.𝖄𝖔𝖚 𝖈𝖔𝖚𝖑𝖉 𝖉𝖔 𝖆𝖓𝖞𝖙𝖍𝖎𝖓𝖌, 𝖎𝖋 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖞𝖔𝖚 𝖉𝖆𝖗𝖊𝖉

پورتال ها

روی هر پورتالی کلیک کنید به اون بخش وارد می شید و کافیه برید پایین صفحه تا پست های مرتبط رو ببینید. ^0^ باقی موضوعات در بخش منوی وب قرار داره. (برای بهترین نما، گوشی/تبلت رو افقی بگیرید. ^^)

horse

اطلس🌎𝓓𝓸𝓸𝓶𝓵𝓪𝓷𝓭💎

داستان های سریالی و تک پارتی Doom

ستاره ها

داستان های تک پارتی

پیانو

تمرین های یک پیانیست آماتور

یه علم ناشناخته :)

#علم_طعنه_زدن

محفل من های قاتل

دل نوشته و اعترافات یک خرده جنایتکار

چالشی برای قلم های خوش تراش

چالش نویسندگی D:

نوشته‌ها

مطالب انتشار شده در وبلاگ

آدم بزرگ ها صلاحتون رو می خوان.

🧠🍽️داستان تک پارتی~مدرسۀ اش بورن ^--^🍽️🧠

مادرم به این گفتۀ آمریکایی ها که you are what you eat (تو همان چیزی هستی

که می خوری) علاقۀ خاصی دارد. این عبارت کاملا دربارۀ او درست است؛ اگر زیر سطح

واژه هایش جست و جو کنی، تقریبا می توانی طعم سس غلیظ قرمز-نارنجی مالا

و فلفل چیلی را بچشی. ادویه هایی که به طرز بی حس کننده ای تند هستند همیشه

نوک زبانش می ماند، مثل تعطیلات سال های گذشته که به چین برمی گشتیم

و طوری که انگار می خواست گرمای تابستان را به خوردمان بدهد برایمان غذا

می پخت. دستکش های پلاستیکی بنفش رنگی را که از آزمایشگاه شیمی اش

آورده بود به دست می کرد و موفق می شد این پیام را القا کند که گویا دستکش های

معمولی آشپزخانه اند.

«پدرت امروز یی فِنگ رو آورد خونه.» صدایش پشت تلفن کمی قطع و وصل می شد

و لهجه اش طوری بود که به سختی می توانستی تشخیص بدهی انگلیسی

صحبت می کند.

تکرار کردم: «یی فنگ؟ اسم قشنگیه.»

«پسر کوچولومون باید هم اسم قشنگی داشته باشه. مطمئنم یه روز بزرگ و قوی

میشه. از همین الان دارم معده ش رو از اون نون خشک های یتیم خونه خالی

می کنم تا به غذاهای واقعی عادت کنه.»

«بی صبرانه منتظرم تا سال دیگه بیام پیشتون و ببینمش.»

«دانشگاهت چی میشه؟»

«مامان.»

«اگه بعد از دبیرستان نری فرصتت از دست رفته، یی لینگ. این بهترین شانس توئه.

باید...»

«می دونم، می دونم. فقط...»

«وسط حرفم نپر.» صدایش خیلی مادرمآبانه شد. «یه لیست لازمه. فقط بهترین

دانشگاه های آمریکا. شاید این بار بتونی سر از هاروارد یا ییل دربیاری.»

آن واژه ها تقریبا قلبم را می خراشید، دردی کهنه که تا حدودی به آن عادت کرده بودم.

زیرلب گفتم: «ییل برای مهندسی دانشگاه خوبی نیست.»

«یه فهرست درست کن، باشه؟»

«باید برم سر کلاس.»

«این مهم تر از کلاسه. یه لیست بنویس و برای من و پدرت بفرست تا یه نگاهی بهش

بندازیم، باشه؟ و ایمیل هم نفرست. توی چین کار نمی کنه.»

«مامان، من نمی خوام برم دانشگاه.»

ساکت شد. سس مالا داشت روی زبانش می جوشید.

«یی لینگ، نمیشه حدس زد در آینده چه اتفاقاتی می افته. باید هدف بزرگتری

داشته باشی. انقدر با خودت فکر نکن "همینی که دارم کافیه"، وگرنه توی جامعه

هیچ آدم قابل احترامی نمی شی.»

«چنین فکری نمی کنم.»

گفت: «اینطور به نظر می رسه.»

«دارم می رم سر کلاس.»

«لیست رو تا فردا برام بفرست.»

«لیستی براتون نمی فرستم. دبیرستان تموم نشده از مدرسه خسته شده م.

خداحافظ، مامان.»

«یی لینگ...»

قطع کردم. چیزی در معده ام غل غل می کرد. شاید هنوز هم کمی از گرمای

تابستان درونش مانده بود.

من در دبیرستان اش بورن تحصیل می کردم، مدرسه ای که از نظر هر کس به جز

پدر و مادرم مدرسۀ خیلی خوبی بود. مادرم عاشق این بود که مدام بگوید تنها

دلیلی که موفق شدم اینجا ثبت نام کنم تلاش های لی بوده است، معلم خصوصی

که قبلا در چین به من تعلیم می داد.

از اینکه راجع به لی صحبت کنیم متنفر بودم. نه به خاطر اینکه آدم بدی بوده باشد،

اتفاقا برعکس، چون آدم خوبی بود. از نزدیک ترین قنادی برایم کلوچه می خرید

فقط چون "خودش هوس کرده بود" و هر وقت از چیزی ناراحت بودم به حرف هایم

گوش می داد. برایم پیام های خنده دار و جوک های مسخره می فرستاد و

غیبت باقی دانش آموزهایش را می کرد.

از صحبت راجع به لی متنفر بودم چون او مرده بود. مادرم اجازه نداد به مراسم

تشییع جنازه اش بروم چون روز بعدش آزمون داشتم، اما توی بیمارستان به

عیادتش رفتم. ماسک اکسیژن به چهره داشت و باندپیچی شده بود. گفتند

تصادف کرده.

لی یکی از معدود افراد زندگی ام بود که توانست در نظرم هم مهربان جلوه کند

هم باهوش. وقتی نامۀ قبولی ام از اش بورن رسید به خودم افتخار می کردم،

چون او هم وقتی جوان تر بود در همان مدرسه تحصیل می کرد. با خودم می گفتم

شاید بتونم شبیه او باشم. گاهی اوقات در سالن اجتماعات می نشینم و با خودم

می اندیشم اگر لی سال ها پیش اینجا بوده روی کدام صندلی ممکن است

نشسته باشد.

شوربختانه، بیشتر کلاس هایم در اش بورن حوصله سربر از آب درآمدند.

سخنرانی بعدازظهر این چهارشنبه به طرز ویژه ای افتضاح بود. زمان بندی ناهار خوردن

من درست پیش از ورود به سالن و این حقیقت که شب قبل بی خوابی کشیده بودم

هم به قضیه کمکی نمی کرد. درحالیکه روی صندلی پلاستیکی سرخابی رنگ

می نشستم و صدای ربات مانند آقای تروور در سرم می پیچید، هوشیاری ام را

رفته رفته از دست دادم.

مدادم روی خط های دفتریادداشت لغزید. معادله ها به نمایشنامه ای ناخوانا بدل شدند.

سعی کردم خودم را با تماشای دختری که در ردیف جلویی نشسته بود و موهای

رنگین کمانی اش را مرتب می کرد سرگرم نگه دارم، ولی دیدم تار شد و سنگینی

پلک هایم به ارادۀ سستم فشار آورد.

برای بیدار ماندن باید می جنگیدم و بدجوری داشتم شکست می خوردم. در یک

چشم برهم زدن، دنیای اطرافم تاریک شد.

بیدار که شدم، چیزی فرق کرده بود.

مدت زیادی طول کشید تا متوجه تفاوت شوم. در ابتدا فهمیدم که دختر مو رنگارنگ

ناپدید شده است. سپس نگاهم به زمین افتاد و دیدم خبری از کوله پشتی بزرگی

که به پایم تکیه داده شده بود هم نیست.

دومرتبه سالن را از نظر گذراندم. افرادی کاملا غریبه ردیف پشت ردیف سالن

اجتماعات نشسته بودند.

اولین حدسم این بود که شاید تمام کلاس را چرت زده ام و بچه ها همه وسایلشان

را جمع کرده و رفته اند، تا با کلاس جدیدی جایگزین شوند. اما بعد به سکوی

جلوی سالن نگاهی انداختم. آقای تروور همچنان جلوی یکی از تخته سیاه ها

ایستاده بود و با همان صدای همیشه یکنواختش معادله می نوشت.

به میزم زل زدم. دفتر زردرنگی جلو رویم بود. داخل صفحاتش یادداشت هایی با

دست خط مرتب و تمیزی که به شخصه هرگز از پس تقلید کردنش برنمی آمدم

به چشم می خورد.

چند دقیقه ای با بهت و گیجی سرجایم نشستم، چهرۀ های ناآشنای اطراف و

نوشته های دفتر را دید زدم.

بعد چیزی از عقب کلاس کلیک صدا داد، و دنیا بار دیگر خاموش شد.

سوزشی پشت گردنم احساس کردم. پلک زدم و چشم هایم را گشودم. هنوز

داخل سالن اجتماعات بودم. همه دور و برم در جنب و جوش به سر می بردند،

داشتند وسایلشان را جمع می کردند و از جایشان برمی خاستند.

جلوی کلاس، دختری که موهای رنگین کمانی داشت جست و خیزکنان از پله ها

بالا رفت و خارج شد.

«خانم چِن.»

فریادم درآمد. آقای تروور درست پشت صندلی ام ایستاده بود.

«ب-بله؟ سلام، استاد.»

«مطمئن نبودم بار اول صدام رو شنیدی یا نه. می خوام توی دفترم ببینمت.»

«چی؟» روی صندلی ام جا به جا شدم. «به خاطر... آه... اینه که خوابم برده بود؟»

تروور لبخند ملیحی زد که باعث می شد گوشۀ چشم هایش چین بیفتد.

«بهم می خوره از اون معلم هایی باشم که سر چنین چیزی غوغا به پا کنن، یی لینگ؟»

من حتی نمی دانستم بین این همه دانش آموز اسم کوچک من را به خاطر دارد.

«پس موضوع چیه؟»

«دنبالم بیا.»

کماکان بهت زده، دفتر و کتابم را جمع کردم و تا بیرون سالن دنبالش رفتم. چندتا از

هم کلاسی هایم بهمان خیره شدند.

تا انتهای راهرو قدم زدیم و از پله ها بالا رفتیم. حین راه رفتن با انگشت هایم ور

می رفتم.

«توی دردسر افتاده م؟»

«نه. فقط می خوام یه پیشنهاد پژوهشی بهت بدم.»

«پژوهش؟»

«مربوط به آزمایشگاهیه که خارج مدرسه توش کار می کنم. هرازچندگاهی از

دبیرستان ها نیرو می گیریم. جوون هایی که ذهن بازی دارن بدردمون می خورن.»

«استاد، من تا حالا از شما نمرۀ B هم نگرفته ام.»

«می دونم.»

«و نمرۀ درس های دیگه م هم چندان درخشان نیست.»

«می دونم.»

«و امروز توی کلاستون خوابم برد.»

آقای تروور دسته ای کلید از جیبش درآورد و یکی از درهای براق و آینه ای راهرو را

گشود. پلاک روی در می گفت: آزمایشگاه آناتومی و بازیافت ذهنی. پشت در

اتاقی سراسر سفید بود، پر از قفسه های کتابخانه و کابینت های دیواری. وارد

شدیم و تروور پشت میز نشست.

«بله، می دونم، یی لینگ. اما تکالیف و نمره های مدرسه تنها معیار سنجش

استعدادهات نیستن. من احساس می کنم به عنوان یکی از اعضای تیم ما می تونی

خیلی مفید واقع بشی.»

«تا حالا هیچ جور پژوهشی انجام نداده م. حتی نمی دونم... بازیافت ذهنی

یعنی چی.» به درِ اتاق اشاره کردم.

تروور پوشه ای کاغذی از کشوی میزش بیرون کشید و محتویاتش را زیر و رو کرد.

توضیح داد: «این آزمایشگاه روی تکنولوژی جدیدی با عنوان بازیافت ذهنی کار

می کنه. یه رشتۀ ترکیبی از زیست مهندسی و علوم اعصابه.»

«هیچ کدوم از این رشته ها چیزی نیست که من توش سررشته ای داشته باشم.»

«بله، در جریانم. اجازه بده روشنت کنم. فرآیند ذخیرۀ اطلاعات توی حافظۀ بلندمدت

یه جورایی پر پیچ و خم و کم بازدهه. همونطور که خودت شاید تجربه کرده باشی،

مغز عادت داره اطلاعاتی رو که قبلا ذخیره کرده، برای مثال درس های سال های

گذشته رو، از حافظه ت پاک کنه.»

سر تکان دادم.

«حالا،» آقای تروور پوشه را بالا گرفت و افزود: «تصور کن می تونستی بدون روند

تکرار و تمرین اطلاعات رو توی مغزت ضبط کنی. تصور کن می تونستی اطلاعات رو

از کسی که قبلا توی حافظۀ بلندمدتش ذخیره شون کرده بگیری و به مغز خودت

انتقال بدی.»

«یه چیزی تو مایه های دانلود دانش از ذهن یه آدم دیگه؟ شبیه فیلم های علمی تخیلی؟»

«دقیقا. و با سرعت بالا. حالا، به این فکر کن. اگر می تونستیم خاطراتی رو که

یک نفر در تمام طول زندگی ش کسب کرده از گنجینۀ ذهنش خارج کنیم و به

انسان دیگه ای منتقل کنیم...»

در همان لحظه، دنیا دوباره چشمک زد. موجی تار روی دیدم سایه انداخت، چراغ های

روی سقف خاموش و روشن شدند.

قفسۀ کتابخانۀ پشت سر آقای تروور خالی تر به نظر می رسید. پوشه ها مثل

قبل پر نبودند.

عقب زبانم مزۀ فلفل تند چیلی را حس می کردم.

سپس چراغ ها دومرتبه چشمک زدند. کتابخانه به حالت عادی بازگشته بود.

«... اینجوری ذهن گذشتگان زنده می مونه، حتی بعد از اینکه خودشون مرده باشن.»

نگاهی به اطراف اتاق و بعد به آقای تروور انداختم. به نظر نمی آمد متوجه

اتفاقات اخیر شده باشد.

«دربارۀ اشاره ای که به فیلم های علمی تخیلی کردی باید بگم،» طوری به صحبت

ادامه می داد که انگار روحش هم خبر ندارد من چه دیده ام. «بازیافت مغزی چیزی

فراتر از تخیل و فرضیه ست. آزمایش و تأیید شده. و همین باعث میشه بخوام تو رو

به آزمایشگاهم اضافه کنم. از وقتی پدر و مادرت باهام تماس گرفتن...»

اخم کردم. «پدر و مادرم؟»

«بله. اوایل امسال. مادرت اولین نفری بود که این تکنولوژی رو مورد آزمایش و

بررسی قرار داد.»

«مامان من توی آزمایشگاه شیمی کار می کنه و صابون مایع می سازه.»

«اوه.» تروور خندید. «پس هنوز نمی دونی. قابل درکه. معلمت، خانم لی...»

«از کجا راجع به لی می دونین؟»

«شش سال پیش دانش آموزم بود، و یکی از اولین افرادی که برای بازیافت ذهنی

مورد مطالعه قرار گرفت. مادرت احتمالا نخواسته تو چیزی بدونی. در واقع، بهش

می گیم بازیافت به خاطر اینکه بخش ذخیره کنندۀ اطلاعات توی مغز از یه جور

مادۀ آبکی تشکیل میشه و...»

«چی...» تته پته کنان وسط حرفش پریدم. «یعنی چی؟»

«تأسف بار بود، یی لینگ. ولی پدر و مادرت فقط خیرخواه تو هستن.»

«و-ولی...»

تروور گفت: «اونا اعتقاد داشتن تو می تونی باهوش تر از لی باشی. برای همین

مغزش رو به خوردت دادن.»

سوزشی که بعد از پردازش واژه هایش حس می کنم سرد است. سرد، و بعد سردتر،

همچون سِرُم تزریق شده با سوزن، از نقطه ای پشت گردنم شروع می شود و

جریان خونم را منجمد می کند. این سرما با گرمای تابستانی درون معده ام

ترکیب بیمارگونه ای می سازد و تکه های لی درون مغزم می لولند.

«امروز هم بهم زنگ زدن.» تروور هنوز داشت حرف می زد. وقتی آدم هایی که

نفهمیده بودم پشت سرم ایستاده اند بدنم را از روی صندلی بلند می کردند،

صدایش رفته رفته آرام شد. «فکر می کنن ذهن دوگانۀ تو می تونه توی بدن یه

نوزاد نابغۀ جدید غوغا به پا کنه.»

سر از جهانی سرد و سیمانی درآوردم. می توانستم وزن چند تن سنگ را روی

سرم حس کنم و بوی ناگرفتۀ هوای حبس شده را بچشم. در اعماق زمین دفن

شده بودم.

مفصل هایم خشک بود، طوری که انگار مدت هاست آنجا افتاده ام.

