.𝖄𝖔𝖚 𝖈𝖔𝖚𝖑𝖉 𝖉𝖔 𝖆𝖓𝖞𝖙𝖍𝖎𝖓𝖌, 𝖎𝖋 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖞𝖔𝖚 𝖉𝖆𝖗𝖊𝖉

پورتال ها

روی هر پورتالی کلیک کنید به اون بخش وارد می شید و کافیه برید پایین صفحه تا پست های مرتبط رو ببینید. ^0^ باقی موضوعات در بخش منوی وب قرار داره. (برای بهترین نما، گوشی/تبلت رو افقی بگیرید. ^^)

horse

اطلس🌎𝓓𝓸𝓸𝓶𝓵𝓪𝓷𝓭💎

داستان های سریالی و تک پارتی Doom

ستاره ها

داستان های تک پارتی

پیانو

تمرین های یک پیانیست آماتور

یه علم ناشناخته :)

#علم_طعنه_زدن

محفل من های قاتل

دل نوشته و اعترافات یک خرده جنایتکار

چالشی برای قلم های خوش تراش

چالش نویسندگی D:

نوشته‌ها

مطالب انتشار شده در وبلاگ

میوۀ ممنوعه

🔥⭐ چالش Dialogue Prompt~1 ⭐🔥

اگه به گناهانت ادامه بدی، عاقبتی جز رویارویی با شعله های داغ نخواهی داشت.

آخرش تک و تنها می مونی و تنها هم نشینت خود شیطانه!

بسوزونینش!

موجود جهنمی!

برو به جهنم.

......................................................

متاسفانه... شیطان خیلی وقته ورودم رو قدغن کرده.

......................................................

روز، یا بهتر بگویم، شبی که برای بار هزارم به این دنیا پا گذاشت، خیلی عادی

شروع شد. البته روزهای عادی او با روزهای عادی انسان ها خیلی فرق

می کند، پس شاید از نظرتان آنقدرها هم عادی نبوده باشد.

روی پشت بام کلبه ای در اعماق جنگل دراز کشیده بود و سیب می خورد.

البته، اگر دقیق تر نگاه می کردی، می فهمیدی چندان هم سیب عادی ای

نیست. شکل بیضی مانندی داشت. پوستش به سرخی آب نبات های گل رزی

بود که شب های نوآ در میدان شهر می فروختند، و همان قدر هم لذیذ به نظر

می آمد. با هر گازی که می زد، پوست سیب را می شکافت و خون از

لایه های زیرین بیرون می زد. لب هایش آغشته به خون و براق شده بود،

درست مثل لب کودکانی که زیر پاهایش آب نبات لیس می زدند.

شب نوآ، شب باشکوهی بود و او می خواست تا جای ممکن هوای خنک و

آرام بخشش را استشمام کند. پس با اینکه از سر و صدای بچه ها خوشش

نمی آمد، اجازه می داد آنجا بمانند و به بازی هایشان برسند.

«بیاین ماه و ستاره بازی کنیم! من ماه می شم.» دختر یکی از

دوشیزگان معبد، آنابلا، دخترک بانمک و پر شور و شوقی بود که به پیروی

از مادرش همیشه لباس سفید می پوشید. بازی هایی که پیشنهاد می داد

بی خطر و معمولی بودند.

پسر کلانتر، در مقابل، دنبال خطر بود. «نه، تکراریه!»

«باغ گل سرخ چطوره؟» گیلبر بیش از آنکه به فکر بازی باشد، به فکر

جوایز بردنش بود و شکم بادکرده اش هنوز هم برای چند آب نبات دیگر جا

داشت.

«نمی تونیم، آب نبات بیشتری می خوایم...»

«می تونیم بازم بگیریم!»

باربارا، دختر شهردار، چوب آب نبات نصفه خورده شده اش را بین

انگشت هایش فشرد و اخم کرد. «فکر نکنم. من که دیگه جا ندارم یکی دیگه

بخورم.»

روی سقف کمی جا به جا شد تا نقطۀ دید بهتری داشته باشد، ولی

کوچک ترین صدایی تولید نکرد. میوۀ ممنوعه را در دستش چرخاند و گاز دیگری

به آن زد.

«ام... خب قبرستان زندگان رو بازی کنیم؟» همۀ بچه ها برگشتند رو به

پسر کوچولویی که برای اولین بار وارد جمعشان شده بود.

دستش به محض رساندن سیب به لب هایش متوقف شد.

آنابلا سرزنش کنان گفت: «بازی های ترسناک نمی کنیم.»

«ترسناک نیست، هیجان انگیزه!»

پسر کلانتر، فکر می کرد نامش جوزف یا چنین چیزی است، نظرش را اعلام

کرد: «من دوست دارم بازی کنیم.»

«اما...»

