آدرس سایت دوستت رو بده.
14:45: برای چی می خوای؟
14:45: که مطمئن شم دروغ نمی گی.
14:47: بهت می دم، ولی قول می دی نری اونجا؟
14:47: کجا؟
14:47: اتاق فراره.
14:47: چرا نرم؟
14:48: چون غیرطبیعیه. بی پایانه. برای هر آدمی زیادیه. لطفا بهم
اعتماد کن، باشه؟
کمی فکر کردم. شاید فقط... ترسیده بود؟ حتما چیز ترسناکی دیده و
عوض شده. حتما همینطور است. ولی... چند ماه؟
و آن رفتارهای غیر قابل بخشش... همان هایی که هنوز کابوسشان را
می بینم...
14:49: باشه. نمی رم. آدرسش رو بده.
صد در صد قرار بود بروم.