سعی کردم قدمی بردارم، روی زانوهایم سقوط کردم و بالا آوردم. چراغ چشمک زن

آبی-سفید درون چالاب چندش آور محتویات معده ام منعکس می شد. مایع

نسبتا سرخ رنگ روی سیمان گسترش می یافت.

صدای مردی بلند شد: «مراقب باش.» به سرفه افتاده بودم و سرم طوری درد

می کرد که انگار داشتند جمجمه ام را از وسط می شکافتند. «ذهنت باز شده.

حرکات ناگهانی ادراک حسی ت رو گیج می کنن.»

سرم را به عقب چرخاندم، دنیا وحشیانه دورم به چرخش درآمد. در میان آن

تلاطم خاکستری، نگاهم به تصویر محوی از آقای تروور افتاد.

«چی کار می کنید؟» به گلویم چنگ زدم. «من کجام؟»

«نگران نباش،» دکمه های روپوش آزمایشگاهی اش را بست. «اینجا به خونه

نزدیک تری. دولت آمریکا به شدت روی پژوهش های علمی حساسه، برای همین

منابع تحقیقاتی مون توی چین هم شعبه دارن.»

«ش-شما...»

صدایم ده ها بار در جمجمه ام منعکس شد. کوچک ترین صدا یا حرکت به گیج

رفتن سرم می انجامید.

قدم ها به من نزدیک شدند. نمی توانستم بفهمم چند نفر هستند. ممکن بود از

یک تا صد نفر متغیر باشد.

صدای جدیدی پرسید: «آماده ست؟»

نفس نفس زدم. کف دست هایم خیس عرق بود.

سرم را خیلی آرام بالا آوردم. فکر کردم برای بدترین صحنۀ ممکن آماده ام، اما نبودم.

قلبم به درد آمد.

«یی لینگ.» پدرم بود. «باید خونسردی ت رو حفظ کنی و آروم تکون بخوری.»

مادرم سر تکان داد. نور اتاق به قدری کم بود که نمی توانست ببینم چشم هایش

پر از اشک هستند یا نه.

«چه خبر شده؟»

«فکر کردم آقای تروور جزئیات رو بهت گفته.»

«شما...» آب دهانم را قورت دادم، سخت بود اجازه ندهم با مزۀ شیرین زبانم

خفه شوم. کلمات پیشین آقای تروور به ذهنم هجوم آورد.

«شما با لی چی کار کردین؟»

مادرم گفت: «دانش اون بدردت می خورد، یی لینگ. امتحان ورودی داشتی.»

«شما گفتین توی تصادف مرده.»

«اون موقع بچه بودی. نمی تونستم بهت بگم.»

«شما اون رو کشتین.»

چیزی از اعماق تاریکی کلیک صدا داد و نور تیرۀ آبی رنگ آزمایشگاه زیرزمینی را

پر کرد. وقتی دیدم واضح شد، به اتاقکی شیشه ای زل زده بودم، مکعب شکل با

رأس های فلزی و دکمه های چشمک زن روی سطح خارجی اش. داخلش یک

صندلی قرار داشت.

دنیا از نظرم محو می شد و بازمی گشت. حالا داشتم به اتاقک شیشه ای با

چراغ ها و مانیتورهای کمتری نگاه می کردم. تصویر صورت لی درون شیشه نقش

بسته بود، با چشم های خیس و چهره ای که وحشت از آن می بارید. پشت سرش،

پدر و مادرم و آقای تروور. جیغ سطح شیشه را لرزاند و دیوارهای سیمانی صدای

نازک و ملتمسانۀ لی را خفه کرد.

سپس جهان بار دیگر سر و ته شد و درحالیکه به عواطف و خاطرات تکه تکۀ

زندگی ای ربوده شده چنگ می زدم به بدن یی لینگ بازگشتم.

دست هایم را روی سطح شیشه نشاندم تا خودم را از جایم بلند کنم و به پدر و

مادرم خیره شدم. اشک های داغ از گونه هایم پایین می چکید.

«این کار رو به خاطر این می کنین که حاضر نشدم برم هاروارد یا ییل؟»

مادرم جواب داد: «نه. فقط چون ما بهترین ها رو برات می خوایم.»

نجوا کردم. «من می خوام زنده بمونم.»

«چیزی که می خوای و چیزی که بهش نیاز داری معمولا با هم فرق دارن، یی لینگ.

آدم بزرگ هایی که چندتا پیرهن بیشتر از تو پاره کرده ن این رو درک می کنن.»

روی زمین بی رحم و سخت نشستم و زارزار گریه کردم. کار دیگری از دستم برنمی آمد.

آقای تروور از کنارم رد شد، در اتاقک شیشه ای را گشود و به داخل قدم گذاشت.

نجواکنان پرسیدم: «برادرم، خاطرات من رو می گیره؟»

پدرم گفت: «همۀ اطلاعات تو، و لی.»

«من همۀ اطلاعات لی رو ندارم.»

«اون موقع فرآیند انتقال بی نقص نبود.» تروور رأس های فلزی مکعب را از داخل لمس

و وارسی کرد. «یه سری مشکل فنی و گلیچ داشتیم. بعضی ناخالصی ها مثل

عواطف و احساساتی که ممکن بود برای روند مشکل ایجاد کنن حذف شدن. اما الان

پروسه کامله و برادرت بابت اینکه تو رو به عنوان خواهر داشته خوشحال میشه.»

زیرلب گفتم: «ولی اون که نمی دونه. می فهمه؟»

مادرم پاسخ داد: «شاید وقتی بزرگ شد بفهمه.»

تروور به پدر و مادرم اشاره کرد که به او ملحق شوند. سه تایی گوشۀ مکعب

ایستادند و من به آنها خیره ماندم.

«یکمش اکسید شده.» تروور به فلز اشاره کرد. «فکر می کنید توی مسیر انتقال

هورمونی اختلال ایجاد کنه؟»

«نه،» مادرم سرش را به نشانۀ نفی تکان داد. «اونقدری نیست که بتونه تأثیری بذاره.»

دنیا از نظر محو شد و دومرتبه لی بودم. تروور درست پشتم ایستاده بود. مرا

کشان کشان درون اتاقک شیشه ای می برد و من در همان حال لگد می زدم و

جیغ می کشیدم. مرا به زور روی صندلی نشاند و دست و پاهایم را با بندهای

چرمی ضخیم بست. نواری پلاستیکی دور گردنم پیچید و لوله ای پلاستیکی

درون حفره های بینی ام فرو برد.

گفت: «حالا بی حرکت بمون. فقط یه لحظه درد داره.»

از لای اشک های بی صدا تماشا کردم که تروور از اتاقک خارج شد و در را بست.

«آماده ایم.» صدایش از آن طرف شیشه خفه تر به نظر می رسید.

پدر و مادرم سر تکان دادند و نگاهی نثارم کردند.

پدرم به حرف آمد: «این به خاطر دخترمونه. ازت ممنونیم.»

مادرم سمت دستگاهی مستطیل شکل با دکمه های درخشان قدم برداشت و

مجموعه ای از دکمه ها را فشرد.

اتاقک شیشه ای با وزوز دلهره آوری به لرزه درآمد. صدا بلند و بلندتر شد تا جایی

که دیگر قابل تحمل نبود. به خودم پیچیدم و با تمام وجود جیغ زدم، تا حدی که

صدایم با صدای ماشین آلات برابری می کرد. استخوان هایم زیر پوستم مرتعش شدند

و حس می کردم چشم هایم هر لحظه ممکن است در حدقه هایشان بترکند.

همانطور که مغزم در جمجمه ام به خودش می پیچید، خودم را درحالی یافتم که

با آخرین توانی که در بدنم دارم به دو خاطرۀ می چسبم، مثل دو همدم قدیمی

در پس زمینۀ ذهنم.

قبلا هم گفتم، لی از جمله افراد انگشت شمار دنیا بود که می توانست همزمان

مهربان و باهوش باشد.

اولین خاطره، خاطرۀ من و او با هم بود که داشتیم موقع چای و کلوچه خوردن به

تکالیف دانش آموزی که روزهای شنبه به او تعلیم می داد می خندیدیم.

دومی مجموعه ای چهاررقمی از اعداد بود. اگر کی بورد زیر دست هایم مادرم

مثل هر کی بورد عادی دیگری شماره گذاری شده باشد و دکمۀ آخر را به منظور

تأیید استفاده کنند، کدی که مادرم تایپ کرد این بود: 7-1-6-0.

0-6-1-7 برای هفدهم ماه جون، تولد دختر عزیزتر از جانش.

جهان چشمک زد. دوباره یی لینگ بودم، که توی خودش جمع شده و کنار اتاقک

شیشه ای رها شده بود. پدر و مادرم و آقای تروور هنوز درون مکعب حرف می زدند.

خودم را بلند کردم و درحالیکه با سرگیجه ام می جنگیدم، بدنم را روی در انداختم

و با صدای بلندی بستمش. انگشت هایم روی کی بورد لرزیدند. دکمه های

پلاستیکی ابتدا مثل ژله نرم و سپس همچون نوک سوزن تیز به نظر می رسید.

حتی اگر اتفاق دیگری داشت داخل اتاقک می افتاد، دیگر نمی توانستم چیزی بشنوم.

دیدم تار شد تا جایی که تمرکزم تنها روی دکمه ها ماند.

0-6-1-7. تأیید.

وزوز خفیفی در هوا پیچید. زمین خوردم، عق زدم و منتظر ماندم تا دست های جدیدی

شانه هایم را بچسبند و مرا درون اتاقک بیندازند تا جیغ هایم را خفه کنند.

هیچ کس نیامد.

وقتی دیدم واضح شد، آرام سرم را بلند کردم تا به مکعب خیره شوم. کف زمین

سیمانی و سرد، با دست های درازشده و دهان های باز، سه آدم خشک شده

افتاده بودند. گودال عمیق و لجن مانندی زیر بدن هایشان پدید آمد.

ساعت ها به تماشا نشستم. کم کم هوش و حواسم تا جایی برگشت که بتوانم

ببینم پوستشان درحال پایین ریختن است. چاک های بی رحم روی گونه ها و زیر

چشم هایشان دهان باز کرده بود.

محتویات گودال بیشتر از حفره های بینی شان بیرون می ریخت. تکه های جامد

درون مادۀ آبکی نسبتا سرخ رنگ موجب می شد فکر کنم چیزی بیشتر از خون است.

در ابتدا صورتی و خاکستری بود، در نهایت قرمز و چسبناک.

با ترس و لرز برخاستم و کد را مجدد وارد کردم.

صفحه ای که تا به حال حتی متوجهش نشده بودم روشن شد.

اتمام؟

تأیید را فشار دادم.

صداها قطع شد.

در آخر، حق با پدر و مادرم بود. آدم بزرگ هایی که چندتا پیرهن بیشتر پاره کرده اند

بیشتر از بچه های نابالغ سرشان می شود.

وقتی خوب به موضوع فکر کردم، متوجه شدم که خانواده بیش از هر چیز دیگری

اهمیت دارد؛ و یکی از مهم ترین وظیفه های مادر و پدر این است که مطمئن شوند

فرزندشان بهترین زندگی ممکن را تجربه خواهد کرد. در این مسیر، همیشه باید

آمادۀ فداکاری بود. لازم است از چیزهایی بگذری که غیرقابل تصورند.

با این حال عشق به فرزند هرگز از بین نمی رود.

حال همۀ این ها را می دانم، چرا که آگاهی سه آدم بزرگ ماهر و نابغه به ذهنم

اضافه شده است.

خوردمشان. مادرم کار خوبی می کرد که طعم قطعات مغز لی را با ادویه جات تند

و فلفل چیلی می پوشاند، چون وقتی آنها را از روی زمین برمی داری و می خوری

اشتهایت کور می شود. در هر صورت، شروع به خوردن که کردم دیگر نتوانستم

جلوی خودم را بگیرم. می توانستم حس کنم که هر ذره اش چگونه مغزم را

تغذیه می کند و مثل هلیوم درون بادکنک، داخل سرم ذخیره می شود.

حتی با اطلاعات سه، چهار نفر، هنوز هم عقلم نمی رسد سردربیاورم چرا این

کار را کردم. شاید تأثیر ماده ای که همکاران آقای تروور به من تزریق کرده بودند

هنوز از بین نرفته بود، یا شاید ترس و وحشت توانایی مغزم برای تصمیم گیری

عاقلانه را از کار انداخته بود، همانطور که تندی سس مالا حسگرهای زبان را از

کار می اندازد.

قابل باورترین فرضیه برای من، اما، این است که فقط کنجکاو بودم. می دانید،

کنجکاوی در تاریخچۀ دستاوردهای بشر نقش بسزایی داشته. تنها زمانی می توانید

به کشف برسید که به قدر کافی شجاع باشید، سؤال بپرسید و خطر کنید.

کنجکاوی کوک آدم هاست، چیزی است که باعث می شود احساس زنده بودن کنیم

و همچنین چیزی است که هرازچندگاهی ما را به کشتن می دهد، برای مثال

پدر و مادرم و آقای تروور را در نظر بگیرید. آنها نماد ماجراجویی عظیم انسان برای

کشف و درک دانش اند. قدم های کوچکشان می توانست ما را در این کهکشان وسیع

ذره ای پیش ببرد بلکه امکانات بی نهایت آن را بهتر بشناسیم.

اگر اجازه می دادم تقلاهای تمام عمرشان بر باد برود و بی دلیل مرده باشند،

به بزرگتر از خودم بی احترامی کرده بودم. قصد دارم راهشان را ادامه دهم.

💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 دوشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۲ - 16:1

ترسیدی؟~

👻داستان کوتاه👻

«برات یه چالش دارم.» روی صندلی کنار من نشست و بدون اینکه حتی

خودش را معرفی کند سر صحبت را باز کرد. «باهام شرط می بندی؟» از

گوشۀ چشم نگاهی به من انداخت، برق شیطنت آمیزی پشت ساختار

کشیدۀ صورتش پنهان بود که در سطح چشم هایش پدیدار می شد.

زیرلب گفتم: «اهل شرط بندی نیستم.» روی صندلی کمی تکان خوردم

تا از غریبه فاصله بگیرم. زبان بدنم را نادیده گرفت.

اصرار کرد: «اوه، بی خیال. بردنش راحته. فقط می خوام ببینم می تونم

بترسونمت یا نه.»

«فکر نکنم...»

«ببین، فقط می خوام با هم حرف بزنیم، باشه؟ اگه تونستم بترسونمت،

من می برم. و باهام میای بیرون. اگه هم که نه... خب... می تونی شرط

خودت رو بذاری.» بهم چشمک زد. اخمی تحویلش دادم؛ دلم می خواست

این غریبۀ مزاحم را در بازی خودش شکست دهم تا درس عبرتی بگیرد.

«ترسوندن من کار راحتی نیست.»

«البته که نه.» خندید، نگاهی به مردم اطرافمان داخل کافه انداخت که

به نظر... خیلی از ما دور بودند. «برای همینه که تو رو انتخاب کردم.

وگرنه مثل آب خوردن بود...»

«فقط چیزی رو که می خوای بگی بگو.»

«یه راست سر اصل مطلب. خوشم اومد.» کمی از فنجان قهوه اش نوشید.

قبل از اینکه دوباره به حرف بیاید سر تا پایم را برانداز کرد. «تو از اون دسته

آدم هایی به نظر نمی رسی که از چیزهای فراطبیعی بترسن. نه، برای تو

حقیقت ها مهم ان. حقایق سرد. وحشت های تجربه شده.»

شانه بالا انداختم، اجازه ندادم چیزی از چهره ام بخواند. لبخندش بزرگ تر شد.

«خب حالا چطور قراره همدیگه رو بترسونیم؟»

«ساده ست. عمیق ترین و موی تن سیخ کن ترین رازهامون رو به هم

می گیم. اگه راز تو ترسناک تر از مال من بود برنده ای.»

انقباض بدنم به وضوح از بین رفت. آسان بود.

درحالیکه هالۀ اعتماد به نفس اطرافش موج می زد، گفت: «اول تو.»

معلوم بود بارها این کار را انجام داده و مطمئن است این بار هم پیروزی

نصیبش خواهد شد.

در کمال خونسردی شانه بالا انداختم. درست مثل او، من هم نقش بازی

می کردم. برای تماشاگرانی که کسی جز ما دوتا نمی توانست ببیند.

«من روح آدم ها رو می خورم.»

چشم هایش گشاد شد. چه عالی.

«بعضی ها ترد و خوشمزه ن.»

دستی در هوا تکان دادم و کافۀ اطرافمان با تاریکی محض جایگزین شد.

تنها جیغ مشتری ها به گوش می رسید که در خلأ بی نهایت فرو می رفتند.

«بعضی ها شور و بدمزه.»

حالا بدنش داشت می لرزید و تندتند پلک می زد. به من نزدیک تر شد،

ولی می توانستم ببینم چقدر با خودش کلنجار می رود که مقاومت کند.

اما جاذبۀ من لجبازتر از این حرف ها بود و تا وقتی گرسنگی ام رفع

نمی شد پایان نمی یافت.

لب هایم را لیسیدم. خوشم می آید وقتی قربانی هایم دست و پایشان را

گم می کنند.