گیلبر شانه بالا انداخت و آب نباتش را درسته بلعید. «بابام همیشه می گه

بازی های احضار روح توی شب نوآ مقدس محسوب می شن. ما که چیزی

ازش بلد نیستیم.»

باربارا که خوب می دانست چطور باید گروه را به انتخاب یک بازی ترغیب کند،

بلند گفت: «آنابلا بلده. مادرش دوشیزۀ دهکده ست.»

آنابلا دهانش را بست و دیگر اعتراض نکرد. سرش را به نشانۀ تأیید تکان داد.

به توافق رسیده بودند. می خواستند روح احضار کنند. لبخندی روی لب های

سرخش نشست. سیب را از روی شانه اش پرت کرد.

بچه ها صدای برخورد سیب با زمین را نشنیدند.

پسر کوچولو که حتی اسمش را هم به گروه دوستان جدیدش نگفته بود،

کیسه ای از جیبش در آورد و محتویاتش را روی زمین خالی کرد: شمع. «کسی

همراهش گچ داره؟»

باربارا به فکر فرو رفت. «گچ برای چی؟»

«که باهاش روی زمین دایره بکشیم.»

دختر سرش را تکان داد. آخرین آب نبات گیلبر را ازش کش رفت.

گیلبر فریاد کشید: «آب نباتم!»

باربارا خوراکی خوشمزه را به پسر داد تا دایره را رسم کند.

طولی نکشید که دروازه شان را ساختند. دایره ای سرخ روی زمین کشیده شد

که شمع ها را با الگوی نامنظم کوتاه و بلند دور تا دورش چیدند.

جسم فلزی ای همراهشان نداشتند، ولی جوزف موفق شد سه گلولۀ نقره ای

داخل کشوهای زیرزمین خانه شان بیابد. آنابلا سکه ای مسی همراه خود

داشت. هر چهار جسم را داخل دایره گذاشتند. پسر مشعلی با خودش آورده

بود که سرش را آتش زد و با یک قدم فاصله از اولین شمع، منتظر ایستاد.

او از آن بالا، همه چیز را تماشا کرد. برایش عجیب بود که چطور این کودکان

از همه جا بی خبر تا این حد در انجام مراسم تبحر دارند. آنابلا که همیشه

دستکش های سفید به دست داشت، مسئولیت شن پاشی را بر عهده گرفت

تا اگر روحی که احضار کردند دست از پا خطا کرد، بتواند تطهیرش کند. گیلبر

و جوزف دو طرف دایره نشستند و دست هایشان را به حالت احترام روی هم

قرار دادند. پسر مشعل را سمت اولین شمع پایین آورد و باربارا روی دایره

خم شد تا هیچ جزئیاتی از چشمش دور نماند. خبر نداشت همین الان

هم موضوع کوچک، و در عین حال خیلی بزرگی از چشمش دور مانده.

باقی ماندۀ سیب ممنوعه روی زمین غلتید، انگار جان گرفته بود. زیر برگ های

خشک شده پنهان شد و سینه خیر جلوتر رفت تا به اولین شمع حلقۀ دروازه

برسد. درست پیش از روشن شدن اولین شمع، خودش را به داخل حلقه پرت

کرد.

لبخند لب های سرخ بزرگ تر شد.

پسر قصد داشت سراغ شمع دوم برود، اما نیازی نبود. فوران آتش حلقه را

احاطه کرد و تک تک شمع ها از بیخ و بن شعله ور شدند. رودی از پارافین روی

زمین جاری شد و آمیخته با رنگ سرخ میوۀ ممنوعه به کفش بچه ها رسید.

همه شان قدمی عقب رفتند، جز پسر کوچک که با چشم های مشتاق

به تماشای نتیجۀ عملش نشست.

طولی نکشید که بین شعله ها، درخشش قرمزرنگی به چشمش خورد.

لب های سرخ از هم جدا شدند و خندۀ صداداری سر دادند. دو دست در

دو سوی شعله ها آشکار شدند، و بدنی که درست در مرکز آتش شکل

گرفته بود دور خودش نیم چرخی زد. برگ های خشک روی زمین از ترسِ 

این موجود فراانسانی از جا پریدند و تغییررنگ دادند. سرخ و خونین،

مثل گلبرگی از آب نبات های رزشکل.

بچه ها با چشم های گشاد شاهد این پدیده بودند. قلب هایشان از هیجان

و شاید هم کمی وحشت در سینه ها می تپید، نوای گوش نوازی که

این روح تازه به زندگی بازگشته را تشویق می کرد.

در نهایت، آتش فرو نشست.