دندان هایم را نشانش دادم و به سان گرگ ها نیشخند زدم.

«حالا راز تو چیه؟»

برچسب‌ها: داستان کوتاه
💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۲ - 23:5

قبل از اینکه من رو به فرزندخوندگی بگیرید، یه چیزی هست که باید بهتون بگم.

💌داستان تک پارتی~با چاشنی دلهره^0^💌

خانم جونز عزیز،

قبل از اینکه فرایند لازم را برای به فرزندخواندگی قبول کردن من به اتمام برسانید،

باید از برادرم برایتان بگویم.

مطمئن نیستم کشیش نیک و راهبه ها چقدر راجع به اتفاقات عجیب این شهر با شما

حرف زده اند، یا از مرگ کشیش روم در تابستان سال 2009 چقدر اطلاع دارید.

شاید شنیده باشید که خانواده ام مرا رها کرده اند و اطلاعاتی از پدر و مادر خونی ام

در دسترس نیست. اشتباه می کنند. باید قبل از اینکه مرا به خانه تان راه دهید

حقیقت را بدانید.

وقتی من هفت ساله بودم و ویکتور پنج سال داشت، حین بازی داخل حیاط

موش صحرایی کوچکی پیدا کردیم. روی پاهای کوچکش می جنبید و از لای علف ها

طرفمان می آمد. من بلافاصله مجذوب آن جوندۀ ریز شدم و با امیدی کمرنگ به اینکه

بتوانم موهای نرم و قهوه ای اش را نوازش کنم، دست هایم را دراز کردم. ویکتور

به موش خیره ماند و تماشا کرد که چطور نزدیک و نزدیک تر شد و در نهایت روی

انگشت هایم قدم گذاشت.

«ببین!» هیجان کودکانه ام باعث می شد بریده بریده نفس بکشم. «فکر کنم این

آقا کوچولو می خواد باهام دوست بشه!»

ویکتور گفت: «ماده ست.»

برادرم در همان پنج سالگی به طرز عجیبی باهوش بود و با لحن و کلمات آدم بزرگ ها

صحبت می کرد. در زمینه هایی مثل زیست، علوم اعصاب و انسان شناسی کتاب

می خواند، چیزهایی که من حتی نمی توانستم درباره شان فکر کنم. هر از گاهی

طیف متنوعی از واقعیت ها و نظرات دانشمندان را برایم شرح می داد، چون حتی

با اینکه برای من مفهومی نداشتند سرگرمش می کردند. پدر و مادرمان اوایل

همان سال او را بردند به دبیرستان اش بورن که برنامه ای برای ثبت نام کودکان

با استعدادهای خاص راه انداخته بود. اما دو روز بیشتر طول نکشید که اخراج شود،

چون ظاهرا سعی کرده بود چشم یکی از هم کلاسی هایش را با چنگال دربیاورد.

موش صحرایی را با جفت دست نگه داشتم و چرخیدم تا ویکتور بتواند این اعجوبۀ

طبیعت را از نزدیک ببیند. چشم های تیره اش از نوک سبیل ها تا انتهای دمش را

از نظر گذراند. موش به طرز غیرقابل باوری بی حرکت مانده بود؛ فقط ضربان قلب

گرمش را کف دستم حس می کردم.

ویکتور دستش را آرام بالا آورد و انگشت شست و اشاره اش را دور گردن موش فشرد،

بعد با دست دیگرش دم بلند و کرک دار موش را گرفت و کشید.

تکانی ناگهانی لای انگشت هایم حس کردم. آنگاه، ضربان قلب متوقف شد.

به ویکتور زل زدم. موش صحرایی مرده را که گردنش با زاویۀ عجیبی خم شده بود

از دمش بلند کرد.

زیرلب گفت: «نه، اشتباه کردم. نره.»

دست هایم می لرزید. کف دست هایم که تا چند لحظه پیش جسمی زنده را نگه

داشته بود و نفس هایش پوستم را گرم نگه می داشت، الان تنها نسیم خنک

بعدازظهر پاییزی را حس می کرد.

«ویکتور، چرا...»

بغض گلویم را فشرد و اشک در چشم هایم جمع شد.

برادرم در کمال خونسردی توضیح داد: «می خوام ببینمش توش چه شکلیه.»

دستی داخل جیبش فرو برد و قیچی ایمن و کوچکی را که برای خمیربازی بچه ها

به کار می رفت بیرون آورد.

زمزمه کنان غر زد: «این بدرد نمی خوره. حیف شد. امیدوار بودم کافی باشه.»

دیگر داشتم به وضوح گریه می کردم. برادرم نگاه غیرعادی تحویلم داد. در طی زمان

متوجه شدم حسی که آن لحظه نتوانستم در چشم هایش بخوانم ترحم بود،

نزدیک ترین چیز به همدردی که در وجودش یافت می شد.

«می خوام چاقویی رو که مامان برای ماهی پوست کندن استفاده می کنه برام بدزدی.»

دستی روی شانه ام گذاشت. «اگه صندلی میز ناهارخوری رو بکشی زیر قفسه

و روش وایسی، قدت به کشوها می رسه.»

طوری که انگار خودش نمی دانست، گریه کنان به او گفتم: «تو اون رو کشتی.»

ویکتور لبخند زد. با چشم ها و دندان هایش. و ترسی عمیق در جانم انداخت.

وحشتی که تا سال ها بعد از بین نرفت.

ویکتور پلید بود. هیچ شکی در این باره وجود نداشت. شش ساله که شد،

گنجشکی را داخل جعبه ای گیر انداخت و بال هایش را کند. وقتی هفت ساله بود،

توله سگ همسایه را دزدید، هنگامی که پدر و مادرمان خانه نبودند توی فریزر چپاند و

مرا مجبور کرد کمکش کنم بدن منجمدشده اش را تکه تکه کرده و قطعاتش را دفن

کند. روز تولد هشت سالگی اش، جسد دیو تامسون، پسربچۀ تپلی و دوسالۀ

آن طرف خیابان، با لب های آبی و پوست کبود داخل حیاط پشتی خانه شان کشف

شد. خانوادۀ تامسون دوربین ها را چک کردند و ویدیوی ضبط شدۀ روز را دیدند

که در آن آقای ابورت، صاحب پمپ بنزین شهر، دیو را به داخل آب سرد استخر

هل می دهد. آقای ابورت حکم اعدام گرفت و مأمورهای پلیس او را درحالیکه جیغ

می کشید و دست و پا می زد با خود بردند.

من می دانستم او بی گناه است.

ویکتور که کنار تختم ایستاده بود نجوا کرد: «چه هیجانی.» به خودم لرزیدم چون

مطمئن بودم در را پشت سرم قفل کرده ام.

سرم را به بالشتم فشردم و گفتم: «از اتاقم برو بیرون.»

«بوی کلر و رز چینی.» پچ پچ هایش را درست دم گوشم می شنیدم. «خانوادۀ

تامسون دیگه هرگز مثل قبل نمیشه. می دونستی این دوتا تأثیرگذارترین بوها

برای یادآوری واضح خاطرات ان؟»

«مشکلت چیه؟»

«هیچی. همه چیز یه زمانی می میره. فقط آدم هان که یه جورایی هنوز باهاش

کنار نیومده ن.»

پتوپیچ شده غلت زدم تا با چشم های اشک آلود به او چشم غره بروم. چشم هایش

دو گوی کاملا سیاه بود که انگار اگر زیاد بهشان خیره می شدی، به طرز دلهره آوری

هیپنوتیزمت می کرد. دندان هایش بین لب های نازکش می درخشید. این چهرۀ واقعی

برادرم بود، چهره ای که فقط به من نشان می داد چون می دانست برای اینکه

به پدر و مادرمان بگویم زیادی ترسو هستم.

تماشا کردم که پوست پیشانی و گونه هایش چگونه تکان می خورد. کک و مک

قهوه ای رنگ روی بینی و چانه اش درشت و سرآویخته بودند.

«اون موش رو یادت میاد؟» صدایش تقلید بی نقصی از صدای آقای ابورت بود.

«موش ها از جمله جانورهایی هستن که بیشتر نوزادهاشون حتی قبل از اینکه

به بلوغ برسن می میرن. یه مکانیزم مربوط به سیر تکامله. دیو تامسون با ستون فقرات

کج به دنیا اومد. من به جهان آدم ها خدمت کردم.»

غرولند کردم. «خفه شو.»

«وقتی توی یه کندو همزمان سر و کلۀ دوتا زنبور ملکه پیدا بشه، به طور غریزی

تا سر حد مرگ با هم می جنگن تا معلوم بشه کدومشون قوی تره و برای رهبری کندو

مناسبه. کارگرها مرگ ملکۀ ضعیف تر رو تماشا می کنن و به خدمت رهبر جدیدشون

درمیان. توی طبیعت هیچ ضعفی نیست، هیچ احساسی وجود نداره.»

«خواهش می کنم.» التماسش کردم. «خواهش می کنم، فقط تنهام بذار.»

ویکتور لبخند زد. چهره اش به صورت همان پسربچۀ هشت ساله تبدیل شد.

«یه روز...» از جایش برخاست تا برود. چراغ ها چشمک زدند و خاموش شدند.

تاریکی محض بر اتاقم سایه انداخت. «یه روز، تو هم می فهمی. شب بخیر، آبجی.

دوستت دارم.»

آن واژه ها باعث شد به خودم بلرزم.

نه سالش بود که مامان را به قتل رساند.

مادرمان کم و بیش زن سر به هوایی بود. هربار از مدرسه برمی گشتیم، برایمان

ساندویچ کره و مربا درست می کرد و با یک لیوان قهوه توی دستش پشت میز پذیرایی

می نشست. یک هفته پیش از آنکه بمیرد، ویکتور تصمیم گرفت خودش را به غذا خوردن

داخل اتاق پذیرایی عادت دهد و روی صندلی کنار مادرمان نشست. ویکتور صبر می کرد

تا مامان نصف قهوه اش را بخورد، بعد می ایستاد و چیزی دم گوشش زمزمه می کرد.

مادرمان هرگز واکنشی نشان نمی داد، طوری که انگار حتی متوجه حرکت عجیب

پسرش نبود، و ویکتور با چهره ای خرسند سر جایش می نشست.

مامان داخل حمام یک شیشه پر از قرص آرام بخش خورده بود. نامۀ خودکشی اش

کاملا ناخوانا و با خونی نوشته شده بود که از انگشت کوچک و قطع شدۀ دست

راستش می چکید.

پس از آن پدرمان هم عوض شد. شب ها دیر به خانه برمی گشت و درحالیکه

ویکتور لبخندزنان تماشا می کرد مرا کتک می زد. سایۀ برادرم روی دیوار انگار

داشت می رقصید.

وقتی نیمه شب با بدن رنجور و کبودی هایی که سزاوارشان نبودم توی اتاقم گریه

می کردم، ویکتور از شکاف لای در به داخل خزید و کنار تختم نجوا کرد: «مطمئنم

پدر بهت افتخار می کنه.»

با چهره ای بهت زده به او خیره ماندم. لذتی شوم در چشم های برادرم جرقه زد.

«هنوز یادت نمیاد، مگه نه؟ پدر واقعی مون رو می گم.»

«راجع به چی حرف می زنی؟»

گفت: «ذهنت ضعیفه. شاید بهتر باشه تو رو هم بکشم، همونطوری که بچۀ

تامسون ها رو کشتم.»

از دیدن ناراحتی و عذابم کیف می کرد. منتظر ماندم تا توضیحی برای حرفش

ارائه بدهد، ولی نداد.

«شب بخیر. فردا صبح می بینمت.»

مطمئن نیستم درست از چه زمانی این جرئت را در خودم یافتم که درخواست کمک

کنم. شاید دیگر طاقت این را نداشتم که ببینم برادرم به آدم های بی گناه آسیب

می زند. شاید هم به خاطر این بود که برای اولین بار، من هم داشتم آسیب می دیدم.

پدرمان روز به روز عصبانی تر می شد، و ضربه هایش بی رحمانه تر. عادت کرده بودم

به دلایل مختلف روی بدنم خون ببینم.

از فوت مادرم به بعد دیگر به کلیسا نمی رفتیم، و من از همان اول هم دل خوشی

از کلیساها نداشتم. اما ایدۀ بهتری به ذهنم نرسید. تقریبا دو هفته درد دل - و

گریه و التماس - به خرج دادم تا کشیش روم حاضر شود عصر روز شنبه به خانه مان

بیاید و حتی آن موقع هم مطمئن بودم تنها دلیل آمدنش این است که می خواهد

دست از سر کچلش بردارم.

بله، کشیش روم درحال حاضر در قید حیات نیست. اگر از کشیش نیک بپرسید

می گوید طی یک حادثه از دنیا رفته. دروغ می گوید.

درحالیکه او را به سوی اتاق پذیرایی آغشته به بوی الکل راهنمایی می کردم،

کشیش روم پرسید: «مادرت کجاست؟»

گفتم: «مرده. برادرم اون رو کشت.»

به نظر نمی رسید از جوابم خوشش آمده باشد.

«و پدرت؟»

«تا نیمه شب بیرونه و فقط وقتی میاد خونه که هوس کنه من رو بزنه.»

دیگر چیزی نگفت و اجازه داد او را از پله های فرش شده، تا اتاق برادرم بالا ببرم.

وقتی در را گشودم، ویکتور را درحالی یافتم که پشت میزش نشسته بود و همزمان

با خواندن کتابی راجع به آناتومی انسان، با یک چاقوی پروانه ای بازی می کرد.

سرش را بالا آورد تا ابتدا به من و سپس به کشیش روم نگاه کند. چشم هایش

ریز شد.

«این دیگه چیه؟»

امیدوار بودم مجبور نباشم بیشتر از این به کشیش روم توضیح بدهم. خوشبختانه،

لازم نبود. بعد از چند ثانیه سکوت، برادرم از پشت میز بلند شد، سایه ها دورش

به چرخش درآمدند. گوشۀ لب هایش بالا کشیده شد و نیشخندی زد که به طرز

غیرممکنی گشاد بود. دندان هایش مثل تیغۀ چاقو برق می زد.

زیرلب گفت: «چه رقت انگیز.» صدایش طوری منعکس می شد که انگار از

کیلومترها آن طرف تر به گوش می رسد. «خواهر خودم، سعی داره بهم خیانت کنه.»

دستش را بالا برد، و در یک چشم برهم زدن، تاریکی خفه کننده ای اتاق را در خود

بلعید. حس خلأ، سرما و چیز دیگری داشت. همانطور که خشک آنجا ایستاده بودم،

نگاه میلیون ها جفت چشم را روی خودم حس کردم که از اعماق سیاهی مرا

می دیدند و قهقهه می زدند.

سرد بود، ولی نه تا حدی که مرا اذیت کند.

چرا با من می جنگی؟ صدای برادرم درون ذهنم نجوایی بیش نبود. بیدار شو، خواهر.

من و تو یکی هستیم.

در آغوش منجمدکنندۀ تاریکی، یک جفت دست گرم را احساس کردم که شانه هایم را

گرفت و مرا عقب کشید. صدای کشیش روم را شنیدم که عاجزانه دعا می خواند،

اول به انگلیسی و بعد به لاتین؛ و سپس واژه هایش ناگهان متوقف شد و گلویش را

چسبید. ویکتور در سرهای جفتمان خندید.

تشر زد: احمق. قدمت من برمی گرده به قبل از افکار انسانی و چیزهایی که شما

می پرستین.

کشیش روم داشت می مرد. می توانستم صدای ضربان های منقطعش را بشنوم

و تقریبا ببینم که دست های ویکتور چگونه دور گلویش قفل می شود.

با آخرین نفسی که داشت، کشیش روم زنجیره ای از کلمات را به زبانی باستانی

و ازیادرفته نجوا کرد.

تاریکی اطرافم چرخید و به همان سرعتی که پدید آمده بود محو شد. ویکتور مثل حیوانی

زخمی نعره کشید. دیدم برگشت و بدن برادرم را روی زمین، جلوی پاهایم دیدم که

به خودش می پیچید. دست و پاهایش تغییر شکل داد و وحشیانه به طرفمان

هجوم آورد.

کشیش روم قدمی عقب رفت و مرا همراه خودش کشید. چهرۀ مهربانش از شدت

حیرت شل و بی حس شده بود. یقۀ لباس و صلیب دور گردنش را کنار زده بود،

و در عوض نشان یشمی باستانی را در دست می فشرد.

درحالیکه بدنش می لرزید، به سخن گفتن در آن زبان دیرینه ای که من نمی شناختم

ادامه داد. ویکتور دوباره جیغ زد. از چهرۀ درهم رفته اش دود بلند شد. چشم های

بزرگ و سراسر سیاهش را به من دوخته بود.

تخته های چوبی زمین زیر بدنش از هم باز شدند، ولی گودال به وجود آمده به طبقۀ

اول خانه مان راه نداشت. پنجه های ریز و مشکی رنگ از اعماق پوچی بیرون خزیدند

و ویکتور را گرفتند. برادرم تقلا کرد بجنگد، ولی به تعداد پنجه ها افزوده شد و به تدریج

او را به داخل سوراخ روی زمین پایین بردند.

کوهی از دود غلیظ، جوری از گودال بلند می شد که انگار نفس می کشد. رایحه ای

کهنه و سرد اتاق را پر کرد.

در همان لحظه، حس کردم سراسر بدنم به گزگز افتاده است. از سرم گرفته تا

نوک انگشت های دست و پاهایم.

می دونستی این دوتا تأثیرگذارترین بوها برای یادآوری واضح خاطرات ان؟

بوی گودال را به خاطر آوردم. خانه بود.

چهرۀ برادرم را به یاد آوردم که همزمان با هم از محیط تاریک زیر جهان انسان ها

برمی خاستیم. واژه های پدرم در سرم تداعی شد. پدر واقعی مان.

«برید، فرزندان من.»

خلأ منجمدکننده ای را که وقتی سطح را می شکافتم و از شکم مادر آدمیزادم

بیرون می خزیدم به خاطر آوردم. انسانیت او مرا در آغوش گرفت، و شروع کردم

به نفس کشیدن.

همۀ این ها در یک لحظه به ذهنم هجوم آورد.

ویکتور دست پیچ و تاب خورده اش را از شکاف روی زمین بیرون آورد و التماسم کرد

که کمکش کنم. دوباره، و دوباره، و دوباره. من از جایم جنب نخوردم.

آنگاه پنجه های کوچک به صورتش چنگ انداختند و او به داخل سیاهی سقوط کرد.

شکاف روی زمین لرزید و طوری بسته شد که انگار هرگز آنجا نبوده است.

کشیش روم رو به من چرخید، وحشت و ناباوری از نگاهش می ریخت. طولی

نمی کشید که عقل و منطقش سر جایش برمی گشت و به من مشکوک می شد.

چاقوی پروانه ای برادرم را که از دستش افتاده بود برداشتم. دسته اش به سردی

یخ بود و حس خوبی به انگشت هایم می داد. برای اولین بار، ویکتور را درک کردم.

مطمئن نیستم چرا حتی وقتی حقیقت را دیدم حاضر نشدم به برادرم کمک کنم.

شاید چون حرفش را دربارۀ دو زنبور ملکه ای که همزمان سر و کله شان پیدا می شود

خوب یادم بود. فقط یکی از ما می توانست کندو را رهبری کند.

اگر این مسئله حقیقت داشت، ویکتور خودش یک احمق به تمام عیار بود چون در برابر

من چیزی به نام ترحم می شناخت.

آن شب، مردی را که تمام عمرم بابا صدا زده بودم به جرم قتل کشیش روم به زندان

انداختند. آنقدر نوشیدنی خورده بود که نتواند به درستی از خودش دفاع کند. روز بعد،

تصویر من و ویکتور به عنوان کودکان گم شده در روزنامه ها چاپ شد. خانه مان

ماه ها متروکه ماند و پوسید تا اینکه عاقبت فروخته شد.

مدت ها طول کشید تا یاد بگیرم چطور مانند ویکتور قیافه ام را تغییر بدهم، ولی

موفق شدم تا آن موقع خودم را از چشم همسایه ها پنهان کنم. بعد در جلد یک

دختربچۀ بیچاره و بی سرپناه به کلیسا رفتم و خودم را زیر بال و پر کشیش نیک

جا دادم.

خانم جونز عزیز،

خوشحالم که پدرم شما را فرستاده است. حتما شکست برادرم را دیده و متوجه شده

که او کمکی نیست که من در این دنیا لازم داشته باشم. همچنین خوشحالم که

به این سرعت اینجا آمده اید. چون همسر کشیش نیک دارد بچه دار می شود و

بیزارم از اینکه در خانه ای کنار راهبه ها زندگی کنم که در آن یک برادر کوچک تر دیگر

به من تحمیل شود.

برادرم دوست داشت از واقعیت ها و نظرات اندیشمندان بگوید و از وقتی که او را بردند،

تصمیم گرفتم تحقیقاتی انجام دهم تا دانشی را که باقی گذاشته هدر ندهم.

برای مثال، متوجه شدم که جونز یکی از معروف ترین فامیلی های انگلستان

است و پنجمین نام خانوادگی رایج در ایالات متحده. مناطقی وجود دارد که از هر

صد نفر، فامیلی پنج نفرشان جونز است.

در این زمینه، انتخاب نام خانوادگی انسانی تان را تحسین می کنم، هرچند به طرز

دردناکی دور از یک ذهن خلاق است. وقتی مرا به فرزندی گرفتید و نقاب چهره های

جدیدی را به صورت زدیم، به گمانم بد نباشد نام خانوادگی جونز را حفظ کنیم.

وقتی دست مرا گرفتید و از کلیسا بیرون بردید، لطفا این نامه را روی میز کشیش

نیک بگذارید. دست خطم را می شناسد و خودش خواهد فهمید که این نامه را

من نوشته ام. بعد منطقه را به دنبال خانم جونز و دختر کوچکی جست و جو می کنند

تا از ما سؤال بپرسند. شاید حتی با پلیس تماس بگیرند. خوش می گذرد.

تا وقتی بزرگ شوم و دنیا را در دست هایم بگیرم، شما را مامان صدا می زنم.

بی صبرانه منتظرم تا به خانه تان بیایم.

برچسب‌ها: داستان تک پارتی
💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۲ - 22:38

برای شما هم سؤاله که چرا عجیب الخلقه های سیرک واندالوست دیگه به شهر ما نمیان؟

🎪داستان تک پارتی~آغشته به خون^--^🎪

این داستانِ آلوده شدن دست های من به خون استلاست.

استلا و لونا دوقلوهای سیرک عجیب الخلقه های واندالوست بودند. یادم می آید

تصویر جذابشان روی پوسترهای تبلیغاتی چطور توجه مردم را جلب می کرد: هر دو

پیراهنی درخشان از جنس حریر نازک و به رنگ سرمه ای آسمان نیمه شب به تن

داشتند، با دستکش های سیاه و سنجاق های طلایی لای موهایشان، به هم

تکیه داده بودند و نگاهشان رو به آسمان بود. توی عکس زیبا به نظر می رسیدند

اما در واقعیت زیباتر بودند؛ دلربا و ظریف اندام مثل رقصنده های بالرینی که داخل

جعبه های موسیقی می گذارند. هربار وقتی مشغول آماده شدن برای اجرا بودیم،

متوجه می شدم نگاهم به آنها دوخته شده.

اوه، من؟ اسمم لئون است. مثل همۀ عجیب الخلقه های واندالوست، نام خانوادگی

ندارم. من فیل گردان نمایش هستم. یعنی به بارب، فیل بزرگ و دوازده ساله مان،

غذا می دهم و هر شب واگنش را تمیز می کنم. رئیس سیرک شلاقی بهم داد

تا بتوانم تربیتش کنم، ولی بارب زیادی بانمک و مهربان است و دلم نمی آید

مجبورش کنم کاری را که دوست ندارد انجام دهد. فقط زمانی شیطنت می کند

و گرد و خاک روی صورتم می پاشد که دلش نخواهد برای پنجمین بار در آن روز

نمایش با توپ را تمرین کند. در چنین مواقعی، عطسه می کنم و می خندم و

دستم را روی خرطومش می گذارم. بعد او اجازه می دهد یکبار دیگر واژه های

نمایش را فریاد بزنم. وقتی کارمان تمام می شود، او را به داخل واگنش برمی گردانم،

واگنی قفس مانند با میله های چوبی که اگر بخواهد می تواند به سادگی آن را

درهم بشکند. اما این کار را نمی کند چون خیلی مهربان است.

فیل گردان بودن یعنی همیشه سیاه و سراپا غرق خاکم. همیشه، تا شب نمایش

که رئیس سیرک بهم می گوید خودم را تمیز کنم و آماده باشم. آن وقت کت و شلوار

سرخم را تن می کنم که آستین های پف دارش باعث می شود بازوهایم کمتر لاغر

و استخوانی به نظر برسند، و در چادر رئیس سیرک منتظر می مانم تا با نوک ناخن

انگشتانش آرایشم کند. هر وقت زیرلب آوازی زمزمه کند، لبخندی تحویلم بدهد و بگوید

آماده ام، می روم تا بارب را، که درست مثل من قرمز و طلایی پوشیده، بیاورم.

زیر سیلاب چراغ های روشن صحنه، طوری به نظر می رسد که انگار هیچ یک از

تماشاچیان چهره ندارند. همه درست مثل دفعه های پیش دست می زنند و تشویق

می کنند، ولی فکر نکنم هیچ کدامشان متوجه باشند که چه حس تنهایی دردناکی

این بالا به آدم دست می دهد. اینجاست که می فهمم از دار دنیا چیزی ندارم جز بارب،

فیل قشنگم که نمایش توپ را به بهترین حالت ممکن اجرا می کند، و بچه های سیرک.

بِنی، که آتش را می بلعد و به شکل مه غلیظ و سبزرنگ بیرون می دهد. اَستِر،

که نوک تیغۀ خنجرهای غول آسا و فولادین راه می رود، بدون اینکه قطره ای خون بریزد.

فِیبل، که خیلی آرام و به تدریج زانوهایش را به عقب خم می کند و دست هایش را

به هم گره می زند؛ فشرده و فشرده تر تا حدی که درون جعبه ای شیشه ای به اندازۀ

کلۀ من جا بگیرد.

دلقک ها هم هستند، به گمانم. اما زیاد مهم نیستند. چند روز پیش استر دست

یکی شان را برید، چیزی جز پشمک و تکه پارچه های رنگارنگ بیرون نریخت. این تجربه،

شک ما را به یقین تبدیل کرد: دلقک های سیرک انسان نبودند.

اجرای موردعلاقه ام، البته، نمایش تلپاتی دوقلوها بود. رئیس سیرک اینطور

معرفی شان می کرد: و اجرای بعدی، دوقلوهای سحرآمیز و اسرارآمیزی که نوعی

رابطۀ خاص تلپاتی بینشون برقراره. بچه هایی که توسط الهۀ شب به ما هدیه

داده شدن، استلا و لونا! بعد تماشاچیان دست می زدند و دوقلوها با لباس های آبی

پرزرق و برقشان به دو طرف مقابل صحنه قدم می گذاشتند. لونا محتاطانه چشم بندی

دور سرش می بست؛ رئیس سیرک دسته ای کارت را بر می زد و یکی از آدم های

بی چهرۀ جمعیت را برمی گزید تا یک کارت انتخاب کند. کارت انتخاب شده را به استلا

نشان می دادند، سپس او چشم هایش را می بست و دست هایش را محکم

پشت سرش گره می کرد.

به اینجای کار که می رسید مجبور بودم نگاهم را بدزدم، چون بعضی وقت ها لونا

می لرزید یا صداهای ریز خفه شده ای درمی آورد که تقریبا باعث می شد تماشاچیان

فکر کنند دارد درد می کشد. شانه هایش منقبض می شد، لبش را گاز می گرفت

و بعد از یکی دو دقیقه، بالاخره آرام می گرفت.

آن وقت بلند می گفت: «آبی.» یا هر رنگ دیگری که داوطلب تماشاچی انتخاب

کرده بود. و پس از مکثی کوتاه، توصیف بی نقصی از ظاهر داوطلب ارائه می داد؛

از طرح سنجاق یقه اش گرفته تا این حقیقت که امروز موهایش را شانه نزده و ژولیده

به نظر می رسد. طوری دقیق توصیف می کرد که انگار با چشم های بسته همه چیز را

به وضوح می بیند.

تماشاچیان هر دفعه به وجد می آمدند. رئیس سیرک همیشه سر به سرشان

می گذاشت، می پرسید آیا دلشان می خواهد از حقۀ پشت این کار سر در بیاورند؟

البته، هیچ وقت قرار نبود بویی ببرند.

نمایش که به پایان می رسید، معمولا پرسه زنان دنبال استلا و لونا می گشتم.

بنی گفت: «دیدم که رفتن سمت چادر خواب.»

استر سر تکان داد. «باید خیلی خسته شده باشن. ولی مگه تو نباید به بارب

غذا بدی؟»

پاسخ دادم: «بعدا.» سر تا پایش را از نظر گذراندم. «حالت خوبه؟»

«به گمونم. حس بدی ندارم. شاید بالاخره...»

لبخند استر لرزید. دندان هایش را به هم فشرد و روی زانوهایش افتاد. کف پاهایش

که رو به بالا برگشته بود چاک چاک شد و خون به تدریج روی پوست تیره رنگش

جوانه زد. استر ناله ای کرد و خودش را بی حرکت نگه داشت.

بنی گفت: «این اصلا خبر خوبی نیست. بازم داره اتفاق می افته.»

سمت نزدیک ترین دلقک قدم زدم، همانی که نزدیک خروجی چادر سیرک به

تماشایمان ایستاده بود. نیشخند زد.

«سلام، لئون. امروز پسر خوبی بودی؟»

ناخن هایم را زیر پیراهن خال خالی اش فرو کردم و محکم کشیدم. پوست سرد و

بی جانش به سادگی پاره شد و درحالیکه من تکه های پارچه و پنبه را از شکمش

بیرون می آوردم، نگاه دلخوری بهم انداخت.

زیرلب گفت: «ادب هم خوب چیزیه.» صاف تر ایستاد و افزود: «اگه به این کار ادامه

بدی، مجبور می شم رئیس سیرک رو در جریان بذارم.»

بنی چشم هایش را در حدقه چرخاند. «اوه، خواهش می کنم خفه شو.» زبانش را

بیرون آورد و شعله های سبز روی دندان هایش جان گرفتند. دلقک اخم کرد و

ساکت شد.

بنی پاهای لرزان استر را ثابت نگه داشت تا پارچۀ زرد و قرمز را محکم دورشان بپیچم.

در آخر موفق شدیم از گسترش چالۀ خون جلوگیری کنیم.

استر با خجالت گفت: «ممنونم. چیز خاصی نیست... حالم خوب میشه. برو پیش

استلا و لونا.»

سر تکان دادم و از چادر بیرون رفتم. تمام مدت سنگینی نگاه دلقک تعقیبم می کرد.

نمایش آن شب برای شهر کوچکی احاطه شده با مزرعه های ذرت به پا شده بود،

بنابراین سبزه های سرد و نوک تیز کف محوطۀ سیرک را می پوشاند. سمت

چادر خواب قدم زدم و توی راه فیبل را دیدم. بدنش هنوز به شکل یک جعبه مچاله

مانده بود و سعی داشت روی نوک انگشتان دست و پاهایش جلو برود.

از لا به لای ماهیچه های درهم پیچیده ای که دور صورتش حلقه شده بود بهم

لبخند زد. «گیر کردم.»

«کمک می خوای؟»

«بله لطفا.»

دستم را بین آرنج ها و زانوهای گره خورده اش بردم و با احتیاط بازوی ازجادررفته اش را

کشیدم. مجموعه ای از ترق تروق های خیس به گوشم خورد و بدن فیبل به شکل

کپه ای استخوان جداشده روی زمین ریخت.

گفت: «ممنون.»

«خواهش می کنم.»

مدتی آنجا ایستادم، اما فیبل همینطور به آسمان شب زل زد و ریز خندید. وقتی

مشخص شد قصد ندارد حالاحالاها خودش را از نو بسازد، به سوی مقصد قبلی ام

راه افتادم.

همانطور که بنی گفته بود، استلا و لونا داخل چادر بودند. استلا روی زمین

نشسته بود و دست هایش را از نظر می گذراند. لونا لباس های نمایشش را

درآورده بود و دنبال پتو می گشت تا در مقابل سرمای شب دور خودش بپیچد.

گفتم: «بانداژ و چسب زخم آورده م.»

نگاه هر دو دختر به من دوخته شد. چشم هایشان، که گاهی توی رؤیاهایم به ملاقاتم

می آمدند، همچون گوهرهای سیاه رنگ می درخشید. سمت استلا رفتم، و

چهره اش کمی جان گرفت.

«بانداژ؟ داریم؟»

«آره. می خوای؟»

استلا دست چپش را بالا گرفت. ده ها سوراخ ریز، هر یک حامل قطره ای خون،

کف دستش نشسته بود. تکه ای پارچۀ زرد و قرمز را دور دستش پیچیدم. سپس

رو به لونا برگشتم.

«لونا؟ حالت خوبه؟»

سر تکان داد. ناخودآگاه انگشت شستش را کف دست چپش می کشید، عقب جلو،

عقب جلو.

«زیاد که درد نداشت؟»

سرش را به نشانۀ نفی تکان داد.

استلا زیرلب گفت: «سعی کردم زیاد فشار ندم.»

دستم را روی شانۀ لونا گذاشتم، امیدوار بودم دردش به سرعت از بین برود. لونا

لبخند کمرنگی تحویلم داد.

برخلاف چیزی که رئیس سیرک به همه می گفت، استلا و لونا در واقع با هم

ارتباط تلپاتی نداشتند. البته، آن ها همچنان عجیب الخلقه محسوب می شدند،

مثل بنی و استر و فیبل. استلا هیچ دردی احساس نمی کرد، و لونا بار دردهای

او را هم به دوش می کشید.

رئیس سیرک به استلا یاد داد چطور با استفاده از نقطه ها و سیگنال های کوتاه

و بلند جمله بنویسد، و سوزن خیاطی کوچکی به او داد تا هنگام نمایش بین

انگشتانش مخفی نگه دارد. روی صحنه، استلا سوزن را داخل دستش فرو می کرد،

و لونا درد آن را روی دست خودش احساس می کرد، به این ترتیب واژه ها و

جمله هایی را که باید می گفت می فهمید.