و بچه ها بالاخره هولدر (Hulder) را دیدند. اسم های زیادی داشت، ولی

در دهکده او را با این نام می شناختند. هولدر، که به زبان محلی شان،

به معنی "راز" بود. لباسش پیراهنی کوتاه به رنگ قهوه ای تیره با تورهای

سفید بود. موهای بلند و خاکستری-قهوه ای داشت و چهره ای به فریبندگی

فرشتگان. با آن لبخند سرخ و چشم های سرخ ترش، به نوبت به کودکان نگاه

کرد. دستش را چرخاند و از اعماق شعله ها داسی سیاه و قرمز بیرون کشید

که اسکلتی با تک چشم زردش روی آن نصب شده بود.

باربارا جیغ زد، و آنابلا را از خطر احتمالی ای که ممکن بود در کمینشان باشد

باخبر کرد.

هولدر پلک زد. دانه های شن برای یک روح دست کمی از مگس های مزاحم

نداشتند. آسیب نمی زدند، ولی اعصاب را خرد می کردند. آنابلا درس مادرش را

خوب یاد نگرفته بود، وگرنه می فهمید یک مشت خاک و خل نمی تواند

در مقابل شیاطین کاری از پیش ببرد.

پسر کوچک به هولدر خیره مانده بود. نه با بهت یا وحشت. با بی تفاوتی. شاید

هم... کمی دلخوری که در پس آن موج می زد. می خواست چیزی بگوید ولی

تصمیم گرفت بگذارد کار هولدر تمام شود.

که زیاد هم طول نکشید.

آنابلا اولین نفری بود که سرش از تن جدا شد. هولدر از آتش بیرون آمد. 

داسش هوا را شکافت و جیغ دختر دوشیزه را همزمان با گردنش قطع کرد.

باربارا با دست جلوی دهانش را پوشاند و قدمی عقب رفت. خون آنابلا روی

لباس هایش پاشیده بود. دوستش... جلوی چشم هایش مرد.

گیلبر فریادی کشید که زمین زیر پایشان را لرزاند. در حالیکه اشک ترس در

چشم هایش حلقه زده بود، از جایش بلند شد و به سمت درخت ها دوید.

پسر کلانتر دست باربارا را گرفت و او را هم دنبالشان کشاند.

هولدر سرگرم لذت بردن از قتلش بود. روی زمین نشست و میوۀ سیب مانند

و سفیدی را از سبدی که کنار داس شناور بود بیرون آورد. میوه را در خون آنابلا

فرو کرد و وقتی به سرخی دلخواه رسید، دندان هایش را با خرسندی در

گوشت سیب فرو کرد.

پسر کوچک سر جایش ماند، دست به سینه و اخمالو. «نمی خوای بری

دنبالشون؟» صدایش فرق کرده بود. دیگر نمی شد جنسیتش را تشخیص داد،

جه برسد به سنش.

هولدر سرش را بالا آورد و لب هایش را لیسید. «بذار به کارم برسم.»

اخم پسر عمیق تر شد. «اگه نری دنبالشون برامون بد میشه.» گوش شنوایی

در کار نبود. دوباره گفت، این بار با لحنی جدی تر: «اِستری (Estry)، برو

بگیرشون.»

هولدر به خودش لرزید. نگاه ناخوشایندی تحویل پسر داد که می گفت دوست

دارد سر از تن او هم جدا کند. روی پاهایش ایستاد و داسش را بلند کرد.

«می دونی... وقتی مرده بودم هیچکس انقدر که تو مزاحمم می شی،

مزاحمم نمی شد.»

پسر شانه بالا انداخت. «وقتی مرده باشی به درد هیچکس نمی خوری.»

هولدر نگاه غضبناک دیگری سمت بیدارکنندۀ همیشگی اش نشانه رفت و بعد

در شعله ها ناپدید شد.

آنابلا، باربارا، گیلبر و جوزف... هیچ یک نتوانستند به خانه بازگردند.

آن شب، آخرین شب نوآی اهالی دهکده بود.

💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 پنجشنبه بیستم آبان ۱۴۰۰ - 12:0
کدهای وبلاگ

کد بستن راست کلیک

ابزار وبمستر

ابزار امتیاز دهی

ابزار وبلاگ

ابزار رایگان وبلاگ

ابزار وبمستر

فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
پیج رنک سایت doom.blogfa.com/

پیج رنک

پیج رنک گوگل

قالب وبلاگ

بیوگرافی

سلام، به هرج و مرج ذهن من خوش اومدی ^-^
تصمیم دارم هر چیزی که به ذهنم می رسه بنویسم. چه خوب، چه بد. چه قرار باشه ادامه ش بدم، چه نه.
چون مغزم هر روز داستان های جدیدی می سازه، و دوست ندارم از یاد ببرمشون.
هر چیزی ممکنه اینجا پیدا کنی، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد ممکنه تو داستان های من یافت بشه.
ژانرهاش هم حساب کتاب نداره. هرچند معمولا فانتزی و علمی تخیلی می نویسم.
نوشته‌های پیشین
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نویسندگان
پیوندها