رئیس سیرک اسم چنین توانایی ها را موهبت می گذارد، ولی فکر کنم همه از

ته دل می دانند چیزی جز نفرین نیست. از آنجایی که استلا نمی توانست دردی را

حس کند، حواس پرت بود. حتی وقتی موقع راه رفتن پایش به چیزی می خورد

نمی فهمید و معمولا به اشتباه به خودش آسیب می زد. و هر وقت چنین اتفاقی

می افتاد، لونا مجبور بود دردش را تحمل کند.

گفتم: «ای کاش من جادویی داشتم که می تونست حالتون رو بهتر کنه.»

استلا خندۀ خشکی سر داد. «هر جادوی شیرینی بهایی داره که اون رو تبدیل

به یه نفرین تلخ می کنه، لئون. برو خدا رو شکر کن که یه عجیب الخلقه نیستی.»

«اگر می تونستم کاری کنم اوضاع برای همه تون خوب بشه با نفرینش کنار می اومدم.»

استلا نجواکنان چیزی گفت که قابل فهم نبود. لونا لبخند غمگینی بهم زد.

«ممنون، لئون.»

از چادر بیرون آمدم و همانطور که سمت واگن/قفس بارب قدم می زدم، به حرف استلا

فکر کردم. نمی دانستم چرا وقتی من مثل بقیه خاص نیستم رئیس سیرک مرا

به سیرک واندالوست آورد، اما به خودم زحمت ندادم بیش از حد درباره اش فکر کنم.

خیال پردازی راجع به رئیس سیرک در هر صورت راه خوبی برای گذراندن وقت نبود.

بارب مرا دید که طرفش می آیم و به نرمی با خرطومش برایم شیپور زد. دستم را

بین میله ها بردم و سرش را نوازش کردم.

سفر با سیرک واندالوست تا حدود زیادی برایم عادی شده بود. در حقیقت، دیگر

زمانی را به یاد نداشتم که مشغول کار در سیرک نبوده باشم. بقیه هم یادشان نمی آمد.

همگی داخل چادر خواب می خوابیدیم، و گاهی اوقات به نظر می رسید روزها

گذشته و همچنان بیدار نشده ایم. وقتی بیدار می شدیم، همیشه خودمان را در

مکانی متفاوت می یافتیم. بعضی وقت ها از چادر بیرون می آمدیم و پا به کوچه

پس کوچه های شهری بارانی می گذاشتیم، جایی که چادر بزرگ سیرک از

سقف استادیومش بیرون زده بود. بعضی وقت ها سر از دشتی طلایی رنگ

درمی آوردیم، با نسیم های تند و مردمی که هیاهوکنان سمت محوطۀ سیرک

می آمدند.

یکبار، همه چیز بیرون چادر سیاه و سرشار از هیچ چیز بود. دلقک ها در سیاهی

معلق بودند و بهمان گفتند اگر نمی خواهیم زنده زنده بلعیده شویم، بهتر است

همین الان برگردیم و بخوابیم. آن موقع بود که تازه شک کردیم دلقک ها واقعا

آدمیزاد نیستند.

خلاصه، این چیزها برایم عادی شده بود. بعد از هر نمایش زخم های استلا را

می بستم، دست های لونا را می فشردم و آرزو می کردم زودتر حالشان خوب شود.

کف دست استلا به تدریج کبود می شد و مجبور بود سراغ پشت دست، انگشت ها

و مچش برود. گاهی اشک درد در چشم های لونا حلقه می زد، اما فکر نکنم جمعیت

هیچ وقت متوجه شده باشد. وقتی از صحنه پایین می آمدند، باعجله اشک های

لونا را پاک می کردم، که باعث نشود رنگ آبی و طلایی از چشم هایش پایین بچکد.

می دانستم تقصیر استلا نیست که لونا باید به جای او زجر بکشد. تقصیر هیچ کس

نبود. ولی شاید در پس زمینۀ ذهنم، تا حدودی او را مقصر می شمردم. هربار

دستش را تکان می داد، لونا از جا می پرید. دیدن درد توی چشم هایش قلبم را

می شکست.

یک شب وقتی استلا دستش را دراز کرد تا بانداژها را از من بگیرد، به او محل نگذاشتم.

نگاه سرخورده اش که مرا خیانتکار می شمرد طی خواب طولانی بعدی مان

رؤیاهایم را تسخیر کرد، و وقتی بیدار شدیم دیگر حاضر نبود به من لبخند بزند.

به گمانم نزدیک مرزهای مِری لند یا جایی شبیه به آن بودیم. اسکله ای با فضای باز

به اندازه ای که بتوان چادر سیرک را در آن جا داد. دوقلوها که روی صحنه رفتند،

استلا کمی بیش از حد سوزن را به دستش فشرد و وسط نمایش نالۀ خفه شده ای

از دهان لونا در رفت. طبق معمول نمی توانستم چهرۀ تماشاچیان را ببینم ولی

شنیدم که همه نفسی کشیدند و حس کردم پردۀ وهم و خیالی که روی صحنه

سایه انداخته بود لحظه ای کنار رفت چون مردم متوجه شده بودند که لونا دارد

درد می کشد. خواستم از پشت پرده بیرون بپرم و لونا را آرام کنم، اما بنی مرا

عقب نگه داشت. سرش را سمت رئیس سیرک تکان داد، که لب هایش را به هم

فشرده بود و داشت به استلا نگاه می کرد.

بعد از نمایش، همه از چادر بیرون آمدند به جز استلا.

لونا آرام گفت: «رئیس سیرک اون رو با خودش برد.»

«تو خوبی؟»

دستش را گرفتم و به آن چشم دوختم، البته همانطور که انتظار می رفت، هیچ زخمی

نبود که بتوانم ببینم. کار دیگری به ذهنم نمی رسید، پس او را در آغوش کشیدم.

لحظه ای درجا منجمد شد، بعد دست هایش را دورم حلقه کرد. لباس هایش

بوی پاپ کورن و گرد و خاک روی صحنه را می داد.

فقط وقتی همدیگر را رها کردیم که صدای فین فین را شنیدیم. سرم را چرخاندم.

استلا جلوی چادر ایستاده بود و داشت گریه می کرد. به نظر نمی رسید آسیبی

به او رسیده باشد، اما کمی فرق کرده بود. پوستش رنگ پریده تر از همیشه به

نظر می رسید یا شاید موهایش کمی نخ نما و ژولیده شده بود. چشم هایش

مثل همیشه درخشان نبودند. تقریبا مثل دو جواهر گران قیمت که آن ها را زمین

انداخته و شکسته باشند.

لونا گفت: «استلا، حالت خوبه؟ رئیس سیرک چه بلایی سرت آورد؟»

لبم را گاز گرفتم. رئیس سیرک به هیچ وجه با نقص در نمایش کنار نمی آمد.

یکبار دست و پاهای بنی را به هم بست و او را توی آب انداخت چون نتوانسته

بود اجرایش را تمام کند. وقتی استر تلاش کرد به کمکش برود، رئیس سیرک

آستین هایش را به دیوار میخ کرد و زیر پاهایش خنجر گذاشت تا مجبور باشد کل شب

روی آنها بایستد.

استلا سرش را بین دست هایش فشرد و اشک ها سریع تر از صورتش جاری شدند.

زانوهایش می لرزید.

لونا محتاطانه جلو رفت و او را بغل کرد. استلا واکنشی نشان نداد.

======

داشتم برای بارب غذا می ریختم که صدای جیغ هوا را شکافت.

در ابتدا فقط ناله ای آرام بود، و بعد بلند و بلندتر شد تا جایی که فریادی گوش کر کن

در محوطۀ سیرک طنین انداخت. سطل را زمین انداختم و سمت چادر خواب، جایی که

ظاهرا منبع صدا بود، دویدم. به محض اینکه اولین قدم را داخل چادر گذاشتم،

حالت تهوع بهم دست داد.

لونا داشت جیغ می کشید. از اول هم می دانستم صدای اوست. داشت به صورتش،

دستش هایش و گردنش چنگ می انداخت، تا چیزهای نامرئی را که هیچ کس

نمی توانست ببیند از پوستش جدا کند. و استلا...

استلا بی احساس به او خیره مانده بود و در همین حال سوزنی را داخل پوست نرم

گردنش فرو می برد. صدها زخم خون آلود و نقطه ای صورت و گردن و دست هایش را

می پوشاند. ده بیست سنجاق هم تا اعماق پوستش فرو کرده بود.

با صدای گرفته ای نجوا کرد: «همه همیشه فقط به تو اهمیت می دن. لونای بیچاره،

مجبوره بار نفرین دوقلوها رو به دوش بکشه. وقتی هم مشکلی پیش میاد، همه ش

تقصیر منه.»

سنجاق دیگری از جعبۀ جواهرنشانش بیرون کشید و سوزنش را زیر چانه اش فرو

برد. خون فوران کرد و از گردنش پایین چکید، ولی استلا حتی پلک هم نزد.

با صدای لرزان ادامه داد: «حتی لئون هم از من متنفره. من دختر بدجنسی ام که

به لونا آسیب می زنه.»

سنجاقی را بین انگشتانش گرفت و آرام آرام نوک سوزنش را سمت چشمش برد.

«مطمئنم تو هم از من متنفری. من هم از تو متنفرم.»

جلو پریدم، دست استلا را گرفتم و از صورتش دور کردم. در همین حال، دستم به

سنجاق های زیر پوستش خورد و لونا از شدت درد و جیغ به سرفه افتاد.

استلا فریاد زد: «درد تو موهبت توئه! من برای هیچ کس مهم نیستم چون فکر

می کنن هیچی حس نمی کنم. می دونی چقدر از درون درد داره؟»

جعبۀ پر از سوزن را از دست هایش قاپیدم و آن سوی چادر انداختم. استلا تقلا کرد

تا دست هایش را آزاد کند و بدنش را به من کوباند تا سوزن سنجاق ها بی رحمانه

به اعماق پوستش راه یابند. خون غلیظ و تیره رنگ روی دست هایم داشت حالم را

به هم می زد ولی نه به اندازۀ فریادهای زجرآور لونا که داشت شکنجه می شد.

«استلا، خواهش می کنم...»

«چرا تو فقط درد ظاهری رو می بینی، لئون؟ چرا؟»

در آن موقعیت آشوبناک، وقتی پشیمانی پذیرفت در مهمانی ذهنم با وحشت برقصد،

متوجه برق سوزنی نشدم که استلا از دستش بیرون کشید و سمت صورتم نشانه

رفت. سوزن گونه ام را شکافت، با فاصله کم از چشمم. همه جا لحظه ای قرمز شد،

دست استلا را ول کردم و تلوتلوخوران عقب رفتم.

سوزن زیر پوست و در مسیر جریان خونم داغ به نظر می رسید. به خودم لرزیدم.

سوزش گرما تا سرم بالا رفت و از گلویم پایین افتاد، حسی که مانند آن را هرگز

تجربه نکرده بودم. سرم از جیغ لونا پر بود. استلا همزمان می خندید و گریه می کرد.

به خیالم صدای بنگ بلندی چادر را لرزاند، اما شاید فقط توی ذهنم بوده باشد.

از جایی داخل محوطۀ سیرک، شکسته شدن و پاره شدن چیزهای سنگینی به

گوشم رسید. سعی کردم نفس هایم را منظم نگه دارم، و سرم را سمت صدا

چرخاندم. قدم های غول آسا و سنگین زمین لرزه ای به جان اسکله انداخت و در

عرض چند ثانیه، بارب خودش را به ورودی چادر رساند. طوری با خرطومش سقف را

از هم درید که انگار کاغذ بوده است. بعد مستقیم طرف استلا هجوم برد.

معمولا وقتی بارب می خواست جایی برود که من نمی خواستم، جلویش می پریدم

و دست هایم را از هم باز می کردم، آن وقت می فهمید که باید بایستد.

اما این بار کاری به کارش نداشتم.

خرطومش را به استلا کوبید و او را زمین انداخت. سپس کلۀ عظیم الجثه اش را

پایین آورد و پیشانی ضخیم و چرمی اش را به دختر کوچولو فشرد، قفسۀ سینه اش

درهم شکست و محتویات شکمش روی زمین ریخت. بارب داشت آرام آرام لهش

می کرد.

اگر هم صدایی از دهان استلا بیرون آمد، توسط جیغ های لونا خفه شد.

از شوک بیرون آمدم و نجوا کردم: «اوه، بارب. لطفا سریع تمومش کن.»

چشم های بلورین بارب انگار درخشیدند. محکم فشار داد، و با یک کرررچ حال به

هم زن، استلا با زمین یکی شد.

نفس کشیدم.

بارب هم داشت نفس می کشید. دستم را بالا بردم، پهلویش را نوازش کردم و

همان گرمای جاری در رگ هایم را زیر پوست کلفتش احساس کردم. مدتی همانطور

ایستادیم، تا اینکه یادم افتاد توی چادر تنها نیستیم.

لونا روی زمین، با چشم های بسته توی خودش جمع شده بود. لحظه ای ترس

وجودم را فرا گرفت، ولی بعد دیدم قفسۀ سینه اش بالا و پایین می رود.

«لونا...»

چشم هایش را به اندازۀ یک شکاف باز کرد. به من نگاهی انداخت، و بعد به بارب،

و در نهایت به مخلوط لهیدۀ روی زمین.

نفسی کشید؛ و وقتی به حرف آمد، صدایش آنقدر گرفته بود که فقط می توانست

پچ پچ کند.

«ممنونم.»

بارب صدای غرش مانندی سر داد. قدم های چند جفت پا سمت چادر آمد. بنی،

استر و فیبل، که وقتی باقی ماندۀ استلا را دید قهقهه زد.

ضربان قلبم تند شد.

«من...»

بنی گفت: «تو فیل گردانی.» گلویش را صاف کرد. در تلاش بود به زمین نگاه نکند.

«لئون، اگر رئیس سیرک بویی ببره...»

صدای جدیدی ادامه داد: «خیلی ناراحت میشه.» همه از جا پریدیم و سرهایمان را

بالا آوردیم.

از حفرۀ بزرگ پدیدآمده روی سقف، دلقک لباس پاره درحال تماشا بود و بهمان

نیشخند زد.

«در واقع همین الانش هم خیلی دل شکسته ست. لازم نیست کسی بهش

بگه چه اتفاقی افتاده، خودش می تونه حس کنه. یکی از عجیب الخلقه های

ارزشمندش به دست فیل گردان ناشایستی مثل لئون کشته شده. هیچ می دونین

دوقلوهای افسانه ای برای نمایشمون چه ستاره های درخشانی بودن؟»

احتمالا قصد داشت بیشتر حرف بزند، اما در همان لحظه، بنی زبانش را بیرون آورد

و شعله های داغ و سفید آتش را توی صورت دلقک فوت کرد. دهان همه باز ماند.

پوست پارچه ای و موهای مرده اش همچون کاه آتش گرفت. دلقک سرش را

سیصد و شصت درجه چرخاند و درحالیکه آتش درون چشم هایش جلز ولز می کرد،

گفت: «امروز دخترها و پسرهای خیلی خوبی نبودین، مگه نه؟»

دلقک از سقف آویزان شد و بالای سرمان تاب خورد. آتش روی چادر پرید و بوی

دود بلند شد. به بارب نگاه کردم. بلند شیپور زد، مرا با خرطومش از روی زمین

برداشت و پشتش نشاند. بعد لونا را بالا آورد و او را در آغوشم گذاشت.

گفتم: «بارب،» ضربان های تند قلبش را همزمان با مال خودم حس می کردم.

«ما رو از اینجا ببر.»

تجربه ثابت کرده دلقک ها در مقابل یک فیل خشمگین ضعیف و رسما بدردنخور

به حساب می آیند. بارب خرطومش را تکان داد و آنها را مثل مور و ملخ در هوا به پرواز

درآورد. با پاهایش آن هایی را که سد راهمان می شدند له کرد و انفجاری از پنبه

و کرباس به جا گذاشت. دلقک های بیشتری مانند پروانۀ دل دادۀ آتش، به چادر

هجوم آوردند، اما برای بارب حکم عروسک های کوکی را داشتند.

چادر خواب روی پایه هایش لرزید و پشت سرمان سقوط کرد. شعله ها آسمان

شب را روشن نگه می داشت. فیبل قهقهه زنان دنبال بارب می آمد. استر در

نسیم خنک اسکله می لرزید و بنی به جمعیت اندکی که ایستاده و به ما زل زده

بودند چشم غره می رفت. برای اولین بار، می توانستیم چهره هایشان را ببینیم.

بنی زیرلب گفت: «نمایش تمومه.»

بعد فریاد زد: «نمایش تمومه!»

آتش سبز از دهانش بیرون جهید و مردم تلوتلوخوران عقب رفتند.

«نمایش تمومه، برای همیشه. برین به یه چیز دیگه بخندین و تشویقش کنین!»

یکی پس از دیگری، چراغ های اسکله خاموش شدند. بادی سرد و منجمدکننده

لا به لای خیابان های تاریک دمید. آب تیره رنگ کف کرد و محتویات عجیب و درخشانی

درونش حل شد.

فیبل ذوق زده گفت: «رئیس سیرک داره میاد سراغمون.»

بارب فیبل را پشتش گذاشت، و بعد استر، و در نهایت بنی. نگران بودم همه با هم

زیادی برایش سنگین باشیم، ولی بارب استوار ایستاد و این بار، آنقدر بلند

شیپورش را به صدا درآورد که گوش هایم سوت کشید.

درحالیکه ستاره ها بین هزاران کلاغی که به سوی آسمان شب پر کشیدند گم

می شدند، ما، عجیب الخلقه های سیرک واندالوست، یورتمه کنان محوطۀ

سیرک را ترک کردیم و به سوی شهر درخشان قدم برداشتیم.

برچسب‌ها: داستان تک پارتی
💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ - 15:2

فقط یک ضربه تا مرگ

💫🖤فقط یک ضربه تا مرگ🖤💫

روزی روزگاری، قبل از اینکه انسان ها به وجود بیایند یا حتی زمینی وجود داشته باشد، از همان شروع جهان، اول اولش دو چیز وجود داشتند.

یکی تاریکی و دیگری روشنی.

این را بدانید که آنها از اول جهان تا لحظه ی نابودی اش عمر خواهند کرد.

باتشکر از آنها کهکشان ها و زمین به وجود آمدند و حیات شروع به رشد کرد. طی چند صد میلیون سال تصمیم گرفتند

شکل انسانی پیدا کنند و بر روی زمین آمدند. چون یکی روشنایی بود و دیگری تاریکی

جنگ های بزرگی در طی قرن ها اتفاق افتاد و هیچکدام از آنها برنده نشدند. بعد از صد ها جنگ پی در پی،

روزی تصمیم گرفتند اسلحه هایشان را کنار بگذارند و تا روزی که سرنوشت آنها را دوباره بهم برساند

در دورترین نقطه از هم زندگی کنند و اینگونه صلح جهانی برقرار شد و تا به حال هیچ جنگی بین آنها شکل نگرفته است.

همه برای لوکاس دست می زنند. لوکاس هم یکی از لبخند هایش با دندان های پوسیده اش را می زند و از روی صحنه پایین می آید.

به افراد اتاق نگاه می کنم. آنها خودشان را خیلی بالا می دانند. اما جوانانی بیش نیستند. در حال حاضر برای نجات پیدا کردن از دست سربازان ارتش شادی می کنند.

از این نوع انسان ها زیاد دیده ام. اما چیزی که فکرم را مشغول کرده جسدی بود که در اتاق استراحت پیدا کردیم.

ری یک صندلی کنار من می گذارد و یک نوشیدنی تعارف می کند.

_میل ندارم.

ری اخم می کند و می گوید:

_از وقتی که اون جسد رو دیدی از این رو به اون رو شدی. آشنات بود؟

سری تکان می دهم.

_فقط...

نفس عمیقی می کشم و ادامه می دهم:

_باید برم.

صدای پاهای ری را پشت سرم احساس می کنم. اما برای اینکه جلویش را بگیرم کاری نمی کنم.

_چرا یک دفعه تصمیم گرفتی بیست کیلومتر پشت سر هم به دویدن ادامه بدی؟

برای حرف زدن نفسم بالا نمی آید. صدای قلبم کل گوشم را گرفته است و صدای ری انگار از ته چاه می آید.

تک تک سلول های بدنم فریاد می زنند که لحظه ای از دویدن دست بردارم. اما می توانم احساسش کنم.

_از چیزی داریم فرار می کنیم؟ یه حرفی بزن.

_تو متوجه نیستی.

_دقیقا چه چیزی رو متوجه نیستم؟

دیگر صدای پایش را نمی شنوم.

_اگر بهم نگی چه خبره یک قدم دیگه هم بر نمی دارم.

می ایستم.

_ری، جسد رو یادته؟ مچ دست چپش شکسته بود و یک لکه بزرگ روشن هم وسط پیشونی اش بود.

_آره خیلی عجیب بود.

_خب... اون اتفاق یک جور هایی مربوط به من می شه.

_پس برای همین رفتی؟

_تو که دنبالم اومدی.

_فقط می خوام بدونم چرا فرار کردی؟

_فرار نکردم. اینو یک استعفانامه در نظر بگیر و بدون هیچ جایی تا حالا نتونسته منو نگهداره.... از اینجا برو.

ری به نشانه منفی سر تکان می دهد.

_فکر می کردم آدم وفاداری هستی.

_سوپرایز! من آدم وفاداری نیستم.

_معلومه.

صدای تق بلندی می آید. مردی با روپوش سبز و سفید با موهای سرمه ای از آسمان فرود می آید. همان لبخند احمقانه همیشگی را دارد. می گوید: خیلی وقت می شه.

چشمانم را در حدقه می چرخانم.

_سلیقه ات توی پوشیدن لباس خیلی بدتر شده.

_بهتر از تو هست.

_ هنوز هم زبونت به تیزی شمشیره رایدن.

_هنوز هم با آدمای فانی می چرخی آیدا.

ری وسط مجادله مان می آید و می پرسد:

_من می تونم برم؟

با بی‌حوصلگی جواب می دهم:

_هرکاری دوست داری بکن.

رایدن به ما نزدیک می شود و می گوید:

_پس تو هم حسش کردی.

دقیقا در وسط چشم هایش نگاه می کنم. می پرسم:

_پس این آخرشه درسته؟

_مطمعنا.

من هم لبخند می زنم.

_بازی رو چطور پیش ببریم؟

_نظری ندارم.

_پس من می گم.

بعد از مکث کوتاهی ادامه می دهم:

_این آخرین نبرده. پس بیا سرگرم کننده ترین مبارزمون تا به الان باشه.

_ادامه بده.

_از تمام قدرت و جادوی خودمون استفاده می کنیم. هرکی که زنده موند برنده مسابقه است. به همین راحتی.

چشمانش برق می زند.

_قبوله. نیاز داری آماده بشی؟

_به من می خوره که آماده نباشم؟

_کی اول شروع می کنه؟

_اینو سکه تعیین می کنه.

به ری نزدیک می شوم. از حالت صورتش معلوم است اصلا دوست ندارد حتی با او صحبت کنم.

با لحن دلخوری می گوید:

_چرا نزدیک من می شی؟

سکه ای را که خودم بهش دادم از جیبش در می آورم.

_تو این مدت خوش گذشت، ولی کارای مهم تری دارم که انجام بدم. حالا تا سرت روی زمین نیوفتاده راهت رو بکش و برو.

ری سر تکان می دهد و با قدم های آرام از آنجا دور می شود.

سکه را بالا می گیرم و در هوا پرتاب می کنم.

قبل از اینکه با زمین برخورد کند آن را روی مچ دست چپم نگه می دارم و با دست راستم مخفی اش می کنم.

_خب، شیر یا خط؟

_خط.

_پس منم شیر.

دستم را بر می دارم.

خط آمد.

رایدن لبخندش گشادتر می شود.

سکه را به جای دوری پرتاب می کنم.

_خب...شروع کن!

دستانش برق روشنی می زنند. خودم را برای بدترین درد عمرم آماده می کنم. اما ثانیه ای بعد نورش خاموش می شود.

_اگر بخوایم همینجوری شروع کنیم یه ذره عجله ای می شه.

از نیشخند مضحکش معلوم است منظور خاصی دارد.

_حرف اصلی رو بگو.

_خب... اگر قراره یکی از ما از این میدون زنده نره بیرون بهتره یه چیزی گفته باشه.

_می خوای آخرین حرف هات رو به کی بگم؟

_آیدای عزیزم. منظور من وصیت نامه نیست. بیا مثل شیشه ی تار نباشیم و الان همه چیز رو صادقانه روشن کنیم.

_اگر قراره با نور تو روشنش کنیم ترجیح می دم با دهن بسته بمیرم.

اعتنایی به حرف هایم نمی کند.

_هرکی یک سوال می تونه بپرسه. از اونجایی که من دفعه قبل اول شدم، این دفعه تو شروع کن.

کمی فکر می کنم. چه چیزی بود که می خواستم واقعا راجب رایدن بدانم؟

_چرا..... تصمیم گرفتی این راهو بری؟ کشتن آدما بدون هیچ رحمی یا رسیدن به هدفت هرجوری که شده. می تونستی راه دیگه ای رو انتخاب کنی.

یکی از ابروهاش بالا می رود.

_چقدر جالب. این سوال منم هست.

آهی می کشد.

_وقتی که از اول تا آخر این دنیای لعنتی باشی، فقط به چیز های جالب اهمیت می دی. خوبی و مهربون بودن، واقعا مسخرست. اما دیدن غم بقیه برام جالب تره.

_پس یه پسر بچه عقده ای هستی که می خواد حرصش رو سر بقیه خالی کنه. اگر جات بودم کلمات بهتری رو استفاده می کردم.

_می تونی اینجوری فکر کنی..‌ حالا تو جواب بده. چی شد که تصمیم گرفتی این راه رو انتخاب کنی؟ تو هم می تونستی مثل من باشی آیدا.

از لبخندش حتی ذره ای کم نمی شد.

_رایدن. همونطور که گفتی این دنیا چیزه به خصوصی نداره که جالب باشه. پس تصمیم گرفتم برای خودم جالبترش کنم. بودن در کنار تو خوبه و دیدن نابودی یک منطقه هم قشنگه. ولی بودن درمقابل تو از اون هم جالب تره.

_حدس می زدم.

_آیدا می تونیم با هم باشیم نه درمقابل همدیگر.

_هیچوقت اینطوری نبوده و نخواهد شد.

یکی از ضربه های محکم خود را زدم که باعث شد برای گفتن جمله اش لحظه ای نفس بگیرد. بجای او حرف می زنم.

_قلب هردوی ما کثیفه. چون زندگی هایی رو گرفتیم که حق زندگی کردن رو داشتن.

چپ چپ نگاهم می کند.

_ حرفت هیچ ربطی به بحث ما نداره.

_این سرنوشت ماست.

_هه سرنوشت.

_دلیل تو چیه؟ چرا باید پیشت باشم؟

قبل از اینکه تیغه تیزش وسط فرق سرم بخورد جاخالی می دهم.

_شاید چون من...

نمی ذارم بقیه جمله اش را بر زبان بیاورد.

_تو هم خیلی بهتر می دونی که نمی شه.

هردوتایمان لحظه ای بی حرکت می ایستیم.

_ما دوتا بچه‌ی بیست ساله ی عاشق نیستیم که فکر ماجراجویی هستند. کارای مهم تری داریم.

یکی از درخت ها را با شمشیرش از وسط به دونیم نامساوی تقسیم می کند.

_خودم می دونم که...

صدایش را بالا می برد.

بهش فرصت صحبت نمی دهم و حمله را از سر می گیرم.

_می تونی این جنگو تموم کنی آیدا.

_تو می خوای که تمومش کنم؟

لبخندی می زند و زمزمه می کند:

_این چرخه باید تموم بشه. یا من یا تو. این از همون اولش هم مشخص بود.

_قلبامون نمی تونه هرگز کنار هم باشه.

مکث می کنم. کلمات مثل رودخانه جاری می شوند.

_این حقیقته، تو نوری و من تاریکی.

_و این دو هیچوقت با هم کنار نیومدن.

_و هیچوقت هم نخواهند آمد.

_عشق می تونه همچین چیزی رو درکنار هم بیاره؟

_هیچ چیز تا حالا نتونسته.

_من خورشیدم و تو سایه.

_من شبم و تو روز.

_من سفیدم و تو سیاه.

_و الان هم برای آخرین بار مشخص می شه که کدوم یک برتره.

_این چیزیه که تو می خوای؟

_معلومه که نه. این چیزیه که سرنوشت می خواد. ما عروسک خیمه شب‌ بازی سرنوشت هستیم.

_سرنوشت می خواد که کدوممون برنده بشه؟

یک ضربه وسط قلبش باعث شد که روی زمین بیوفتد.

با قدم های آرام و مصمم به او نزدیک می شوم.

دست مشکی ام را نزدیک قلبش می آورم.

بخاطر موج انرژی سیاه نمی تواند کلمه ای را بیان کند. حداقل برای چند دقیقه.

آرام زمزمه می کنم.

_اینو دیگه سرنوشت تعیین نمی کنه رایدی جون.

حالا دست لرزانم مستقیم قلبش را نشانه گرفته. زمزمه می کنم:

_فقط یک ضربه تا مرگ.

قبل از اینکه نور درخشانش به پای چپم برخورد کند دستش را بر می دارم و جلوی قلبم می گذارم. ضربه اش به قلب شکسته ام می خورد.

اجازه می دهم ضربه کار خودش را بکند. لبخندی می زنم.

_برنده از همون اول مشخص بود.

چشمان رایدن غمگین هستند. ولی او هم می دانست که چه کسی برنده بود.

قبل از اینکه دنیا برایم تاریک شود فقط توانستم صورت بی نقص او را ببنیم.

اما افسوس که عشق برای تاریکی و روشنایی غیر ممکن است.

پایان

و اولین تلاش جدی اینجانب برای عاشقانه نوشتن. T^^^T

~/^عیدتون هم مبارک^\~

🌈s w e e t d a y🌻

برچسب‌ها: داستان تک پارتی
Rainbow World🌈 یکشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۱ - 15:0

اگه منو توی ایستگاه دیدی و سلاح همراهت بود، یه لطفی کن و بهم شلیک کن.

🐌⏰داستان تک پارتی⏰🐌

لطفا سرم را نشانه بگیر. به شقیقه ام شلیک کن، ولی تفنگ را صاف نگه ندار،

باید کمی متمایل به پایین باشد. می خواهم گلوله کوتاه ترین مسیر ممکن را تا

هیپوکامپ مغزم طی کند. اگر شانس بیاورم، درد سوراخ کننده اش فقط تا چندین دهه

ادامه خواهد داشت.

می دانم چقدر وحشتناک به نظر می رسد، اما در حقیقت لطف بزرگی در حقم

می کنی. مرگ به وسیلۀ گلوله، هر چه سریع تر، بهترین گزینۀ روی میز است.

شکنجه ام از ده هزار سال پیش شروع شد، یعنی ساعت 10:15 امروز صبح. در

آزمایشگاه محل کارم، به داوطلبان آزمایش داروهای جدید پول خوبی می دهند.

در واقع من همان "فرد سالم"ای هستم که برای کشف عوارض داروهای امتحان نشده

رویم آزمایش می کنند. این داروها ممکن بود مربوط به کارایی کلیه و دیگر اندام های

داخلی باشد. چندبار داروهایی مربوط به میزان کلسترول و فشار خون مصرف کردم.

امروز صبح بهم گفتند قرصی که خوردم دارویی روان گردان است که به منظور

افزایش سرعت عملکرد مغز ساخته شده.

هیچ یک از داروهایی که تا آن موقع امتحان کرده بودم تاثیر محسوسی رویم نداشتند.

نه خواب آور بودند و نه حس عجیبی بهم می دادند. شاید بعد از چند ساعت کمی

حالت تهوع بهم دست می داد و مجبور می شدم آزمایش های بیشتری را از سر

بگذرانم، ولی تاثیری روی زندگی شخصی ام نداشتند.

اما داروی امروز فرق داشت. لعنتی کار کرد. قرص را ساعت 10:15 به خوردم دادند

و گفتند چند دقیقه ای داخل اتاق انتظار بنشینم تا برای آزمایشات صدایم بزنند.

دستیار تحقیق بهم گفت: «فقط حدود نیم ساعت طول می کشه.» خودم را روی

یکی از مبل های اتاق انتظار انداختم و یکی از مجله های "روان شناسی امروز" را

که روی میز بود برداشتم. کامل خواندمش، ولی کسی صدایم نزد. رفتم سراغ

مجلۀ US News و وقتی باز هم خبری نشد، یک دایرة المعارف، و دو مجلۀ علمی دیگر

خواندم. چرا انقدر طولش می دن؟

با کسالت به ساعت دیواری نگاهی انداختم. تازه 10:23 بود. من همۀ مجلات

روی میز را در عرض هشت دقیقه خوانده بودم. یادم هست که در آن لحظه فکر

کردم روز بسیار طولانی در پیش دارم. حق با من بود.

اتاق انتظار کتابخانۀ کوچکی داشت که کتاب های جلدکلفت و قطورتر را داخلش

می چیدند. وقتی از جا بلند شدم تا سمت کتابخانه حرکت کنم، حس کردم پاهایم

تقریبا از کار افتاده اند. البته منظورم این نیست که ضعیف شده بودند، فقط خیلی

آهسته. عمل بلند شدن به تنهایی یک دقیقۀ تمام طول کشید، و یک دقیقۀ دیگر هم

صرف طی کردن مسیر دوقدمی مبل تا کتابخانه شد.

کتاب ها را از نظر گذراندم و نسخه ای از کتاب موبی دیک به چشمم خورد.

دستم هم مشکل پاهایم را داشت. خیلی طول کشید تا بتوانم جلوی صورتم

درازش کنم و کتاب را بردارم. تماشای سفر طاقت فرسای انگشتانم به مقصد

عطف کتاب حوصله ام را سر برد.

با قدم های حلزونی کنار مبل برگشتم و خودم را رویش انداختم. بهتر بگویم، مثل

فضانوردی که تحت تاثیر جاذبۀ کم کرۀ ماه، با حرکت آهسته بالا و پایین می پرد،

روی مبل افتادم. کتاب موبی دیک را ورق زدم (به آهستگی) و شروع به خواندن

کردم. از مرا اسماعیل صدا بزنید رسیدم به جایی که اهب پیپش را توی دریا می اندازد

(که شاید باورتان نشود اما... فصل سی کتاب بود!) و بعد بالاخره صدایم زدند.

دستیار تحقیق ازم پرسید: «چه حسی داری؟»

جواب دادم: «حس یه حلزون. همه چی رو دور کنده.»

«در واقع، کاملا برعکسه. همه چیز کند به نظر می رسه چون تو خیلی سریعی.»

«ولی پاهام. دست هام. انگار اسلو موشن ان.»

«حس می کنی بدنت آروم حرکت می کنه چون سرعت مغزت خیلی بالا رفته.

الان ده یا بیست برابر سرعت پردازش معمول رو داره. داری با سرعتی خارق العاده

فکر می کنی. ولی بدنت همچنان محدود به قوانین بیومکانیکه. به زبان ساده تر،

الان داری خیلی سریع تر از یه فرد عادی حرکت می کنی.» با حرکات پانتومیم،

دوی حرکت آهسته ای را کنارم انجام داد. «ولی مغزت به قدری سریع شده که

سرعت بدنت براش زیادی آهسته ست.»

به سقوط کندم روی مبل فکر کردم. حتی اگر ماهیچه ها کند شده باشند، بدنم

همچنان باید به جاذبه واکنش یکسانی نشان دهد. ولی داخل اتاق انتظار، من

حتی با سرعت آهسته افتادم. تحلیل دستیار تحقیق نمی توانست ضعیف تر شدن

جاذبه را توجیه کند. با این حال مغزم داشت با سرعت فراانسانی کار می کرد،

به همین دلیل توانستم سی فصل کتاب موبی دیک را در کمتر از پانزده دقیقه بخوانم.

چند سری آزمایش رویم انجام دادند. تست های فیزیکی جالب بود. مجبورم کردند

سه توپ کوچک را در هوا دست به دست کنم. بعد چهار توپ. بعد شش. هیچ مشکلی

با در هوا نگه داشتنشان نداشتم چون خیلی آرام حرکت می کردند. صادقانه بگویم،

از شدت سادگی حوصله سربر بود، اینکه یکجا بایستم و منتظر چرخش کامل توپ ها

بمانم تا بالاخره بتوانم در دست بگیرمشان (با حرکت آهسته) و بعد دوباره پرتابشان

کنم. دانه های برشتوک را سمتم انداختند و با چاپ استیک گرفتمشان. مشتی

پر از سکه روی سرم ریختند و پیش از برخوردشان با زمین، تعداد سکه ها و روی

هم رفته ارزششان را اعلام کردم.

طی تست های روان شناسی کمتر بهم خوش گذشت. یک بازی لغت یابی 50

کلمه ای را حل کن. (سه ثانیه) مسیر درست را از روی نقشۀ هزارتویی پیچ در پیچ

و عظیم پیدا کن. (دو ثانیه) پاورپوینتی را با سرعت ده اسلاید در ثانیه تماشا کن

و به سوالات جزئی دربارۀ مطالبش پاسخ بده. (95% صحیح.)

گفتند با توجه به نتایج، آی کیوام باید در حد 250 یا بالاتر قرار بگیرد. ظاهرا عدد

تحسین برانگیزی بود.

در نهایت اجازه دادند برگردم خانه. «جای نگرانی وجود نداره. چند ساعت دیگه اثرش

از بین می ره، که شاید برای تو چند روز به نظر برسه. توی این مدت می تونی از

توانایی ت برای رسیدن به کارهای عقب افتاده ت استفاده کنی. تا زمانی که

ابرسرعتی به کارهات برس!»

بازگشت به خانه تجربۀ وحشتناکی بود. فقط سه ایستگاه مترو با محل کارم

فاصله داشت، و طبق زمان دنیای معمولی، حدود سی و پنج دقیقه طول می کشید.

ولی با مغز ابرسرعتی که من داشتم، به اندازۀ چند روز طول کشید. چند روز.

خارج شدن از سالن انتظار آزمایشگاه و قدم زدن تا آسانسور خودش نزدیک یک

ساعت زمان برد. از ساختمان بیرون دویدم، به پاهایم التماس می کردم سریع تر

حرکت کنند. اما اسیر قوانین بیومکانیک بودم. هر چقدر هم که ذهنم سریع کار

می کرد، نمی توانست به پاهایم سرعت ببخشد.

تفاوت شدید سرعت عملکرد بدن و ذهنم باعث می شد اصلا نفهمم که چطور و

کجا باید توقف کنم، بپیچم، یا سرم را بچرخانم. حس غول عظیم الجثه ای را داشتم

که توی شهر پرسه می زند و نمی تواند خودش را کنترل کند. به دلیل قضاوت اشتباه

از حرکاتم، با سرعتی قابل توجه به دیوار کنار آسانسور خوردم. حتی با اینکه می دیدم

دیوار دارد به صورتم نزدیک می شود، نمی توانستم دستم را حرکت بدهم تا جلوی

برخورد را بگیرد؛ و تا انگشت هایم بجنبند، تصادفِ من و دیوار صورت گرفته بود.

دردش شدید بود. اگر مغزم با سرعت عادی کار می کرد، احتمالا حدود سی ثانیه

درد را حس می کردم. اما در این شرایط، نزدیک به نیم ساعت تمام درد در

عضلاتم می پیچید. شاید حتی چهل و پنج دقیقه.

سواری با آسانسور هم افتضاح بود. انگار چهار پنج ساعت تمام بی حرکت

ایستاده بودم تا از هفت طبقه پایین برود، و تنها کاری که از دستم برمی آمد

این بود که به دیوارهای کابین کوچک و دلگیر زل بزنم.

دوان دوان راه ایستگاه مترو را در پیش گرفتم. باید اعتراف کنم، این بخش روزم

تقریبا لذت بخش بود. حتی با اینکه بدنم حکم حلزونی اعصاب خردکن را ایفا می کرد،

هنوز هم می توانستم انتخاب کنم چطور و کجا قدم بردارم، دست هایم را حرکت دهم،

و کمرم را بچرخانم. یکی دو خیابان بعد، به داشتن مغزی که بیست برابر سریع تر

از باقی بدنم فعال می شد عادت کردم. باقی مسیر را نصف رقصیدم و نصف دویدم،

به بدنم پیچ و تاب دادم تا از بین مردم توی پیاده رو رد شوم و با فاصلۀ چند سانتی متر،

از اتومبیل های درحال حرکت (که انگار چند دقیقۀ تمام طول می کشید تا به من

برسند)، جاخالی می دادم.

طبق چهارچوب زمانی جدیدم، یک ساعت طول کشید تا از پله های ایستگاه پایین

بیایم و شش دقیقۀ عذاب آوری که باید منتظر قطار می ماندم حوصله سربرترین

نیم ساعت عمرم بود. هرچند فضای ایستگاه تماشایی تر از کابین آسانسور بود،

باز هم عذاب انتظار را چشیدم. ای کاش آن نسخۀ موبی دیک را دزدیده بودم.

قطاری با کابین های قرمزرنگ و با سرعت یک لاک پشت وارد ایستگاه شد.

صدای جیغ مانند ترمزهایش توسط ذهن ابرسرعتم به نوایی بم و ممتد تبدیل شد

که برای خودش آهنگی چند دقیقه ای بود. فقط صدای قطار نبود که بم تر به نظر

می رسید. همۀ سر و صداها تا حد تقریبا شنیده نشدنی کند شده بود. صدای

آدم ها که کلا از محدودۀ شنوایی من پایین تر رفته بود. البته داخل خیابان صدای

گریۀ نوزادی به گوشم رسید، آنقدر بم و آهسته که مرا یاد آواز یک نهنگ غمگین

می انداخت. صداهای تیز مثل بوق ماشین و تراکتورها مثل صدای رعد و برق،

دوردست و تکان دهنده به نظر می آمد.

داخل آزمایشگاه، همچنان صدای کارکنان را می شنیدم و می توانستم با آنها

ارتباط برقرار کنم. ولی الان ارتباط کلامی با هر کسی غیرممکن بود. اثر دارو

داشت شدیدتر می شد.

به مدتی که برای من روزها طول کشید، داخل آن قطار قرمز لعنتی گیر افتادم.

روزها. و مجبور بودم به صدای گریۀ بچه ها و ترمز قطار گوش بسپارم. برخلاف

صداها که بخشی شان از بازۀ شنوایی ام خارج شده بود، حس بویایی ام تحت

تأثیر قرار نگرفت؛ و متأسفانه از بوی عرق، روغن موتور قطار و باد معدۀ مسافرها

در امان نبودم.

سرانجام به آپارتمانم رسیدم. طی کردن فاصلۀ بین درب حیاط و اتاق نشیمن با

بیشترین سرعت، مثل مسافرت با قایقی بدون پارو روی رودخانه ای با جریان ملایم بود.

خیالم راحت شد که صحیح و سالم به خانه رسیده ام. حداقل اینجا کارهایی

برای انجام دادن داشتم. کتابی را که هنوز کامل نخوانده بودم برداشتم - صد

سال تنهایی - و تمامش کردم. با اینکه سرعت ورق زدنم به پاره شدن برگه ها

انجامید، به نظر می رسید بیشتر زمانم را به ورق زدن اختصاص داده ام و نه به

خواندن. از زمانی که به خانه رسیدم سه دقیقه گذشته بود.

سعی کردم با اینترنت وقت بگذرانم. (خدایا این روزها چقدر طول می کشد تا

کامپیوترها روشن شوند) اما به طرز اعصاب له کنی کند بود. ساعت ها منتظر

می ماندم تا هر صفحه بالا بیاید، و در عرض کسری از ثانیه تمام مطالبش را

می خواندم. صدها مقالۀ جدید فقط سه دقیقه وقتم را گرفت.

سراغ کوه کتاب های نخوانده ام رفتم و دو کتاب دیگر را تمام کردم. چهار دقیقه گذشت.

تصمیم گرفتم تا وقتی اثر دارو محو شود بخوابم. متأسفانه آن بخش از مغزم که

بیش فعال شده بود، دیگر چیزی به عنوان خواب و خاموشی نمی شناخت.

با این حال، تقلا کردم بخوابم. سمت اتاق خوابم قدم زدم. (۴۵ دقیقه پیاده روی از

اتاق نشیمن تا راهرو و در نهایت اتاق) و خودم را روی تخت انداختم (با تنبلی

مانند یک پر روی تشک افتادم). چشم هایم را بستم و ساعت ها و ساعت ها

همانجا دراز کشیدم. (فقط ۱۰ دقیقه طبق زمان واقعی) و در نهایت تسلیم شدم.

خواب سراغم نمی آمد. ظاهرا طبق زمان بندی خودم هفته ها یا سال ها باید

این شرایط را تحمل می کردم.

پس یک قرص امبین خوردم.

حس بلعیدن قرص و پایین رفتن آب از گلویم دردناک و دلهره آور بود. با ورود قرص

به مری ام راه تنفسم بسته شد و مدت زیادی طول کشید تا به معده ام برسد.

باز هم کتاب خواندم. ده دقیقه گذشت. باز هم خواندم. هجده دقیقه از زمانی که

امبین را خوردم گذشته بود. از شدت اعصاب خرد از شرایط مسخره ام کتاب را به

آن سوی اتاق پرت کردم. در کمال خونسردی در هوا چرخید و همینطور با سرعتی

سرسام آور، مثل برگی که روی جریان باد سوار می شود، جلو رفت. صدای برخوردش

با دیوار کند بود و چند دقیقه ادامه داشت، تنها صدایی که طی این (به ظاهر)

چند ساعت شنیده بودم. و در آخر طوری آهسته روی زمین افتاد که انگار درون آب

فرو می رود.

از وقتی قرص خواب آور را خوردم، نیروی جاذبه فرقی نکرده بود. قوانین فیزیک

ثابت بودند. فقط قضاوت من از زمان بود که زمین تا آسمان فرق داشت. بنابراین

می توانستم از روی سرعت حرکت اجسام اطرافم میزان اثر دارو را با قبل مقایسه

کنم. با توجه به کندی حرکت کتاب، معتقد بودم اثر دارو همچنان درحال افزایش است.

یک مجله خواندم. تلویزیون را روشن کردم. واضح است که هر صحنۀ فیلم را مثل

یک تصویر ساکن می دیدم و چند ثانیه طول می کشید تا کوچک ترین تغییراتی در

آن پدید آید. با عصبانیت تلویزیون را خاموش کردم.

باز هم غرق مطالعه شدم. دو کتاب اول چرچیل: تاریخ مردمان انگلیسی زبان.

کتابی نیست که خواندنش راحت باشد. در واقع، از آن متنفر بودم. ولی با توجه

به زمانی که طول می کشید تا دست دراز کنم و کتاب جدیدی از روی قفسه

بردارم، فقط نشستن روی مبل و خواندن چرچیل بهتر به نظر می آمد. یا حداقل

کمتر بد بود.

حالا سی و پنج دقیقه از وقتی که آرام بخش امبین را خورده بودم می گذشت.

روی مبل دراز کشیدم و پلک هایم را روی هم گذاشتم. زمان سپری شد. نفس

عمیقی کشیدم. ساعت ها طول کشید تا شش هایم از هوا پر شوند. زمان

سپری شد. چند ساعت دیگر را به بازدم اختصاص دادم.

خبری. از. خواب. نبود.

به نقشۀ جدیدی نیاز داشتم. تصمیم گرفتم به آزمایشگاه برگردم. شاید چیزی

داشتند که بهم تزریق کنند تا عوارض دارو زودتر از بین برود؛ یا حداقل تا زمانی که

دوباره معمولی شوم بیهوش نگهم دارد.

با بیشترین سرعت ممکن از آپارتمان خارج شدم. حتی به خودم زحمت ندادم در را

قفل کنم، چون بیش از حد طول می کشید.

از پله ها پایین رفتم (دویدن از پله ها خیلی بهتر از داخل آسانسور ماندن بود)، از

حیاط بیرون رفتم و پا به خیابان گذاشتم. همۀ این کارها روی هم به اندازۀ یک روز

کاری ام در آزمایشگاه زمان برد.

در خیابان دویدم، رقصیدم و با سرعتی که به نظر مردم اطرافم فرابشری تلقی

می شد، از کنار رهگذرها گذشتم. از پله های ایستگاه پایین پریدم. یک ساعت

دیگر طول کشید تا تقریبا فرود بیایم. هنوز چند سانتی متر با زمین فاصله داشتم که

امبین تازه اثر کرد.

اصلا خواب آلودم نکرد. به هیچ وجه. در عوض، انگار با دارویی که امروز صبح بهم

داده بودند واکنش داد. در هوا معلق بودم و با سرعت کم جلو می رفتم، با این حال

هنوز هم پیشرفت قابل درکی داشتم. بعد، یکدفعه - همه چیز متوقف شد.

سر و صدای خیابان و مترو ازهم پاشید، و با بی نقص ترین سکوتی که در عمرم

شنیده بودم جایگزین شد. حرکتم سمت زمین انگار به کل منجمد شد. قبل از

تأثیر امبین، شناختی که من از زمان داشتم شاید فقط صدبرابر کندتر از زمان عادی

بود، ولی حالا هزاران برابر کند شده بودم. هر ثانیه برایم حکم چند روز را داشت.

حتی حرکت دادن مردمک چشمم برای نگاه کردن به یک نقطۀ جدید، چرخشی

بی نهایت آهسته در دیدگاهم بود.

بعدازظهر، یاد گرفته بودم چطور وقتی ذهنم صدها برابر تندتر از بدنم کار می کند،

راه بروم، بدوم و بپرم. ولی با چهار پنج برابر کاهش سرعتی که امبین باعث آن شد،

حرکت فیزیکی دیگر امکان نداشت. سال ها بعد، روی پله ها افتادم. ماهیچه هایم

درجا قفل بودند. ساعت ها به پایم دستور دادم که از روی زمین بلند شود و چند

ساعت طول کشید تا دوباره روی زمین بنشیند. تنظیم کردن زاویۀ مچ پایم و

تصحیح آن در صورت اشتباه، یک روز تمام وقت می گرفت.

با همۀ این تقلاها، نتوانستم در برابر سقوط از خودم محافظت کنم. مچ پایم در

قدم بعدی پیچ خورد. زمان به هیچ وجه از درد کم نمی کرد. با هر ساعتی که

می گذشت، پایم بیشتر و بیشتر پیچ می خورد و درد شدت می گرفت. سلول های

عصبی که پیام را از پا به مغزم می رساندند، حتما متفاوت از نورون های گوشم

کار می کردند. اصوات به تدریج وارد مغزم می شد، تا حدی که کمرنگ و گنگ باشد.

درد بدون اینکه درجه ای ضعیف شود، به مغزم جاری می شد. ساعت ها و

ساعت ها وزنی که روی پایم افتاده بود تبدیل شد به ساعت ها جیغِ حاصل از

دردِ رو به افزایش.

به جلو خم شدم، مغزم که سرعت جت را داشت نمی توانست بدن محدودم را

کنترل کند. چند روز درحال سقوط بودم. موفق شدم بدنم را طوری بچرخانم که با

سر روی آسفالت فرود نیایم. سرانجام روی شانۀ سمت راستم پایین آمدم. در ابتدا

حتی متوجه برخورد نشدم. بعد فشار کمی از طرف زمین روی شانه ام حس کردم.

فشار بیشتر شد، مغزم باعجله شعله های درد را پردازش کرد. یک ساعت، دو ساعت.

شانه ام بالاخره کم آورد، و با صدایی ابدی و مشمئزکننده از جایش درآمد.

چند روز بعد بی حرکت روی زمین افتاده بودم. نگاهم را به سقف دوختم. درد توی

شانه ام هنوز از شدت آسیب وحشیانه و تازه اش جیغ می کشید. حین سقوط

کلی وقت برای فکر کردن داشتم. اگر هر ثانیه برای من چند روز بود، پس هر دقیقۀ

دنیای واقعی می شد چند سال. حتی اگر اثر این دارو در عرض دو سه ساعت از بین

می رفت، برای من قرن ها طول می کشید.

وقتی به زمین خوردم، نقشۀ جدیدی در سر داشتم. به هر روشی که شده،

خودم را از سکو پایین و جلوی قطار می انداختم.

روی دست ها و پاهایم نشستم. شانۀ از جا دررفته ام التماس می کرد زودتر این

درد را تمام کنم. چرخشم بیش از اندازه بود و روی پهلو فرود آمدم. دوباره تلاش

کردم و روی صورتم افتادم. سرعت حرکاتم کمتر از سرعت رشد چمن بود. هفته ها

تلاش بالاخره به موفقیت ختم شد. روی دست ها و زانوهایم نشستم.

اگر چهار دست و پا شدن انقدر سخت بود، مطمئن بودم راه رفتن فراتر از توانم است.

پس روی زمین خزیدم و خودم را سمت ریل قطار کشاندم. نگاه های اسلو موشن

و متعجب مردم هفته ها روی من ماند. روی پله های متحرک نشستم.

پله ها با همان سرعتی مردم را به ریل می رساندند که یک یخچال طبیعی یخ هایش

را به درون دریا می ریزد. گردن کشیدم تا به لیست قطارها نگاهی بیندازم.

قطاری بعدی بیست دقیقۀ دیگر می رسید. بیست دقیقه برای من مثل یک سال بود.

باید یک سال روی سکوی ایستگاه منتظر مرگم می ماندم.

از پله های متحرک پایین خزیدم و روزها نگاه احمقانۀ اطرافیان را تحمل کردم. به

نیمکتی که کنار ریل بود تکیه زدم و سعی کردم طوری بنشینم که کمترین فشار

به شانۀ آسیب دیده ام وارد شود. آنجا بود که مشکلم با زمان بدتر شد.

به طرز باورنکردنی بدتر.

آهسته شدن کل دنیا وقتی از پله ها پایین پریدم فقط سرآغاز ترکیب داروی

آزمایشی و امبین بود. وقتی به نیمکت رسیدم، تازه اثر کاملش نمایان شد. پلک زدم.

سال ها تاریکی مرا در خود بلعید. صدا که از قبل رفته بود، و با بسته شدن پلک هایم،

بینایی ام را نیز از دست دادم. تنها چیزی که حس می کردم درد بدنم بود.

مغز بیش فعالم بلافاصله با نبود داده های تصویری مقابله کرد. صداهای عجیب و غریب

دم گوشم نجوا می کردند. به زبان هایی آواز می خواندند که هرگز وجود نداشته.

الگوها و چهره ها و رنگ ها در ذهنم می رقصیدند. تمام زندگی ام را مرور کردم،

و در ذهنم زندگی متفاوتی ساختم. زبان مادری ام از یادم رفت. درون سیاهچاله ای

از ناامیدی ناپدید شدم. با خدا حرف زدم. خودم خدا شدم. جهان جدیدی تصور کردم

و با افکارم پدید آوردمش. سپس دوباره همۀ این کارها را انجام دادم. دوباره و دوباره.

چشم هایم چند سال تمام درحال باز شدن بودند. باریکه ای نور. ماه ها گذشت.

صحنۀ باریکی از محیط مترو. ماه ها گذشت. پای آدم های نزدیک به من و تبلیغات

روی دیوار مقابلم. ماه ها گذشت.

گوشی تلفنم را از جیبم بیرون آوردم. پروژه ای که ده ها سال طول کشید. اصلا

چطور باید حال و روزم را توصیف کنم؟ افکار سیاه، بی حرکت ماندن، و گذر زمان،

چرخه ای بی پایان از هیچ کاری نکردن. همۀ این ها بدتر از درد شانه ام بود.

حوصله ام سر رفته بود. هر فکری که به ذهنم می رسید، قبلا صدها بار به آن

اندیشیده بودم. صحنۀ مقابل چشم هایم هرگز تغییر نمی کرد. هرگز. به قدری

حوصله ام سر رفته بود که این حس به نظرم لمس شدنی می آمد. مثل یک

جسم جامد، تشکیل شده از فلز و سنگ که درون جمجمه ام فرو رفته بود. راه

فراری نداشتم.

چه گزینه هایی برایم مانده؟ اگر قطاری نباشد که زیرم کند، خزیدن روی ریل من را

به کشتن نمی دهد. درد سقوط چهار متری را حس می کنم اما احتمالا یک انسانِ

مثلا خوب پیدا می شود که قبل از رسیدن قطار، مرا از روی ریل کنار بکشد. رنج و

عذابی که در این حالت می کشم پایان ناپذیر خواهد بود.

پس منتظر قطار می مانم. تا به موقع خودم را جلویش بیندازم. وقتی سرانجام از

رویم رد شود، درد تکه تکه شدن را قرن ها حس می کنم تا اینکه بالاخره، نور زندگی

ذهنم را ترک کند، و این تجربۀ تلخ به پایان رسد.

من کنار این نیمکت چوبی هزاران بار زندگی کرده ام. روح من، پیرتر از هر آدمی

است که پا به این دنیا گذاشته. بخش اعظم تجربۀ زندگی ام یک تصویر ساکن از

ایستگاه مترو است.

این پست "نقشۀ ب" محسوب می شود. آخرِ خط. چند طول عمر وقت گذاشتم

تا این متن را بنویسم و پست کنم، به امید اینکه کسی آن را بخواند و متقاعد

شود که عذاب من باید خاتمه یابد. کسی که همین الان در این ایستگاه باشد.

کسی که دختر نوجوان کنار نیمکت را پیدا کند، دختری که خودش را روی پله های

متحرک انداخت، و به سریع ترین روش ممکن او را بکشد: گلوله ای درون مغزش.

اگر مسلح هستید و الان در ایستگاه املدام منتظر قطار ایستاده اید، لطفا بهم

شلیک کنید.

برچسب‌ها: داستان تک پارتی
💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 چهارشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۱ - 18:17

..3.. سیاه و سفید

هر جا بره باشه، گرگ هم هست.

برچسب‌ها: جعبه, دیوار چهارم
💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 سه شنبه نهم اسفند ۱۴۰۱ - 20:53

..2.. لطفا نذار عاشقت بشم.

فقط نذار عاشقت بشم. این تنها درخواستیه که دارم.

برچسب‌ها: جعبه, دیوار چهارم
💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 سه شنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۱ - 21:57

..1.. لطفا از اینجا برو.

اینجا چیزی برای دیدن وجود نداره. لطفا از اینجا برو.

برچسب‌ها: جعبه, دیوار چهارم
💎𝕯𝖔𝖔𝖒💎 سه شنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۱ - 21:54

ما می‌توانستیم ما باقی بمانیم...

🎭♥️داستان تک‌پارتی با چاشنی عشق♥️🎭

از سرما به خود پیچیده‌ام اما ماه من در میان آن‌ گلایل‌های برافراشته به خواب فرو رفته و لبخندی بر لب دارد. چشم‌هایش آنقدر راحت و مطمئن بر هم چفت شده‌اند که مرا می‌ترساند. همه گرداگرد او ایستاده‌اند؛ تنها برای او. همه برای رومیلدای جوان من ایستاده‌اند و به آن پُرتَره‌ی بی‌نقص رنگ‌پریده خیره شده‌اند. کشیش اعظم دست‌هایش را در میان آب مقدس فرو می‌برد و به سوی درگاه خداوند برای تو دعا می‌کند.
می‌بینی ماه‌ترین ماهم؟ همه آنقدر دوستت دارند که حال به خوابی ابدی فرورفته‌ای برایت شبانه‌روزی سوگواری می‌کنند. دلم می‌خواهد فریادی به وسعت جهان‌زیرین بکشم و به آن‌ها بگویم که این بازی‌ای بیش نیست؛ بازی‌ای که تو خود آن را بنا نهادی. نمی‌دانم چرا این آدم‌های دیوانه با ترحم به من نگاهی می‌اندازند و زیرلب پچ‌پچ می‌کنند. نور من چرا از جایت برنمی‌خیزی و به آنها نمی‌گویی که هنوز شش‌هایت از رایحه‌ی دارچین پر می‌شود و با کمندت زندگی را در دست‌هایت به اسارت گرفته‌ای؟
جانان‌جانم چرا رایان -برادرت- اشک را مهمان چشم‌هایش کرده است و با آن چشم‌های قرمز پف‌کرده سرش را بر روی شانه‌ام می‌گذارد؟ در تمام سال‌های رفاقتمان هیچگاه او را اینگونه ویران و درمانده ندیده بودم. به رایان نگفتی؟ به او نگفتی که همیشه دوست داشتی مراسم تدفینت را ببینی؟ به گمانم در بد مخمصه‌ای گیرافتاده‌ایم. خنده‌هایم نعره‌های گوش‌خراش سکوت را به جایی دور تبعید می‌کند. بی‌توجه به نگاه‌های احمقانه‌شان به سمت بدن بی‌جانت می‌آیم و گونه‌های مخملین رخساره‌ات را نوازش می‌کنم.
- دیگه بسه! رومیلدا می‌بینی چه قیافه‌های احمقانه‌ی خنده‌داری به خودشون گرفته‌ان؟ بلند شو رومیلدا.

هستی من چرا جوابم را نمی‌دهی؟

- رومیلدا؟ رومیلدا؟ نمی‌خوای بازی رو تموم کنی؟ بعدش بدجور تنبیه می‌شیما! تو که نمی‌خوای توی قبر بذارنت و زنده‌زنده دفنت کنن؟ می‌خوای؟!
رایان به سمتم می‌آید و مرا از تو جدا می‌کند.
- رومیلدا مرده! مرده! می‌فهمی چی می‌گم دارسی؟
رایان با آن نگاه‌های محوش و دهشتناکش به من می‌نگرد و تشر می‌زند. چشم‌هایم را می‌مالم و لبخندی کشدار بر لب‌هایم می‌نشانم.
- معلومه که رومیلدا نمرده. رومیلدا همیشه دوست داشت توی مراسم تدفینش حضور داشته باشه. تا حالا آدم احمق‌تر از تو ندیده بودم رایان!
صدای برخورد بلندی جهان را از هم می‌شکافد‌. گونه‌‌ام را که حال رد دست‌های رایان بر روی آن مانده است لمس می‌کنم و می‌توانم ببینم که زانوهای کم‌طاقت رایان چگونه می‌لرزد و اشک‌هایش چگونه سیلابی از خود خلق می‌کنند. به سمتت می‌دوم و رگ‌های بیرون‌زده‌ی مچت را فشار می‌دهم تا به آنها نشان بدهم که زنده‌ای و من اشتباه نمی‌کنم اما نبضت... نبضت نمی‌زند. انگشت‌هایم را جلوی بینی‌ات می‌گیرم تا شاید موج ضعیفی از هوا مردنت را نقض کند. قلبت نمی‌زند ستاره‌یِ شب‌هایِ پر از سیاهی‌ام! قلبت نمی‌زند...
ردپاهای عریانت در میان خاطراتمان همانند گیوتین بر روی گردنم فرو می‌آید. خاطراتمان به من چنگ می‌زنند و در سیاهیِ نامتناهی وجودم مرا غرق می‌کنند. صدایت را در گوش‌هایم می‌شنوم که مانند همیشه درباره‌ی لباس‌های دست‌وپا‌گیر و عروسک‌های توخالی‌ای که اشراف نام دارند غر می‌زنی. گرمای دستانت واقعیت را در هم می‌دَرَد و من را به یاد شب‌های مهتابی فرارمان می‌اندازد. گل نرگسکم یادت می‌آید که چگونه از قفس‌های پولادین خانه و کاشانه‌مان می گریختیم و تا هنگامی که گرگ میش را می‌درید در میان جشنواره‌ها می‌چرخیدیم؟
لبخندهای درخشانت را که به یاد می‌آورم تمام تنم به رعشه می‌افتد. آن لبخندها برایم همانند چشمه‌ی آب حیات بودند. صلیب را از میان دستانت بیرون می‌کشم و به گوشه‌ای پرت می‌کنم. الهه‌ی من می‌شود تنها یک‌بار... تنها یک‌بار دیگر به من لبخند بزنی؟
قرارمان اینگونه نبود رومیلدا. هیچگاه اینگونه نبود. قرارمان این نبود که افسانه‌ی ما به افسانه‌ی گرگ‌ و میش بدل شود. قرارمان این نبود که ما همانند افسانه‌هایی که بر روی سفیدیِ روح کاغذ حک می‌کردی از هم جدا شویم. صدای لرزانت را حال می‌شنوم که در حال خواندن داستان‌هایت هستی و لب‌های سرخت می‌لرزند و در آغوشم می‌خزی. صدایت را می‌شنوم که کابوس‌هایت را به همانند داستانی درآورده‌ای؛ از همان داستان‌های جادوتبار اغواگرایانه‌ات. ما می‌توانستیم ستاره‌ها را به خاک بنشانیم و نور دروغین‌شان را افشا کنیم. ما می‌توانستیم جهان را بر روی انگشتان‌مان بچرخانیم و همه‌ی این‌ها با وجود تو میسر می‌شد.
حقیقی‌ترین حقیقت اذهان مرده‌ام می‌بینی چگونه تو را از درون تابوت بیرون می‌کشم؟ همیشه می‌دانستم در میان این سرزمینِ پست‌فطرتِ مرده فرشته‌ای. می‌بینم؛ تو را با آن بال‌های برافراشته‌ و لبخند کشدارت می‌بینم. نور چشم‌هایم را می‌زند و لبخندی کشدار پیشکشم می‌کند. موجودات دیوانه و احمق اطرافمان به سمتمان می آیند. می‌توانم نیت شوم‌شان را بو بکشم. باید مرا در آغوش گیری تا این نادانان بفهمند که اشتباه می‌کنند. باید مرا در آغوش گیری تا چنگال‌های تاریکی مرا غرق نکند.
مادرت تو را از آغوشم می‌رباید و عاجزانه زجه می‌زند.
- متاسفم دارسی ولی رومیلدا مرده... رومیلدا خودکشی کرد... رومیلدای من...
واژه‌ی خودکشی در گوش‌هایم زنگ می‌زند و گیتی را تار و مار می‌کند. همه‌چیز در هم می‌شکند و خاطراتمان باری دیگر زهر را در حلقم می‌ریزند. جیغی مورمور‌کننده و محوش زمزمه‌های سکوت را به عقب می‌راند. چهره‌‌ی وحشت‌زده‌ات را به یاد می‌آورم. مانند همیشه اشتباه می‌کنند. تو خودکشی نکردی. هیچگاه، هیچگاه، هیچگاه! هیچگاه فکر خودکشی در میان اذهان رنگی‌ات مقامی نداشته و نخواهد داشت. صدای جیغ‌هایت باری دیگر تنم را می‌لرزاند. تو خودکشی نکردی. من... دارسیِ تو، ماهم را به قتل رساندم. ما می‌توانستیم ما باقی بمانیم اگر در پس پرده‌ها چیزهایی مخفی باقی می‌ماندند.

𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚𝒕𝒆𝒍𝒍𝒆𝒓☕︎✍︎ جمعه بیست و سوم دی ۱۴۰۱ - 10:47
کدهای وبلاگ

کد بستن راست کلیک

ابزار وبمستر

ابزار امتیاز دهی

ابزار وبلاگ

ابزار رایگان وبلاگ

ابزار وبمستر

فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
پیج رنک سایت doom.blogfa.com/

پیج رنک

پیج رنک گوگل

قالب وبلاگ

بیوگرافی

سلام، به هرج و مرج ذهن من خوش اومدی ^-^
تصمیم دارم هر چیزی که به ذهنم می رسه بنویسم. چه خوب، چه بد. چه قرار باشه ادامه ش بدم، چه نه.
چون مغزم هر روز داستان های جدیدی می سازه، و دوست ندارم از یاد ببرمشون.
هر چیزی ممکنه اینجا پیدا کنی، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد ممکنه تو داستان های من یافت بشه.
ژانرهاش هم حساب کتاب نداره. هرچند معمولا فانتزی و علمی تخیلی می نویسم.
نوشته‌های پیشین
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نویسندگان
پیوندها